
عکس از photo.net
می گوید و من نمی شنوم . می گوید دارد خراب می شود . نمی شنوم . نمی خواهم که بشنوم . مهم نیست دیگر برایم حالا که توی روز روشن و شب روشن ترش در فاصله ی بیست سانتی متری از چشم هام دارمش ویران بشود یا نه . یعنی اگر برایم جالب باشد ویران شدنش است که جالب است همین . از بین رفتن و نابودی اش . اصلن خواستارم که از میان برش دارم بدون حرفی . بروم تا جایی که همان یک نقطه هم نباشم .
از طبقه ی ششم ساختمانی که آدم هاش را دوست دارم و به خودشان هم می گویم خیلی راحت خیره ی خیابان شده ام . از این جا دیدن خوب است چون فرقی میان آدم های زیبا و زشت وجود ندارد . چون قد کوتاه ها و قد بلند ها به یک اندازه ارزش دارند . رنگ ها هم خیلی مهم نیست . هیچ رنگ خاصی نیست که توجه جلب کند از این جا . تنها چیزی که سرم را بر میگرداند آدم هایی هستند که سرشان را بالا می گیرند و صدای آوازم را پی می گیرند بلکه پیدایم کنند . و من زیر فقط دارم خودم را صدا می زنم . شعری نیست . آهنگی نیست . هیچ چیز نیست . و کسی کنارم هست که می گوید صدای خوبی دارم و من اصلن گونه هام گل نمی اندازد که این آدم کلی موسیقی می داند که می گوید صدام خوب است . فقط وقتی یکی از آدم های دوست داشتنی تر از همه ی این جا می گوید دختر گل چشم هام برق می افتد و به همه می گویم . توی دلم البته . چون آن آدم هم در گوشم گفت دختر گل . و اگر بخواهم تا فردا هم می توانم تکرارش کنم . دختر گل .
باران می آید و قطره هاش می خورد توی صورتم و می افتد روی موهام و می افتد روی شال روی موهام . باد می آید و می پیچد توی شالم و از یقه ام می رود تو و تا وسط سینه هام می رود و خنک ام می کند . چشم هام را می بندم و صورتم را می گیرم رو به آسمان و چشم هام را باز می کنم و تو را توی ابر ها پیدا می کنم . دقیقن همان شکلی که هستی . که تا آخر عمر کوتاه ام هم اگر نبینمت باز هم تصویرت توی ذهنم هست . تمام خط های صورتت را می شناسم حالا دیگر . به خودم می گویم کجای دنیا را گرفته و ام با من چه کرده است که توی آسمان هم بهش می رسم و جوابی نمی گیرم . فقط صدایی می شنوم که انگار می گوید حتی اگر از سیصد و شصت و پنج روز سال فقط یک لحظه اش برای تو بود رهاش نکن .
الان چند ماهی می شود که تنها روی یک صخره ی مرجانی جا خوش کرده ام . از روی تمام سیبک های گلو های منتظر بلند شده ام و همه چیز را گذاشته ام کنار . این صخره ای که می گویم را شاید بشود توی تمام مینیاتور های سبک هرات پیدا کرد . هر روز جای صخره ام را عوض می کنم و می روم یک جایی دیگر پهن اش می کنم و یک جوری قرارش می دهم که رنگ های نقره ای را ببینم و شاید هم طلایی ها راهم دید بزنم . اما توی نگار گری های اصفهان نمی روم که همه چیز جدا جداست و حذف می شود کرد خیلی چیز ها را . همان می مانم توی کمتب هرات خودم . اگر هم بخواهم بروم جایی دی گر می روم توی نقاشی های بیزانس و خودم جا می کنم توی خط های روان دست های آدم هاش . حتی آن هایی که برای تمرین کشیده شده اند . که آخرش هم نفهمیدم با گچ سفید و این ها بود یا با قلم فلزی و مرکب . حالا دیگر مدت ها همین جا می ما نم . نه سراغ کسی می روم نه کسی را راه می دهم به روز هام .
* نام کتابی از مارگریت دوراس نویسنده ی مکتب ادبی مدرنیسم که یک مکتب نبود .
عشق سال های سبز اگر اشتباه نکنم ابراهیم گلستان
غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود او که پیش من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، هم چنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش تر از سیزده سال نداشت .
یادمه آخر داستان خواهر تابی به بدنش می داد و پدر مادرش به این نتیجه می رسیدن که وقتشه که ازدواج کنه .
بوی باران پیچیده توی اتاق . مهم نیست که دعوا ها و داد و بیداد های همین چند دقیقه پیش زیر سر تو بود که بر سر من فرود آمد . این بار اولت هم نیست . انگار آب راه کشیده باشد توی اتاق . اگر این قدر نمی رفتی و نمی آمدی من این همه غر نشنیده بودم از آن زن . بگذار همین حالا تکلیفم را روشن کنم . من دوست ندارم مادر صداش کنم چون تعریفم از مادر – مادرم – این نیست . این تصویر کثیف تهوع آور نیست . نمی خواهم تصویرم را تعریف کنم برای کسی که بعد ... – اسمش را چی بگذارم ؟ مثلن لام یا یک چیزی توی همین مایه ها . شاید هم نه می گذارم کاناپه . – کاناپه بیاید و ببیند و بخواهد من را عوض کند و دعوا ها بیشتر شود . بخواهد من باز قایم شوم و بمیرم . باور کن بمیرم . نخواسته یک بار نه نه سه بار . خواسته . خودت هم می دانی . و من بودم که احمق بودم . چی می شود درستش ؟ نمی دانم شاید واقعن تصویر هام رویایی بوده آن روز ها . پاهام خیس شده . الان داری با تلفن حرف می زنی و من انگار صدات را صد برابر بلند تر می شنوم . دوست دارم خرخره ات را بجوم . طوری که یک عالمه خون از کنار لب هام راه بکشد و بریزد روی سینه هام . از وسط سینه هام راه بگیرد تا روی ناف ام . صدای تگرگ می آید . وسوسه شده ام دستم را ببرم روی بک اسپیس و همه چیز را به حالت اول اش در بیاورم . سفید . مثل اول . اما این کار را که نمی کنم هیچ به نوشتن ادامه هم می دهم . موبایل ام را تنظیم می کنم جایی که آنتن داشته باشد و انتظار می کشم و انتظار می کشم . الان باید بروم به درس خواندن و دارم خمیازه می کشم . بقیه اش باشد برای بعد .

دارم خفه می شوم و می دانم نباید غر بزنم و این ها . دارد همه چیز از گوش هام می ریزد بیرون . همه چیز و همه چیز . حتی خودم را دارم بالا میاورم . حق با هر کسیست که بگوید خفه شوم . با هر کس که بخواهد بمیرم هم .
از تو گلایه دارم . که بی اعتمادی به من . که پول می دهی بروم سه روز در هفته جان بکنم . که تا کسی گفت این طور و دیگری گفت این طور تمام قرارهامان بر باد شد . که نگاهم میکنی و می گذری . که دروغ می گویی به همه از من . که پنهانم می کنی از همه کس . که هنوز هم کارم را قبول نداری و فقط توهین می کنی . یک بار کی بود که بهش گفتم پدر مادر ها فقط یک آدم موفق می خواهند . قیمتش برایشان مهم نیست . و گفت می توانم خیلی راحت بگذارم و بگذرم . و از حس مسوولیت گفت . من درک نکردم و هنوز هم درک نمی کنم . حالا که تو این طور می کنی با من من هم راستش می گذارمت کنار . این روز ها هم اضافه شود به تمام این دو سه سالی که این طور گذشت . بماند که چطور گذشت که یا آوری اش هم اشک توی چشم هام را حلقه می کند . اصلن بگذار اعتراف کنم وقتی آن مرد با بلوز قرمز را دیدم توی بغل پدرش سر تئاتر عشقه اشک راه کشید روی گونه ام . و دیگر برایم مهم نبود که بدم می آید کسی اشک هام را ببیند . شب هم تا صبح وسط هال نشستم و هی دماغم را کشیدم بالا و انگشت سبابه و شصتم را محکم کشیدم روی چشم هام .
نمی توانی به چیز دیگری فکر کنی ؟ نه ؟ باشد . من هم پیدا می کنم چیزی را برای جبران .
بعد از چندین روز انگار کن نوشتن یادم رفته باشد . بچه شده ام و شاید بوده ام و حالا می فهمم . نمیدانم داشت به بار می نشست که چند باری سر و کله اش پیدا شد یا هر چه . شاید به خاطر خودم بوده . یعنی به خاطر اصرارم و حالا دوباره از یاد رفته و اگر این طور باشد انرژی اصرار کردن بیش از این را ندارم . مهم نیست . تو را هم فراموش می کنم و پاک می کنم از ذهنم . رها می شوی توی ذهنم و در همان حال سیال شاید گاهی از جلوی چشمهام رد شوی . اما دیگر ذهنم درگیر نیست . هر طور که تو بخواهی . اما لطف کن تخیل ام را ازم نگیر . بگذلر فکر کنم گرم شده ام . چون دمای بدنم که تنظیم باشد حال و روز بهتری دارم . بگذار به این فکر کنم که تو در را باز کنی و بیایی تو . بدون جرف بنشینی رو به رو م . من خیره ات شوم ، بدون پلک زدنی . اما تو به من نگاه نکنی . نگاهت جایی باشد آن دور ها . بعد از مدتی هم بلند شوی بروی و همه چیز تمام شود . بگذار چند روز که گذشت دو باره بیایی . من بپرسمت به خیالت دل تنگی واقعی وجود دارد ؟ بگویم آدم عوضی ای شده باشم شاید . اما توی ذهنم از خودم پرسیدم ببینم می توانم ده روز به تو فکر نکنم و دیدم نه اما می توانم تا آخر بودنم و بودنت سراغت را نگیرم و حالت را نپرسم و و برایم مهم نباشد هیچ چیزت . بعد تو رفته باشی وقتی من رسیده ام به " فکر " . سرم گیج برود . بعد بنشینم پوست های بلند شده ی روی انگشت کوچک پای راستم را بکنم . و به این فکر کنم این که هنوز وصل بود پی چرا درد نداشت .
عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید در بن درخت ، اول بیخ در زمین سخت کند ، پس سر بر آرد و خود را ذز ذزخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود ....
و چون این شجره ی طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کنال رسد عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را درو پیچد تا به جایی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذارد ... و شایسته ی آن شود که در باغ الهی جای گیرد ...
( شیخ شهاب الدین سهروردی _ رساله ی فی حقیقه العشق _ عشقه_ گروه تئاتر پرچین )

