من می خواه ام وقتی مرد ام ایستاده باش ام ته آن مزرعه ی گندم. همانی که این روز ها که می رویم باغ هی از جلو اش رد می شویم. می دان ام خیلی مزرعه ی گندم آن جا هست اما من همینی را می خواه ام که دار ام می گوی ام. دور اش دیوار ندارد و شلخته است و هنوز انگار گندم دارد توش. می خواه ام آن ته اسیتاده باش ام و به تو نگاه کن ام که داری می روی. بدون گریه بدون هیچ حرفی. می خواه ام تا ته آن مزرعه دویده باش ام و به آن جا که می رس ام نفس نفس زنان باش ام. کثل امروی که شش بار دور باغ دوید ام و آخر هاش نفس ام بالا نمی آمد. دل ام می خواهد چکمه های بلند ام پام باشد با همان پیراهن کوتاه ام که یقه اش تا زیر سینه هام باز است. موهام از این بلند تر باشد و ریخته باشد دور ام. می خواه ام کسی دویدن ام را نبیند و فقط همه سر برگردانند و من را ببینند که آن ته ایستاده ام. بی هیچ لبخندی. دل ام می خواهد تو خیلی قوی باشی. مثل خود ام. خیلی شجاع باشی. مثل خود ام. خیلی مرد باشی. نروی. روی ات را بر نگردانی. فقط به من نگاه کنی و از میان همه ی آدم های سر مزرعه عاشق کسی بشوی که شبیه من نیست. دل ام می خواهد به هیچ کس نگویی که شبیه من است. دل ام می خواهد به هیچ کس نگویی که با من بودی. دل ام می خواهد فراموش ام کنی. فقط خوب بگردی تا چشم هام را پیدا کنی و ببینی که هیچ حسی ندارند و بعد بروی رد زندگی خود ات را بگیری.
من می خواه ام این مزرعه کلاغ نداشته باشد. مترسک نداشته باشد. صاحب نداشته باشد. آب نداشته باشد. گندم ندهد دیگر. می خواه ام همه فراموش کنند که مزرعه ی گندمی این جا بوده. می خواه ام همه بروند ناهارشان را بخورند و بخندند . من می خواه ام مزرعه ی گندم ام اسم نداشته باشد. مال من نباشد. آفتاب روی اش نتابد. شب نشود. ماه اش در نیاید. هیچ پرنده ای نریند روی زمین اش. هیچ گربه ای نشاشد روی خاک اش. هیچ سگی جفت گیری نکند پشت علف های هرز بلند اش.
من می خواه ام بار بعدی که می رویم باغ مزرعه ی گندمی در کار نباشد.
اصلن یاد ام نیست.
بگذر از من مثل ساعت که گذشت بیست سال و اندی
( الان اسم خواننده ی این اهنگ اصلن یاد ام نیست )
همیشه یک نفر هست که یک قدم از آدم جلو تر باشد. همیشه هم از یک جایی که آدم نمی دان اد کجاست سر و کله اش پیدا می شود. همیشه آدم یک قدم از یک نفر عقب است. همیشه ی همیشه یکی هست که موهاش وزوزی نباشد و چشم هاش خوشگل باشد و عروسک ماجرا برسد بهش. همیشه کسی هست که ذهن ها را مشغول کند و نگذارد آدم جایی که باید باشد بماند. همیشه یک نفر بهتر وجود دارد که می آید و همه چیز را خراب می کند و آدم تازه آن موقع می فهمد چقدر همیشه گند می زده. همیشه کسی هست که به آدم گوشزد کند وقت رفت ان همین الان است.
هنوز هم وقت هست انگار.
یه لجظه...
نمی بینی ام. هیچ وقت ندیدی از این به بعد هم نخواهی دید.
پ.ن: گاهی به بودن ام شک می کن ام.
پ.ن: من را بگذار کنار. زندگی همه بهتر خواهد شد.
پ.ن: می رو ام . شاید پشت سر ام را هم برنگرد ام نگاه کن ام. اما چیز هایی هست که حتمن با خود ام بر می دار ام می بر ام.
پ.ن: قدم زدن لازم دارد. بدون آهنگ. بدون همراه. بدون فکر. بدون بارون. بدون آفتاب. بدون آب معدنی.
پ.ن: این قدر خسته ام این روز ها که هیچ چیز خستگی ام را از بین نمی برد. احساس پیری می کن ام.
پ.ن: رفته ام. فقط چند قدم مانده. شاید برای ات مهم نباشد. مثل خیلی چیز ها.
پ.ن: گاهی برای داشت ان حس خوب احتیاج به شنید ان دارد ام.
پ.ن: هیچ.
شاید دو تا هفت تا هم برای ام شانس بیاورد و مقدس باشد. شاید هنوز یک باریکه ی نور باقی مانده باشد برای ام. شاید دو تا هفت تا این دفعه چهارده تا نشود و جدا جدا حساب اش کنند. شاید هنوز نمرده باش ام.
پ.ن : نیاورد ام شانس! به همین راحتی! قوانین عوض بشو نیست اند. تا این جای اش که نیاورد ام کم کم. شاید کمی جان بماند فقط برای ام.
من این جا ام. روی شن های این ساحل. سال هاست که همین جا مانده ام برای خود ام. تو بلند شدی از کنار ام و رفتی. من ماند ام و شن های این ساحل و هی هر بار هر روز بیش تر فرو رفت ام توی شن ها. این قدر که الان نوک انگشت هام مانده بیرون فقط. کسی رد نمی شود. کسی نمی اید . کسی نمی بیند این جا را هیچ وقت. تو، من را گذاشتی این جا یا شاید هم آن روزی که آمدیم این جا من خود ام حواس ام پرت شد و تو که رفتی من دنبال ات راه نیافتاد ام که بیای ام و حالا این قدر می گذرد که نمی دان ام چی شد. این ساحل موج ندارد. آدم ندارد. صدف ندارد . تو ندارد. فقط یک من دارد که نوک انگشت هاش از زیر شن هاش مانده بیرون.
من یه دوستی به اسم رژین داشت ام. دوست من که نبود. هم کلاسی شاید. یا حتا فقط می دید امش. الان چند روزه که دار ام فکر می کن ام اسم فامیل اش چی بود اما یاد ام نمی آد. یه دوستی داشت ام که اسم اش رژین بود حالا نه که دوست اما اسم فامیل اش یاد ام نیست. یه بار از خونه فرار کرد یه بار دیگه هم از خونه فرار کرد. من یه رژینی می شناس ام که اسم فامیل اش یاد ام نیست.
نه! نه! من دار ام بزرگ می شوم. نه! نه! من دار ام خیلی چیز ها را یاد می گیر ام. حواس ات هست؟ یاد می گیر ام. نه! نه! نرو! ببین! نگاه کن! هر غلطی می خواهی بکن اما نرو! من عصبی ام الان یک کم. فقط آن اندازه که دست هام از تو بلرزند. می دانی چه حسی را می گوی ام؟ همانی که هر روز صبح تکرار می شود توی تمام تن ام. هر روز قبل از بیدار شدان. بلند شدان. که باعث می شود به خود ام فشار نیاور ام و بیش تر بگذار ام سر ام روی بالش بماند. مثل همان است. تجربه اش کرده ای؟! نمی دان ام. ببین! من دار ام رشد طولی می کن ام انگار. مثل همان موقع است درست. درد دارد. من قد کشیدان ام را حس کرد ام. تو چطور؟ من دردی که توی پاهام و دست هام بود را یاد ام هست. خوشحال هم بود ام بابت اش. خیلی هم. هنوز هم وقتی می بین ام که هنوز هم بلند تر می شود قد ام خوشحال می شوم. حس می کن ام متوقف نشده ام. حس می کن ام با این که همه چیز سر حای اش خشک اش زده اما من هنوز دار ام قد می کش ام. به هر بهانه ای که می خواهد باشد! هنوز بیست ساله ام. تا بیست و پنج بیست و شش هنوز قد می کش ام. تو بگو سه سانت در کل! خود اش خیلی ست!
نمی دان ام تجربه اش کرده باشی یا نه. این انتظار توی این روز هام را می گوی ام. نمی دان ام بفهمی من را یا نه، فرقی هم برای ام ندارد حرف خود ام را می زن ام در هر حال. مشکلی با درک شدن ام یا نشدن ام ندار ام. در هر حال همیشه یک بخشی از آدم فهمیده می شود یک بخشی اش نه. این قضیه مثل دوست داشت ان می ماند. حد دارد. هیچ وقت کامل و تمام نیست اما همیشه یک نفر هست که بیش ترین درک مقابل را از من دارد. اصلن لازم نیست زیاد بشناسد من را یا خیلی وقت بگذارد گاهی توی یک بحثی با آدم های غریبه ای آدم یک چیزی می گوید از حس هاش و کسی سر اش را بلند می کند و چنان توی چشم آدم نگاه می کند که انگار موقع تجربه ای که تو داشته ای او هم آن جا بوده، همان بخش از تو بوده. نمی دان ام که الان کجا نشسته ای یا کجا خوابیده ای. شام خوردی یا نه. خوبی اصلن یا نه. فقط می دان ام خیلی باید خسته باشی بعد از یک روز به این شلوغی. نمی دان ام رسیدی خانه یا نه. خیلی دیر آمد به نظر ام یک لحظه همه چیز. خود ام توی خیابان و کسی که رفت سوار تاکسی شد بی آن که سر اش را بر گرداند. نمی دان ام چرا منتظر بود ام سر اش را بچرخاند و نگاه ام کند و با چشم هاش بگوید خداحافظ یا هم چین چیزی. یکهو بعد اش خود ام پشت چراغ قرمز دید ام تنها ام. ساعت ده و چند دقیقه بود. سی و چهار ثانیه مانده بود تا سبز شود چراغ. دو نفر سر خیابان ایستاده بودند تاکسی بگیرند. خود ام را رساند ام به تاکسی ای که داشت مردی که سوار شده بود در اش را می بست. سوار شد ام. تا سر خیابانمان هم می رفت. گاهی حس می کن ام وقت هایی که دیر می آیم خانه راننده تاکسی ها لطف می کنند و می رسانند ام تا سر خیابانمان. خیابان مان برق نداشت. هیچ. چشم هام را بست ام. منتظر همین بود ام انگار. تاریکی. سکوت. دل ام می خواست زنگ می زد ام به تو و باهات تا خانه حرف می زد ام. اما نزد ام. قدم هام را شمرد ام. وسط اش یاد ام رفت. زنگ زد ام مادر ام آمد در را باز کرد. از درخت چنار ام توی تاریکی عکس گرفت ام. هیچ چیز نیافتاد به جز تاریکی. سکوت.
رفتیم تو. مادر ام روی کاناپه دراز کشیده بود. بقیه هنوز نیامده بودند. کز کرد ام کنج دیوار. سایه ام می رقصید برای خود اش. زنی می خواند. از پشت پنجره می خواند و صدای اش خیلی آرام بود. بی سوز. بی حسی حتا. فقط می خواند. دل ام دو تا دست می خواست دور اش. یک سینه برای تکیه کاه اش. یک بوی آشنا که فقط خود اش بداند چیست. نمی دان ام تجربه اش را داری یا نه.
صحنه ی اول- پرده ی یکم
یک مکعب که با میله های آهنی با قطر های مختلف درست شده ، روی یکی از راس های اش با زاویه ی کمی از زمین قرار دارد. دیوار های پشت سر و زمین همه سفد یک دست اند و میله های مکعب هر کدام یک رنگ دارند. ( بنفش، سفید، سبز، خاکستری، قرمز، قهوه ای، آبی، زرد، سورمه ای،نقره ای، صورتی، نارنجی). سمت چپ مکعب روی زمین یک لکه ی جوهر سیاه ریخته که باید خیس باشد ( بازیگر از روی اش رد شود و رد پای اش بماند ) قسمت بالایی مکعب حدود وسط یک چهار پایه ی چوبی قرار می گیرد که باید چسبیده باشد سر جای اش. تماشا چی ها فقط باید از یک جهت – رو به رو- صحنه را ببینند. بالای سر چهار پایه باید یک آیینه آویزان باشد و معلق.
با یک آهنگ شاد نور های رنگی روی زمینه ی سفید حرکت می کنند و صدای شادی و خنده ی یک جشن می آید. جشن تولد یک دختر بچه است. صدای شادی بچه ها و حرف بزرگ تر ها باید توی فضا باشد تا انتهای این پرده .
دختری با پیراهن یک دست خاکستری که یک لوزی سفید جلوی سینه اش دارد و چکمه های مشکی پای اش دارد و روی صورت اش یک پارچه ی خاکستری کشیده شده باید توی همان نور ها بیاید وسط صحنه و جلوی چهار پایه بایستد . در این لحظه نور ها باید قطع شود و فقط یک نور نارنجی باید از بالا بتابد و محل ایستادن دختر را روشن کند. دختر باید موهای اش را از عقب بریزد جلو و سرش را خم نگه دارد.
دختر: اینا حاصل شیش سال آرایشگاه نرفتنه. شیش سال سلمونی نرفتن و تمرین این که به سلمونی بگم آرایشگاه. شراره همیشه سر این قضیه به من می خنده . خیلی زیادی دختره دیگه. ابروهاش هر بار یه مدلیه و رنگ موهاش هر سری یه فرقی داره با سری قبل. اما خوب این جوریه که آرایش گر اش هر بار گند می زنه به رنگ موهاش و از شانس این آدم همون رنگ مسخره مد می شه. بلوطی هم شد رنگ آخه .
دست اش را می برد زیر موهاش و می ریزدشان سر جای اش اما سر اش را خم نگه می دارد.
د: بابا بزرگ ام همیشه می گه آدما که می میرن نمی مونن تو برزخ . بالاخره خوب حوصله شون سر می ره . می گه فکرشو کن که آخه آدمایی که هزار سال پیش بود ان بیچاره ها چقدر باید منتظر آخرزمون بشن تا همه بمیریم. می گه خدا هم بی کار نیست. دسته دسته شون می کنه و می فرسته تو بهشت و جهنم. بابا بزرگ ام همیشه قر آن رو با صدای بلند می خونه . اون موقع ها می خواست به من هم یاد بده اما وقتی دید من نمازم نمی خون ام بی خیال کل جریان شد و شروع کرد دستگاه های موسیقی رو یاد ام دادن. سر اش را می آورد بالا و حالت اغراق آمیزی به صورت اش می دهد انگار دارد تماشاچی ها را نگاه می کند اما در واقع چیزی نمی بیند.
د: بابا بزرگ ام خیلی دوست ام داره . اینو از روی اون عکس می گم که من لباس صورتی تن امه و تو بغل اش منو نشونده . داره از ته ته ته دل اش می خنده توش. کس دیگه ای هم اون دور و بر نیست که عکس ما رو خراب کنه . من دارم با اون روسری احمقانه روی موهام که از دو طرف اش زده بیرون به دوربین نگاه می کنم و بابابزرگ ام دستشو گذاشته روی دست من و داره می خنده.
دختر ناگهان می چرخد و پشت به تماشاچی ها می ایستد و مثلن از روی میز خیالی رو به روی آیینه دست می برد و یک موچین بر می دارد و شروع می کند ابرو هاش را مرتب کردن.
د: همیشه دل ام می خواسته که از دم ابروی چپ ام یه کم بیام جلو تر و یه خط عمودی از توش خالی کن ام . هیچ وقت شانس اینو نیاووردم که ابروم بکشنه و یه جاییش اون ته مه ها مو نداشته باشه .
دختر دست می برد و پارچه را از روی صورت اش می کشد کنار. ابرو های پیوندی اغراق شده ای دارد و صورت اش هیچ آرایش ندارد . آرام آرام و با خجالت بر می گردد سمت تماشاچی ها و نگاهش را می اندازد پایین.
د: خوب. مامان ام گفته نباید به وسط ابرو هام دست بزن ام. مهم نیست البته دیگه . این جوری هم یه مدل از ابرو دیگه. فقط همه ی آدما به قیافه ام می خندن که اون ام می ذارم به حساب با نمکی صورت ام .
دختر یک قدم از توی نور نارنجی می آید بیرون و نور می رود و نور صورتی کل صحنه را روشن می کند. دختر هراسان شروع می کند توی جیب اش دنبال چیزی گشتن و جیب هاش صدای پول خرد می دهند و آخر سر دست اش را تا ته می کند توی یکی از جیب هاش و یک دسته کلید در می آورد و شروع می کند با سر و صدا دنبال یک کلید گشتن.
د: همیشه یاد ام می ره علامت بذارم این کلید لعنتی رو . کلید اون صندوق اون ته اتاق. یه دفتر چه توش پیدا کرد ام که پر از حرفای خوب. من بعضیاشو از حفظ ام. یه جاش نوشته بود " کجاست سنگ رنوس؟ من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دست های ساده ی غربت اثر گذاشته بود: " به یادگار نوشت ام خطی ز دل تنگی."" . اینو دوست دارم. منو یاد نامزد ام می ندازه که تصادف کرد چند ماه پیش. بعدش که مرد بابام گفت که اصلن نمی خواد من شوهر کن ام . این شد که من اومد ام توی این اتاق و نرفت ام بیرون . همون گوشه کارای فوریمو کردم و فوری تراشم پیچید ام توی دستمال و از پنجره پرت کرد ام بیرون. غذامم مامان ام میاره پشت پنجره و میره. من اولاش گریه کرد ام خیلی اما بعدش دیگه دید ام نامزد ام نمیاد و من ام نمی تونم هیچ وقت ابرو هامو وسط شو بردار ام و ... حالا اینا مهم نیست من دیگه عادت کرد ام.
دختر یک قدم می آید جلو و می نشیند کف زمین . نور صورتی خاموش می شود و نوربنفش روشن می شود. دختر سر اش را جمع می کند توی بغل اش و آرام نفس می کشد .
د: بابابزرگ من همیشه از جنگ برام تعریف می کنه. از ماموریتای محرمانه ای که با اسم نجار رفته و مثلن هفت روز فقط هندونه خورده. یه وقتاییم از مسابقه هایی که داده می گه . بابا بزرگ من قهرمان دوچرخه سواری بوده یه روزی. بعدش که تصادف می کنه و انگشتر اون دختر رو کج می کنه و فرو میکنه تو دست اش دیگه نمی ذارن بازی کنه. دکترا رو می گم. دکترا همه همین جورین. فقط به آدم میگن که چی کار نکنه. اصلن نمی گن آدم چی کار کنه که بعدن باز بتونه کارای قبلیشو بکنه. فقط می گن نکن. نخور. نکن. نخور. البته بعضیاشونم یه وقتایی دارو می دن که آدم می خوره و گیج می شه. مثل الان من . من سه تا قرص خوردم. ( نور ها هم زمان که دختر اسم رنگ ها را می برد تغییر می کنند ) سبز... قرمز... آبی...
تا پایان این صحنه دختر از جای اش تکان نمی خورد و صدایی هم ازش در نمی آید. نور بنفش به صحنه بر می گردد.
یک عالم پر از بالا می ریزد روی سر دختر . لباس اش باید از قبل چسبی شده باشد و پرها بهش بچسبند. باد می آید و پرهای اضافی را می برد بیرون صحنه. یک سطل آب از بالا می ریزد روی سر دختر. نور همه جا قرمز تندی می شود طوریکه بعد از این مدت چشم تماشاچی ها را هم بزند. نور بعد از حدود سی ثانیه می رود و همه جا تاریک می شود. ترجیحن پرده بیافتد پایین که حرکت دختر معلوم نشود که دارد از صحنه می رود بیرون.
صحنه ی اول-پرده ی دوم
همان مکعب و همان وسایل توی صحنه اند و یک مرد نسبتن چاق روی چهار پایه نشسته و دارد دندان اش را با نخ دندان نخ کشی می کند . اگر این قدر چاق باشد که کامل جا نشود روی چهار پایه خیلی بهتر است. صداهای مهمانی که تا شروع این پرده ادامه داشته قطع شده اند و فقط صدای تمرین آرشه کشی کسی می آید . مرد سر اش را بلند می کند و همان طور که انگشت هاش توی دهان اش است شروع می کند حرف زدن، انگار که ادامه ی حرفایی ست که از وسط اش رسیده ایم.
مرد: ... ام زد ام زیر اش. کاغذ هم سر تا سر جر خورد . مرتیکه می خواد سر منو کلاه بذاره . بره سر عمه شو کلاه بذاره خوب. گوشت با منه؟ می گم همه چیز رو جر واجر کردم و اومد ام بیرون .
صدای زنی از بیرون می آید. بم است .
زن : آره گوش ام اونجاست اما دل ام پیش تلفنه.
م: خدا خفه ت کنه که همیشه دل ات یه جایی غیر این جاست . پیش تلفن! هه! آخه زن . مگه کی قراره زنگ بزنه جز مامان جون ات ؟ هان ؟ به جای اینکه بیای به من بگی چی کار کن ام حالا که همه چیرو خراب کرد ام دل ام پیش تلفنه واسه من راه انداختی.
ز: نگران خبریم که قرار بهم بدن. انگار مهرداد تصادف کرده. تو حواس ات کجا بود وقتی تعریف کرد ام . چقد گفت ام نکنیم این کارو. خورشید همه ش هیفده سالشه. حالا اگه این مهرداد عزیز مرده باشه من چی کار کنم خورشید رو .
م: بیا این جا ببینم چی داری می گی تو .
زن از پشت مرد می آید داخل و چهار پایه را دور می زند می آید جلوی مرد زانو می زند. نور روی مرد سبز است و نور روی زن زرد. نگاه اش را از مرد بر نمی دارد و همان طور می مانند. خورشد می آید از روی جوهر ها رد می شود و قطری مکعب را طی میکند . رد پاهاش می ماند روی زمین.
صحنه ی اول- پرده ی سوم
خورشید با پسری می آیند وسط اتاق سفید و می ایستند و شروع می کنند در سکوت مطلق با هم رقصیدن. البته هبچ رقص دو نفره ای را باز سازی نمی کنند. فقط یک سری حرکات هماهنگ را با هم انجام می دهند که مثل سوال و جواب است . یا یک کاری شبیه اینکه یکیشان یک حرکتی می کند و دیگری ادامه اش می دهد. باید این حرکات خیلی نرم باشند. خورشید پای اش را محکم می کوبد روی زمین و سکوت می شکند. مرد می خند .
مرد: همیشه تو می بری . من همیشه از جام می پر ام.
خورشید : مهرداد بیا این دفعه تو یکو پاتو بکوبون تا من ببازم . به نظر من بازنده ی بازی ما خوشبخت تره!!! اصلن دل ام خواسته بهت کولی بد ام دور اتاق.
مهرداد : خورشید ! اون چیه اونجا ؟( به جوهر های گوشه ی اتاق اشاره می کند با سر )
خ : اون ...ممممم ... نگاش نکن مهم نیست .
م: بگو چیه دیگه .
خ: نمی گم.
مهرداد می روم و سر اش را نزدیک می کند و بو می کشد و چهره اش در هم می رود.
م: تو کارتو گوشه ی اتاقت می کنی؟
خ: ... ( نگاه اش می کند )
م: اه. حالمو بهم زدی.
خورشید دهان اش را باز می کند که چیزی بگوید اما دهان اش را می بندد.
م: من می رم دیگه . فردا باید صبح زود برم. اگه تونستی با یه تک زنگ منو بیدار ام کن.
خ: با یه تک زنگ از کجا بفهمم که بیدار شدی؟ این قدر نیگر میدارم تا برداری و بگی که دوست ام داری و باهام خداحافظی کنی.
م: مگه می خوای همه ی خونه رو بیدار کنی ؟
خ: نه . ولی قبل رفتن ات می خوام صداتو بشنوم.
م: دست بردار خورشید . هیشکی ندونه من و تو می دونیم عاشق و معشوق نیستیم که.
خ : یعنی شاید بری و دیگه نیایی ؟
م: شاید .
خ : یعنی حتا قد یه سوزن هم دوست ام نداری ؟ قد سر اش ؟
م: حالا نه دیگه این جوریام نیست .
خ: باشه پس. خدافظ.
دست اش را می برد که دست بدهد و قبل از این که مهرداد دست اش را بگیرد می چرخد و پشت اش را می کند به مهرداد و می رود روی چهار پایه می نشیند( پشت به تماشاچی ها ). نور قهوه ای می افتد روی زمین و قدم های مهرداد را بدرقه می کند .
صحنه ی اول- پرده ی آخر
خورشید می آید وسط مکعب و یک سطل رنگ مشکی در دست اش دارد. از بالا چند تا طناب آویزان شده که چیز های مختلفی بهشان آویزان است. قیچی. یک عروسک. گوشی تلفن. یک مداد ( بزرگ باشد خیلی ) یک شال. یک لیوان. یک گردنبند.
خورشید که می آید داخل نور ها به ترتیب روی صحنه می تابند و توی هم محو می شوند و نور بعدی مشخص می شود.
خورشید می رود گوشی تلفن را می گیرد دم گوش اش و توش یک سری چیز های نا مفهومی می گوید. بعد گوشی را می کشد و طناب هم کنده می شود و می آید پایین و خورشید می آید گوشی را به یکی از ضلع های عمودی مکعب گره می زند. بعد می رود قیچی را بر می دارد و موهاش را قیچی می کند و می گذارد توی جیب اش. قیچی را با طناب اش می کشد و فرو می کند توی زمین. مداد را بر می دارد و وسط ابرو هاش را باهاش می کشد . شال را می کشد پایین و پهن اش می کند وسط اتاق لیوان را می کشد و مایع توی اش را می ریز روی شال و شال را تا می زند و از محل فرضی پنجره پرت می کند بیرون. گردنبند را می کشد و پرت می کند گوشه ی صحنه . همه این کار ها را باید خیلی آرام انجام بدهد و رفتار اش طوری باشد که انگار برای هر کدام همان موقع فکر می کند و تصمیم می گیرد. بعد می رود سطل رنگ را که گذاشته بود روی چهار پایه بر میدارد و شروع می کند ستون های مکعب را سیاه کردن. صدای جشن و شادی دوباره می پیچد توی فضا و نور ها می رود. در فاصله ی همه ی این کار ها هر بار می رود و دست اش را تا نزدیکی عروسک می برد اما دست اش را سریع پس می کشد و می رود سراغ کار بعدی.
ارنواز صفری
تازه دار اد شروع می شود. می توانی بایستی نگاه کنی. من دار ام با تمام قدرت ام می دو ام. این قدر که نمی توانی به من برسی. من دار ام می دو ام. تو هم بیا پشت سر من شروع به دویدن کن. این روز ها فکر می کن ام دوید ان از رسید ان مهم تر باشد.
باید مثل دختر بچه ی توی عکس لبخند بزن ام .
من را هم یک کمی قاطی حرف زدنتان کنید می بینید که بلد ام حرف بزن ام.
- پرادو دو در که خوب نیست ... چهار در بهتره بزرگ تره.
- اتوبوس که بهتره.
همان طور که ریاضیات بدون دانش اعداد مفهومی ندارد، هنر های تجسمی ( هنر به طور اعم) نیز، بدون دانش ریتم نمی تواند معنا و مفهومی داشته باشد. ریتم ساختار تصویر / ترکیب را تنظیم می کند و به آن تنوع می بخشد؛ آن را از یک نواختی کسل کننده می رهاند و در مسیر حرکت خود وحدتی فزاینده به عوامل ترکیب بخشیده، به هنر مند مدد می رساند تا فواصل اثر را هماهنگ کند. نا آگاهی از کاربرد ریتم، موجب از هم پاشیدگی، عدم تجانس و در نتیجه نا بسامانی اثر شده، پیام را بی هدف می سازد. در عوض با تسلط به دانش ریتم، ضرب کار نظام یافته، اثری خلق و ایجاد می گردد که در ذهن مخاطب جای می گیرد و تاثیری پایدار و مطلوب باقی می گذارد. در حقیقت ریتم " نبض " یک اثر هنری است.

کارگاه هنر یک / دوره ی پیش دانشگاهی / رشته ی هنر
م د ا د ش م ع ی
من دار ام اسلحه ام را می گذار ام زمین. هر بار که یک قدم از من فاصله می گیری من مصمم تر می شوم برای کنار گذاشتن اسلحه ام. هیچ وقت نمی خواست ام با اسلحه ام تو را نشانه بگیر ام. هیچ وقت. همیشه می خواست ام زود تر از تو خود ام بمیر ام. اسلحه را برای شقیقه ی خود ام ساخته بود ام. اما حالا که این همه کشیده ای عقب، خب می دانی؟ قصد ندار ام از اسلحه ام که سال هاست با خود ام دار ام اش استفاده کن ام. من دار ام اسلحه ام را می گذار ام زمین و می خواه ام با پای ام هل اش بده ام به جایی دور از دست خود ام و خودت. من دار ام اسلحه ام را می گذار ام زمین، فقط کافی است نگاه کنی.
دار ام می رم کوه
شکار آهو
تفنگ هم نمی خواه ام



