I know I need you I want you To be free of all the pain You have inside
ظرف نارگیل را می گذارم آن طرف میز تا دستم بهش نرسد که هی نخورم . موبایل ام را باید بگذارم که ساعت سه و نیم زنگ بزند برای مامان . نباید خودم بروم بیدارش کنم . امروز سر خیابانمان که رسیدیم و خدا حافظی کردیم یک حال بدی شدم . می رود تا وقتی برگردی ببینمت باز . می دانم . قول داده ام بزرگ شوم . قول داده ام قوی باشم . قول داده ام عین آدم فکر کنم . اما الان توی این لحظه ها بی خیال لطفن . همان قدر که نشد صاف راه بروم آخرش هم نمی توانم دلتنگ نباشم . دست خودم نیست . نه نباید این لحظه های آخر را کاری کنم که دل خوش نباشی . خوبم . یعنی نه که خوبم ها . هستم . دلم می خواست تلفن ام زنگ نمی خورد و خیابان ها هیچ کدام اش به خیابان خانه ی ما نمی رسید .
هنوز که به شمارش معکوس نیافتاده اما می افتد کم کم . باید حواسم به لحظه هام باشد . به این که باید توی هر ثانیه اش چه کار کنم . همین امشب را می گویم . به روز های بعد کار ندارم که آن ها همان طور که خودشان می آیند خودشان هم می روند .
خداییش آخرین ضد حال امسال بد ضد حالی بود . چهار روز طول کشید تا فیلمی را برای دوستی دانلود کنم و وقتی درست شد و من زنگ زدم و بیدارش کردم و همه ی این ها لینکی که برای دیدن اش لازم داشتم را گیر آوردمو گذاشتم و دیدم اسپایدر من 2 را دانلود کرده ام آن هم با دوبله ی ایتالیایی اش .
الان از آن وقت هایی ست که نمی دانم چه چیزی می خواهم . فقط می دانم تا این پاراگراف را تمام کنم باید بروم پری رخ را بیدار کنم که بیاید بشیند سر کامپیوتر و ... به من چه که چه کند . مهم این است که ... نه . چیز مهمی وجود ندارد .
چهار دقیقه وقت مانده . نمی رسم صبر کنم تا تو بیایی و بگویم سلاااااااااام . بگویم چه خبر . بگویم سلومتی . بگویم بخند . و خیلی چیز های دیگر و بگویی سلام دخترک . و بگویی هیچ . و بگویی می خندم . و بگویی مواظب خودم باشم . این جا می نویسم تا اگر آمدی ببینی . سفره ات را که چیدی یک عکس ازش بگیر که مشتاق ام ببینم اش . مال من اصلن خوب نشد چون من نچیدم اش . همه ای کتر پری رخ است و پدر و مادر . من روی صندلی نشسته بودم و تاب می خوردم و نگاهم به سقف بود و حال تهوع داشتم از غم . دلم می خواست زنگ می زدم بهت و می خندیدم و می گفتی انرژی و حالم خوب می شد . نکردم . بلند شدم رفتم پشت پنجره و حالام که یک دقیقه ی با قی مانده بگذرد می روم توی حیاط و باغچه را آب می دهم و مینا ها را براشان آواز می خوانم و در گوش بنفشه ها می گویم : گنجیشکا جیک جیک نکنین بنفشه ی من خواب . کلاغا قار قار نکنین بنفشه ی من خواب . خرا عر عر نکنین بنفشه ی من خواب . و الا آخر . تمام شد مهلتم . ادامه اش برای بعد از خواب رفتن پری رخ .
اصلن نیامد پری رخ .
احساس می کنم کوچک شده ام . احساس می کنم نشسته ام سه کنج دیوار و زانو هام را داده ام توی شکمم و سرم را خم کرده ام پایین و دستهام را حلقه کرده ام دور پاهام و کسی از قطر حجم اتاق دارد نگاهم می کند . دارد خردم می کند و اصلن نمی توانم این حس کوچک بودن را از خودم دور کنم . دلم می خواهد از آدم های اطرافم فرار کنم . این همه انتظار روشن شدن چراغ ات را کشیدم ولی حالا کلمه ها گل شده اند توی دهانم . گل خشک . می خواستم بهتر از این ها باشم این موقع را . بهتر از این ها بنویسم . نشد .
نگرانم کردی دختر . نگران خودت و سورن و نمی دانم چه کنم حالا . خبر بده زود تر . می گویم تب تند و خودم میدانم فایده ای ندارد گفتن اش . می گویم معذرت نمی توانم کمک کنم . بعد از مدتی می روی .
دیگه سعی می کنم حرفی نزنم . این بار واقعن باید تموم کنم و آخرین پست امسال ام همین باشه . که اصلن قرار نبود این باشه و با این رنگ و بو . یعنی نمی خواستم . اما انگار دیگه خیلی چیز ها به خواست من نیست . تمام شد . از دواز ده دقیقه ی پیش برای من 1/1 به حساب می آید .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،29 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
In the begining there was nothing and in the end there will be nothing
_ بیا بریم دستشویی جیش داشتی .
_ جیش نداشتم .
_ چرا داشتی یادت نیست .
_ آهان آره . یادم اومد .
آدم ها حساب می کشند از هم . دو دو تا چهار تایی ست برای خودش این جا هم این روز ها . این قدر دور شده ام و فاصله گرفته ام از آدم های دور و اطرافم که دیگر تقسیم بندی به اسم آدم های این جا و آدم های خوب و آدم های دوست داشتنی و آدم های اطرافم و آأم ها مختلف دیگری که وجود داشتند ، وجود ندارد .
امروز که روز اول سال نیست اما ما ماهی داریم . ( چه جالب سه تا ما پشت سر هم ) مامان رفته یه بلوز مشکی خریده و همه ی لباسایی که دوخته بود واسه عید رو قایم کرده تو کمد . می گم چرا ؟ می گه بابابزرگ . ساکت می شم دیگه .
چرا درست حر فتو نمی زنی که بفهمم چی می خوای دقیقن . هی یه حرفی می زنی و ساکت می شی . من هی می پرسم و تو هیچی نمی گی . آره دارم به شدت شکایت می کنم . این قدر دهنتو باز نکن و نفس عمیق نکش و هی هیچی نگو . بابا دارم خفه می شم من جای تو.
بوی ماهی را داشتم می گفتم . یاد مادر افتادم که توی آشپز خانه ماهی سرخ می کرد و می گذاشت کنار لیمو ها . که چیزی را پنهان می کرد که آخرش هم گفت و اصلن چیز عجیبی نبود . تعجب هم کرد از این که من آرام فقط نشستم کف آشپز خانه و چشم هام را دو دقیقه ای بستم و گفتم .... نه چیزی نگفتم که یادم باشد . فکر می کرد داد بکشم یا بزنم چیزی را بشکنم یا لیوان توی دستم را پرت کنم توی سر و کله اش اما من فقط آرام گفتم . نه چیزی نگفتم که یادم باشد .

سال خوبی داشته باشید . با این که می دونم دم سال تحویل این جا رو آپ دیت میکنم .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،29 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
ا س م ا ش د ی گ ر ا م ر و ز م ن م ی ش و د .
یک تخم مرغ بر میدارم برای خالی کردن سر و تهش یک سوراخ می زنم که خالش اش کنم و بشورم و بروم سراغ رنگ کردن . یاد امروز م می افتم . محکم فشارش می دهم . می شکند . می گذارم توی کاسه . یکی دیگر بر میدارم . تهش یک سوراخ بزرگ می کنم و سفیدی اش را خالی میکنم و زرده اش را هم که نمی آید بیرون با فشار آب می شویم وتمیز میکنم . می روم کف اتاقم می نشینم و می گذارم کسی بخواند " مرا ببر امید دلنواز من ." گواش آبی را از توی کشو در می آورم . قلمو را می زنم توی آب نه چندان تمیز . _ هیچ وقت نه قلمو می شورم نه لیوان آب _ اول کل اش را آبی میکنم . بعد فروش می کنم توی ظرف آب . می پیچم توی دستمال کاغذی که طرح بیافتد روش . گواش بنفش را بر میدارم و جاهایی را که کاملن سفید شده یا کم رنگ شده با خط ها بنفش پر میکنم . شکل دو تا آدم می شود و یک روح و چند تا شکل نامعلوم دیگر هم . قرمز را بر میدارم و شروع می کنم نقطه های قرمز گذاشتن روی آبی ها . زرد را بر میدارم و می خندم به سلیقه ام که هنوز هم فکر میکنم رنگ های مکمل ترکیب خوبی اند و با زرد روی بنفش ها خال می گذارم و می گذارم روی میز خشک شود . می روم سفره ی شام را پهن میکنم و می شینیم می خوریم و بلند می شویم و جمع می کنم و همه می روند می خوابند . می آیم سراغ دوستی و می رود و می روم روی صندلی تازه خریده شده که نمیدانم اسمش چیست می نشینم به کتاب خواندن . بعد کتاب را می گذارم روی میز و چشم هام را می بندم و گوش ام را می دهم به صدای مرد که فرانسه می خواند و نمی دانم چه می گوید . تاب میخورم و می روم جلو و با پایم خوم را هل می دهم عقب و باز هم و باز هم و باز هم . می آید سر کامپیوتر و می روم توی سایت ها و وب لاگ های محبوبم سرک کشیدن و توی آرشیو سایتی دنبال چیزی گشتن و با دوستی چت کردن و از دوستی عکس گرفتن و می آیم توی این صفحه ی سفید و همه این ساعت هام را از ده و خورده ای که کمتر از نیم است تا الان که دو و پنجاه و پنج دقیقه به طور نه چندان دقیق توی این چند خط خلاصه میکنم و شکل عزیزی می اید پیش چشم هام که می گوید بنویس یک عالمه و بعد از توش خط بزن .
دیگر دارد گریه ام میگیرد از دانلود این فیلم . فقط هشت مگ اش مانده و من الان به طور دقیق سه روز و هفت ساعت و چهل و هفت دقیقه و کمی ثانیه است که کامپیوترم را خاموش نکرده ام چون کسی که فیلم را دارد دلش نمی خواهد آن لاین بماند و لعنت به او . هد فون ام را که تازگی پری رخ برایم خریده چپانده ام توی گوشم و صدای هیچ چیز را نمی شنوم مثلن . اصلن این را نمی شنوم که پری رخ دارد توی خواب حرف می زند طبق معمول و اصلن گوش هام تیز نمی شود که بگوید چه میگوید . فقط می شنوم که اسمی را می گوید که با عین شروع می شود و به من ربطی ندارد .
سه تا شاخه گل رز گرفته بودم که بیایم خانه تان که نشد . امسال گذشت و تمام شد و نشد بیایم خانه تان برای اذیت کردن و همه ی کار هایی که نقشه شان را داشتم . شاید سال دیگر بشود شاید باز هم نشود . فقط خوب باشی و باشی تا بعدنش را تصمیم بگیریم . تا ببینیم اصلن قرار هست یک سال دیگر هم با هم بگذرد .نه که الان یک سال شده باشد ها . فقط منظورم این قرار داد های مسخره ی عددیست .
همین که در را می بندم و میروم دل تنگ می شوم . نمی دانم چرا . می دانم فردا باز می بینمت و همیشه چیزی هست که جا بگذارم و اس ام اس بدهم و سراغ اش را بگیرم و به زودی بابت اش ببینمت ها .ولی باز هم همین که در بسته می شود و من بر میگردم نگاه می کنم به خانه ای که با هم توی اتاق اش بودیم دلم تنگ می شود . همه اش می خواهم بشوم کسی که قوی باشد و گریه نکند و قوی باشد و محکم بایستد و قوی باشد و جسور باشد و قوی باشد و بخواهد و قوی باشد و بدست بیاورد و قوی باشد و همه ی این چیز هایی که دوست داری اما نمی توانم . همه اش فکر میکنم شاید باید مهلت بدهم باز هم به خودم . شاید باید به شدت تلاش کنم بزرگ شوم اما ... باز هم به خیالم یک جای کار بلنگد . همان جایی که نمی بینم و نمی دانم کجاست .
می آید خانه ناهار نمی خورم و فقط با غذا بازی میکنم و میروم خانه ی دوستی که تازگی ها پیداش کرده ام و این تازه یعنی خیلی تازه و تازه نیست که می شناسم اش . تازه پیداش کرده ام دقیقن . برایم چایی می آورد با یک قند می خورم و شروع می کنم قند خالی خوردن ومنتظر کسی می شویم که بیاید برای رازی !
زنگ می زنم بهت . شاکی هستی . از همه ی اتفاق های همه ی این روز ها . از وقتی این جمله ات را خوانده ام که نمی شود گفت دوستت دارم نمی دانم چرا همه اش فکر میکنم این قدر ذهنت خراب و خط خطی باشد که همه ی حق های دنیا را می دهم بهت همیشه . می گویی گریه و داد و بی داد . ذهنم را جمع می کنم که روحیه ی خوب بدهم . به زور می خندانمت و می دانم در کارم موفق نبوده ام . با این حال خداحافظی می کنیم .
یاسمن زنگ می زند و می نالیم . از همه ی این سالی که دارد تمام می شود می نالیم . از سفر نرفتن و عقده ای شدن می نالد و از تنها ماندن طول عید توی خانه . قول می دهم بروم پیش اش یک روز از عید را .
این شب ها واقعن مرض بی خوابی گرفته ام دیگر . عادت مالوف ام خوابیدن سه ساعت در هر بیست و چهار ساعت بود . حالا این روز ها شده یک ساعت در بیست و چهار ساعت . آن هم نه صبح تا ده صبح . البته اگر کسی لطف نکند و بیدارم کند .نه که دلم خواب بخواهد ها . نه . اما کمی برای خودم نگران ام . آهنگی پیدا کرده ام از anathema و تمام وقتم را میگذارم پاش و روز و شبم را باهاش می گذرانم . اصلن هم به این روز هام ربطی ندارد . اما گیر داده ام دیگر . دست خودم نیست . میندوز مدیا پلیر روی ریپیت است و صبح تا شب و شب تا صبح صدایی میرود توی گوشم که در طول روز بالای هزار بار صدایی از هال می آید که کم اش کن .
I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

عکس از photo .net
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،29 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
دارد می آید دارد می رود
شاید باید دیگر واقعن به فکر بیا فتم . سال دارد تمام میشود . باید یک چیزی برایش بنویسم . باید یادش بماند چقدر گند و مزخرف و گه و همه ی چیز های دیگری هم این جا نمی نویسم اما توی دلم تکرار می کنم گذشت . باید یادش بماند که عذاب داشت و بد بود و آخر هاش کوتاه آمد و خوب شد . و خوب شدنش دل شوره دارد و نمی دانم چقدر دوام بیاورم . باید بفهمد این رسمش نبود . نباید یک هو پرتم میکرد توی این همه گند آب . فرو رفتم تا بالای بینیم و چشم هام دیگر دارد به سوزش می افتد . این سال بد بود چون من توی همه اش فقط یک کتاب خواندم . باورت می شود . فقط یکی ؟ آن هم گتسبی بزرگ بود که شب تولدم به خودم یک دنیا حال دادم و تا صبح بیدار ماندم و خواندم . نه از ساعت درس خواندن زدم نه از هیچ چیز دیگر . همان سه ساعت عادی را هم نخوابیدم و درست شد . اما این خیلی کم بود . شاید فقط دیدن چند تا فیلم بود که خوب بود . همین . نه صبر کن . دو تا آدم خیلی خوب هم پیدا شدند . یکیشان از دیروز ها کنارم بود و انگار تازه همدیگر را دیده باشیم . انگار با دیدنش دنیا را بهم داده باشند . انگار بهترین اتفاق زندگی ام باشد . و دیگری هم کسی که تازگی سر و کله اش پیدا شده و همین قدر می دانم که به شدت قابل اعتماد است . که من که کورم به اعتماد بهش اعتماد دارم و حرف هایی میرود و می آید که تا به حال نیامده و نرفته .
از هر دو تا ی شما برای بودنتان ممنون . این قدر که نمی دانم چقدر و شاید این تنها چیز توی عمرم باشد که ندانم حد اش چقدر است .
نوشته را می نویسم بالاخره . فردا هم وقت دارم که درست و حسابی آماده کنم همه چیز را برای کنار گذاشتن . برای آماده شدن و ورود به سالی که باز هم خودم دارم هفت سین اش را میچینم و کاری به این که پارسال چیدم و چه شد ندارم . باید بروم سراغ تخم مرغ.
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،28 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
همه ی حس های خوب.
می آییم این جا می نشینیم و شروع میکنیم حرف زدن . من توی نوری که از هال افتاده این جا نشسته ام کنار بخاری و دارم گرم میشوم کم کم و تو توی تاریکی ته اتاقی . نمی دانم سردت باشد یا نه . نمی پرسم هم . هنوز جرات نمیکنم کاری کنم که بیایی کنارم بشینی و دست بیاندازیم گردن هم و حرف بزنیم . نه که شرم داشته باشم یا هر چه . این روز ها هنوز نمی دانم می شود اعتماد کرد یا نه . توی خواب میبینم که با تو ام و کنارت هستم و سرم را گذاشته ام روی بازو ات و از نزدیک بودن بهت لذت می برم . اما واقعی که میشود و به این جا که می رسیم تصویر هام میریزد بهم . انگار صدای عقربه ی ساعت چندین برابر شود و برود توی گوشم و قلبم تند تند شروع کند به زدن . مثل فنچی که شاد و قبراق است اما همین که از کنار قفس اش گربه ای بگذرد چنان به لرزه می افتد که ... . نه که تو گربه باشی ها . شدت اش را می گویم . اصلن ولش کن . اگر بیش تر از حسم حرف بزنم شاید خیلی چیز ها خراب بشود .
نمی دانم قبل از این بود که من این جا باشم و تو آن جا یا بعد آن قرار است پیش بیاید . تو روی کاناپه رو به روی من بودی و من خودم را جمع کرده بودم روی کاناپه ی یک نفره و سرمای بیرون هنوز زیر پوستم بود که داشتم از نوک انگشت های پات می آمدم بالا و به دقت نگاه می کردم . به زانو هات که رسیدم با یک جهش خودم را رساندم به ریتم نفس هات و نگاه بعدیم به صورتت بود . به نگاهی که به من نبود و انگار دنبال چیزی توی دیوار پشت سرم می گشت . بلند شدی و خواستی چایی بریزی . برای من هم می ریختی . لیوانی . ریختی و گذاشتی روی کانتر و رفتی بخاری را زیاد کنی . خواستم بلند شوم بیایم آن جا که اسمم آمد از دهانت بیرون و سر جام خشک ام زد . اولین کسی بودی که اسمم را که خرد کردی عصبانی که نشدم هیچ این قدر حس خوبی داشتم که گرم شدم . نور افتاده بود توی لیوان ها و رنگ چایی ها بشدت زیبا شده بود . انعکاس پنجره با پرده اش هم که توی باد تکان تکان می خورد سر و ته افتاده بود روی لیوان ها.
دست هام را برده ام و انگشت های پام را باهاشان گرفته ام و دارم یک ریز حرف می زنم . حرف هایی که نمی دانم واقعن دوست داری بدانی یا فقط داری برای ناراحت نشدنم با دقت گوش می کنی . یاد حرفت می افتم که گفته بودی آدم ها هم دیگر را تحمل نمی کنند و یادم میرود سراغ آن شب که شاید یکی از دلایلی بود که باعث شد من حالا این جا باشم . که تو گفتی بالاخره باید به کسی اعتماد کرد و من انگار فقط همین را لازم داشتم تمام آن روز ها . به این نتیجه می رسم که دوست داری که گوش می دهی و اگر دوست نداشته باشی می گویی ، که جمله هام را تمام می کنم و می گویی غافل گیر شده ای از این که من به این جور چیز هام فکر میکنم .
دقیقن مثل دفعه ی بعد که میبینمت و حالا این قدر نزدیک شده ام که واقعن سرم را گذاشته ام روی پات و تو دستت توی مو هام است و من چشم هام را بسته ام و ادامه نفس ات را روی صورتم می بلعم تلفن زنگ می خورد و می کشدم بیرون ، موبایل ات زنگ می خورد و بلند می شوی برش می داری . انگار داشته باشی خیلی آرام از جایی بروی پایین و حس خوبی داشته باشی ولی دستی بیاید و با خشونت بکشدت بیرون و همه ی رو یاهات فراموش ات بشود .
نمی دانم باقیش را باید چه طور پیش ببرم . شاید باید همه ی این حجم از حس های خوبم را تا همین جایش را بنویسم و بقیه اش را بگذرام برای خودم بماند و وقتی این قدر دوباره زیاد شدند که نتواستم به خاطر بسپارم و از از بین رفتنشان ترس برم داشت بنویسم اشان . با این زبان و لحن و این زمان بندی که می نوبسم برای این است که اگر خواست روزی داستان شود خیلی جلو باشم مثلن . اگر مثل آدم بیایم بنویسم که این طور شد و آن طور انگار نصف خوبیش کم شود و نتوانم حس ام را بگویم . می توانم این طوری انتظار بکشم . انتظار آمدن یک دو نقطه دی که خیلی هم قابل است این روز ها .
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،28 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
دست
دوست دارم یک جایی باشم که فاصله ی دستم تا دست آدم ها اطرافم این قدر کم باشد که هی کونه ی آرنج هامان بخورد بهم و اگر قصد کنم دست هر کدام را بگیرم خیلی توی زحمت نیافتم و همه چیز دم دست هام باشد . دوست دارم جلوی کسی بشینم و قصد کنم چهره اش را بکشم و بگویم که آرام بنشیند و زل بزند توی چشم هام و من نگاهش کنم و خطوط صورت اش را که از بر شدم دستم را ببرم روی ابرو ها و روی چشم ها و روی گونه ها و روی لب هاش و کاغذ هام را جمع کنم بگذارم کنار و بگویم تا هر وقت که وقت داریم با هم باشیم توی چشم هام نگاه کند . دوست دارم بروم خودم را توی بغل کسی جا کنم و دست هاش را با دست هام بگیرم و بیاندازم دورم و قفل بزنم بهشان و کلیدش را هم قورت بدهم . دوست دارم خیلی کار های دیگر هم با دست هام بکنم که انگار این روز ها وقتش نیست . فعلن باید ساکت بمانم و دست هام را به مهمانی هم ببرم .
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،27 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
ن ف ه م
خواستم چیزی بنویسم دیدم باز هم دارم با گاهی باورم نمی شود شروعش می کنم . فکر کردم دیدم بهتر است بنویسم گاهی نمی فهمم و گاهی هم دیگر به هیچ وجه نمی فهمم . گاهی نفهم می شوم . همان قدر که تو از پشت این سیم ها و سیگنال ها می فهمی و میگویی خر . لبخند میزنم و می گویم هر چه تو بگویی .
می نویسم خواستم بگویم میبینی زندگی دوباره چقدر زود شروع می شود ؟
می نویسی و اگرمن بگویمت که روزی که دیر شروع شود و بمانی در این رکود دیوانه می شوی و آرزوی شروعش را میکنی چه ؟
می نویسم من نگفته تو رفته بودی.
می نویسم جرات گفتن اش نبودنه تو بود .
می نویسم جمله هاش کامل نشد هیچ وقت .
می نویسی خدارا شکر .
می نویسی بارون میاد این جا .
می نویسم این جا بوی بارون .
می نویسی این یعنی غما رو بریزی دور و فردا صبح رو بارون خورده شروع کنی .
می نویسی تمیز.
می نویسم من از بارون متنفرم.
می نویسی نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.
می نویسی نگو .
چیزی می نویسم که دیگر آن قدر خاص نیست که تکرار شود .
می نویسی برو دخترک.
می نویسی برو دوستم شبت به خیر .
می پرسی توی ذهنم می گنجد که خود کشی کنی ؟
می گویم باید فکر کنم .
می پرسم چه ساعتی دوست داری خود کشی کنی .
می گویی همه وقته .
می گویم می گنجد . ولی باید دلیلی داشته باشد محکم .
می گویی این قدر دلیل دارم که خودکشیم دچار سر در گمی میشود .
هر کار می کنم نمی توانم تصور کنم چطوری خود کشی میکنی . اما بدن بی جانت را می توانم تصور کنم زیر یک رو انداز سفید .

عکس را سرچ کرده ام .
توسط ارنواز صفری در شنبه،26 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
اشک

عکس از photo.net
توسط ارنواز صفری در جمعه،25 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
گاهی لازم دارم خشن باشم . و عصبانی باشم . و با چشم های بسته و دهان باز باشم . گاهی لازم دارم آرام باشم . ساکت و بی سر و صدا . جایی نشسته باشم مثلن جلوی بخاری اتاق پری رخ و به چیزی فکر نکنم و کتابی جلوم باشد مثلن درک عمومی هنر آقای موسوی و دلم جایی دیگر باشد و نگاهم به کتاب های توی کتاب خانه . گاهی لازم دارم کسی را بپرستم . کسی بیاید از پشت بغلم کند و سرم را بگذارم روی سینه اش و چشم هام را ببندم و بروم هر جا او رفت . گاهی لازم دارم تکیه به پاهای کسی بدهم . گاهی لازم دارم کسی را که از نمی دانم چی پای تلفن هی عرض اتاق را می رود و می آید ببوسم و انگار توی گوشش هم بگویم آرام باش طوری که آدم پشت خط نفهمد . گاهی لازم دارم کسی مستقیم بهم بگوید دوستت دارم . گاهی لازم دارم تخیل کنم با کسی بودن را . گرفتن دست هاش را و با او بودن را . گاهی لازم دارم لاک مشکی بزنم روی ناخن هام و تعارف کسی را برای رژ قرمز بپذیرم و تعارف دیگری را برای رژ گونه . گاهی لازم دارم گوشواره داشته باشم به گوش هام . بروم توی مغازه ای و با دقت انتخاب کنم یک جفت را و تا شب نشده گم اش کنم . گاهی لازم صداهای قدیمی آدم های قدیمی را بشنوم که یادم باشد از کجا آمده ام . گاهی لازم دارم حرف بزنم . یک دنیا حرف و همه اش هم هیچ . گاهی لازم دارم بشنوم دوستی از فهمیدن رابطه ای حال اش خراب شده . گاهی لازم دارم چیزی را جایی توی دستی ببینم . گاهی لازم دارم تاکید کنم قصه ها را با وسواس انتخاب کرده ام . گاهی لازم دارم التماس کنم تا عشق سال های سبز بیاید دستم . گاهی لازم دارم دنبال لولیتا ناباکوف بگردم و پیدا نکنم . گاهی لازم دارم کسی را ترک کنم . گاهی لازم دارم بخوابم . گاهی دلم می خواهد این قدر خیابان خانه مان ترافیک باشد که چهل و پنج دقیقه توش بمانم . گاهی لازم دارم بروم سر کوچه و نان بخرم و به پسر هم سایه هم بدهم . گاهی لازم دارم عمدن کلمات را جدا بنویسم . گاهی لازم دارم گل یاس را یاءس بخوانم . گاهی لازم دارم آدامس خرسی بخورم و بجوم و باد کنم این قدر که تا مژه هام برود . گاهی لازم دارم زنگ بزنم به کسی و فقط صداش را بشنوم . بی هیچ حرفی . گاهی لازم دارم خودم نباشم . گاهی لازم دارم جمله هام را پاک کنم و از اول بنویسم یا هیچ وقت ننویسم دیگر . گاهی لازم دارم به کسی بگویم حضورش تنها مایه ی دل گرمی بود . گاهی لازم دارم تب کنم و زمزمه کنم چیز هایی را . گاهی لازم دارم بگویم : گر طبیبانه بیایی به سر بالینم/ به دو عالم ندهم لذت بیماری را . گاهی لازم دارم دفترم را پرت کنم توی رود خانه و بگذارم برود . گاهی لازم دارم با گرگ ها بدوم . گاهی لازم دارم یک دنیا ویرگول بگذارم جایی . گاهی لازم دارم به متنی فکر کنم که می خواهم بنویسم و قصد کنم به جای تمام علایم نگارشی اسمشان را بنویسم . گاهی لازم دارم کتابی را جا بگذارم که کسی را بار ها ببینم به خاطر اش . گاهی لازم دارم خودم با خودم خلوت کنم . گاهی لازم دارم سرم را محکم بکوبم به دیوار . گاهی لازم دارم کسی ازم بپرسد چه کار می کنم . گاهی لازم دارم پشت تلفن بدون اینکه کسی که پشت خط هست بفهمد گریه کنم و به سختی بگویم بد نیستم وخودش بار دل تنگی را از روی دلم بر دارد . گاهی لازم دارم کسی ترکم کند . گاهی لازم دارم کتابی را بردارم و ورق بزنم و برسم به این قسمت اش که می گوید : آیا گفته بودم چه شگفت آور هستی ؟ گاهی لازم دارم نقطه ی آخر را بگذارم و بگویم تمام .

ارنواز
تیتر از فروغ فرخزاد .
شعر اول نمی دانم از کیست .
جمله از کتاب عاشقانه ها شل سیلوراستاین .
عکس سرچ شده .
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،24 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
پایان خوش ِبد .
به آن سختی ها هم نبود . یعنی از خیلی کار ها آسان تر هم بود . از درد دل کردن مثلن ! رفتیم بالای خاک سرد بدون سنگ ایستادیم و پدر نشست و فاتحه خواند و آمدیم . پدر رفت مسجد و ما هم خانه و من هم دوباره رفتم توی باغ پشت خانه به بنفشه جمع کردن . با زهرا . زهرا به آن جا می گوید صحرا . یعنی همه ی مردم ده می گویند صحرا . فردای دفن عمه زهرا به مراد دلش رسیده بود و تا توانسته بود ناصر را اذیت کرده بود و از پری رخ که دور شدیم زنگ زد بهش تا ببیند چهار شنبه سوری را خوش گذرانده یا نه . تمام شد انگار واقعا . نیوشا گفت چهلم که گفتم فکر نکنم دیگر . گفتم امروز فردا مشکی را هم در می آورم و بر میگردم به روز های قبل . شاید هر بار رفتن پیش عمو و نرفتن آن راه های تو در تو و پیچ در پیچ تا خانه ی عمه فقط بغض داشته باشد و همین .
حالم خوب است . از آن خوب هایی که باید با لحن خاصی گفت . که هر کاریش میکنی با صدای آه می آید بیرون و رسوا می شوی . کلمه ی خوبی پیدا کرده ام جایگزین . هستم و نه و همین آره های وحشتناک تر از نه و خوبم ها . می گویم بد نیستم و گاهی هم بدک نیستم و خلاص .
شاید اگر کمی بیش تر توی همین فضا بمانم به مرد قوم گال تبدیل شوم . در حال مرگ نمی افتم مثل او . اما خستگی از روی شانه هام بریزد پایین . باید تمام اش کنم انگار . باید این همه عذاب وجدان نرفتن سال ها سر خاک دوست هام را و رفته های دوست هام را فراموش کنم و به از حالا به بعد فکر کنم . به این که الان چی می شود . نه این که چی شد و چی گذشت و چی می خواهد بگذرد.

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،23 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
come to bed, dont make me sleep alone.*
فردا انگار باید تمام شود همه ی این روز ها . باید بروم جایی و باور کنم که کسی از میانمان رفته . توی عمرم اولین بار بود که کسی رفت و من تمام مراسم اش بودم و دیدم و دارد برایم تمام می شود . نه اشکی فرو خورده شد و نه هیچ . فقط وقتی توی راه روی تاریک و باریک مسجد ایستاده بودم و صدای شیون کسی می آمد شک کردم که بروم یا نه . بعد که رفتم پر از حسرت شدم . و تمام تصویر هام از پاهایی لاغر و تنی لاغر و صورتی تکیده که من کنارش دراز کشیده ام و دست هاش توی دستهام هست برایم زنده شد و فهمیدم چه بوده تمام اش .
می پرسی دوستت دارم ؟ می مانم . می گویم دوستیم دیگر هر چه باشد . می گویی نه . همین قدر که من دوستت دارم دوستم داری ؟ می گویم چقدر دوستم داری . می گویی کسی چه می داند . چیزی نمی گویم . توی دلم میگویم نه . نه که دوستت ندارم . حدش را دقیقن می دانم .
صبح چشم هام را باز کردم روی یک دسته گل . چهار تا گل رنگ وارنگ خوشگل . لبخند زدم و روزم را که خوب شروع کنم ... .

عکس از photo.net
تیتر از آهنگ لیتیوم Evanescence
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،22 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
هزارتوی پن
مرد می زند با بطری خالی ( شایدم پر راست و درستش را یادم نیست ) صورت مرد دیگر را که تا چند دقیقه ی دیگر می فهمیم راست گفته د فرمه می کند وپدر مرد را هم به ضرب گلوله می کشد . تو چشم هات را می بندی و موهات را میریزی توی صورتت که نبینی این صحنه را . من به این فکر میکنم که چه روش جالبی . بینی مرد کاملن خرد شد .
بقیه ی صحنه های فیلم را این قدر با زاویه ی دیگری نشسته بودی جلوی مانیتور و من را نگاه می کردی یادم نیست کدام ها را دیدی و کدام ها را من برات تعریف کردم . اما فیلم خوبی بود .
اسمش را درست نوشته ام ؟ فکر کنم همین بود . برای گریم اش هم توی اسکار نامزد بود .
نشسته ایم روی مبل های توی هال و ناهار می خوریم و تلویزیون نگاه میکنیم . حرف می زنیم و می خندیم و خوب است همه چیز . ذهنم خالیه خالیست . نگران هیچ چیز نیستم . ناهارم که تمام می شود سرم را می گذارم روی دسته ی مبل و چشم میدوزم به تلویزون . نمی فهمم چرا باورنمیکنی به محضی که حوصله ام سر برود می گویم ! صبح که آمدیم یک عالم رقص تماشا کردیم و من روزم را خوب شروع کنم تا آخرش خوب می رود .
یک روز کامل چشم به مانیتور بودن و تلویزیون بودن آدم را همان شکلی میکند که من دیشب بودم دیگر . که همه گفتند خوش نگذشته و نفهمیدند چقدر لازم اش داشتم .

عکس سرچ شده است .
ساعت دواز ده و هفده دقیقه ی شب از خوش حالی ذوق مرگ می شوم و می خندم و خوش حالم و انرژی دارم این قدر که تا خود صبح یک کله گتسبی بزرگ می خوانم . تا خود صبح خوبم . یک ساعتی می خوابم و تمام خوابم را دارم تلفنی با تو صحبت می کنم . از روی همه ی پل های عابر پیاده رد می شوم و حرف می زنم .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،22 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
امروز شنیدم که رفته ای
و دلم باز شکست
و تنم باز گریست
و نگاهم پی یادی گم شد
من چه تلخم امروز .
نصرت رحمانی
لعنت به من . لعنت به وجود من . آره . واقعن هم . چیه آخه این جوری بودن . آویزون بودن . نکبت بودن . حالم از خودم بهم می خوره . تحمل خودمو ندارم . به هر سوراخی آویزون می شم واسه این که به خودم فکر نکنم .
مرسی دختر جون . خیلی روز خوبی داشتم باهات . فیلم هم خیلی خوب وبد . اسکار هم . و ناهار هم . و گردن بند ها و دست بند ها و خنده ها و همه چیز امروز تا شبش عالی بود . خوشگل کردن سایت ام از همه بهتر !!! خوب خندیدیم . اگه اون جا نبودم از بهم خوردن برنا مه هام داغون بودم و تازه گرفتار یه مهمونی افتضاح .
کیک هم خریدم . بعد از دادی که بابا دیشب سرم زد توقعی هم نبود که پیش هم باشیم بابت تولد من . که کسی برام کیک بخره امسال رو . نمی دونم چرا این جا آدماش این جورین . همه چیز رو با پول می سنجن . مهم نیست . مهم این بود که من هجدهم شد نوزده و هنوزم متعجبم یه روز تو سال چه جوری این همه مهم می شه که آدمای سال ها پیش یادت میکنن و یک عالم اس ام اس از کسایی میاد که نمی شناسی . که چقدر هم صمیمی ان بعضیاشون .

اگر اطلاعات ام ته نکشیده باشد اسم نقاشی رقص سرخ است اثر ال گرکو .
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،21 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
گر چه عمری تکیه کردم بر درختان عقیم پشت جنگل ها نهال نو رسی دارم هنوز
این که هی می نویسم این روز ها و می گذارم این جا برای این است که فراموش کنم خیلی چیز ها را . که این صدای لعنتی تکراری از تو گوش هام برود بیرون که هیچ چیز نیستم و کاملن بی ارزشم . که فقط مزاحمم و یک دختر احمق هستم در اغلب مواقع . که حالم از خودم کمتر بهم بخورد شاید . که هی یادم نیافتد که هیچی چیز نیست . تخیل اضافی نکنم . که مرگ عمه را فراموش کنم . که نگران سنگ قبر اش نباشم . مسخره شده ام می دانم . مثل همین چند روز پیش . اصلن مثل تمامی این روز هام . همش به حرف هایی که تا حالا زده ام فکر می کنم . که از کی شروع شد . که من که نمی خواستم هیچ وقت شروع بشود چرا حالا وضع ام این شده .دارم پرت و پلا می گویم میدانم اما واقعن لازم دارم این قدر بگویم که خواب شوم .
نمی دانم چرا این جوری شد ولی خوب بود که سریع بار را برداشتی . که اجازه ندادی هی نفس عمیق بکشم .
امروز متولد شدم . خیلی روز گهی بود . نه به خاطر تولد . به خاطر بهم ریختن تمام برنامه هام . از صبح که چشم باز کردم توی کلاس بودم و در جریان درس و حالا هم که این جا ام . با این اخلاق سگی . فقط وقتی را که دوستی قدیمی زنگ زد بابت تبریک و یکی دیگر هم بعدش و بعدش با نیوشا قرار فردا را گذاشتم خوب بود . همش به خودم فحش دادم که چرا این روز ها .
انگار همه ی آدم های اطرافم قطب های هم نام شده باشند . انگار کنار هم دیدنشان محال شده باشد . انگار واقعن قرار باشد نشود . نمی دانم .
چند تا اس ام اس تبریک و چند تا زنگ تلفن گیرم آمد امروز . دستاورد خوبی بود . به مادر ثابت شد که آن قدر هام تنها نیستم . که کم کم در سال یک روز اش هست که کسی به یادم بیافتد و این همیشه من نباشم که انرژی می گذارم .

عکس را سرچ کرده ام .
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،20 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
...

عکس را سرچ کردم درست نمی دانم از کجا .
توسط ارنواز صفری در شنبه،19 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
دیگر و این حرف ها ندارد . تمام شد .
خواستم بگویم می بینی زندگی دوباره چقدر زود شروع می شود . اصلن حتی یک لحظه هم نایستاد . فقط وقتی پرسیدم کی و مادر از قاب در گفت عمه رباب حس کردم همه چیز کند شد . آرام شد و بی صدا . بعد دوباره صدای آهنگی که پخش می شد از تلویزیون رفت توی گوشم و انگار گفت به ما ربطی ندارد .
داشتم می پوشیدم که بروم کلاس . داشتم زیر لب فحش می دادم . مانتوم را در آوردم و نشستم لب تخت و اشک هام را قورت دادم . صدای مادر گفت نمی خواهد بروم کلاس . صدای بهم خوردن در آمد . " پدر بزرگ " . پری رخ هم رفت و من هم دنبالشان . پدر بزرگ داشت گریه می کرد و مادر بزرگ به زحمت شماره ای را به یاد می آورد . می خواستند دفن اش کنند و ما همه سر جایمان خشک بودیم . آمدم پایین . خودم می دانستم چیز دیگری دارد گلوم را فشار می دهد .
مادر و پری رخ هم آمدند پایین . مادر لباس پوشید و رفت بیرون . پری رخ نشست سر کا مپیوتر . اشک می ریخت . من خیره شده بودم به دست هام . دست هام . دست هام . دستهاش . دست های پیراش .
یادم افتاد باید قرار های این روز هام را بگذارم برای وقتی دیگر . مادر بزرگ صدا زد . رفتم توی نور گیر . گفت عمو گفته نگه اش میدارند . گفته هوا سرد هست . اگر باد نکند و این ها دفن اش نمی کنیم . توی مسجد نگه اش می داریم تا صبح . گفته ما شبانه برویم که صبح زود برسیم . گفته عجله نکنیم . نگه می دارند .
بقیه ی روز و آن شب را تا ساعت سه صبح فرداش روی تخت ام بودم و به رد شدن مادرم و پری رخ نگاه می کردم و بعد که همه خوابیدندبه عمه فکر می کردم که قرار بود ببریمش شمال . که یک بار زد به سرمان ببریمش مشهد که نشد. که از همین اتفاق ترسیده بودیم
. من می رفتم و پری رخ می ماند . مریض احوال بود و نمی آمد . گفت هفتم می آیم . اشکم راه کشید پایین .
رفتن و رسیدن مهم نیست . آن جا بودیم و من تکیه داده بودم به درختی وسط باغ . زهرا نشسته بود جلوم و با مو بایل اش بازی میکرد . همان جا نشسته بودم و مهم نبود . ساکت بودم . زهرا تمام مدت شماره ی ناصر را میگرفت . می خواست اذیتش کند . خواب بود ناصر . شب را مانده بود پیش عمه . مو بایل اش خاموش بود . صدای زن ها که می گفتند پیر زن لهیده ی پلاسیده از توی گوشم نمی رفت بیرون . و تازه داشتم می فهمیدم چیزی که گلوم را فشار می داد چی بود . از دفن و کفن آمده بودیم . من پایین تابوت ایستاده بودم و به پاهای لاغر عمه نگاه می کردم و دست هاش و سینه اش که فقط یک بر آمدگی بود . و صورتش که آرام بود . با چند تکه پنبه توی دهان و بینی اش . مو هاش رنگ مو های خودش شده بود . مو های بلندش . خودم یک بار کوتاه اشان کرده بودم و رنگ گذاشته بودم . مشکی . عروسی کی بود؟ مقداد بود . نمی دانم . نه مقداد نبود . خیلی دور شده همه چیز . جلو تر باز هم دیده بودمش . توی عروسی یکی دیگر .
_ وای گربه هه رو . من عاشق گربه هام . گربه بیا رو پای من بشین باهات بازی کنم .
_ چقدر تمیزه .
_ دمشو . انگار ترکیب از چند تا ژن باشه . ناصر لعنتی . بذار چن تا فحش براش بنویسم هر وقت روشن کنه بخونه . من می خواد حال گیری کنم . خودم ضد حال می خورم . دارم می سوزم .
_ شما تا کی می مونید .
_ تا شنبه بد بختیمون .
دارد تصویر زهرا برایم تبدیل به مو بایلی می شود که یک عروسک درست مثل زهرا ازش آویزان باشد . گربه رفته پشت به ما ایستاده با یکی از پاهاش میزند توی شکمش و زیاده خوری هاش را بالا می آورد . صدای مردم ده می آید که دارند با لهجه ای که خیلی هاش را نمی فهمم حرف میزنند . صدای صلوات بلند می شود . دست می برم یکی از برگ های روی زمین را بر می دارم می گیرم جلوی آفتاب . سوراخ هاش مثل صورتی شده که دارد یک وری می خندد به من . مو بایل ام زنگ می خورد . مادر است . می گوید برویم ناهار . بلند می شویم و از سراشیبی تند می رویم بالا .
_ مواظب باش کله پا نشی .
می رویم تو . بوی قیمه می آید و برنج . دستم را توی آشپز خانه می شویم و می روم زیر کرسی کنار زنی می نشینم که نمی شناسم . عمه منصوره و عمه مرضیه و مادر هم می آیند . گرسنه ام . صبح که رسیدیم صبحانه خوردم . توی راه هم کیک خورده بودم با چایی ، چیپس هم خورده بودم . ساعت تازه دواز ده بود . همه چیز تمام شده بود . عمه را گذاشته بودیم زیر یک عالم خاک و حالا همه این جا بودیم و این چیزی نبود که مهم بود .
سر خاک مش ابوالقاسم نشسته بود روی زمین و گریه می کرد هنوز . قبر عمه را درست کنار قبر پدرش کنده بودند . توی خاکی که می رفت روش پر از استخوان بود . بالای قبرش یک درخت بود و همین برای لحظه ای خوش حالم کرد . تصویرش آمد توی ذهنم توی بهار . کسی گفت فاتحه مع صلوات .
__________________________________________________________________________________________
نوشتم . نمی دانم چرا . به دوستی گفتم برای اینکه یادم برود تمام حرف ها . که اگر ننویسم همه اش توی گوش هام می ماند . روز های سگی ای است همه ی این روز ها . می گذرد . می دانم . دلم می خواهد سرم را محکم بکوبم به دیوار .
توسط ارنواز صفری در جمعه،18 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
...
رفتم حمام . بوی تنت از روی تنم پاک شد . نمی خواستم بروم نمی شد اما دیگر . آمدم بیرون و رفتم سراغ زندگی تکراری چهار شنبه ام . طرف های ظهر اس ام اس دادم که یادت نرود بروی دانشگاه یک سر . آمدم خانه . ساعت یک داشتم زیر لب به جا به جایی کلاس ام فحش می دادم که صدای از پنجره ی نور گیر گفت کسی رفته . تنهای تنها .

عکس از : vagabondgallery.com
توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،16 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
woul you lay with me and just forget the world ?
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،14 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
If I like here...
می پرسی عاشق شده ام تا حالا ؟ لبخند می زنم که نمی بینی و می گویم شدم . می پرسی هنوز هم هستی . سرم را می آورم بالا و توی آینه به خودم نگاه می کنم . می گویم هستم . نمی پرسم تو چطور . می گویم البته اسمش عشق نیست . یعنی اسم هیچ چیز عشق نیست . فقط دوست داشتن است . که اندازه دارد و این بار زیاد است خیلی . می گویم برای همین حد داشتن است که مقایسه اش می کنم با بقیه ی دوست داشتن هام . و فکر میکنم شاید تو مادرت را خیلی دوست داشته باشی و برای همین می گویم حتی با میزان دوست داشتم مادرم .
دو تا چایی سفارش می دهیم و شروع می کنیم خواندن . وسط هاش کلی حرف میزنیم و دو ساعتی می کشد تمام کردن کتاب . منتظر می شویم . خبری نمی شود . به مردی که میز کناری مان نشسته کلی میخندیدم و من آن شب توی کافه سیاه و سفید را برات تعریف می کنم و یاد همه ی آن شب هم می افتم . پیاده افتاده بودیم توی خیابان ها با نیوشا . بعد از تئاتر کوری . به شدت حالم بد بود . خداحافظی کردیم و من بیست دقیقه بعدش اس ام اس دادم که رسیدم خانه و تقریبن سه ساعت بعدش خانه بودم . می آیم بیرون و دلم میخواهد به زمین و زمان فحش بدهم . می دهم کمی هم . چیزی نمی گویی . حس می کنم از خودت شاکی باشی . حس می کنم شک کرده باشی . درست حس می کنم . می رویم پیاده تا هفت تیر و من دلم آشوب است . از همان وقت هاییست که یک دو نقطه دی ناقابل حالم را می آورد سر جاش . خبری نمی شود . با هات سوار اتوبوس می شوم و می آیم تجریش . می رویم توی بازار و چیز هایی می خری و من دلم آشوب است . مغزم از کار افتاده و یک ریز حرف میزنم . خداحافظی می کنیم و من پیاده راه می افتم بلکه چیزی پیدا کنم برای آویزان شدن . می روم توی یک پاساژ و چند تا روسری را دید میزنم و می آیم بیرون . کیفم را میگذارم زمین و هدفونم را می کشم بیرون و صدای آهنگ را تا ته زیاد می کنم . پری خوانی گوش می دهم آن هم فقط یکی از شعر هاش را . سکوت چیست ؟ چیست ؟ چیست ؟ ای یگانه ترین یار . نیستی . من به شدت نگرانم و هر چه بگویی حق داری . بدون این که بشنوم حرف هات را حق را می دهم به تو . نمی دانم چند تا زنگ بی جواب می رود توی گوش هام . مهم هم نیست . می رسم پارک ملت . سرد شده دیگر . زیپ ژاکتم را می کشم بالا . می روم . می روم . می روم . زنگ . زنگ . زنگ . می دانم باید خیلی فکر ها میکردم اما نکردم . می روم روی پل . می ایستم به نگاه کردن . آدم های کوچک و بزرگ و تک تک و دو تا دو تا و چند تا چند تا و ... . ماشین ها . ماشین ها . موتور ها . مو تورها . می آیم پایین . چیزی تا ونک نمانده . سه ساعت کمتر است که دارم پیاده دور خودم می چرخم . صدای بوق آزاد تلفن تمام راه همراهم بوده . می رسم به تاکسی و سوار یکی می شوم . تازه راه افتاده که زنگ می زنی . بر میدارم و انتظار صدای غمگینی را می کشم که بگوید خفه شوم هم بد نیست . صدای گرم ات می روم توی گوش ام . خبری از تصورات من نیست . هیچ . می گویی دل خور و قول می دهم بزرگ شوم دیگر . گرم گرم شده ام . زیپ ژاکتم را می آورم پایین . صدای آهنگ را تا ته زیاد می کنم . چشم هام را می بندم و سرم را تکیه می دهم به صندلی . چهار راه کالج پیاده می شوم و پیاده راه می افتم سمت خانه . دیگر چیزی نمانده به رسیدن به تمام سوال ها و جواب ها . به آدم های تکراری . به میله های سفید نزدیک بهم توی پیاده رو که از بین هر کدام که رد شوم داستانی دارم برای خودم . برای چپ یکی . وسط یکی و راست هم یکی دیگر . نزدیک های خانه نمی دانم زنگ می زند دوستی یا زنگ می زنم . خوش حال می شوم از صدایش . نمی گوید مواظب خودم باشم .
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،13 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
چقدر سخته که آدم توی یه قصه باشه ولی ته یه قصه نه .

خواستم تکراری نباشد . نشد این بار هم .
تیتر از فروغ فرخزاد
عکس از : photo.net
توسط ارنواز صفری در جمعه،11 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
برای دل خودم که شاد باشم بلکه شاد باشی
نگاه کن
که
غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه
سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دور ها و دور ها
ز سرزمین عطر ها و نور ها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ز ابر ها بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شور ها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
فروغ فرخزاد ( فقط قسمتی که توی پری خوانی خوانده شده .)
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،10 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
اگر اشتباه نکنم تصویرم باید همین باشد .

حالم خوش نیست این روزها . نه که دلگیر باشم یا هرچه . به میزان زیادی دل تنگ ام و بیش تر از آن نگران . نگران چیزی که نمی دانم چیست . دیروز آرام تر شدم . امروز از همیشه بدترم . وقتی می گویم بد یعنی به معنای واقعی کلمه بد .
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
خودمو دار می زنم . خودمو دار میزنم پشت همه ی نگاها . خودمو دار میزنم پشت همه ی حرفا . پشت همه چیز زندگیم . که یه ماهم نیست که شروع شده . اما شروع شده و اینه که مهمه . خوب شروع شدنشه که مهمه . این که الان خوب نیست و خوب نیستم و خوب نیستی اهمیت کم تری دارن تا اطلاع ثانوی . این کلمه رو از وقتی یاد گرفتم که تلفن خونمون قطع شد و من یه روز از همه چی عقب موندمو واسه این که آروم باشم پناه بردم خونه ی مامان فرخ و فقط خوابیدم . اطلاع ثانوی . ناهار تا خرخره خوردمو و عذاب جا گذاشتن قرصای معدمو نداشتم و هیچیمم نشد و خوب خوب بودم و آروم بودم . بابا بزرگ دست چپمو نیگا کرد و عمرمو گفت و مالمو و کلی خندیدیم . گفت زندگی گندی داشته . گفتم زندگی شما که خوب بود . گفت زندگیش مثل بازیه شطرنج بوده که با یه اشتباه رفته واسه پنجاه سال توون . گفت یا پنجاه سال زود به دنیا اومده یا پنجاه سال دیر . گفت شاید اگه پنجاه سال دیر تر اومده بود می تونست بره بقالی و یه قلب بخره و بداره جای این . گفتم اگه این طوری بود من الان یه بابابزرگ بیست و چهار ساله داشتم . وقتی اومد منو دید گفت شوهر پارسال شما چطوره ؟ گفتم هنوز همونه . می دونه . همون وقت که من فکر کردم آدممو پیدا کردم بهش گفتم . حالا که همه چیز خوب پیش رفته و از تو می شنوم که دوستم داری که بهت می گم منم اونم می خنده و بهم می گه تنها حواسم باشه همه حرفیو نزنم و همه چیز رم نخوام بدونم . گفت چیزی نپرسم که خودم نتونم جوابشو بدم . سر تکون میدم و بعدش پا می شه میره . دیگم حرفی نمی زنه . شاید دیگه هیچ وقت هم چیزی نگه . یه شعری می خونه زیر لب . می گم بعدش چی . جواب نمیده . وقتی برمی گرده می گه اگه بقیه شو بلد بودم فقط همین یه جاشو هی نمی خوندم .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،8 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
مرا حبس می شود

این قدر این روز ها هر چیز نوشتنی گیرم آمده نوشته ام مهم نیست که انگار برایم مسلم شده که واقعن مهم نیست . ( نمی دانم این جمله ی درستی هست یا نه . ) بعضی جاها البته نوشته ام دارم مثل سگ دروغ می گویم و اگر مهم نبود که نوشته نمی شد . اصلن مهم هست . خیلی هم . امروز سه بار از جلوی دیوار های پر از رنگ خیابان ولیعصر رد شدم . دنبال لحاف بودیم برای سال نو ! واقعن هم مسخره ست . هنوز نزدیک یک ماه مانده به عید . مردم نمی دانم چرا این طوری شده اند . ترافیک خیابان ما شروع شده . سر سام آور هم هست به شدت . دیوار های خسرو و شیرین و یوسف و زلیخا و هفت پیکر . یک جایی نوشته ام لیلی و مجنون . امروز دیدم اصلن لیلی و مجنون ندارد . اما هنوز هم دلم میخواهد از پله هاش بروم بالا ببینم آن بالا چی هست .
دیروز کلاس که تمام شد آمدم بیرون و پیاده راه افتادم توی خیابان ها . توی رفت و آمد آدم ها و ماشین ها . زنگ زدم به دوستی که بی جواب ماند . خواستم پناهنده اش شوم که نشد . مهم هم نبود ! سه ساعتی بالا و پایین کردم خیابان ها را . زنگ زدم به دوستی دیگر و نا امید شدم بیش تر . چهار شنبه توی پله های آموزش گاه خوردم زمین . برای همین دست چپم بسته است این روز ها . کیفم خیلی سنگیم بود . سیم هدفونم گره خورده بهم و در کل گره کور خورده بودم که دوست دوم زنگ زد . گوشی را به سختی کشیدم بیرون و دولا دولا شروع کردم حرف زدن . انگار مایعی رفته باشد زیر پوستم . خودم را جمع و جور کردم و راه افتاده دوباره و حرف زدم و سه بار فکر کنم گفت کاری نداری و من خداحافظی نکردم و حرف زدم و بار آخر شرمنده شده بودم اما واقعن اگر زود تر قطع می کردم همان جا به هق هق می افتادم . همیشه موقع خداحافظی می گوید مواظب خودم باشم و من میگویم تو هم همین طور و سکوت می کند و می گوید خداحافظ . قطع که می شود خنده ام میگیرد . فکر کنم پنج دقیقه هم نشد اما عالی بود . این روز ها همش کسی را می خواهم که محکم بزند توی گوشم و بیدارم کند انگار .
چهار تایی رفته بودیم کافه روسو . من و پری رخ و مادر و پدر . برای مادر فال قهوه گرفتم . مار بود و گربه و درخت سرو و لاک پشت و یک مرد . برای پدر هم فال حافظ گرفتم . یادم نیست چی در آمد . اما انگار خیلی هم خوب نبود . نمی دانم . پدر هم برای من گرفت . نیتم تو بودی و فال ام خیلی خوب بود .
چیزی نمی گویم که نتوانم جواب بدهم و بخواهم سرخ شوم و سفید شوم و نگویم و حرف بیاید پشت حرف های قبلی پشت سرم . اصلن انرژی شنیدن حرف ندارم .
and if you go
I wanna go with you
and if you die
I wanna die with you
take
your
hands
and
walk
away.
عکس از photo.net
توسط ارنواز صفری در جمعه،4 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
متاسف ام که فقط هستم که این قدر دورم .
خواستم هیچ حرفی نزنم نشد . من گفتم و تو مسخره کردی آخرش که چقدر گفتم ! که برای همین نگفتن های من است که تو هم نمی گویی . حرفی نیست .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،1 اسفند 85 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)