یکی دیگه ؟!!؟
برای خودم هم به شدت جالب است چیزی که بدان دیگر اعتقادی ندارم می تواند این قدر جذاب باشد که بار ها وادارم کند کاری کنم .
می گویم از حس تعلق متنفرم . می گوید در گذشته هم همین حس را داشتی؟چیزی نمی گویم .
سه شاخه گل زرد . سه شاخه گل داوودی . از خوشحالی دیوانه ام کرد .
خانه ای کوچک دارم
کتابخانه ای در آن است
در آن کتابخانه کتابیست
داستانی در آن است
در آن داستان کاخیست
شاهی در آن است .
فقط یه مشت خاطره . چنگ می زنم به تموم گذشته و تازه تازه همه ی نگاها برام معنی میشن .همه ی حرفا . همه ی اتفاقا .یه جورایی کم میارم . پشتم خم می شه انگار.اینقدر که چونه م به زمین می رسه .این قدر که ... . این قدر که تو به وجود من این طوری عادت کنی .
اصلن از خودم توقع نداشتم که این حرفا رو تو این موقعیت بهت بگم . من از عدم اعتماد گفتم و باید تو خودم این باور رو از بین ببرم اول از همه . اما میدانی رو راست بودن از همه چیز بهتر است .
کسی این جا دارد نفس می کشد . درست پشت سر من . صدای نفس هایش توی گوشم است . می توانم بشمارمشان . می توانم خفه شان کنم و بروم جایی که حتی تو ندانی .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،30 خرداد 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your head.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I am a dreamer but when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bare my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،18 خرداد 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
شاید راز بزرگ زندگی ام این نباشد . اما بالاخره یک راز بزرگ پیدا میکنم .
به نظرم خیلی مهم نباشه که تو چی فکر می کنی . خیلی بیشتر از اون این مهمه که من چی گفتم و چرا گفتم . تو هر جور دوست داری طول و تفسیرش بده و هر روز صبح با چشای پف کردت نیگام کن و بگو خیلی احمق ام . خوب یه احمق دیگه م رو احمقای دنیا . مهمه ؟
فرض کنیم تو برای یک اشتباه خیلی مسخره مردی . و من بعد ها فهمیدم کل جریان چه بوده . فرض کن ناراحت شدم . فکر کن من سر خاکت نیامدم . مادر و پدرت را ندیدم و حتی به خودم تسلیت نگفتم . حدس بزن چه حالی پیدا کردم وفتی تمام کاغذ ها و فیلم ها و نوار ها روانه ی خانه مان شد . فکرش را بکن وقتی دیدم بالای تمام بسته ها نوشته بودند ارنواز چه حالی شدم . چه رنگی . و به این فکر نکن که هیچ نامه ای به خانه تان نرسید . و اینکه چه رنگی می شدی اگر می آمد .
روی برگه های دفتر که عقب می روم . چند روز پیش می شود . کمی قبل تر دوستی می میرد و بعد عید می شود و تولدم می شود و حیاط مدرسه . به یک کتاب که قرار بوده بپرسم و یادم رفته . به یه دو پرده ای کوتاه . به وقت دندون پزشکی .به یه سوال در باره ی تویی که مردی . که واقعن مردی . به مرگ در بالکن و هر چقدر بری تموم نمی شه مگه برسی به ( زیر بنای این دفتر احساس + تفکر است .) و زیرش توی پرانتز (( قرار بود باشد !.)
کاش قدرت فریاد زدن داشتم . کاش می تونستم بهت بگم که چقدر نارا حتم می کنی . کاش می تونستم حالیت کنم گوشه کنایه هات داره دیوونم می کنه .
فکر کردم _ انصاف نیست _ دست به قضا _ به هر حال دیگه هیچی ش برام اهمیت نداره _ روز اول همیشه سخته و روزای اول _ همیشه بالاخره یه جوری میگذره _ معده م به قار و قور افتاده _ چیزیو که الان واقعن در درونمه _ به دست آوردم _ من خودم از طرف پدرم امضاش می کنم _ من می پاک هستم _ یه کارایی دارم که باید انجام بدم _ باید فکر کنم _ این خدای غاره _ کیوپید پسرکی ست فریبکار تا دخترکان را به جنون کشد .
براش متاسفم که مجبوره به خاطر من تو این جلسه ها شرکت کنه .
خدا کنه فردا صبح ساعت هشت بری بیمارستان و من که از امتحان میام اومده باشی . سر حال و خوب . خدا کنه بستریت نکنن . خدا کنه زود بیایی . خدا کنه اصلن عملت نکنن . خدا کنه چیز مهمی نباشه . دارم داغون می شم . خدا کنه خوب بشی . خوب باشی . من تحمل درد رو ندارم . تحمل این که تو درد بکشی رو هم . من اصلن تحمل هیچیو ندارم . من دارم بالا میارم از دل شوره . لعنتی .
View image
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،9 خرداد 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (6)
|
لینک (0)
حیف تو بود بر باد بری /مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری.
من حرف زدم . من با او حرف زدم . من با تو حرف زدم . من یک ساعت و بیست و هفت دقیقه با تو حرف زدم . من گفتم . من گفتم "چرا؟" من گفتم "برای چه ؟ "من گوش دادم . من یک ساعت و بیست و هفت دقیقه به حرف های تو گوش دادم . من وقت گرفتم . من وقت تو را گرفتم . من برای یک سوال کوچک زنگ زدم و وقت گرفتم . من یک ساعت و بیست و هفت دقیقه وقت تلف کردم . من وقت تو رت تلف کردم . من یکی از چرا ها را گفتم . من پاسخ یکی از چرا ها را یکی از گره ها را دادم . من دروغ نگفتم . من خودم را طی یک ساعت و بیست و هفت دقیقه ... من قسمت از خودم را در یک ساعت و بیست و هفت دقیقه تشریح کردم . من با چاقویی که تیز نبود خودم را تشریح کردم . من حالا دارم فکر میکنم که آیا کارم درست بود ؟ من حالا دارند توی سرم می کوبند .
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،4 خرداد 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)