من و تو جرات مر گیم .و حداقل بودیم . و چند روزیست تمام فعل هایم برایت ماضی بعید می آیند .
امشب نوبت من است بروم آن جا . نوبت که البته ... این را می گویم چون حدس می زنم پای زن های دیگری هم وسط باشد . به من ربطی ندارد .خانه اش به خانه ام دور است . شاید با آژانس بروم . این طور که پشت تلفن گفت باید جالب باشد . یکی را می کشی و و بیرون نیاورده چشم هایت را که باز کنی ... .
ساعت الان سه و نیم است . تا آن موقع خیلی وقت دارم . باید بروم حمام . آب هنوز گرم نشده . بروم لباس هایم را مرتب کنم بهتر است . دامن خوب است . دامن مشکی تا زیر زانو . جوراب هایم را خاکستری انتخاب می کنم . چکمه مشکی ها را هم می پوشم . همان ها که کنارش طرح بته جقه ی طوسی دارد . بلوز مشکی ام را هم می پوشم . آن آستین حلقه ای که یقه اش از راست و چپ می افتد روی هم . این هم لباس زیر ها . البته که خیلی مهم نیست . اما مرتب باشم بهتر است . لاک طوسی ندارم اما نقره ایش را دارم . کم رنگ می زنم طوسی می شود . مو هایم را هم نرم کننده می زنم و می پیچم می ریزم دورم . دیروز مشکی شان کردم . وقتی بپیچمشان تا کمرم می آیند بالا . این طوری بهتر هم هست . فرقم را کج باز می کنم . از چپ .پشت چشم هایم را سایه ی مشکی می زنم و خط چشم مشکی را فقط پایین می کشم بیرون چشم . کرم پورد برنزه بیش تر بهم می آید و این رژ قهوه ای کم رنگ . رویش هم براق کننده . گوشواره نقره ای ها را می اندازم و گردنبند طرح دارم را . انگشتری را که نگین سنگی مشکی دارد دستم می کنم و دستبندم را هم می اندازم . بلوزم کو تاه است . زنجیر نقره ای تخت را هم دور کمرم می بندم .
آب دیگر گرم شده . با همین لباس های تنم می روم زیر دوش آب . فقط آب گرم را باز می کنم . بلوزم چسبیده به تنم . شکمم آمده جلو . پشتم را صاف می کنم . می رود تو . لباس ها را در می آورم و می اندازم توی سبد . تیغ و صابون را از لبه ی پنجره بر می دارم .دوش را طوری تنظیم می کنم که آب بریزد وسط حمام و می نشینم زیرش . صابون را می کشم روی پایم و تیغ را خلاف جهت می کشم بالا . دقیقن تا زیر زانو . روی زانو را هم و بقیه را نه . پای دیگر هم همین جور . بلند می شوم . دستم را می کشم روی آینه بخارش پاک شود . زل می زنم به چشم های خودم . لنز طوسی را نباید فراموش کنم . می روم زیر دوش و کف های روی پاهایم را آب کشی می کنم . می آیم کنار شامپو را بر می دارم و می زنم به مو هایم . چنگ می زنم و می گذارم کمی بماند . لیف را بر میدارم و صابونی می کنم و صورت و گردنم را جلوی آینه می شویم . روی بینی ام را محکم تر می کشم تا جوش هایش بروند . صورتم را می گیرم زیر دوش . مو هایم را هم آب می کشم . آب را می بندم . سرم را کج می کنم و مو هایم را میریزم یک طرف ام . نرم کننده را بر می دارم و می ریزم کف دستم . مو هایم را نرم کننده می زنم و همه جایش می رسانم . حوله را می پوشم و بندش را گره می زنم و می آیم بیرون .
بدنم را جلوی بخاری خشک می کنم . لباسها را به ترتیب شروع می کنم پوشیدن . به جوراب که می رسم می شینم روی زمین . لعنتی چند جای پایم را بریده ام . خون لخته شده . آن یکی پایم را هم نگاه می کنم . زیر زانو و روی ساق پایم را بریده ام . این طوری نمی توانم جوراب بپوشم . از آشپز خانه حوله ی خیس می آورم و می کشم روی پایم . می سوزد . صبر می کنم ببینم خونش بند می آید یا نه . مجبورم دو تا جوراب روی هم بپوشم .
مو هایم را با هزار مکافات درست می کنم . فکر کنم خوب شده باشد . آرایش صورتم خیلی وقت نمیگیرد . می نشینم روی زمین و تکیه می دهم به دیوار . دست چپم را میگذارم روی زانو ام و شروع می کنم لاک زدن . فوت می کنم تا خشک شوند و بعد می روم سراغ دست راست .
پاشنه های کفشم را چک می کنم که مشکلی نداشته باشند . زنگ می زنم آژانس و یک ماشین می خواهم . می گوید تا نیم ساعت دیگر می آید . خدا کند . پالتو ام را می پوشم و دکمه هایش را می بندم . شال مشکی ام را هم می اندازم و یک دور دور گردنم می پیچانم و بعد شل اش می کنم . از کیف هایم هم دستی و کوچکش را برداشته ام که راحت تر باشم . می نشینم روی مبل و منتظر زنگ در می شوم .
در خانه را قفل می کنم و می روم توی حیاط . برف آمده و همه جا را سفید کرده . سوار ماشین می شوم و آدرس را که روی کاغذ نوشته ام می دهم دست راننده . خیابان ها خیلی شلوغ نیستند . چهل و پنج دقیقه بعد از قفل کردم در می رسم .
زنگ می زنم و منتظر می مانم .
_ بیا بالا .
صدایش حس پشت تلفن را ندارد . پله ها را آرام آرام می روم بالا که عرق نکنم . لعنتی به همه چیز توجه کردم اما عطر را یادم رفت . وقتی هم یادم افتاد دیر بود . بعد از پاگرد چهارم دری باز می شود . می روم داخل . روی کاناپه نشسته .
_ لباس ها تو توی اون اتاق در بیار . بعد بیا بشین پیشم .
دلم عجیب شور می زند . می روم توی اتاق .روی دیوار ها را آینه گرفته. هزار تا می شوم . چشم هایم را می بندم و پالتو و شالم را در می آورم ومی گذارم روی صندلی چوبی آن جا . می روم از اتاق بیرون وپشت سرش می ایستم .
_ بیا بشین پیشم . مگه نگفتی بازی دوست داری ؟
می روم کنارش . هوای خانه خیلی خوب است اما نا خن هایش به کبودی می زنند . آتش شومینه بلند می سوزد .
_ سردته ؟
_ آره . دستامو می گیری ؟
آرام دست هایم را می برم جلو و انگشتانش را بین انگشتهایم جا می دهم .
_ الان گرم می شن . کی وسایل بازی رو میاری ؟
_ همین الان . اگه بخوایی . چیزی نمی خوری ؟
_ نه ! آره ! یه لیوان آب .
بلند می شود و می رود پشت مبل . دست هایش موهایم را کنار می زند و می رود روی گردنم . صورتم را خم می کنم و می گذارم گونه ام برسد به دست هایش . دستش را عقب می کشد و می رود .
یک جعبه ی بزرگ را هل می دهد و می آورد جلو ام . لیوان آب را هم گذاشته رویش . بر میدارم .
_ دستت رو ببر توی این سوراخی و اولین چیزی رو که تو دستت میاد بیار بیرون . اگه عوضش کنی من می فهمم و این خیلی بده.پس سعی نکن امتحان کنی .
نفس عمیق می کشم . دستم را می برم تو و می چرخانم . یک چیز دراز و لاغر و سرد است .
_ نیارش بیرون . می دونم چیه . بد شانسی .
_ چرا ؟ آخه این بار اول بود . باید به من فرجه بدی .
_ اینو من تعیین می کنم . در ضمن هر کی میاد این جا بار اولشه . برای دفعات بعدی جا های دیگه وجود داره .
_ حالا من باید چی کار کنم ؟
_ دستت رو بیار بیرون . عدد روش رو بخون خودت با دو برابرش جمع کن و برو توی اتاق آینه . همون مقدار باید اون جا بمونی .
_ اما این جا نوشته دویست و نود و هفت .
_ به من ربطی نداره . خودت قبول کردی تو این بازی شرکت کنی . نترس آب و غذا بهت می دم . این خودش ادامه ی بازیه . می خوام ببینم چه قد دووم میاری .
آینه را توی دستم فشار می دهم . فرو می رود کف دستم و خون میریزد روی کفش هایم . دستم را میگیرم بالا . خون راه می کشد روی مچ دستم و تا نزدیکی های زیر بغلم می آید . سرش را جلو می آورد و زبانش را می کشد روی خون ها . دست دیگرم را حلقه می کنم دور گردنش و تا می توانم فشار می دهم . چیزی نمی گوید . عکس العملی هم ندارد . دستم را باز می کنم و موهایش را میگیرم و سرش را می آورم بالا .
_ برو توی اتاقت .
_ نمی رم .
_ بازی روخراب نکن .
_ خراب می کنم . دیوونه ی عوضی . من می خوام برم . اگه نذاری من می دونم و تو .
_ تو بدون و من . صدات به کی وکجا می خواد برسه ؟
دستش را می آورد جلو و یقه ام را میگیرد . می کشد بالا و مجبورم میکند بلند شوم . هل ام می دهد و میبردم دم اتاق آینه . در را باز میکند و می فرستدم داخل . خودش هم می آید تو .
_ این جا رو نگاه کن . ببین چه قدر زیادیم . حالا اگه یکیمون کم بشه . مثلن یکی از این تو ها . مثلن خود تو . به نظرت چی می شه ؟ یکی از این تصویرا کم میشه فقط .
تکه ی آینه را می آورد جلوی صورتم و میکشد روی گونه ام . قدرت دفاع ندارم . هیچ قدرتی ندارم .
_ ببین ...
_ نه . تو گوش کن . یا دویست و نود و هفت روز به علاوه ی دو برابرش می مونی این تو یا ... یا به جرم جر زنی توی بازی مجبوری بمیری . خود دانی .
_ مگه من چقدر قراره عمر کنم . من اون بیرون کلی کار دارم .
_ اون دست من نیست دیگه . اگه خیلی عجله داری فکرتو کار بنداز .
_ پهلو هام درد می کنه . این جا سرده . بذار برم . من دیگه نمی خوام بازی کنم .
_ اما ... تو قول دادی .ندادی ؟
_ آره من یه غلطی کردم . تو ببخش من چه می دونستم تو می خوای بازی رو این قدر جدی بگیری .
_ آره . اینو که همون اول از لباس پوشیدنت فهمیدم اما دست من نیست .
در را می بندد و می رود . نگاهم روی در می ماسد .
********************
بوی ادرار می آید همه جا . خودم را خیس کرده ام . از خودم بدم می آید . جای زخم ها روی پاهایم می سوزد . باید با موقعیتم کنار بیایم . اصلن باورم نمی شود این جا گیر افتاده باشم . هیچ کس قرار نیست نگرانم شود ، جز صاحب خانه که نه نگران من که نگران پولش باشد . پیدایم هم نمی کند و از خیرش می گذرد . تمام وسایلم را هم می ریزد دور .
بو غیر قابل تحمل است . موهایم را جمع می کنم بالای سرم و با شالم محکم می بندم . به حرف هایش فکر می کنم . به تصویر ها . به حل بازی . شاید تنها یکی از این تصویر ها بماند بگذارد بروم . کفشم را در می آورم و با پاشنه اش محکم می کوبم وسط یکی از آینه ها . ترک می خورد . یکی دیگر میزنم . تکه تکه می شود می ریزد زمین . پالتو ام را می پیچم دور پایم و شروع می کنم آینه ها را یکی یکی شکستن . لعنتی پشت بعضی هاشان باز هم آینه هست . این یکی را بیست باری میشود که خرد کرده ام اما باز هم هست . هر بار هم که تکه تکه می شوند می ریزند این کف خودم بیشتر می شوم . با پایم می روم روی خورده آینه ها . باز هم بیش تر می شوم . مغزم کار نمیکند . صدایش می زنم . جوابی نمی آید .
بو برایم عادت شده . خیلی از آینه ها مانده . هر بار که چند تا را می شکنم و رویش راه میروم که خرد تر شود جمع شان میکنم یه جا .آخر سر می خواهم رویشان را با پالتو ام بپوشانم که دیگر نتوانم خودم را تویشان ببینم . البته پالتو ام همه شان را نمی گیرد . اما فعلن فکر بهتری ندارم .
سرد است این جا . یک گوشه را گذاشته ام برای دستشویی . خودم هم این طرف می خوابم و غذا می خورم . حتی بویش را هم دیگر نمی شنوم . دیگر مهم هم نیست . آخر های کارم است . اصلن نمی دانم روز چندم است که این جایم .
ساعت ها پیش در اتاق را باز کرد و نگاهم کرد . گفتم بیاید تو . باز هم نگاه کرد . گفت پیر شده ام . لاغر شده ام . چیزی نگفتم . نگاهش نکردم دیگر . خیلی آن جا ماند . بلوزم را در آوردم و پشتم را کردم و نشستم . صدای بسته شدن در نیامد اما حس نمی کردم آن جا باشد . برگشتم . در باز بود . بلوزم را پوشیدم و رفتم بیرون . با زنی نشسته بودند روی کاناپه . درست پشت به من . دستش را برده بود حلقه کرده بود دور گردن زن . به زن گفت دستش را بیرون نیاورد . گفت می داند چیست . گفت باید برود اتاقی که لباسش را در آورده . زن سرش را برگرداند طرفش . نیم رخش زیبا بود . خیلی . دستش را برد توی یقه ی زن و وقتی آوردش بیرون مدال گردنبندش را مشت کرده بود . محکم کشیدش . آمد انداخت دور گردن من . گردنبند توی یقه ام گم شد . سر خورد و رفت پایین اما روی زمین نیفتاد . بلوزم را بالا آوردم که بیاورمش بیرون و پسش بدهم . زن آمد پشت سرش ایستاد .
_ منظورت همون اتاق رو به رویست ؟
_ آره .
_ ولی اون جا ...
_ ششششششششش!
دهانم را باز می کنم که چیزی بگویم .دستش را می آورد و با چهار انگشتش روی لبهایم را فشار می دهد .
_ جیغ می زنم اگه نذاری برم .
پوز خند می زنم .
_ بزن .
بر می گردد و دستم را میگیرد و می بردم به اتاق آینه .
_ تو با هوش بودی . فکر نمی کردم بتونی این قدر زود معمام رو حل کنی . البته من خوشم نمی آد کاری که این قدر وقتم رو گرفته به این زودی لو بره . اما خیلی باهوش بودی .می تونی بری .
_ برم ؟ بعد از این همه روز لعنتی ؟ حداقل یه فایده هم برای من داشته باشه .
_ این یکی رو فکر نکرده گفتی . فقط یه بازی بود . هاه ؟ از تو بعید ه این طور فکر کنی . بهت گفته بودم این بازی برای منه . گفتم هر کاری من بگم . گفتم دستتو می بری توی جعبه و بیرون نیاورده اطاعتم رو میکنی . گفتم بعدشم هر چی من بگمه . نگفتم ؟
_ چرا .
_ پس حالا برو . هر وقت دلت برام تنگ شد برگرد این جا .
_ فکر نکنم دیگه برگردم .
سرش را می آورد جلو و بینی اش را می چسباند به بینی ام .
_ بر میگردی !
_ آره ؟! اما من...تو ... من تورو ...
_ برو .
توی چشم هایش نگاه می اندازم می فهمم که راست می گوید . همیشه یک قدم از من جلو تر بوده . لعنتی نخی انگار وصلمان کرده باشد بهم که خودش بتواند کوتاه و بلندش کند . می گوید سر راه که می روم انتخاب با خودم است .هر کدام از پیرزن ها را دوست دارم بردارم .
_ اونا دیگه چه کوفتین ؟
_ آیندت !
آب دهانم را قورت می دهم . وسایلم را بر می دارم که بروم . دستش را می آورد روی شانه ی چپم .مثلن قوت قلب می دهد .
_ نترس . اگه دوست نداری نرو . اما من جای تو بودم می رفتم .
_ حالام که خودم جای خودمم می رم .
یک طبقه را که رد می کنم پیر زنی نشسته لب پله ها . همه جا کثیف است . بی نگاه دقیقی می روم . دم در یکی دیگر ایستاده دارد موز می خورد . نزدیکش که می روم بوی اتاق آینه می پیچد توی بینی ام . نگاهم را ازش می گیرم و از در می روم بیرون . چشمم جایی را نمی بیند . صدای بوق قطار و رد شدنش از روی ریل آهن می آید . تحمل صدایش را ندارم . دستم را می گذارم روش گوش هایم و محکم فشار می دهم . صدا بلند تر می شود . با زانو خودم را می اندازم روی زمین . دستی می آید روی دست هایم و از روی گوش هایم برشان می دارد . انگار دو تا لیوان گذاشته اند روی گوش هایم .
_ دوست داری بیایی با من باشی ؟
_ آره !
_ بلند شو . دستت رو می بری تو جعبه و در نیاوورده هر کاری بگم می کنی .
صدایش حس خاصی دارد درست یادم نمی آید . اما مطمئنم حس خاصی دارد .
ارنواز صفری
می کوبد . می کوبد .می کوبد توی سرم . درست فرق سرم را باز کرده و می کوبد وسط اش . اما دیگر عین خیالم هم نیست . محکم تر می کوبد شاید عکس العملی داشته باشم . مثل آن روز که انقدر محکم کوبید که همه ی کلمات ریختند بیرون . کاری نداشتند که نباید بیایند . همه از اینکه من این چیز ها را هم میدانم و این حرف ها را هم بلدم تعجب کرده بودند . اخراجی . اخراجم کردند از این جا و این است که حالا این جایم . وسط این بیابان بزرگ و خشک و ... .
باز هم باد
خورشید خاکستری بی فروغ می تابید . باد می وزید و اجسام در باد خش خش می کردند یا مثل ما که در جاده به سمت انبار می رفتیم ،حرکت می کردند .
فرد گفت :" فکر می کنی چرا خودش رو کشت ؟ چرا باید همچین کاری میکرد ؟اون خیلی جوون بود . خیلی جوون . "
گفتم :" نمی دونم . نمیدونم چرا خودش رو کشت . "
فرد گفت :" خیلی وحشتناکه . کاش می تونستم راجع بهش فکر نکنم . تو نظر بهتری نداری ،ها ؟ تو ندیده یش ؟"
" نه ، وقتی به مجسمه ی آینه ها نگاه می کردم دیدم که اون خودش رو دار زد . الان مرده ."
در قند هندوانه / صفحه ی 156
همین جوری دستم را می برم لای صفحه های دفترم و باز می کنم ببینم چه می آید که بنویسمش . .نوشتنی نیست . نه که سفید باشد ها . اما یک عالمه خط است . با شکل های مختلف . یک جا مشکی یک جا سورمه ای و یک جا آبی روشن . پشتشان هم با مداد، سیاه است .
حس می کنم همه همه چیز رو دربارم میدونن و من بی خبرم . مثل همون حرف یواشکی دکتر می مونه که به مامان راجع بهم گفت وهیچ وقت نفهمیدم چی بود . که هنوزم دلم می خواد بدونم . همون روزی که مامان از خیابون زنگ زد و گفت بیا فلان جا وقت دکتر داری من اون جام . شاید اگه روم باز تر بود می تونستم بپرسم اما حالا نمی تونم .
ای بابا تو هم که نگران منی . انگار باید یه برچسب" نگرانم نشوید ارزشش را ندارد" یا" نگرانی ممنوع حال من خوب است" به خودم وصل کنم و همه جا ببرم .
چه چیزایی شنیدم امشب ! در باره ی آدمای اطرافم و چه چیزای دیگه ای شنیدم راجع به خودم ! داشتم شاخ در میاووردم جان تو .
الان خوش حالم این قدر که حالم را درک نکنی . که بخندم از ته دل به چرت و پرت هایی که می گویم . که حتی بد ترین حرف های این آدمی که فکر می کند چه قدر خوب می تواند اذیتم کند را نمی شنوم . شاید ....شاید خیلی هم خوب نباشد این همه احساس اما ،اما،اما مهم این بود که به فکر بودی . آن هم اینطور ! فراموشم نمی شود . نه نمی شود . (چقدر حرف بود که یادم رفت !!!)

