حنجره
...

بالاخره می آیی . من می دونم . ممکنه یه کم دیر تر ازاونی که باید بیایی اما میایی . اصلنم برام مهم نیست که سر و وضعم این طوری باشه یا اتاقم این شکلی . تو میایی و من چیزی ندارم که قایمش کنم . هیچی . شاید این اشغال بستنی رو از رو میزم بردارم اما فقط شاید . ولی مو هامو شونه نمی کنم اینو مطمئنم . اصلن به نظر تو این دستا باید بلرزن ؟

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،29 آبان 85 | | نظرات (0) | لینک (0)
حالا دیگه چه فایده ای داره ؟

توجیه نکن فقط بگو چرا من باید آخرین نفر می بودم که بفهمم چه خبر شده ؟ مهم نیست . امروز خودم رفتم و دیدم .

توسط ارنواز صفری در شنبه،27 آبان 85 | | نظرات (0) | لینک (0)
این روزها ...

روزی که همه فراموشم کردند اول بغض کردم . بعد به خودم هی زدم : گریه ندارد که . بعد دو ساعت تمام توی سرما ایستادم و بعد یک نفر آمد که کلید داشت . بعد آمدم تو و رفتم کنار بخاری .

خیلی چیز ها هست که باید بدانی . خیلی زیاد . و اگر سه هفته هم پشت سر هم حرف بزنم وقت کم می آید . و نمیدانم چرا وقتی می بینمت دیگر حرفی نیست .

میز را میگیرم می کشم طرف دیگر اتاق . همش دلم شور میزند نکند مانیتور از روش بیفتد .


پیرزن دیروز تنها بود . فقط مشکل این بود که من تنها نبودم . امروز شاید باشد . من هم .


کاش می پرسیدی چه شده . کاش یکهو رها نمی کردی و بعد با این حرفها اذیت . کاش ... چه فایده ؟اتفاقی که نباید افتاد .

دیگر تمام شده حسابش می کنم . اصلن مهم نیست . هیچ چیز از اولش هم فایده نداشت . فقط باید بتوانم چند تا از این تصویرهای نا مربوط را هم حذف کنم و همه چیز تمام شود . تمام تمام .

مجبور است تمام زمستان و حتی همین حالا که تازه اواخر دومین ماه پاییز است را برهنه روی پنجره بایستد . این طور براش رقم خورده روز ها . تقصیر من نیست . وقتی طرح اندامش آمد روی کاغذ تابستان بود . گرم گرم . و خودم دوست داشتم جای او می بودم . برهنه روی خنکای پنجره . بدون صورت و بدون فکر . شاید برش دارم بگذارمش توی کشو لای کاغذ های دیگرم . شاید اگر کشو را باز نکنم آن تو گرم بماند . شاید به آتش بکشدم . نمی دانم .


امروز هم تنهایی گذشت . چشمم هم دیگر دنبال هیچ ردی نبود . دیگر سنگ ها بی ارزش شده اند .دیگر فکرم کمتر می آید آن طرف ها . دیگر خیلی هم مهم نیست که چه بگذرد .

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،23 آبان 85 | | نظرات (3) | لینک (0)
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا ؟

خودم را سرگرم می کنم که خیلی فکر و خیال به سرم نزند . که ناراحت نباشم . که غصه نخورم . که مهم نباشد خیلی چیز ها . ناراحت که می شوم دیگر با تلخی گذشته نمی گویم به درک . خیلی راحت می گذرم و خیلی وقت هام به درک نمی گویم .

انتظار که بد است همه ی وقت را باهاش گذراندن بد تر . صادق باشم باید بگویم دلم تنگ شده .


در دامنه ها ذهنی روشن دارم . ( باغ های کندلوس . )

چند دیقه پیش داشت کلی بارون میومد . می دونی ؟ خودمم نمی دونم چرا .

این عدالت نیست . این عادلانه نیست . این حق نیست . ( یک چیزی شبیه این ها -باغ های کندلوس )

می دونی طاقت جدایی رو ندارم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!


تولدت مبارک . کلی .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،17 آبان 85 | | نظرات (2) | لینک (0)
فعلن تا این جایش به ثبت برسد تا بقیه اش ... .

اگر به دنیا می آمد اسمش را می گذاشتم آسیه


صدای قهقه ی پسر مست همسایه بد جور عصبا نی ام می کند . اگر می توانستم دیوار بین خانه ها را بر می داشتم و می رفتم با تمام قدرتم یک مشت نثار
دهانش و دندانهاش می کردم . بعدش هم مهم نبود که چهار تایی می ریختند سرم یا چه می شد . حداقل می دانم همسایه اند و فردا می بینمشان و هستند و می توانم تلافی کنم . مثل آن مردی نمی شود که موبایل دنیز را دزدید و کلی کتکش زد و تنها تیزی نوک کاتر نصیبش شد. آن هم فقط خراشی کوچک پشت یکی از دست هاش که نمی دانم کدام بوده .
فردا که بشود این موقع نشسته ام توی یک فست فود و دارم با ولع یک همبرگر را زیر دندان هام له می کنم و دیگر به مستی و صدای قهقه ی پسر همسایه فکر نمی کنم . شاید به دوستی فکر کنم که روزی با هم توی همان فست فود نشسته بودیم و داشت بالا می آورد از غذا خوردن من . و خودش چیزی نخورد . و شاید به هیچ کدام از اتفاقات این روز ها فکر نکنم .
اصلن نمی دانم می خواستم وجود داشته باشد یا نه . فقط حس بدی دارم نسبت به چیزی که رخ داده . نمی خواهم برای پیدا کردن جواب سوال هام بی راهه بروم . اما باید همه چیز را مرور کنم . شاید باید سراغ شش ، هفت سالگیم بروم . شاید باید به تمام لحظات دیروز فکر کنم . شاید یک چیزی یک جایی جا مانده باشد . باید پیداش کنم .
مادرم که شوهری دارد که کمی از خودش بزرگ تر است و شوهرش پدر من است زن خوشبختیست . یعنی گاهی این طور حس می کند . بقیه ی وقت ها می گوید اگر می دانست این قدر بار مسوولیتش سنگین است هیچ گاه ازدواج نمی کرد . درست نمی دانم چه حسی دارد . شاید خیلی هم مهم نباشد .
پدر و مادرم کاملن سنتی ازدواج کردند . مادر پدرم رفت و مادرم را دید و فرداش پدرم و خواهرش رفتند و دیدند و چند وقت بعدش نامزدی و عقد و عروسی و ازدواج و از این حرف ها و یک سال بعدش اردلان و سه سال و نیم بعدش من .
البته قبل از من دختری یا پسری هم بوده . اما مادرم و خواهر هاش برایش دو تا آمپول فشار کنار گذاشته بودند . فاصله اش با اردلان دو سال بوده .
وقتی شش، هفت ساله بودم یک رویا را زیاد می دیدم و حالا دوباره آن خواب برگشته به شب هام . اولین بار وقتی آمد سراغم که من رفته بودم نان بخرم . مادرم را دیدم که یک مانتوی کوتاه سبز تنش کرده و دارد با مردی می رود که نمیشناسم . همیشه مادر را با مانتو های گشاد دیده بودم و یادم نمی آمد حتی توی مهمانی ها که همه بدون روسری بودند او هم بدون روسری باشد . خواب خیلی پیچیده ای نبود . همه چیز طوری پیش می رفت انگار به ترتیب چیده باشی و هیچ وقت هم جابه جا نمی شد . این روز ها هم به همان ترتیب است . دست ام را می بینم که ذره بینی را محکم گرفته و دارد عکس های یک آلبوم را نگاه می کند . صورتها خیلی ریزند اما بدنها حالت معمولی همه ی عکس ها را دارند . می رسم به یک عکس دو نفره که توی البوم نیست و لای یکی از صفحه ها پیداش می کنم . زن و مردی اند که دست انداخته اند گردن هم و پای زن روی پای مرد است . ذره بین را میبرم روی صورتها و مادرم را می بینم و صورت مردی که نمی شناسم . مرد چشم های خاکستری دارد و لبهاش سرخ سرخ اند . بعد آلبوم محکم بسته می شود و من پاهام را می بینم بدون جوراب توی یک جفت دمپایی پلاستیکی خاکستری که برای پاهام خیلی بزرگند . پاهام خیس اند و ساق پاهام بد جور می سوزد و به این جا که می رسم بیدار می شوم .
شاید اصلن ادامه نداشته باشد و تمامش همین باشد . هیچ وقت جرات نکردم این خواب را برای کسی تعریف کنم .شاید چون حس خیلی خوبی دارم وقتی یادش می افتم . و این روز هام که دوباره دارد تکرار می شود .
آمده ام خانه ی مادر بزرگم . فقط برای یک شب . به مادرم هم دروغ گفتم که می خواهم خاله راببینم . فقط می خواستم نگرانی ام از بابت پدر بزرگ کم شود . نیمه های شب شده .مادر بزرگ دارد توی آشپز خانه ظرف می شورد . پدر بزرگ توی آن یکی اتاق خواب است . این جا آرامش خاصی دارد . بدون اضطراب و خیلی راحت می شود ساعت ها نشست گوشه ای و تا می شود فکر کرد . بدون اینکه کسی بیاید بپرسد آدم دارد به چه چیزی فکر می کند یا چه مرگش شده ، که آدم مجبور باشد بگوید مرگیم نیست .
تشک من درست رو بروی تلویزیون پهن شده و بالش را گذاشته ام روی زمین تا پاهام از تشک نزند بیرون . ساعت دارد حدود سه و بیست را نشان می دهد ، تلویزیون هم یک سریل هزار باره را . کم کم خوابم می برد و دیگر نمی فهمم مادر بزرگبر می گردد به اتاق .
داشتم خواب دمپایی ها را می دیدم که بیدار شدم و رد خیسی را روی شلوارلی ام پیدا کردم . بلند شدم .ساعت چهار و نیم است . هنوز صدای آب می آید از آشپز خانه . دست می کشم ببینم تشک هم خیس شده یا نه . باید بروم دستشویی . بیدار که می شوم اول چشمم می افتد به دو تا پا که پیرند . و شلوارک دارند که تا خورده و رگ های آبی را نمایان کرده . لب مبل اند و پایین که می آیم رد بخیه ها را میبینم که برای چند سال پیش اند . و بعد به پیر مردی می رسم که آرام خوابیده و نفس هاش با صدای پوه از بین لبهاش می آید بیرون .
ساعت ده دقیقه با یازده است . تلفن را از روی بیس بر می دارم و می روم توی حیاط خلوت و شماره ی موبایل اردلان را میگیرم . می گویم بیاید دنبالم . می گوید تا نیم ساعت دیگر می رسد . هوای تازه را می کشم توی ریه هام . چشم هام را می بندم و محکم بهم فشار می دهم . سرم را میگیرم بالا و چشم هام را باز می کنم . یک جفت دمپایی خاکستری دارند لب دیوار خشک می شوند .
می نشینم روی پشتی و مبل ماشین ها را می شمارم تا اردلان برسد . شمارش به هزار و پنجاه که می رسد از دستم در می رود . مادر بزرگم می آید پشت سرم و می گوید روسری سر کنم این جا که ایستاده ام .
تلفن زنگ می خورد و بدون خداحافظی با پدر بزرگ می روم پله ها را پایین و سوار ماشین می شوم . بخاری روشن است و شیشه ها بخار دارند . شیشه ام را می کشم پایین و باد سرد می کوبد به گونه هام . نی گویم از هر بزرگراهی می تواند برود اما الان نرویم خانه . بدون اینکه بپرسد چرا می پیچد توی یک خروجی و می گذارد به حال خودم باشم .
یک هفته ای می شود که پدرم رفته مسافرت کاری . تا دو هفته ی دیگر هم بر نمی گردد . وقتی می رود مسافرت نه کسی دلتنگ می شود نه هیچ چیز . اما زیاد باهاش تماس می گیریم و حالش را می پرسیم . گاهی هم تعدادش کم نیست چیز هایی را سفارش می دهیم .
سه شنبه صبح توی اتاقم بودم و همه فکر می کردند خوابم و داشتند بلند بلند غرلند هاشان را به گوشم می رساندند . هم اردلان هم مادرم . توجه نکردم و غلتی زدم سمت دیوار . خوابم برد و آرام و بدون رویا خوابیدم . بیدار که شدم ساعت دو و خورده ای بود . صدای مادرم می آمد که داشت با خاله ام تلفنی حرف می زد و قراری را برای فرداش می گذاشت که برود خانه شان . گفت خودش آمپول فشار را می گیرد و می برد . با خودم فکر کردم این ها که قلپ قلپ قرص و دارو می خورند چقدر کارشان به آمپول فشار می افتد و پوز خند زدم .
عصر چهار شنبه با دوست هام بیرون بودم و داشتیم شعر تولد می خواندیم برای مریم که صدای آهنگ فیلم پدر خوانده از کیفم بلند شد . خاله ام بود . با آشفتگی گفت بروم فلان بیمارستان و عجله کنم . اولین فکرم رفت به پدر بزرگ . ابراهیم گفت چرا رنگ پرید و چرا چیزی نمی گویم . به حافظ گفتم اگر می تواند مرا برساند بیمارستان . سارا هم باهامان آمد . دم بیمارستان بهشان گفتم بعد با هاشان تماس می گیرم و رفتم تو .
پرستار چیز هایی گفت که نفهمیدم . یعنی خیلی گوش ندادم. رفتم توی اتاق و مادرم را دیدم با یک لباس آبی گشاد روی تخت نیمه جان افتاده . گشتم خاله ام را پیدا کردم . با مردی بود که نمی شناختم . گفتند خطر رفع شد و بروم و به اردلان حرفی نزنم و مادرم کارم داشته که حالا دیگر مهم نیست. برگشتم به اتاق مادرم و فقط شنیدم که می گفت خیلی بد شد .
شب اردلان خیلی دیر آمد و من چراغ ماشین اش را که توی حیاط دیدم خودم را زدم توی اتاق به خواب . آمد بالا سرم و آرام تکانم داد . چشم هام را باز نکردم و فقط گفتم هان .پرسید مادر کجاست و گفتم پیش خاله . دست کشید توی موهام و گفت چشم هام خیس خیس اند و پرسید خواب بد دیده ام . چیزی نگفتم . اشک هام را پاک کرد و رفت .
فردا صبح اش زنگ زدم به سارا و گفتم چیزی نبوده و دختر خاله ام بستری شده به خاطر لوزه هاش و بهانه ی من را گرفته . خیلی باور نکرد اما چیزی هم نگفت . گفتم به حافظ چیزی نگوید اگر نپرسید که موضوع کش دار نشود .
نمی دانم باور کرده ام یا نه . اصلن نمی دانم برایم مهم باشد یا نه . حس بدی دارم فقط . هم از مادرم بدم می آید هم از خاله ام . مادرم البته گناهی ندارد . اما تصویر خاله ام به عنوان قاتل برایم ثابت شده . همیشه فکر می کردم اگر آن پسر یا دختر وجود داشت الان من نبودم و چقدر چیز ها فرق داشت . به این هم فکر می کنم اسمش چه می توانست باشد . اما هیچ وقت نمی توانم برایش اسمی انتخاب کنم .
تلفن زنگ می خورد.مادرم است . می پرسم چطور است و می گوید بهتر شده .خاله دارد کار هاش را می کند که بیاید خانه . می پرسد من توی بیمارستان مردی را با خاله ام دیده ام یا نه . چیزی نمی گویم .
می روم در اتاق اردلان را می زنم . می گوید صبر کنم . صبر می کنم . می گوید بروم تو . می روم تو . می نشینم لبه ی تختش . می پرسد دیشب چه خوابی می دیدم . چیزی نمی گویم . می آید جلوم می ایستد می گوید برویم بیرون . بلند می شوم می روم توی اتاقم مانتو می پوشم و روسری می گذارم . چکمه های مشکیم را از زیر تخت می کشم بیرون و پاهام را می فرستم توش . اردلان می آید دم در اتاقم و سوت می زند و می گوید چه زن خوشگلی شده ام . پوز خند می زنم .
می رویم لواسان . می رود برایم قهوه می گیرد . می گذارم جلوی ماشین . راه که می افتد یک گربه می پرد جلو مان . نفس ام را صدا دار می دهم تو . قهوه بر می گردد می ریزد روی چکمه هام و شلوار سفیدم . بعد لیوانش قل می خورد می رود تا کنار فرمان و می افتد پایین .

* کاش این قدر احمق فرضم نمی کردی .

توسط ارنواز صفری در شنبه،13 آبان 85 | | نظرات (1) | لینک (0)
دیگه تمومه

ای وای دیدی چه شد ؟ تمام شد . نه که همه چیز ها . فقط مهلت بودن با هم تمام شد . یعنی شاید یک چیزی بیش تر از همه چیز . ندیدن خیلی بد است . ندانستن خیلی بد است . بی خبری هم . کاش ببینمت . کاش بدانم غمگین نیستی . ندیدم هم مهم نیست . فقط خبری بیاید که خوبی . نمیدانم چرا دلم شور می زند . چند ماه پیش من هی گفتم و گفتم . تو هم گفتی اما نه آن قدر که من . این بار دلم می خواهد فقط تو بگویی . مهم نیست دیگران چه فکری کنند . اصلن مهم نیست که کسی چپ چپ نگاهم کند . بگذار سنگ ها هم ترک بخورند .

(تجربه بوی مرگ می دهد . ) _ تهوع /ژان پل سارتر _

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،11 آبان 85 | | نظرات (1) | لینک (0)
گذشته را نمی شود توی جیب گذاشت .

هنگامی که زندگی می کنیم هیچ چیز رخ نمی دهد . صحنه ها عوض می شوند . آدم ها می آیند تو و بیرون می روند . همه اش همین . هرگز آغازی در بین نیست . روز ها بیخود و بی جهت به روز های دیگر افزوده می شوند . این افزایشی بی پایان و یکنواخت است . گاه و بی گاه یک جمع جزئی می زنیم می گوییم : سه سال است که سفر می کنم . سه سال می شود که در بوویل هستم . پایانی هم در کار نیست : هرگز زنی ، دوستی ، شهری را یکباره ترک نمی کنیم وانگهی همه چیز شبیه یکدیگر است : شانگهای ،مسکو،الجزیره پس از دو هفته بهم شباهت دارند . گاهی _ به ندرت _ موقعیتمان را تعیین می کنیم . در می یابیم که داریم با زنی زندگی می کنیم و درگیر قضیه ی کثیفی هستیم . آن هم برای یک لحظه . بعدش : رژه از نو شروع می شود . بار دیگر به جمع زدن ساعت ها و روز ها می پردازیم : دو شنبه ، سه شنبه ، چهار شنبه ،آوریل ، مه ، ژوئن ، 1924،1925،1926 .

تهوع / ژان پل سارتر


چراغ ها هنوز روشنند ؛ بیهوده . گاهی فکر می کنم باید تمام چراغ ها را بشکنم . بعد توی ذهنم از خودم می پرسم آخر برای چه ؟ بعد جوابی نمی آید . کسی را هم ندارم کمکم کند . آخر چراغ ها روشن باشند که چه ؟ که روی همدیگر را به سختی تحمل کنیم ؟ چه لزومی دارد ؟ آدمی را ببینیم و بعد تمام مدت پرمان کند . آدم هایی را ببینیم و بعد تمام مدت پرمان کنند . آخر سر پر شویم و همه چیز را تمام شده فرض کنیم . دوست ندارم خیلی عمر کنم . دوست ندارم آدم های بیشتری را بشناسم . دوست ندارم به آدم های بیشتری فکر کنم . دوست ندارم آدم های بیشتری به من فکر کنند . دل خوشی ندارم که آدم ها به یادم باشند . به یادشان باشم . آخرش مگر چه می شود ؟ یک تصویر از چند تا چهره و یک تخیل دور از چند تا صدا . بعد هم که هر کدام را ببینم دروغ باشد تمام خیالاتم . تمام به یاد مانده هام . همه چیز اشتباه باشد و این قدر تصویر جدید بیاید پشت تصویر که بخواهم له شوم پشت و زیر همه شان . این همه چراغ روشن برای این که کور کند و بگیرد جلوی دیدن چیز هایی را که باید و باز کند چشم را به آدم ها . آدم های سبز شده مثل علف . رونده مثل علف . مزخرف مثل علف . نیاز مند کوتاه شدن هفتگی مثل علف . و برای دیدن خودم توی آینه . دست کشیدن به ابروهام . پشت پلک هام . نوک بینی م . چانه ام و خیره ماندن . و این قدر نور از تابش موزائیک های سفید شدید باشد که بخواهم کور شوم . چرا این همه چراغ روشن باشد ؟ سنگ می خواهم .
ارنواز

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،7 آبان 85 | | نظرات (0) | لینک (0)
همه چیز طبق ضوابط

دل خوش باش . ( این آخرین بار است قول می دهم ) را حت باش . هر چه دوست داری . هی تصویر بیاور برایم پشت تصویر . باید چیز هایی را بگویم که بفهمی با تو ام . اما دلم نمی خواهد کش دار ترش کنم .


واقعن معذرت می خواهم از این که هستم . از اینکه نمی توانم تمام چیز ها باشم . تمام چیز های خوب . من فقط میتوانم همین چیزی باشم که هستم . پس تو ببخش که اینم .

حال ... حال ... حال ... حال خوب . حال بد . هستم یه چیزایی . سعی می کنم باشم یه چیزایی . مهم نیست . اصلن .
من ... من ... من ... دست من . سر من . من بودن . یه چیزایی شبیه به من بودن . سعی در من بودن . مهم نیست . اصلن .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،1 آبان 85 | | نظرات (2) | لینک (0)