حنجره
پاییز تو به خانه ی ما مهمان بودی ؟؟

همه چیز را از بالا نگاه می کردم و خودم را نمی دیدم یا اگر می دیدم مردی بود یا دختر بچه ای یا پیرزنی . چندان هم مهم نبود . نقش خاص نداشتم . از بالا مرد را می دیدم با کت قهوه ای و شلوار سبز که افتاده بود روی سنگ قبر مشکی که فقط رویش نوشته شده بود رها و نه هیچ چیز دیگر . صدای خواندن کسی می آمد که هر چه گوش تیز میکردم فقط صدای مرضیه بود . یادم نیست کدام آهنگش را میخواند . به خودم گفتم :"مرضیه ؟ آن هم در این وضعیت ؟".و صدای مرد بلند شد که هر کس دوست ندارد برود و همه ماندند . از بالا سر های نخ نمای شده ی مردان را هم می دیدم و روسری مشکی زنان که شکل شان را مثل دانه های فندق کرده بود . من کاری به کارشان نداشتم فقط نگران مرد بودم و رها . حس غریبی می گفت من رها را می شناسم . خیلی خوب . خیلی نزدیک .

_ رها . پاشو باید اتاقتو جمع کنی اگه میخوای با ارغوان بری بیرون .
ـ الان .
در را باز میکند و صدای نخراشیده اش را می فرستد توی گوشم . نور خورشید از درز های سقف چوبی اتاق خزیده تو و اگر درست رو به رو ام را نگاه کنم می توانم کور شوم .
ـ خانوم سمسار چی . پاشو .
ـ پا می شم .
به زور پتو را از زیرم می کشم بیرون . دستم محکم میخورد به دیوار سیمانی که رنگ سفیدش را خودم زده ام و رویش نقاشی کشیده ام . "گلهای آفتاب گردان ون گوگ ." . پوستش می رود . می گذارم برای بعد که خشک شود و لذت کندن پوسته پوسته ها چند برابر . هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کدام صفحه از کتاب بود که بستم و گذاشتم کنار . دویست و هفتاد و هشت . نه . مجموعش می شد یک آخر سر . آها . دویست و هفتاد و یک بود . بدون اینکه بروم و دست و صورتم را بشورم یا وقتی به خودم بدهم که به این فکر کنم که الهام بالاخره دیشب ماند یا نه و من میتوانم بروم سراغش کیف مشکی جیر قدیمی را بر میدارم و شیشه های گواش را سرازیر می کنم توش . دستمال کاغذی ها و کاغذ پاره ها را می ریزم توی یک پلاستیک طوسی و لیوان قهوه را که وقتی خورده بودم معده ام تیر کشیده بودم و گذاشته بودمش کنار و توش را پر از دستمال کاغذی کرده بودم و کپک زده بود و سوسکی رفته بود تویش و من در پوشی گذاشته بودم رویش تا ببینم چه می شود . اما فرداش سوسک نبود را پشت دسته ی مبل کنار نی ها قایم می کنم . هر چیزی دستم می آید را هر جایی که بتوانم گم و گور میکنم و فقط خودم جایش را می دانم .
ـ اون صندلی آبیه رو هم بیا ر بیرون . هر وقت خواستی بیاریش بگو بیام کمک .
ـ خودم میارم .
ساعت هنوز تا آمدن ارغوان وقت دارد که دور بزند . سی دی را می گذارم و در ضبط را محکم می بندم . تق . دنبال آهنگی میگردم که از اول به دلم بشیند . اما خسته می شوم و می گذارم همان بخواند . دنبای آهنگ پاییز تو به خانه ی ما مهمان بودی میگردم . اسمش همچین چیزهاییست . تکه پارچه ی چهل تکه را بر میدارم . مثل حوض می ماند و باغ . وسطش گل است با زمینه ی مشکی و دورش را چهار خانه های آبی سفید قاب گرفته و دور آبها را گل و بقیه اش را آبی و طوسی و مشکی پر کرده . در هم . پشتش با پارچه ای نخی که حالا پوسیده آستر شده انگشتم را می برم توس سوراخی و می کشم . پاره می شود و چاک را از دو طرف به لبه می رسانم . بالشم را مچاله می کنم و از پارگی رد می کنم . دستم را می برم و گوشه های بالش را صاف می کنم . باید به خیلی چیز ها فکر کنم . به خودم . به به اطرافم . به آینده ام . که چی می خواهد بشود . قرار بوده . چقدرش مانده . چقدرش شده . اما به جای اینها به خانه ای فکر می کنم که دیوار ندارد و از هر جایش که باشی هر جایش را بخواهی بتوانی ببینی و بی دردسر تویش بدوی . نه ستونی باشد نه دری و یک روز هم پایت را بگذاری روی موزاییکی که نباید در کنجی از حمام یا دستشویی و تمام سقف ها با طبقه ی بالایی بریزد پایین و زیرش بمانی .
اصلن اتاق خواب من به دیگران چه . این جا کسی پایش را توش نمیگذارد . فقط خودم توش هستم . میدانم زیر کدام دسته از آشغال ها چیزی نیست و من میتوانم با خیال راحت پایم را محکم بگذارم زمین . از سقف یک چیزی آویزان کرده ام زرد . سه طبقه دارد و سوراخ هر طبقه اش رو به یک سمت است . شورت و جوراب و سوتین در هم و به هم پیچیده توی هر سه تاشان هست . از پایینی یک لنگه جوراب آویزان شده و از بالاترین اش سوتینی از قفلش گیر کرده به سوراخ ها . شروع شد صدای نحس این بچه ی همسایه . تمام روز گریه میکند و فقط یک بار که مادرش نبود و داشت با چند تا بچه ی دیگر قایم موشک بازی میکرد می خندید . و گریه هم که نمی کند می نالد . اصلن انگار این ها هیچ اتاق دیگری خانه ی ندارد و همیشه این بچه باید توی این اتاق باشد .
امروز صبح تصمیم گرفتم از خانه که بیرون رفتم بروم توی چاپخانه ی سر کوچه و از پله هایش بروم پایین و یکراست بروم سراغ پسری که هر وقت می خواهم از جلوی مغازه اش رد شوم مجبورم تمام مدت به طرز راه رفتنم فکر کنم و تصویری که از من دارد و آخرش هم جرات نکنم نگاهش کنم اما حاضر باشم شرط ببندم که دارد نگاهم م کند . موهای بلند مشکی دارد و قدش کمی از من بلند تر است . لاغر است و چهره ی خاصی دارد ، چشم ها گود سبز . همه اجزای صورتش بهم می آید . و اصلن صورتش نیست که مهم است . خودش یک جور انرژی دارد انگار . وقتی بیرون چاپخانه ایستاده یا موقعی که برای گرفتن پول به بانک سر خیابان آمده و من دارم از جلویش رد می شوم قلبم شروع می کند به تند تند زدن و اصلن دست خودم نیست . از در خانه که می آیم بیرون باید به این فکر کنم که هست یا نه و لباسش امروز هم با لباس من همرنگ شده یا نشده و یا وقتی با کسی هستم او هم کسی را دارد یا تنهاست . و هزار چیز دیگر .
ـ رها ... رها ...
ـ مامان داره صدات می کنه .
ـبله ؟
ـ رها رفتی ؟
ـ نه این جام .
ـ رفتـ.... . ا ، دارن کوچه رو اسفالت می کنن . زنگ بزم به ارغوان بگو نیاد تا این جا تو بری سر کوچه .
ـ نه . می خوام سی دی رایت کنم .
ـ پس هیچی .
سبد سه طبقه ی زرد را با خودکار هل می دهم . تاب میخورد و می چرخد . نوک خودکار را به یکی از سوراخ هایش گیر مید هم و می چرخانم . این قدر که بندش تا نزدیکای پاره شد برود و بعد ولش می کنم . یک جفت جوراب که توی هم گلوله شده اند از سوراخ وسطی می افتد بیرون .
فقط سه صفحه مانده که کتاب تمام شود . رسیده ام به آخر کار و دیگر همه چیز را میدانم و دیگر چیز تازه ای نوشته نشده که بخوانم و همه چیز برای اینکه توی ذهن بماند تکرار می شود . ارغوان بالاخره آمد . مادرش همیشه می گوید من خیلی مودبم و ارغوان باید از من یاد بگیرد و این حرف ها . باورم نمی شود توی این سن هنوز مادرش به فکر تربیت کردنش باشد . می روم توی راهرو و در را باز می کنم . اول نمی بینمش اما بعد می آید جلو . دست میدهم و می گویم بیاید تو . به مادرم سلام می کند و می رود توی اتاق . اتاق من نه . اتاق مهسا .
ـ آب یا شربت ؟
ـ آب.
ـ مامان جان بهش شربت بده .
ـ نه آخه اگه شربت بخورم بعد باز مجبور می شم آب بخورم .
لیوان را بر میدارم و میگیرم زیر سخ ساز یخچال . دکمه را یک بار می زنم تا بیاید روی یخ . فشار می دهم و چهار تکه یخ می افتد پایین و دیگر فقط سر و صدا . دکمه را دو بار دیگر میزنم تا چراغ سبز برای آب روشن شود . پر میکنم و می دهم دستش .
ـ اون دفه دیدی دو تا لیوان آب خوردم این بار تو لیوان بزرگ دادی ؟
ـ آره دیگه . فیلمی رو که قول داده بودم نرفتم بگیرم .
ـ ا . پس من دیگه برم .
ـ لوس . حالا بعدن بهت میدم . بی جنبه نباش می ری شمال تا آخر تابستون می مونی .
ـ حالا اگه هانیه بیاد میام . کجا بریم ؟
ـ بریم تجریش . پاساژ قائم . نه بریم پیش اون پیر مرد خوش اخلاقه جا شمیاشو ببینیم تو هم واسه بابات یه چیزی بخر .
ـ خوب زود تر می گفتی پول بیشتر میاووردم .
ـ چیزاش خیلی گرون نیستن .
از همین حالا میدانم نمیرویم و فقط دارم بیخود انرژی تلف می کنم . می رویم ناهار می خوریم و بر می گردیم .
ـ تو چی میخوری ؟
ـ همبرگر مخصوص . نه هات داگ با پنیر . سیب زمینی و نوشابه ی مشکی . تو چی ؟
ـ من پیتزا مخصوص .. با آب معدنی .
سفارش می دهیم و پنج هزار و پانصدش را ارغوان می دهد و پنجاه تومنش را من . روی قبض نوشته شماره ی هفتاد .قیمت را هم زده پنج هزار و سیصد و پنجاه و پنج . تازه عدد پنجاه و چها را خوانده و من دارم به این فکر می کنم امروز که من با ارغوان هستم پسر هم که از حالا اسمش را می گذارم مثلن کیان با دوستش بود و اینکه مبادا دیده باشد ارغوان وسط خیابان چادرش را برداشت و چپاند توی پلاستیک آبی اش و فکر بد کرده باشد . هر چه باشد حق دارد فکر خوبی نکرده باشد . شماره ها رفت به هفتاد و شش و دارد برعکس می آید پایین .
ـ به نظرت رابطه ی ان دختر پسره چیه ؟
ـ به ملت چی کار داری ؟ راستی عروسیه برادرت چی پوشیدی ؟ خریدی یا دادی دوختن ؟
ـ عروس نه و نامزدی . دوختی چیه ؟ مگه من پیر زن شصت سالم ؟ خریدم . یه دامن رنگی رنگی با یه بلوز سفید از اونا که بندش بسته میشه پشت گردن . چند تا هم نگین نقره ای روش داشت .
ـ بریم ؟
ـ اره .
خابان ولیعصر را پیاده می رویم بالا . آب زرشک برای من و البالو برای خودش . تمام مسیر اصرار دارد که آب زرشک بد مزه است و بدهم امتحان کند . و بعد می خواهد که من هم از شربت خودش بخورم که زیر بار نمیروم . باقیمانده ی سیب زمینی ها را با خودم آورده بودم که تمام شد و دارم مقواش را تکه تکه خورد میکنم .
ـ خیابون به این بزرگی یه سطل آشغال توش نیست .
ـ بریز تو جوب بابا .
ـ فقط اگه جوق بود شاید می ریختم . اینا قبول نیست .
می رویم تو ایستگاه اتوبوس و می نشینیم به چانه زدن که برویم تجریش که می گوید نه و به ونک هم رضایت نمی دهد و میگویم که پیاده بر گردیم . جوی آب را پشت سر نشان می دهد .
ـ حال کن کجا آوردمت . انگار اومدی دربند .
و من می خندم . بلند می شود که برویم . با آرنجم میزنم زیر آب البالو اش . ناراحت می شود .
ـ مانتو مشکیه اما بلیزم زیرش سفیده .
دست می برد زیر مانتو اش .
ـ خیس شده .
ـ اووه ! حالا انگار چی شده ؟!
می پیچد توی بانک و با صورت خیس می آید بیرون . قدم هامان را تند می کنیم . و تمام مدت از مادرش ، پدرش و برادرش می گیو . از اینکه چقدر ناراضی است که پدر و مادرش این ها هستند . از اینکه هر روز با مادرش دعوا می کند و هر عصر خانه را ول می کند و هر شب اشتی کنان دارند . با سیب زمینی هایی که پدرش گاهی درست میکند و برای دلداری می آورد . و باز فرداش همه چیز از اول .
دم ایستگاه اتوبوس از هم جدا می شویم و من می آیم خانه و ارغوان را نمیدانم کجا میرود . می پیچم تا از کوچه ی جلوی چاپخانه در بیایم و موقعیت را بسنجم که بروم داخل و حرفهام را بزنم . همه چیز را بگویم و بعد شاید هم لبهام را ببوسد و من دستپاچه بیایم بیرون و از فرداش دیگر از جلوی چاپخانه که رد می شوم نگاهش کنم و لبخنز بزنم . بدون خجالت .
تنها روی صندلی نشسته و مطمئنم دارد نگاهم میکند . عینکم را روی بینی ام جا به جا می کنم . گره ی روسری ام را می کشم پایین . قدم هام را آرام میکنم و تمرکز می کنم روی راه رفتنم . می روم آن طرف خیابان و بفاصله ی پنج ثانیه روی پل مکث میکنم و بعد راهم را کج می کنم می آیم به سمت کوچه . کوچه را می پیچم و به کف کفشم فکر میکنم که روی قیر های تازه حتمن خراب شده. می روم توی حیاط و کفشهام را جلوی در راهرو در می آورم . زمین گرم است . می روم تو .
می آیم و روی مبل سه نفره ی اتاقم که از مادر بزرگ گرفته ام می نشینم و روسری را پرت می کنم سمت دیوار . به زبری دیوار گیر میکند و همان بالا می ماند.


ارنواز صفری
تابستان هشتاد و پنج.

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،30 مرداد 85 | | نظرات (5) | لینک (0)
به خدا بنالم از تو

پی اسم تو می گشتم...
بیخود میکردی ،میگشتی؟!
من و عشقی که واسه همیشه مرده...
خدا بیامرزتش!!
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه !!!
"اینا اصلن اسمش خل بازیه؟!"
" اگه جرات داری بگو آره "!
"هیچی!"
مرز سراب کجاست ؟
از معلم فیزیکتون بپرس!
باشه.
تو زنبق دوست داری؟
آره ؟
غم تنهایی منو دیوونه کرده ...
کرده که کرده " دیدی اعتراف کردی"؟
ببین یه سکه ی بیست و پنج تومنی از این کوچیکاشم نه از اون قدیمیاش میتونه به چیا تبدیل بشه!
سنگ پنج کیلویی
ایول بابا خودم!
خویشتنت!!
تازه امروز الگانس دار شدم
باهاش جاده جالوس هم رفتم .
" باور نمیکنم "
خوب باور نکن .
ا!بلند فکر کردم ؟!
آره خیلی هم بلند.
تلفن بی موقع رو خوندم !
قشنگه؟
آره! خیلی هم قشنگه !

_ با یه لحنی بخون که بهش بیاد.
_ حالا تو بذار من بخونم .


نمی دونی چه حال خوبی بود دیدم کاغذای رو میزمو دست گرفتی داری میخونی . ولی خوب همو کوتاهشم خوب بود . گذاشتی رفتی .


این آدما جز عاشق شدن کار دیگه ای ندارن ؟؟ لابد همه شونم واسه بیان عشقشون راه کم میارن . ما ها هیچ کسو نداریم کمکمون کنه . هیشکیو .

شکل واقعیت که میگیره مثل اتفاقی میمونه که حاضری شرط ببندی تو خواب دیدی.مطمئنی میدونی چی می شه و فقط یه لحظه ست که اگه به کسی بگی این جا رو دیده بودم میگه اینو و میگی نه . بعد خودتم گمش میکنی . بعد فراموشش می کنی .

ارنواز

توسط ارنواز صفری در شنبه،21 مرداد 85 | | نظرات (7) | لینک (0)
تموم زندگیمونو...

کودکانه


عاشق که شده ای . دلت که میلرزد . هر شب که توی تختت زانو هات را بغل میگیری و گریه ... پس نگو نه . به قول شاعر نگو رویای دور از دست خوش نیست . قبول ندارم .

یه جا اون دورا هست
که پیاده رو تموم میشه
یه جا اون دورا
قبل از اینکه خیابون شرو بشه .
...


هیچ وقت فرصت نشد توی کتابت بنویسم سلام . مهلت نداد بنویسم برای تو چون می دانم دوستش داری . وقت نکردم نقطه ی آخر را پر رنگ کنم . رفته بودی . برده بودنت . قبل از خداحافظی . قبل از بغل و ابراز محبت . قبل از دیدار درست و حسابی.


یکیتون مرده . یه زنه . سیاه پوشیدی . شاید توقع داشتی بیام تسلیت بگم ؟مادر بزرگه ؟ خاله ؟ عمه؟ مادر یست . مطمئنم . پس کیه ؟ شایدم مهم نیست .

می آی این جا کلی خوشحال می شم . خودت که نمیفهمی چقد .هی می گی باید زود برم زود برم . عین برق مانتو می پوشم میبرمت اولین کافه ی در دست رس . می شینم تا میتونم می خندم . به همه چیز . به تو که مقنعه ت کج و کوله شده ولی به روی خودت نمیاری . به انگشترت که کلی خندیدم تا قانع شدم چرا تو اون انگشته . واسه هر کودوم یه دلیل آووردی و بعد آخرش گفتی خوب فقط به این انگشتم می خوره !.دختر جون تو زیادی خوبی.


از همه ممنون که داستانمو خوندن و نظر گذاشتن .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،11 مرداد 85 | | نظرات (3) | لینک (0)