حنجره
دیشب

... تو دریای من بودی ،آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...

از طلوع آفتاب از صبح صادق تا طلوع آفتاب رهاوی از طلوع تا یک پاس از روز رفته حسینی در نیمروز عراق در وقت ظهر راست بعد از ظهر کوچک عصر بو سلیک چون افتاب روی به زردی آورد عشاق از شام تا یک پاس از شب رفته زنگوله بعد از آن حجاز پس از آن بزرگ نیمه شب نوا آخر شب صفاهان .


رژ لب را میزنم و از خانه می آیم بیرون تا به تو برسم . وسط خیابان فکر میکنم چه فایده ؟ با دستمال محکم می کشم روی لب هام .

36

می گویی بهترین زمانش 3 بعد از ظهر است . و من می میرم . اما تو فکر 3 بعد از ظهر بوده . من 4 صبح را از غم یک روز جدید ترجیح می دهم .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،29 آذر 85 | | نظرات (1) | لینک (0)
دیشب

... تو دریای من بودی ،آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...

از طلوع آفتاب از صبح صادق تا طلوع آفتاب رهاوی از طلوع تا یک پاس از روز رفته حسینی در نیمروز عراق در وقت ظهر راست بعد از ظهر کوچک عصر بو سلیک چون افتاب روی به زردی آورد عشاق از شام تا یک پاس از شب رفته زنگوله بعد از آن حجاز پس از آن بزرگ نیمه شب نوا آخر شب صفاهان .


رژ لب را میزنم و از خانه می آیم بیرون تا به تو برسم . وسط خیابان فکر میکنم چه فایده ؟ با دستمال محکم می کشم روی لب هام .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،29 آذر 85 | | نظرات (0) | لینک (0)
استخوان های دوست داشتنی


hey you out there in the cold sitting necked by the phone can you feel me ?

دیگر مهم نیست که این طوری میگذرد همه چیز . راحت باش ! مثل قبل.


این تجربه های با هم قدم زدن را خیلی دوست دارم . الان که دو روز می گذرد و پاهام را هنوز حس نمی کنم ( الان یا داری می خندی بهم یا می گویی خیلی خرم یا ... ! ) هنوز حس خوبی دارم . خیلی . مثل اس ام اس های شبانه می ماند که هر شب کلی دل دل می کنم که بفرستم یا نه . تا حالا هم پشیمان نشده ام . آرزو می کنم حالا حالا ها بماند . بی حرف و حدیث . من جاهای خوبی که می شناسم باب طبع تو نیست . جاهایی که من دوست دارم یا زیر یک درخت است یا یک کنج توی پیاده رو . همان جا هایی که نا خود آگاه نگاهم بهش خیره می شود . نه که با کسی بوده باشم و خاطره ی مشترک باشد . نه . فقط چون همیشه تنهایی آن جاها بودم دلم می خواهد به کسی نشانشان بدهم . فعلن که فرصت اش پیش نیامده تا بعد چه بشود .

مادر می گوید بچه تر که بودم وقتی عصبانی می شدم و ناراحت می رفتم گوشه ی فرش را می گرفتم می زدم کنار و سرم را می کوبیدم زمین . حالا که کم تر بچه ام یک گوشه ی زمین اتاق برایم کمی کوچک است . سرم را درست می کوبم وسط موزاییک های آبی سفید حمام .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،27 آذر 85 | | نظرات (2) | لینک (0)
would you toch me ?

is there any body out there ?

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،26 آذر 85 | | نظرات (2) | لینک (0)
اگه دستم به جدایی برسه

میدانی غمگین می شوم از این وضعیت این جا . راه حل اش هم به نظرم نمی آید . وقتش را ندارم . گاهی فکر میکنم شاید اگر این طوری بنویسم یا آن طوری یا با فلان نظم این جا به روز کنم یا ال کنم و بل درست می شود . اما نمی شود . نه که نخواهم ها . نه . اما ... . شاید خیلی هم مهم نباشد . شاید این بار هم خودم فقط بخوانم این ها را آن هم روزی ده دوازده بار . و التماسی از کسی یا کسانی بخواهم که این جا را بخوانند . خواننده هایی را که بدون نظر بی سر و صدا می آیند و می روند را که نمی توانم بشناسم و بدانم چند نفرند که دلم خوش باشد . این روز ها گاهی آ، لاینی یا تماسی تلفنی بهم می فهماند که کسی این جا را خوانده . خوش حال می شوم و می گویم کاش حرفی هم زده می شد . همیشه به خودم میگفتم برای خودم که نوشتم مخاطب کجای دنیای مرا می گیرد و می دیدم نه برایم مهم است که دیده شوم . اگر مهم نبود که اصلن نمی نوشتم . توی ذهن خودم کهمی چرخیدند کافی بود . حالا که دارم این حرف ها را می زنم بعد از روز ها رو به رو شدن با عدد صد و پنجاه و شش با عدد صد و پنجاه و هفت رو به رو شده ام و کلی خوش حال ام . همیشه به خودم گفتم عیبی ندارد حالا که آدم های دور و بر هر روزه ام هیچ وقت نمی خوانند این ها را این جا کسی پیدا می شود که بخواند . حالا دارم از این هم نا امید می شوم . ( حتی تو هم که ... مهم نیست . ) دیدم این جا که اصلن شلوغ نیست که ... مهم نیست . من می نویسم چون لازمش دارم . خودم میشوم مخاطب خودم و این قدر می خوانم این ها تا ... . مهم نیست .


چقدر مزخرف می خوانیم برای این امتحانات لعنتی . تمام مجسمه های کپیه رومی را با سانسور دیدن هم لذتی دارد !!! به منحرف بودن هم که متهم شوی بیش تر خوش حال می شوی که الهه های لباس دار مصری را هم شطرنجی ببینی .

گفتی هیچ دختری نیست که این طور باشد و این کار را بکند . و راستش بغض نگذاشت بگویم من حتی همان جمله ی روی هوا را هم نداشتم که گشتم . و پیدا هم نکردم . شاید هم بغض نبود . نمی دانم . اما غم بود . پرسه زدن و پیدا نکردنم را نتوانستم برات تعریف کنم . من بی هیچ نشان و ردی رفتم و گشتم و برگشتم . خالی . یک ساعت و یک روز هم نبود . هنوز هم منتظر می شوم . می گردم . حتی بوی گنگ عطری یا رنگ آشنای لباسی هم سرم را بر میگرداند . به خیالم همه چیز تبدیل شده باشد به یک دست خط . موضوع مهمی نیست . داشتم خفه می شدم . همین .

چون این عکس رابا کیفیتخوبی ندارم لطفن خودتان برای مدتی کوتاه یا طولانی ( هر چقدر وقت که اگر این جا بود براش وقت می گذاشتید .) به تصویر اتاق خواب ون گوگ نگاه کنید .

توسط ارنواز صفری در شنبه،18 آذر 85 | | نظرات (3) | لینک (0)
بیا تا که بسازی ما را

من دارم این جا هق هق گریه می کنم . دلیل اش را هم خیلی خوب می دانم . همه چیز را یادم رفته . خسته ام . بالش را محکم بغل می گیرم . نمی خواهم اشک هام که باید خیلی وقت پیش می ریخت دیگر بریزد . تو ین همه خیسی را میبینی . قرمزی چشم هام زود لو می دهد همه چیز را .


نمی فهمم چرا باید این طور باشد . کوچک ترین چیز ها را هم ندانم .

این قدر حرف زدن هات گاهی اذیتم می کند که از احوال پرسی پشیمان می شوم . حالم بهم می خورد از وجود ارتباطمان .

برای خوب بودن احتیاجی به خدا نیست . ( کامو )

کاش کمی زود تر پیدات کرده بودم . فقط کمی . خیلی بهتر بود . اما همین حالا هم کلی وابسته ات شده ام . خودت که نمی دانی . امروز خیلی غمگین بودی . نمی دانم چرا . یک حدس هایی می زنم که نباید .


پشت سر یک قطار می دوم . بدون ایست ( توقف ) به نظر خیلی سریع می دوم اما به قطار نمی رسم . فقط صدای نفس هام میزند توی گوشم . هاااااااا هووووووووو هاااااااااااا هووووووو .... سرعت چرخ های قطار کم می شود . با تمام قدرتم می دوم . نمی رسم . قطار می ایستد . گام هام را بلند تر بر میدارم . نمی رسم . می ایستم . بر می گردم راه آمده را نگاه کردن . هیچ چیز آشنایی پیدا نمی کنم . صدای صوت قطار می پیچد توی گوش هام .


امروز از صبحش کلی اسم بود برای حفظ کردن و کلی عکس برای دیدن . کمی هم جملات آزار دهنده که رفت شد یک صفحه ی سفید تنها .

آن بالا سفید بماند به خاطر تمام حرف هایی که نتوانستم بزنم . فقط خودم می دانم چیست .

دلم می خواهد یک چیزی را محکم بغل کنم . خیلی هم محکم . آن قدر که برود توی تمام سلول هام و از طرف دیگرشان بیاید بیرون . تبدیل شوم به ذرات ریزی که گم شود با کوچک ترین نسیمی .

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم ( نمی دانم شاعرش کیست )


امشب نمی دانم چه باید کرد
امشب کسی در خانه ی من نیست
گیرم
برون از من تاک شب از انگور صد ها کهکشان پر بار
گیرم
خم مهتاب هم سرشار
من با که نوشم درد شادی یا غم خود را
وقتی که
مستی چون تو هم پیمانه ی من نیست
دیروز ها
وقتی که شب می شد
من تازه با صد بامداد تازه در جانم آغاز می گشتم
روز سیاه نا بسامان را
چون خواب تاریک پریشانی نوردیده
سوی نوازش
سوی آرامش
سوی نگاه و خنده ی تو باز میگشتم
اما
امشب
شب بی روزنی در من
تنها تویی تاریک گسترده ست
امشب نمی دانم چه بایذ کرد
وین تیره ی دلسرد
با من نمی دانی چه ها کرده ست .

( نمی دانم برای کیست . )


توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،16 آذر 85 | | نظرات (1) | لینک (0)
بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم

تو فردا به دنیا آمدی درستش را بخواهم حساب کنم باید هشتاد و پنج تا از چهل یک کم کنم . کم کم دارد زیاد می شود ها . هیچ حرفی که ندارم . تبریک و گل و کیک و خرید و این حرف هام که به خاطر بابا که مریض شده نداریم احتمالن . چرا این قدر سرد است ؟ شاید چون تو آبی تنت کرده ای . شاید به خاطر لکه های خون روی آستینم باشد . دارم با ولع کاکائویی را که ثلث کردیم گاز می زنم . دارم همش به دیشب فکر می کنم . به تو هم فکر می کنم . به زبانه های آبی بخاری هم که هی قرمزی می زند توش فکر میکنم . و به خیلی چیز های دیگر . به یکی از دوست هام هم که تازه آشنایی دادیم فکر میکنم . راستی امروز به دنیز هم تسلیت گفتم . بغلم کرد . هنوز ناراحت مادر بزرگش بود . فکرش هم اذیتم می کند . امروز شماها کلاس دارید . پیش همید . خوش به حالتان .
همش آهنگ میم مثل مادر را گوش میکنم . بعد نیم ساعت می روم سراغ یک آهنگ دیگر و بعد دو دقیقه باز یکی دارد می گوید کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم ... . گوشی موبایل را گذاشته ام جایی که بیش ترین آنتن را دارد و منتظرم . این قدر که نمی توانم تمرکز کنم . که نشسته ام این جا و به همه چیز فکر میکنم . یک علامت دو نقطه دی الان به اندازه ی دنیا خوشحالم می کند . و همین برای دو دقیقه ام کافیست . بقیه اش را خودم یک کاری می کنم . این عدد ها را ببین . هشت . دوازده . سیزده . از همین چیز ها . هشتاد و یک هم دارم . خودم راضی ام . راضی . مثل خوشبخت می ماند که نمی دانم تعریفش چیست . اما کلمه اش را خوب می توان بگویم . مثل کروماتیک . ر ر ر ر . از کلمه هایی که ر دارد خوششم می آید . ر را می شود جور خوبی تلفظ کرد . امروز وحشی شده ام . همه چیز را محکم گاز میگیرم . محکم محکم . دستم خون افتاده ولی مهم نیست . اخبار میگفت غبار روی مانیتور مریضی می آورد . خیلی چیز های دیگر هم می گفت . عین بادکنک هایی که توشان چهار تا بادکنک دیگر هم هست مغزم را پر کرده اند از باد کنک انگار . چون آن موقع که باید نداشتم الان همیشه دارم . پس نخند . مثل همین بادکنک پنج رنگ کنار ما نیتور . یکی یکی می ترکند آن تو و دلم می ریزد پایین هی .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،15 آذر 85 | | نظرات (0) | لینک (0)
vaase man hamin khiaaletam basse ! ( kasi naaraahat nashavad mokhaatab nadaaram . )

نمی دانم پری رخ داشت آهنگ گوش می داد یا خودم یکی از گلچین ها م را گذاشته بودم بخواند و رفته بودم . از جلوی اتاق که رد شدم یکی گفت بذا جاده ها اشتباه برن ... . بعدش رفتم توی وب لاگ یکی از دوست های قدیمی _ که هر وقت باهام تماس میگیرد یا باهاش تماس می گیرم کلی خوشحال می شوم که برایش همان ارنواز مانده ام _ و با یک عالم سوال و کلمه روبرو شدم . حالا دقیقن نمی دانم حسم چیست . حس خوبی ندارم . این را کم کم اش می دانم . البته یک چیز های بیش تری هم می دانم که حوصله شان را ندارم .

یک عالمه برف . روزت را که با برف شروع کنی تا آخرش همان طوری می ماند . صبح توی کوه روی ابر ها راه رفتم . جلوم را نمی دیدم و همه را گم کرده بودم . حتی کوله ی قرمزی را که کرده بودم علامت . برای خودم زیر لب آواز می خواندم و می رفتم . پلیس ها از من جلو زدند . دیگر نمی دیدمشان . شهر پیدا نبود . همه جا برف بود . پایین که بودیم یک عالم اسنو برد روی هوا یا بیرون زده از پنجره ی ماشین ها یا روی بار بند ها می رفت . به ترس دوست هام خندیدم که نیامدند بریم اسکی . تله کابین کار می کرد . کابین های قرمز را مدت کوتاهی می شد دید . بعد گم می شدند . با آدم های توشان . شب که شد . توی خیابان ها و اتوبان ها ی مثل پارکینگ ایستاده بودیم برف بازی . یک گلوله اش هم رفت توی ماشین یک خانوم بد اخلاق . یک تصادف کوچک هم کردیم راستی . به مرد گفتم این قدر بوق نزن بهمن می آید ها . تمام راه را سر خوردیم . همه ی راه فکر کردم چقدر از برف بدم می آید .


با تو ام که خیلی راحت تکیه می دهی به در و می گویی ارنواز ببخشید . با تو ام که می ایستی روی دست نوشته هام و می گویی دوستم داری . با تو که می گویی دستم را از کیفت بیاورم بیرون چون آن تو آنقدر هام گرم نیست و چیزی هم از توش در نمی آید . حتی به تو هم گیر می دهم که آبی هستی و افتاده ای گوشه ی میز . به تو که سرت را از تخم در آورده ای . با تو که فقط مخالفی . آن هم با چیز هایی که نه به نفع من است نه به ضررم . با تو که هی می چرخی و می چرخی روی عدد ها . با تو که ... . نه . به تو کاری ندارم . یادم نبود خیلی وقت است کاری به کارت ندارم . تا به حال فکر کرده ای می شود من را هم لمس کرد ؟ می شود به این فکر کرد که منهم حس دارم . چون از پیرمردهای مرده عکس جمع می کنم نباید بگویی دیوانه ام ؟ نباید بگویی روحیه ام !!! خشن است ؟ تا حالا هیچ سعی کردی گوش کنی چه می گویم ؟ یا هر وقت چیزی گفتم خودت هم گفتی که من هم این طور و آن طور و ... اصلن هیچ کدامتان تا حالا به این فکر کرده اید که ممکن است بشود من راهم فهمید ؟ امکانش هست که من هم حرفی بزنم که بهش اعتقاد دارم و بهش فکر میکنم . تا حالا نصف انرژی که برایتان گذاشته ام برایم گذاشته اید ؟ تا به حال سعی کرده اید بفهمید چرا این جوری ام ؟

توسط ارنواز صفری در شنبه،11 آذر 85 | | نظرات (0) | لینک (0)
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار ... *

کتاب ها را از توی پلاستیک زرد می کشم بیرون . سه تا بودند که دو تا شان را با وسواس انتخاب کرده بودم . یک تکت کاغذ می افتد . بر می دارم . یک کاغذ کوچک است که یک بار از طول تا شده و خط های قرمز کم رنگ دارد . با یک دستخط کج و کوله پر شده . حکایت از تشکر دارد و معذرت خواهی . می خندم . به شدت به آرزویم رسیده ام . می روم توی اتاق خواب و می پرم روی تخت و با خنده برای مادر تعریف می کنم . خوابش می آید . دوباره می آیم توی حال . اولین کتاب را بر میدارم و به جملاتی که نوشته ام توی حاشیه یا زیرشان خط کشیده ام نگاه می کنم . می روم به خیلی وقت قبل . صحبت سال است . همه چیز را می گذارم کنار . راستش چند وقتی می شود که دیگر به تو خیلی فکر نمی کنم . صحبت یک هفته و شایدم یک هفته و دو روز است . نامه را تا می زنم می گذارم توی پاکت افکار نام ناپذیر . به یک دوستی خوب فکر می کنم . شال را می اندازم روی مو هام . موهای مشکیم که حالا خیلی بلند شده . از پشت دیگر راحت جمع می شود . و تو نیستی که ببینی . کوتاهیشان رادیدی . آن هم توی باد . که سوز داشت و اشک آورد به چشم هام . پخش و پلا شده بودند و صورتم آن میان رنگ پریده بود . که نپرسیدی اما چشم هات نگران بود که نکند ناراحت شده باشم . گفتم رفتن . گفتی نه . گفتم ... نه . چیزی نگفتم . گفتی تو می توانی . از خانه می زنم بیرون . برای انتخاب کفش همه ی کتانی ها را یک بار می کشم بیرون . قرمز ها بند ندارد . بی حوصله ام . سفید ها را از روی جا کفشی بر می دارم و می پوشم . کاپشنم را در می آورم و شال را مرتب می کنم . شال را دوباره مرتب می کنم . کاپشنم را می پوشم . که له ام را دو تایی می اندازم . یاد تصویرم پیش دوست هام می افتد . می خندم بهش . صدای آهنگ توی گوشم را تا ته زیاد می کنم . is there any body here remember vera lyn ? لبخند محو می زنم . در خانه را محکم می کوبم . فکر می کنم اگر کامو زنده بود و یک کتابش را به من تقدیم می کرد و پوز خند می زنم . این روز ها همش غصه ی آدم ها را می خورم . مهم نیست . عادت می کنم . شاید .


و من فقط دارم شک میکنم به همه چیز . همه اش فکر هایی می آید این جا که ... . مهم نیست . من احتیاج به آرامش دارم . بدون فکر . تا این اتفاق هایی که هر شب دارد می افتد تکرار نشود . من احتیاج به خواب دارم . تا اتفاق های صبح ها هم تکرار نشود .

اسمت که آمد پریدم پایین اما بی فایده بود .

* سعدی

توسط ارنواز صفری در جمعه،10 آذر 85 | | نظرات (0) | لینک (0)
خداحافظ

تو نمی دانم دیروز بوده بوده یا روز قبلش یا اصلن ولش کن یه روزی همین آخر ها که نمی دانم جمعش هفت بشود یا ده یا بیشتر و اصلن به درک یک روزی می شود دیگر . یکی از همین عددهای سگ مذهب تبدیل شده ای به یک عکس سه در چهار بالا سمت چپ یک کاغذ با یک آیه و یک محل فلان . و همه چیز از روزی خراب شد که یک آدمی آ»د این جاها نزدیک من و چیز هایی گفت و همه چیز خراب شد و تو دیگر به من اعتماد نکردی و حالا فقط مانده ام من .

توسط ارنواز صفری در شنبه،4 آذر 85 | | نظرات (0) | لینک (0)