دیگر می رود برای چند وقت دیگر . دیگر تاب شنیدن ندارم . تاب دیدن ندارم . تاب خواندن ندارم . تاب بودن ندارم . خسته ام از خودم . از تو . از او . از ما . از شما . از آنها . می رود برای خیلی وقت دیگر . می روم به نیستی . به عدم .
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
بارون از ابر سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمیبره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پا شوره بیرون افتاده
شاپرک ها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله ی بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست .... .
می دانم سر بلند نیامدم بیرون اما در هر حال زندگی است دیگر ! یک وقت هایی همچین می خواباند در گوش آدم که هزار دور، دور خودت هم بچرخی باز کم است . می دانم توقع همه بیش از این ها بود و من باید اعتراف کنم که کم آوردم . خیلی هم .
حالا دیگر بی خیالش لطفن ! همین قدر که جرات کردم آن بالا نوشتمش به حد کافی عذاب آور بود .
معنی خیلی چیز ها را انگار هیچ وقت نمی دانسته ام . فقط فکر میکرده ام که می دانم . حتی معنی کلمه های ساده و حتی حروف ربط . دلم نسوخت برایت . اصلن دلم نسوخت چون خودت این طور عادت داری اما اگر من تو بودم الان جلوییم داشت اجزای صورتش را می چید سر جایش . لعنتی هیچ چیز بد تر از حس نیاز و حس تعلق نیست انگار . واقعن دلم نسوخت خوش باشی هر جور که دوست داری . همین جور که روز می گذرانی .
چی بگم ؟ دیگه هیچی ؟ آره راست می گی . این طوری بهتر باشه به خیالم .
فقط باید سفید ها بماند و سیاه ها . کار کردن روی عکس صورتت اصلن لذت بخش نبود . هی اشک جمع شد توی چشم هام و هی دماغم را کشیدم بالا . تازه هنوز یک کار دیگر هم مانده . خطوط صورتت را حفظ شدم !
دروغ هم که بگویی چندان اهمیتی نمی دهم . یعنی حتمن اهمیت می دهم که دارم می نویسمش . آن هم این جا . که همه می خوانند . و حرف های اعماق و سیاهی هایم زیادند با اجازه ات . نیامده ام گلایه . فقط ناراحت دورغ ات ام . که آخر هم بغض مرا در آورد که اشک توی چشم هایم جمع شد و تو دیدی . که انگشت سبابه و شصتم را محکم کشیدم رو چشم هام . می دانی تازه داشتم به اضافه بودن عادت می کردم . تازه داشت برایم عادی می شد تصویر افتادنت از روی دراور و سوار قایق شدنت . تازه داشت از آن لباس زشت خوشم می آمد . امشب همه ی این ها دارند دور سرم می چرخم . نمی دانم دفترم را ورق زدی که فهمیدی گلایه کرده ام و خواستی جبران کنی . یا عادتی داری ندیده به تعریف کردن اتفاقات با قصه های مختلف . حرف ها زیادند . همه فکر می کنند دوستت دارم . اشتباه است . نه این که هیچ چیزی نباشد اما آنقدری هم که خودت فکر میکنی نیست . روز ها مزخرف می گذرند می دانم . برای همه مان همین طور است . و الان شش سال است که همین طور میگذرد و همه دارند پیرش می شوند . حتی خود من . اما خوب می دانی شاید مدتی بشود راه حل اش را به خودم یاد داده ام . بی اعتنایی . دلمان خوش است به اینکه این جور صدایمان می کنند یا این قدر تحویلمان می گیرند همه جا . اما من دیگر دل خوشی به این ندارم . باورت می شود ترجیح می دهم همان ترکیب دختر فلان و بیسار را بشنوم اما هیچ چیز دیگری را نه . راستی تازه داشت برایم عادی می شد تصویر کف های بالای سرم و بازی نور و همه و همه . تصویر دست های مردانه دور کمرم . تصویر من روی اسب با چشم کبود . تصویر تمام آن چه که می گذشت . دیگر ناراحت نمی شوم که نمیخواستی این باشم و حالا اینم . می دانی به این فکر میکنم که تقصیر خودت بود . دیگر ناراحت نمی شوم از تکه ها و حرف های نا مربوط و ناراحت کننده . یک جای حرفت راست بود و آن هم فقط چند کلمه اش . "نه به زودی "را می گویم . یادت هست ؟
نگران نشو به گوش کسی نمیرسانم این ها را . هیچ کس نمیفهمد تویی . حتی خودت . که هیچ وقت نمیخوانی این جا را . که هیچ وقت هیچ چیز را نمیخوانی . که با توجیح ساده ی مورد علاقه ام نیست می کوبی توی سرم همه ی کلمات را . قاطی تان کرده ام ؟ نه اشتباه نکن . رفتار او بدتر از تو و تو بدتر از تو . تو بدتر از همه . دوست ندارم نگاهت کنم الان هم میدانم میایی بالای سرم وصفحه را جمع میکنم و شروع میکنم چیزی را خواندن بلکه بروی و دست برداری از راهنمایی هایت . خسته ام . میدانی ؟ نه . البته که نه . فکر میکنی بهترین شرایط را آماده ام کرده ای و همین است که حالم را بد می کند . همین است که این قدر با هم فرق داریم . تا این حد از هم دوریم و هیچ وقت نمی توانیم با هم حرف بزنیم . هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت . الان که تمامش کنم و بیاید روی صفحه ی سفید ی که اسمش دختری را می آورد تو ذهنم که نشسته روی سیبک گلوی کسی می روم مچاله می شوم زیر پتو ام و دختر را پرت میکنم پایین . نه آن جور که بمیرد . فقط آن جور که برای از آن وقت تا صبح ذهنش آرام بگیرد و بخوابد دو ساعتی و بعد بیدار شود و دوباره به خاطر بیاورد و خیره شود به کبودی زانو اش و لبخندی نا محسوس که فقط خودش بداند بزند و بعد همه چیز .... . ادامه اش را هر جور دوست داری تمام کن .
ارنواز صفری
9/2/1385
دارم فکر می کنم چه طور جرات کنم بعد از اين همه روز بگم لعنت و شروع کنم تند و تند تایپ کردن...
ولش اصلن چرا من بايد خودمو داغون کنم چون تو اين جوری می خوای حس کنی و فکر کنی ؟ به درک ...
می گويد توهم دارد . می گويد مشکل معده اش حل شده . می گويد به خاطر توهماتش فعلن بستريست . می گويد صندلی های انتظار را کافه کرده و خواسته چايی بخرد که ديده پول ندارد و ... . می گويد به کسی نگو خوششان نمی آيد . می گويد ارثی ست . می گويد زود شروع شده . می گويد به خاطر دارو هاست . می گو يد می گويد می گويد و من بقيه اش را نميشنوم .
نه می گذارد و نه بر ميدارد می گويد اين يکی هم تعبير می شودم مطمئنم. می گويد ميميرد . می گويد می رويم سر می زنيم . می گويد می گويد می گويد و من چيزی نميشنوم .
می نشيتيد و دستش را می اندازد دور گردنت و من رو به رويتان روی زمين . وسايلم را می گذارم کنارم و شروع می کنم . از صورت تو تا دست های او . می کشم و می کشم و ثانيه ها را تند و تند می پرسم . بايد ده دقيقه بکشد فقط . زمان را او نگه داشته . سی ثانيه مانده . می گويم دستش را بگذارد روی شانه ات . اضافه اش می کنم . خوب شده . خيلی خوب شده .
ازش بدم مياد . حالا اگه بفهمه .
ـ بابا خيلی دوستت دارم .
ـ فکر می کنی وقتی بزرگ شدی هم همين قدر باشه ؟
ـ اوه ! بابا تو تا اون موقع ديگه مردی .
ارنواز صفری

