تو بگو ...
روز هام را می ریزم روی اعداد و کنارش هم یه عدد از 32 کمتر می گذارم و دلم خوش است . دل همه مان خوش است .
چقدر حرف . چقدر زیاد . چطور این همه کلمات را پشت هم می آورد و می گوید و می گوید و می گوید و سرگیجه می آورد . تهوع دارم . شاید همان جمله که می گفت چه چیز را بالا بیاورد او که امشب چیزی نخورده ساده ترین جمله ی ممکن برای همه ی چیز های اطرافم باشد .
حوصله ام سر رفته . خیلی هم . حوصله ی تو را هم ندارم . اصلن . از آدمهایی که فقط دوستیشان ... . ولش کن . گه گرفته هوا را . هوایی که به زور می رود توی ریه هام . چقدر همه دیرند . چقدر همه کندند . حوصله سر برند .
دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی . رسم روزگار !!!
تو اگر فقط کمی می توانستی این فکر را به ذهنت بیاوری که من به حرف هام اعتقاد دارم . آرزوی بزرگ شدن من را نمی کردی . و هی نمی گفتی بالاخره یا می فهمی یا بهت فهمانده می شود . از دستت دلم خیلی گرفت . خیلی .
جرات نکردم بگویم تو و چقدر خوب شد که ساعت نه خوابم برد و صبح که بیدار شدم از هیچ کدام افکارم چیزی باقی نمانده بود و کسی خبر دار نشده بود از چیزی . هیچ چیز . هیچ چیز . هیچ چیز . و تو هم که اصلن نمی خوانی هیچ حرفی را . هیچ چیزی را . حتی از وجودت این جا توی این اتاق خبر نداری . از سایه ات که می آید و می رود . مهم نیست .
خودت کوتاه بیا دیگر . با تو هستم ها . می روی می آیی .چشمم را پر کرده ای از نگاهی. و صدایی. و حرکتی .
حافظه ام ضعیف شده . فقط آخری هاش را یادم می ماند . آخریش اما دو تا چیز است !! . و آن یکی که دوست دارم بگویم تو هستی توی یک کادر خیلی بزرگ که از پشت سرت خیلی چیز ها پیداست که بماند و خودت شاید توی تمامش یک نقطه باشی رو به نابودی . یک نقطه ی تنها . تنهای تنها با یک کیف مشکی روی دوشت . و منتظر . و خسته . و غم از چشم هات می بارد . و هنوز هم نمی دانم گلویت سیبک دارد یا نه .
مرا میبینی و هر دم زیادت می کنی در دم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
ز سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانم مگر دردم
گوشه ی شب را می گیرم و می کشم
می کشم
می کشم
می کشم
می کشم پایین
می روم زیرش
یک خواب
آسوده و راحت
آرام
فقط کمی از سوراخش سرما می آید می رود زیر پوستم
آن هم مال وقتی بود که گرفت به میخ دستهام .
ارنواز
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،24 مهر 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
1...2...3...4...5...6...7...8...9...0...
رفت . حالا یک نفر کمتر برای بالا آوردن . یکی کمتر برای خیره شدن . فکر کردن . و اگر پس فردا نرفته باشد یکی فرق چندانی هم ندارد .
می نشینم و خرده سنگهای کف کفشم را در می آورم . از روی یه عالمه رد می شوم هر هفته و فقط دو تا گیرم می آید . همیشه دو تا
باید راهی پیدا کنم برای سوراخ کردن پنج تا سنگ برای درست کردن آویز گردنبند .
ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم.ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم.ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم.ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم.ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم . ندیدم.ندیدم.مدیدم.ندیدم.
نبینم دیگر اگر نشمرده باشم . نشنوم اگر ... . اگر .... اگر .... اگر...اگر... .
هیچ هیچ هیچ . و این بار واقعن هیچ . نه مثل قبل تر ها که کم کم یک چیزی بود اون ته ها . آن دور ها . حالا دیگر هیچ هیچ هیچ .
آه . نه آه معمولی . نه آهی که آه را بیاورد کنارم و بگوید انگشتم را ببرم و نمک بپاشم و بنشینم به انتظار . آهی که تو فکر کنی دارم می خندم و عین خیالم نیست و دروغ است و برای دیگران است و ...و اگر می فهمیدی که چقدر غم دارم از دروغگو پنداشتنم آن هم توسط تو .باورم نمی شود که این قدر تکرارش می کنم .و خدا کند اشتباه کرده باشم و حرفی زده نشده باشد و همه چیز یک اتفاق ساده ی کوچک احمقانه ی پست باشد .
_ یه مشکل بزرگی هست .
_ چی ؟
_ تو.
توسط ارنواز صفری در شنبه،15 مهر 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
باید لکه ی بنفش روی دیوارم را پاک کنم.
فقط می دانم خیلی چیز ها هست که نباید بهشان فکر کنم . نباید براشان وقت بگذارم . و یکی شان هم تو . دقیقن تو . و فقط تو نیستی از میانشان که آدمی . خیلی آدم ها هست که باید فراموش کنم . خیلی ها که چند تا شان هر روز به جز یک شنبه ها و پنج شنبه ها درست می نشینند کنارم و اگر می شد بالا می آووردم روی همه شان و روی تو .
محمل جانان ببوس آنگه به زاری عرضه دار کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
(حافظ)
_ ما آدمیم ؟
_ بله متاسفانه .
_ پس چرا این قدر ضعیفیم ؟
_ نمی دونم خوشبختانه .
_ ما ضعیفیم چون ...
_ نگو . نمی خوام بدونم .
خوش به حال تو که می تونی به دلت فکر کنی . می تونی بهش امید داشته باشی و به وجودش اعتقاد . می تونی این قدر به وجودش افتخار کنی که براش آهنگ بزنی . چیزی که شاید _شاید _ برای من مسخره باشه رو به خاطر دلت این قدر خوب تعریف کنی که منو به وجد بیاری . خوش به حال دلت که تو رو داره .
تو فکر کن دروغ بوده و با این فکر بغض را مهمانم کن . مگر برایت فرقی هم دارد که دروغگو بنامیم یا هر چیز دیگری . همان وقت که جرات کردی و آن همه حرف نا مربوط روانه ی گوش هام کردی باید فکر این جاش را می کردم .
منبیدلبهچهجرمیازتوهیشکنجهمیشم
منکهباتمومزجرتخاکتمملهمیشهام
زیرضربهضربهیتوبیسپرترینمازعشق
بستهنازنینروانیستبزنیتیشهبهریشهام
دیراومدیایرفتهطعمتازدهنافتاد
دلدلزدهشدازتوآهنگتورفتازیاد
دیراومدیایمردهتصویرتولیلینیست
ضجهاتروشنیدنتلخامابهتومیلینیست
پرگریهبهیادتهستگفتمکهنفسبردی
رقصانمثلپردربادرفتیغزلافسردی
پرگریهکجابودیوقتیکهدلممیسوخت
وقتیکهیهاقیانوسهراشکوبهاشکیدوخت
( خوانندش عصار اما اسم شاعرش رو نمیدونم )
خون سرخ از بینی ام راه می کشد و می آید بیرون . جمع می شود و بعد به بر آمدگی لبم که می رسد دو تا می شود . یکیش کنار لبم را خط می اندازد و دیگری طعم خون را مهمان دهانم می کند . می چکد و میریز روی دستم که مثل کاسه اش کرده ام زیر چانه ام .سرم را جلو می آورم و می شمرم . زیاد که می شود دستم را کج می کنم روی گلیم . رویش می ماسد . دستم را می کشم روی زانو ام که گره دارد . قطره های خون میریزند روی بلوز نارنجی م . دستمال را بر میدارم و محکم می کشم زیر بینی م . بعد می روم دستشویی . کاسه اش را پر از آب می کنم و سرم را می برم توش . خنک می شوم . شیر آب را باز میکنم تا آب سرد بریزد روی موهام . سرم را بلند می کنم . چشمم گل مژه زده . دو تا . خون اش بند نیامده . راه کشیده تا زیر چانه ام . دستمال بر میدارم و بینی ام را پر می کنم ازش . دستمال قرمز شده . می کشمش بیرون . تهوع آور است . انگار یک طناب خیس را از تو گلویم از مسیر بینی ام می کشند بیرون . دستمال تازه ای می چپانم توی بینی ام و می روم وسط آشپز خانه روی خنکای موزاییک ها طاق باز دراز می کشم . دگمه های بلوزم را باز می کنم و دمر می شوم شکمم را می چسبانم به زمین . دستمال سنگین شده . می کشمش بیرون و پرتش می کنم زیر کابینت . چیزی با هاش کش می آید که وسط راه پشیمان می شود . دیگر خون نمی آید . حس آفتابی را دارم که توی اتاقک پشت بام گیر کرده . خوب است . وسط اش که باشی لذت بخش است اما زیادش سرگیجه را می آورد سراغت و می خواهی که همین جا بخوابی .
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،10 مهر 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
remember : when you are in hell only devil can help you
فقط دیگر تنها نیستی ... فقط دیگر تنها نیستی ... فقط دیگر تنها نیستی ...فقط دیگر تنها نیستی ... فقط دیگر تنها نیستی ... فقط دیگر تنها نیستی ... و درست نمی دانم چند بار دیگر باید تکرارش کنم برای اینکه این بار از روی گلویم برود کنار . برای این که نگاهت که می کنم خیلی چیز هارا نبینم . می دانی ؟ فقط دیگر تنها نیستی . مهم هم نیست ها . من شوک شدم . هم از دیدنت دقیقن کنار دستم و هم از این همه چیز های جدید .
کاشکی زود تر همه چیز تموم شه . منظورم دقیقن همه چیزه . نه الان بگذره چون بعدش هیچی وجود نداره .
هی نیا و برو . داری اعصابمو خورد می کنی .
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،3 مهر 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)