حنجره
من

این اس . ام . اس هم خوب چیزیست . آدم را نصفه شب ها که همه خوابند می برد وصل می کند جاهایی که ... .

دختر جون سکته ام دادی . نمیدونی صدای ماشینا چه جوری هنوز تو گوشمه .


تو یک روز آمدی خانه ی ما . بعد رفتی سراغ کتاب خانه و کتابی از توش کشیدی بیرون . نگاه کردی دیدی تویش از طرف کسی رسیده به من . دیدی آن کس را دوست داری . کتاب را برداشتی و رفتی و دیگر اثری از تو نبود .
حالا نمی دانم چی شده . شاید کسی دیگر پیدا شده برای دوست داشتن . تو کتاب را به من پس می دهی احتمالن تا آخر همین هفته .


تمام شما ها را که ماله تابستان بودید و گذاشته بودمتان توی سرما آوردم تو و چسباندم روی کاغذ های دفترم .

باور نکن .

لام . الف . ه . فرزند میم . الف . ه . این روز ها چنان غمی دارد که آدم دلش برایش می سوزد .

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،26 دی 85 | | نظرات (2) | لینک (0)
دیروز ها وقتی که شب می شد ....

تلاش می کنم تا چه شود .

ارین! تمام افکارم غلط از آب در آمده انگار . امروز کسی از گذشته زنگ زد این جا . همه ی گم شده هام پیدا شد یکهو .

گم شده ام . کسی نیست پیدام کند . هیچ کس نیست .


می ایستم وسط اتاق .شروع می کنم دور خودم چرخیدن . می چرخم . می چرخم . فرشی پهن نیست که همراهیم کند .

توسط ارنواز صفری در جمعه،22 دی 85 | | نظرات (1) | لینک (0)
من و تو

خواب می بینم که گلویم را گرفته ای و می گویی گردن زنانه ای دارم . از خواب که بیدار می شوم یاد سیبک گلوم می افتد . بسیار دل تنگم .

_ سلام .
_ ... .
_ ارنوتز بیا کم کم بهم سلام بدیم .
_ سلام .
_ چرا این قدر داغونی .
_ ... .
_ واسه یک کلمه حرف هم باید التماس کنمت ؟
_ ... .
_ حرف بزن .
_ وقتی التماس کردم همه چیزو خراب نکن نگات کجا ها بود ؟


من احمق ام اگه بازم با تو حرف بزنم .
من احمقم اگه بازم به تو زنگ بزنم .
من اصولن آدم احمقیم اصلن .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،18 دی 85 | | نظرات (6) | لینک (0)
همه چیز از نو


از این جا که دراز کشیده ام و دارم کتاب میخوانم نیمرخش پیداست که وسط هال نشسته و دارد با گاز های بزرگ ساندویچ ناهارش را که از دیشب مانده می خورد . لبهاش هم تکان میخورند و حرف میزند با زنی که روی کاناپه دراز کشیده و حال خوشی ندارد و می گوید حرف نزنم . حرف نزنم . صداش که کمی بلند تر می شود می فهمم که می پرسد مهمانی جمعه ناهار است یا شام . جوابش آرام است . تلفن زنگ می خورد . بر می دارم . مردی می گوید رسیده خانه . می گویم اشتباه گرفته اید . می گوید با روح انگیز کار دارد . می گویم میدانم . گوشی .
می گویم :"روح انگیز بیا تلفن . "
راهرو را می دود . مانتوی گشاد و سبزش را در نیاورده و فقط دکمه هاش را باز کرده . گوشی را از روی زمین بر می دارد و شروع می کند حرف زدن . حرف زدن با مردی که یکبار بیش تر ندیده امش و فقط تصویری گنگ مانده ." دستی استخوانی که رگ هایش بیرون اند و دارد یقه ی بلوزی را که سبز است صاف میکند . "
می خواهم بروم . تصمیم ام را گرفته ام . همان روز بود که داشتم توی خیابان درخت ها را می گشتم برای کلاغ . که یکی هم پیدا نکردم و برگشتم خانه . خالی . سه تا روز نامه خریده بودم و بدون اینکه مانتو و روسری ام را در بیاورم دراز کشیدم روی تخت و یکراست رفتم سراغ صفحه ی حوادث . نه که صفحه ی مورد علاقه ام باشد . دنبال خبری بودم . اثری . ردی .شاید یک نمونه ی مشابه . عکسی بود که دختری داده بود به پلیس و حالا کمک خواسته بودند تا عکس آدم شود و آبروی دختر برگردد دم در خانه اش .
روز نامه ها به دردم نخوردند. بردمشان گذاشتمشان جلوی روح انگیز . گفتم بخواند .
گفت :"چرا این همه روز نامه خریدی ؟ "
گفتم خواستم بدونم توشون چی می نویسن .
گفت :" دنبال چیزی می گردی ؟ .
" گفتم :"نه!."
ولی می گشتم . دنبال بهانه بودم . روح انگیز هم میدانست .
گفت :" می شه یه لطفی بکنی و از این به بعد یه کم مودبانه تر با افشین صحبت کنی ؟"
گفتم :" تا حالاشم بی ادب نبودم . "
گفت نه . ولی بیشتر از این .
گفتم :"دلتو بهش خوش نکن روح انگیز . مامان هم راضی بشه بابا کوتا نمیاد . زیر بار نمیره ها ."
گفت دلم برای خودم بسوزد .گفتم من مشکلی ندارم . گفتم تویی که باید بنشینی غصه بخوری . چیزی نگفت .
سرم را به نشانه ی تاسف چند بار تکان دادم و بلند شدم لگن لباس ها را بلند کردم ببرم پهن کنم . داد کشیده بود که نمی تواند ، داد کشیده بود که حرف نزنم . حرف نزنم . مانتوی سبز سدری را زدم به میخ دیوار .شلوار کرم را پرت کردم روی طناب آبی که میخ هاش رو بروی هم نبود . صورتم را چسباندم به پاچه های شلوار و شروع کردم قدم زدن در طول تراس . آفتاب داغ بود . تصمیم خودم را گرفته بودم .
روح انگیز داشت جلوی آینه رژ بنفش می زد و خط چشمهاش را چک می کرد .
گفت :"اگه افشین یا کسی زنگ زد باهام کار داشت بگو به موبایل بزنه . "
گفتم :" صبح هم یه بار زنگ زد . "
گفت :" می دونم . "
رفت . دوباره شروع کرد با زن که روی کاناپه ی دو نفره دراز کشیده بود و من این بار همان نیم رخ را هم نمیدیدم حرف زدن . دم در که رفت دو باره پیداش شد .
گفت :" پس یه زرافه یا اگه نبود ، یه عروسک خوشگل دیگه . اگه کسی زنگ زد بگین به موبایل بزنه ."
در نزدیک های بسته شدن از دستش ول شد . محکم خورد بهم . صدای ببخشیدش آمد .
حالم خوش نیست . یعنی سر حال نیستم . باید کسی را پیدا کنم کمک کند . دیشب با افسانه حرف زدم . موافق نبود اما مخالفت هم نکرد . گفتم تقصیر من نبوده . گفت می داند . گفتم تصمیم ام را گرفته ام، می روم . گفت اشتباه نکنم . گفتم حتی برای من تب هم نمیکنند
گفت :" اونا دوست دارن . خودتم اینو می دونی .اشتباهی نکن که پشیمون بشی . "
گفتم اشتباه وقتی بود که به حرفهاشان گوش دادم . اشتباه اصلی مال وقتی بود که من بدنیا آمدم . گفت چرت نگویم . پرسیدم : "مخالفی؟ ."
گفت موافق نیست .
دوست دارم بدوم . بدوم و بعد با تمام قدرتم خودم را بکوبم به دیوار روبه رو ام . بالا بیاورم و تمام شود همه چیز . دیروز یک قدم به جلو برداشتم . مردی توی ماشین اش صدایم زد . سرم را از پنجره بردم تو و گفتم اسمم ساراست . سلام دادم .
گفت :" پس این سارا که میگن تویی . "
گفتم :" حالا چی میگن ؟."
گفت :" سوار شو تا همه شو برات تعریف کنم ."
سوار شدم . صدای ضبط ما شینش را کم کردم .
گفتم :" من اسمم سارا نیست . ولی میتونی سارا صدام کنی .می تونم بشم سارای تو ."
گفت :" جدی نگیر . اصلن مرضیه صدات می کنم ."
گفتم باشد . پرسیدم خانه اش کجاست . گفت میرویم میبینم . گفتم اسم هم دارد . گفت عمید .
گفتم :" قشنگه ."
گفت می شود عمید من . اما عمید عمید هم نیست . گفتم عمید و مرضیه بهم می آیند . همین کافیست . دستش را آورد گذاشت روی پام . دستم را گذاشتم روی دستش و رفتیم خانه اش .
شب ده و نیم رسیدم خانه . هیچ کس نبود . رفتم توی اتاقم و ضبط را روشن کردم .شیشه ی مرکب مشکی را برداشتم و بر گرداندم روی میز روی کاغذ هام و کتابها . با انگشتم مثل موج رویش رفتم و آمدم . دستم را کوبیدم روی میز . لکه های جوهر پاشید روی مانتو ام . هر کدام رشد کردند و بزرگ شدند . چند تاشان که بهم نزدیک تر بودند توی هم رفتند و بزرگ تر شدند . تلفن را برداشتم و شماره ی مردی را گرفتم که میگفت دوستم دارد . به محض اینکه بر داشت داد زدم که دست از سرم بردارد و راحتم بگذارد، دیگر زنگ نزند و سر راهم سبز نشود و دیدار بماند برای همان گاهی دور هم جمع شدن ها و دلیلی را که هیچ وقت نگفتم دیگر نخواهد بداند و گفتم دیگر برایم مهم نیست که چه چیز هایی عذاب دارد و چه چیزهایی خوب است . گفتم فقط بداند من آدمش نیستم و قسمتش . گفتم همه چیز را خراب کرده و موقعیتم و روابطم را بهم ریخته و شک را انداخته به جان همه . گوشی را کوبیدم روی پایه اش و مانتوم را در آوردم و مچاله کردم انداختم روی میز .
میروم . امشب دیگر می روم و نامه نمیگذارم برای زن روی کاناپه و یا روح انگیز و یا حتی پدر که چرایی ا ش را توضیح بدهم . به افسانه هم گفتم خسته شده ام از این روابط . از این که پدر پیر شود به خاطر خواسته هامان و زن عبوس تر شود هر روز و روح انگیز بیش تر بخواهد که مودب باشم . بیش تر عاشق شود و هر روز تعداد تلفن هایی که میزند و تلفن هایی که برایش زنگ می خورند تصاعدی برود بالا و من فقط نگاه کنم و انگشتهام را بپیچانم بهم . افسانه هم حرفی نزد . فقط گوش داد و گوش داد و بعد گفت خداحافظم باشد و مواظب خودم باشم .
دروغ نگفتم به افسانه . این ها هم بود . اما راستش را هم نگفته ام که چه کرده ام و چه دیده ام و چه شنیده ام . خودم هم راست و درستش خوب نمیدانم . فقط روزی که زل زده بودم به دختر بچه ای که در جاده ی طلایی و قهوه ای میرفت و پرنده ها اطرافش را گرفته بودند و من به این فکر میکردم که میگریزد یا دوست دارد آهنگی برایش بگذارم که برقصد فهمیدم باید بروم . مثل زن توی عکس که دست هاش را از هم باز کرده و با کفش های پاشنه دارش انگار روی هوا سوار شده . لباس ندارد و طرح اندامش توی ذهن می ماند .باید مثل همان زن خودم را بسپارم به دست جریانات . باید بروم و پیدا کنم کسی را که درست مثل من است . موهاش مشکی و چشمهاش هم مشکی است . و فقط شاید قدش کمی از من بلند تر باشد . یا شاید هم من بلند تر باشم . اما صدایش صدای خودم باشد و شاید فرقمان این باشد که او وسط ابرو هایش را میکند که پیوندی نباشد . که کسی نگوید مثل خورشید نقاشی ها می ماند . خودم هم خول می دانم حس خواهری در بین نیست . یعنی اصلن خواهر بودن نیست که اهمیت دارد .
تلفن امروز صبح هزار بار زنگ زد و نهصد بارش با من بود . افسانه کارم داشت و مهرانه و هلیا . عمید هم زنگ زد و حالم را پرسید و گفت که می تواند بیاید دنبالم یا نه . که گفتم بیاید . بعد روان نویس را برداشتم و با نقطه های نزدیک بهم طرح یک گل انداختم پشت دستم .به پیر زنی فکر کردم که برای عمو در نظر داشتند . حالا که زن عمو که وقتی یادش می افتم تسبیح هزار تایی اش هم که خودش درست کرده بود و هر کدام مهره هاش یک رنگی داشت هم می آید توی ذهنم مرده بود و تنها چیزی که قبل از مرگ خواسته بود سیگار بود و بهش داده بودند، همه قصد کرده بودند عمو را که من ایمان داشتم به عشقش به زن روس اش زن بدهند و افتخارشان این بود که پیر زن ،زن نیست و دختر است . و ویدا پرسیده بود که مگر پیر زن پنجاه و چند ساله هم دختر می شود که عمه گفته بود می شود . عمو زیر بار نرفت و هنوز هم تنهاست . داده دندان برایش ساخته اند و من چند باری دیده امش توی خیابان که می رفته و جلو نرفته ام .
زن عمو یک دستم را که یادم نیست چپ بود یا راست گرفت .
گفت :" تو میتوانی خیلی خوب ساز یاد بگیری ."
وگفتم که ویولون دوست دارم . گفت خواهرت هم ویولون دوست دارد . پرسیدم روح انگیز . گفت نه . جفت ات . که رفته از این جا . بعد یک عکس در آورد از لای صفحه های قرآن کوچک روی میزش و من و خودم را داد دستم . گفت این جاست . نشسته بودیم روی یک تخت چوبی . پشت سرمان پر از درخت بود . تکیه داده بودیم بهم و صورتهامان را چرخوانده بودیم سمت دوربین و لب هامان به خنده باز بود . پرسیدم کجاست . گفت با مادرت . گفتم مادرم که الان دارد توی هال زیر آن جغد سفید میوه پوست میگیرد و با عمو حرف میزند . و از همان جا بود که دیگر شد زن .
و حالا هم میخواهم بروم پیدا کنم شان . هم مادر را و هم دختری را که شبیه خودم است . نه برای این که بپرسم چرا شد و چرا من را نبرد و این ها . فقط برای اینکه بدانم چه شکلی هستم می روم .
زنگ در را زدند . حتمن عمید من است . مانتو ام را می پوشم و شال ام را می اندازم روی موهام و جلوی در که میرسم می گویم خداحافظ خانه . و نزدیک بسته شدن در ولش میکنم . به دو میروم سوار ماشینی میشوم که راننده اش چند دقیقه بعد از اینکه از خانه دور شدیم دستش را می گذارد روی پایم و دستم را این بار می گذارم روی پایش و سرم را می گذارم روی شانه اش و خیره می شوم به یکی از لکه های شیشه . شب پیشش می مانم و از فرداش شاید بروم سراغ خودم که حتی اسمم را هم نمیدانم .
ارنواز صفری
تابستان هشتاد و پنج .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،14 دی 85 | | نظرات (4) | لینک (0)
غصه نخور

باید یه کارت پستال بخرم . یه کارت پستال که عکس زمستون باشه یا شایدم کویر . یه شب کویر با قرص ماه کنار سمت راست . یه تپه ی شنی با یه خار کوچولو پایین سمت چپ . باید سایه ی خار بلند باشه .


_ شما هیچ وقت نمی خندین ؟

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود


خوب شد تو بودی برای ناهار چهارشنبه کنارم ( از حالا دارم تمرین می کنم ) . خیلی خوب شد . چقدر استرس داشتم ولی . راستش به خاطر شال گردن بود . مهم نیست . با هم بودن مهم بود که برای من عالی بود .


دلم بیرون زدن از خانه می خواهد . قدم زدن های طولانی .

این روزها خیلی رنگ پریده ام . جوش های وحشتناک می زنم . چشمهام کبود شده . شاداب نیستم . رنگ پوست دست هام زرد شده . ناخن هام بد رنگ شده . زخم هام از قبل هم دیر تر خوب می شود . پاهام درد می کند . از خودم بدم می آید . دلم می خواهد این پوست و گوشت را بکنم بریزم دور . لازم دارم یا تنها باشم یا تمام حرف هام را بریزم توی گوش کسی . از هر دوش می ترسم .


تولدت مبارک ! ( از طرف یه آدم برفی )

گاهی حسرت می خورم این قدر عدد های ادامه ام کم است . فکر می کنم فقط چند سال بیشتر خیلی چیز ها را تغییر می داد . بعضی وقت ها واقعن نمیدانم باید چه کار کنم .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،11 دی 85 | | نظرات (4) | لینک (0)