از این جا که دراز کشیده ام و دارم کتاب میخوانم نیمرخش پیداست که وسط هال نشسته و دارد با گاز های بزرگ ساندویچ ناهارش را که از دیشب مانده می خورد . لبهاش هم تکان میخورند و حرف میزند با زنی که روی کاناپه دراز کشیده و حال خوشی ندارد و می گوید حرف نزنم . حرف نزنم . صداش که کمی بلند تر می شود می فهمم که می گوید مهمانی جمعه ناهار است یا شام . جوابش آرام است . تلفن زنگ می خورد . بر می دارم . مردی می گوید رسیده خانه . می گویم اشتباه گرفته اید . می گوید با روح انگیز کار دارد . می گویم میدانم . گوشی .
می گویم :"روح انگیز بیا تلفن . "
راهرو را می دود . مانتوی گشاد و سبزش را در نیاورده و فقط دکمه هاش را باز کرده . گوشی را از روی زمین بر می دارد و شروع می کند حرف زدن . حرف زدن با مردی که یکبار بیش تر ندیده امش و فقط تصویری گنگ مانده ." دستی استخوانی که رگ هایش بیرون اند و دارد یقه ی بلوزی را که سبز است صاف میکند . "
می خواهم بروم . تصمیم ام را گرفته ام . همان روز بود که داشتم توی خیابان درخت ها را می گشتم برای کلاغ . که یکی هم پیدا نکردم و برگشتم خانه . خالی . سه تا روز نامه خریده بودم و بدون اینکه مانتو و روسری ام را در بیاورم ولو شدم روی تخت و یکراست رفتم سراغ صفحه ی حوادث . نه که صفحه ی مورد علاقه ام باشد . دنبال خبری بودم . اثری . ردی . عکسی بود که دختری داده بود به پلیس و حالا کمک خواسته بودند تا عکس آدم شود و آبروی دختر برگردد دم در خانه اش .
روز نامه ها به دردم نخوردند ، و بردمشان گذاشتمشان جلوی روح انگیز . گفتم بخواند .
گفت :"چرا این همه روز نامه خریدی ؟ "
گفتم خواستم بدونم توشون چی می نویسن .
گفت :" دنبال چیزی می گردی ؟ .
" گفتم :"نه!."
ولی می گشتم . دنبال بهانه بودم . روح انگیز هم میدانست .
گفت :" می شه یه لطفی بکنب و از این به بعد یه کم مودبانه تر با افشین صحبت کنی ؟"
گفتم :" تا حالاشم بی ادب نبودم . "
گفت نه . ولی بیشتر از این .
گفتم :"دلتو بهش خوش نکن روح انگیز . مامان هم راضی بشه بابا کوتا نمیاد . زیر بار نکیره ها ."
گفت دلم برای خودم بسوزه .گفتم من مشکلی ندارم . گفتم تویی که باید بشینی غصه بخوری . چیزی نگفت .
سرم را به نشانه ی تاسف چند بار تکان دادم و بلند شدم لگن لباس ها را بلند کردم ببرم پهن کنم . داد کشیده بود که نمی تواند ، داد کشیده بود که حرف نزنم . حرف نزنم . مانتوی سبز سدری را زدم به میخ دیوار .شلوار کرم را پرت کردم روی طناب آبی که میخ هاش رو بروی هم نبود . صورتم را چسباندم به پاچه های شلوار و شروع کردم قدم زدن در طول تراس . آفتاب داغ بود . تصمیم خودم را گرفته بودم .
روح انگیز داشت جلوی آینه رژ بنفش می زد . خط چشمهاش را چک می کرد .
گفت :"اگه افشین یا کسی زنگ زد باهام کار داشت بگو به موبایل بزنه . "
گفتم :" صبح هم یه بار زنگ زد . "
گفت :" می دونم . "
رفت . دوباره شروع کرد با زن که روی کاناپه ی دو نفره دراز کشیده بود و من این بار همان نیم رخ را هم نمیدیدم حرف زدن . دم در که رفت دو باره پیداش شد .
گفت :" پس یه زرافه یا اگه نبود . یه عروسک خوشگل دیگه . اگه کسی زنگ زد بگین به موبایل بزنه ."
در را نزدیک های بسته شدن ول کرد . محکم خورد بهم . صدای ببخشیدش آمد .
حالم خوش نیست . یعنی سر حال نیستم . باید کسی را پیدا کنم کمک کند . دیشب با افسانه حرف زدم . موافق نبود اما مخالفت هم نکرد . گفتم تقصیر من نبود . گفت می داند . گفتم تصمیم ام را گرفته ام، می روم . گفت اشتباه نکنم . گفتم حتی برای من تب هم نمیکنند
گفت :" اونا دوست دارن . خودتم اینو می دونی .اشتباهی نکن که پشیمون بشی . "
گفتم اشتباه وقتی بود که به حرفشون گوش دادم . اشتباه اصلی مال وقتی بود که من بدنیا اومدم . گفت چرت نگم . پرسیدم مخالفه . گفت موافق نیست .
دوست دارم بدوم . بدوم و بعد با تمام قدرتم خودم را بکوبم به دیوار روبه رو ام . بالا بیاورم و تمام شود همه چیز . دیروز یک قدم به جلو برداشتم . مردی توی ماشین اش صدایم زد . سرم را از پنجره بردم تو و گفتم اسمم ساراست . سلام دادم .
گفت :" پس این سارا که میگن تویی . "
گفتم :" حالا چی میگن ؟."
گفت :" سوار شو تا همه شو برات تعریف کنم ."
سوار شدم . صدای ضبط ما شینش را کم کردم .
گفتم :" من اسمم سارا نیست . ولی میتونی سارا صدام کنی .می تونم بشم سارای تو ."
گفت :" جدی نگیر . اصلن مرضیه صدات می کنم ."
گفتم باشه . پرسیدم خانه اش کجاست . گفت میرویم میبینم . گفتم اسم هم دارد . گفت عمید .
گفتم :" قشنگه ."
گفت می شود عمید من . اما عمید عمید هم نیست . گفتم عمید و مرضیه بهم می آیند . همین کافیست . دستش را آورد گذاشت روی پام . دستم را گذاشتم روی دستش و رفتیم خانه اش .
شب ده و نیم رسیدم خانه . هیچ کس نبود . رفتم توی اتاقم و ضبط را روشن کردم .شیشه ی مرکب مشکی را برداشتم و بر گرداندم روی میز روی کاغذ هام و کتابها . با انگشتم مثل موج رویش رفتم و آمدم . دستم را کوبیدم روی میز . کله های جوهر پاشید روی مانتو ام . هر کدام رشد کردند و بزرگ شدند . چند تاشان که بهم نزدیک تر بودند رسیدند بهم . توی هم رفتند و بزرگ شدند . تلفن را برداشتم و شماره ی مردی را گرفتم که میگفت دوستم دارد . به محض اینکه بر داشت داد زدم که دست از سرم بردارد و راحتم بگذارد، دیگر زنگ نزند و سر راهم سبز نشود و دیدار بماند برای همان گاهی دور هم جمع شدن ها و دلیلی را که هیچ وقت نگفتم دیگر نخواهد بداند و گفتم دیگر برایم مهم نیست که چه چیز هایی عذاب دارد و چه چیزهایی خوب است . گفتم فقط بداند من آدمش نیستم و قسمتش . گفتم همه چیز را خراب کرده و موقعیتم و روابطم را بهم ریخته و شک را انداخته به جان همه . گوشی را کوبیدم روی پایه اش و مانتوم را در آوردم و مچاله کردم انداختم روی میز .
میروم . امشب دیگر می روم و نامه نمیگذارم برای زن روی کاناپه و یا روح انگیز و یا حتی پدر که چرایی ا ش را توضیح بدهم . به افسانه هم گفتم خسته شده ام از این روابط . از این که پدر پیر شود به خاطر خواسته هامان و زن عبوس تر شود هر روز و روح انگیز بیش تر بخواهد که مودب باشم . بیش تر عاشق شود و هر روز تعداد تلفن هایی که میزند و تلفن هایی که برایش زنگ می خورند تصاعدی برود بالا و من فقط نگاه کنم و انگشتهام را بپیچانم بهم . افسانه هم حرفی نزد . فقط گوش داد و گوش داد و بعد گفت خداحافظ باشد و مواظب خودم باشم .
دروغ نگفتم به افسانه . این ها هم بود . اما راستش را هم نگفته ام که چه کرده ام و چه دیده ام و چه شنیده ام . خودم هم راست و درستش خوب نمیدانم . فقط روزی که زل زده بودم به دختر بچه ای که در جاده ی طلایی و قهوه ای میرفت و پرنده ها اطرافش را گرفته بودند و من به این فکر میکردم که میگریزد یا دوست دارد آهنگی برایش بگذارم که برقصد فهمیدم باید بروم . مثل زن توی عکس که دست هاش را از هم باز کرده و با کفش های پاشنه دارش انگار روی هوا سوار شده . لباس ندارد و طرح اندامش توی ذهن می ماند . باید بروم و پیدا کنم کسی را مه درست مثل من است . موهاش مشکی و چشمهاش هم مشکی است . و فقط شاید قدش کمی از من بلند تر باشد . یا شاید هم من بلند تر باشم . اما صدایش صدای خودم باشد و شاید فرقمان این باشد که او وسط ابرو هایش را میکند که پیوندی نباشد . که کسی نگوید مثل خورشید نقاشی ها می ماند .
تلفن امروز صبح هزار بار زنگ زد و نهصد بارش با من بود . افسانه کارم داشت و مهرانه و هلیا . عمید هم زنگ زد و حالم را پرسید و گفت که می تواند بیاید دنبالم یا نه . که گفتم بیاید . بعد روان نویس را برداشتم و با نقطه های نزدیک بهم طرح یک گل انداختم پشت دستم .به پیر زنی فکر کردم که برای عکو در نظر داشتند . حالا که زن عمو که وقتی یادش می افتم تسبیح هزار تایی اش هم که خودش درست کرده بود و هر کدام مهره هاش یک رنگی داشت هم می آید توی ذهنم مرده بود و تنها چیزی که قبل از مرگ خواسته بود سیگار بود و بهش داده بودند همه قصد کرده بودند عمو را که من ایمان داشتم به عشقش به زن روس اش زن بدهند و افتخارشان این بود که پیر زن ،زن نیست و دختر است . و ویدا پرسیده بود که مگر پیر زن پنجاه و چند ساله هم دختر می شوم که عمه گفته بود می شود . عمو زیر بار نرفت و هنوز هم تنهاست . داده دندان برایش ساخته اند و من چند باری دیده امش توی خیابان که می رفته و جلو نرفته ام .
زن عمو یک دستم را که یادم نیست چپ بود یا راست گرفت .
گفت :" تو میتوانی خیلی خوب ساز یاد بگیری ."
وگفتم که ویولون دوست دارم . گفت خواهرت هم ویولون دوست دارد . پرسیدن روح انگیز . گفت نه . جفت ات . که رفته از این جا . بعد یه عکس در آورد از لای صفحه های قرآن کوچک روی میزش و من و خودم را داد دستم . گفت این جاست . نشسته بودیم روی یک تخت چوبی . پشت سرمان پر از درخت بود . تکیه داده بودیم بهم و صورتهامان را چرخوانده بودیم سمت دوربین و لبمان به خنده باز بود . پرسیدم کجاست . گفت با مادرت . گفتم مادرم که الان دارد توی هال زیر آن جغد سفید میوه پوست میگیرد و با عمو حرف میزند . و از همان جا شد که دیگر شد زن .
و حالا هم میخواهم بروم پیدا کنمشان . هم مادر را و هم دختری را که شبیه خودم است . نه برای این که بپرسم چرا شد و چرا من را نبرد و این ها . فقط برای اینکه بدانم چه شکلی هستم می روم .
زنگ در را زدند . حتمن عمید من است . مانتو ام را می پوشم و شال ام را می اندازم روی موهام و جلوی در که میرسم می گویم خداحافظ خانه . و نزدیک بسته شدن در ولش میکنم . به دو میروم سوار ماشین میشوم که چند دقیقه بعد از اینکه از خانه دور شدیم دستش را می ذارد روی پایم و دستم را این بار می گذارم روی پایش و سرم را می گذارم روی شانه اش و خیره می شوم به یکی از لکه های شیشه . شب پیشش می مانم و از فرداش می روم سراغ خودم که حتی اسمم را هم نمیدانم .
ارنواز صفری
تابستان هشتاد و پنج .

