حنجره
فکرشو کن نباشم .

یک مدتی مجبورم مسکوت بگذارم این جا را . این چند وقت بد جور افتاده بودم روی دور نوشتن روزانه هام و حالا فقط احساس خالی بودن می کنم . احساس کار بیهوده کردن . حس می کنم تمام چیزهایی که باید خوانده می شد خوانده نشده ماند . حس می کنم هیچ کدام اش به دست صاحب اش نرسید . نمی دانم . به خاطر حال بد و این حرف ها نیست . دارم می روم جایی برای درس خواندن و دیگر نیستم که بنویسم این جا . البته می دانم که هستم . اما این جا که می نویسم پر می شوم از این که هی می خواهم بدانم چه خبر است و این حس ها واین بچه بازی ها راستش برای این روز هام اصلن خوب نیست . این دو ماه و خورده ای باقی مانده احتیاج دارم که ساکت باشم و خوب . روحیه داشته باشم ! . سعی می کنم تا آخر هفته به ضرب و زور هم که شده اس ام اس هام را جواب دار کنم و ببینمتان و بعد بروم گم شوم. و بعد که بر می گردم با خبر های خوب باشد . مثلن به قولم عمل کرده باشم . خداحافظی نیست . در دسترس هم هستم . گیرم ساعات بیش تری موبایل ام خاموش باشد . اما هستم . از همین حالا هم می دانم دلم تنگ می شود اما انگار لازم دارم کارهایی را کم کنم و بگذارم وقت و انرژی شان را برای کاری دیگر . که بعد بتوانم با داد و هوار باشم . نه آرام و سر به زیر و ساکت . تا آخر این هفته ی کذایی تحمل ام کنید لطفن و بعدش خلاص .

فعلن ... .

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،28 فروردین 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
بن بست عدالت

من ایستاده ام جلوی کانتر آشپز خانه ی خانه ات و دارم تند و تند ماکارانی ها را می ریزم توی دهنم . ماکارانی های سبز و زرد با یک عالم ادویه ی خوش بو و خوش طعم . من نشسته ام روی کاناپه ی سه تایی و دارم شال سفید را از سرم بر می دارم و زرد را می گذارم سرم . من نشسته ام روی صندلی کامپیوتر و دارم هزار و سیصد تا عکس را تند تند رد می کنم برای این که بگویم دیدم همه را . که توضیح ندهی که حس ات خراب شود . من زیر لبی آوازی می خوانم برای خودم " مست و گیسو افشان می گریزم." من از در می آیم تو و می روم توی دستشویی و پاهام را می شورم و جوراب هام را می چپانم توی کفش هام .
من توی خانه ی تو زن شدم انگار . نه . نشدم . چند باری تا نزدیکی هاش رفتم ولی انگار نباید اتفاق می افتاد . من می نشستم جلوی کتاب هات و فکر می کردم چه خوب که هستی . که این جا هست .
و همه چیز آن خانه ، ته آن کوچه از یک کلاس طراحی ساده آغاز شد . جایی که من یاد گرفتم یک کتری فلزی را این قدر دقیق بکشم که بتوانم بگذارم جلوی پدرم و ثابت اش کنم می توانم . که دوستی دست بیاورد برش دارد توی خیال و باهاش چای بریزد . از همین موقع ها شروع شد تا دیروز که به خاطرات تلخ دوست داشتنی عذاب آوری که یادشان غصه دار می کند آدم را اما حس خوبی دارد تبدیل شد . مثل بویی که وقتی سینوس هام عفونی شده می پیچد توی بینیم که با این که بد است اما من دوستش دارم . مثل کندن زخم که لذت اش را فقط خودت می توانی حس کنی . مثل جای بریدگی روی انگشتم که زشت است اما دوستش دارم . مثل همه ی چیز های دیگری که بشود این طوری بهش فکر دیگر . بعد شد آن تابستان دوست داشتنی . که از بعد از نمایشگاه کتاب شروع شد و برای من شد تابستان . فصل دوست داشتنی ام . با آن رنگ سبز تند اش . با درخت هاش که برگ های ضخیم دارد . و آفتاب اش که ساعت سه و چهار اش را عاشق ام . شد پنجره ی آشپز خانه ات که پایش بنشینم و مدل باشم برای نقاشی و بعدش آدمی باشم برای حرف زدن های مدام . برای جای گلدان انار که حالا دیگر باید بیندازیش دور . شد جایی که تو بایستی به ظرف شستن و من پایین پاهات روی زمین بشینم و حرف بزنم . حرف بزنم و دلم جایی دیگر باشد و نخواهم بفهمی .
تمام خانه ات شد جایی که آرامش را می شد توی هر لحظه اش بغل کرد محکم . که صدا نمی آمد و صدا بود که می رفت بی برگشت . خانه با آن کاناپه ی سه تایی که من روش دراز بکشم و چشم هام را ببندم و تو داستانی را بخوانی . خانه ای که من برای فرار از همه چیز می آمدم توش و بهترین آدم های زندگیم را می دیدم . بهترین دو آدم زندگیم را .
جایی که توش حرف های یواشکی می رفت و می آمد . نوشته های پنهان شده توی مربع های زرد خوانده می شد و ... . اصلن همه ی حس های خوب .
خانه ات شد جایی که من تویش خیلی بزرگ شدم توی این یک سال . و حیف باشد برای آدم هایی که نیامدند توش و نشد که ببینن اش . که من شجاع شدم توش . و هر چه اتفاق افتاد بود خوب بود .
حالا دیگر باید با هاش خداحافظی کنم . با اتاق خواب اش و پنجره ی اتاق خواب اش . با رختخواب های جمع شده گوشه ی اتاق . با کتاب های زیر میز . با کتاب خانه و با دری که رویش کارت پستالی بود که دختری توش بود که داشت می رفت . با شلوار گل گلی . با هال اش و وسط هال اش که می شد توش چرخید و به هیچ چیز نخورد . با کانتر آشپز خانه اش که رویش یک کشتی ساخته بودم با سکه هات . با آشپز خانه اش و گاز اش و پنجره اش . با کولر پر سر و صدا و راستی با کبریت های روغنی که توی اتاق خواب سوختند .

khaane.jpg


* فقط خیلی احساساتی شده ام از این که دوستی خانه ای را داشته و حالا مجبور است از توش برود . می دانم به خودش خیلی خوش نگذشته توی آن خانه . اما برای من ... همه ی حس های خوب را داشت .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،27 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
به: م . ی

اگر خوب نبودم آن قدر که باید معذرت می خواهم . اگر تو دوست داشتی جور دیگری می بودم هم معذرت می خواهم . برای این بودنم معذرت می خواهم . برای این که تلاش هام برای بهتر بودن و یا آن چه تو می خواهی بودن جواب نمی دهد معذرت می خواهم . من واقعن و از ته دل معذرت می خواهم که هستم . که وجود دارم . که تو مرا می شناسی و می بینی و تحمل می کنی . اصلن به خودت نگیر هیچ چیز را . چون هیچ چیز تقصیر تو نیست . همه اش به خاطر من است که این جوری ست . من باز هم معذرت می خواهم . اصلن فکر نکن که روابط دو طرفه اتفاق می افتد . اصلن این کار را نکن .فقط من هستم که پام را کرده ام توی یک کفش برای بودن . اصلن تو نیستی که می خواهی . من معذرت می خواهم . من به خاطر تمام آزادی هایی که دارم معذرت می خواهم . من واقعن به خاطر این که اعتماد دارند اطرافیانم بهم و می گذارند هر جا خواستم بروم تا هر ساعت که خواستم بمانم معذرت می خواهم . من به جای اطرافیان تو هم بهت اعتماد ندارند از تو معذرت می خواهم . من به خاطر این که اسمم این است معذرت می خواهم . من به خاطر سنم معذرت می خواهم . من به خاطر وجودم معذرت می خواهم . من به خاطر داشتن جوراب هام ، کفش هام ، شلوار هام ، دامن هام ، شال هام ، موهام ، نا خن هام و همه داشته های دیگرم که خودم بودم که بوجودشان آوردم و اصلن دست کسی دیگر نبوده معذرت می خواهم . من به خاطر این که نمی توانم بی جوراب باشم و به خاطر این که ناخن دارم و به خاطر اینکه لباس می پوشم معذرت می خواهم . من به خاطر این که نفس می کشم معذرت می خواهم . من اصلن دنیا را شرمنده ام .
ارنواز

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،26 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
دوباره بچه می شوم .

می پرسم خوبی . می گویی ای هستم . می پرسی خوبم . سه تا نقطه می فرستم . می گویم بودن از خوب بودن بهتر است . می پرسی چرا ؟. می گویم چون اگر خوب باشی آن وقت بد که بشوی همه می ایستند توی صف که حال گیری کنند اما اگر باشی هر جور که باشی قبولت دارند .


نظرت راجع به این که برم از پشت بوم بپرم پایین چیه ؟
وقتی بی جواب می مونم کفری می شم .
وقتی منتظر می شم و هیچ اتفاقی نمی افته دلم می خواد بالا بیارم .
وقتی اس ام اس هام نمیاد نمیاد بعد یهو سیزده تا اس ام اس با هم میاد دلم می خواد خودمو دار بزنم .

abad.jpg

اگه این دفعه منو تو موقعیتی دیدی که فاصله ات ازم خیلی کم بودی . طوری که می شد بغلم کنی . محکم بغلم کن . بعدشم محکم بزن تو گوشم . شاید یکیش بالاخره جواب داد و من بزرگ شدم .
کتاب هایی که بهم دادی را گذاشته ام روی میز که جلوی چشم هام باشد . وقت خواندن ندارم اما دیدن شان حالم را خوب میکند . یاد بهانه ای می افتم برای دیدن ات .
عکس از photo.net


I would die for you
I would die for you
I've been dying just to feel you by my side
To know that you're mine

I will cry for you
I will cry for you
I will wash away your pain with all my tears
And drown your fear

I will pray for you
I will pray for you
I will sell my soul for something pure and true
Someone like you

See your face every place that I walk in
Hear your voice every time that I'm talking
You will believe in me
And I will never be ignored

I will burn for you
Feel pain for you
I will twist the knife and bleed my aching heart
And tear it apart

I will lie for you
Beg and steal for you
I will crawl on hands and knees until you see
You're just like me

Violate all the love that I'm missing
Throw away all the pain that I'm living
You will believe in me
And I can never be ignored

I would die for you
I would kill for you
I will steal for you
I'd do time for you
I will wait for you
I'd make room for you
I'd sail ships for you
To be close to you
To be part of you
Cause I believe in you
I believe in you
I would die for you

Garbage: Number One Crush
می تونید این آهنگ رو از این جا دانلود کنید . +

توسط ارنواز صفری در شنبه،25 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
گاهی لازم دارم به کنکور هم فکر کنم !

خنکی می خوره تو صورتم .


2932341-md3.jpg


الان دو ساعتی می شود که از آزمون برگشته ام . امید به دو رقمی زیر پنجاه می رود . خوب است ! شاید نگرانی های همه کم شود . هوووووووووم . نمی دونم . شاید دیگه کسی نگران نباشه که البته می دونم نمی شه . ولی چراغ امیده که روشن می شه دیگه . واسه خودمم خوبه . سخت نیست دیگه . واقعن دیگه نه سخته نه خستگی داره . به شدت عادت کردم به درس خوندن . تازه دارم از درس خوندن لذت هم می برم . درس های دوست داشتنی با آدم های جدید دوست داشتنی . که حالا می فهمم چرا با دو تا سرفه همه نگران می شوند .


راست گفتی میترا، راست گفتی گه همه اش دلقک بازی است و بس . که همه اش بهانه است برای چیز دیگری بودن مثلن . نمی دانم . کلمه هات درست یادم نیست . اما از صبح خیلی تلاش کردم که یادم نباشد مثلن . نشد . به دوستی گفتم نزدیک که می شود از صرافت اش می افتم انگار . واقعن انگار که امروز اصلن هیچ فرقی نداشت . نه کسی رفته بود و نه هیچ . هیچ که می گویم به معنای واقعی کلمه اش می گویم . نشستم از صبح که از آزمون آمدم مثل هر روز دیگری به درس خواندن و گذاشتم بگذرد . خندیدم و گذاشتم بگذرد . البته بودن کسی هست که این روزهام را آرام می کند ولی ... گاهی هیچ کس پیدا نمی شود که جایی خالی را پر کند . نمی دانم اصلن دیگر منی توی ذهن آدم های چهار سال پیش ام وجود داشته باشد یا نه . حتا دیگر حسرت آن روز ها را هم نمی خورم . دلم پشت بام هم نمی خواهد . نامه ها را هم میریزم دور دیگر . یاد گاری جمع کردن عادت مزخرفیست . حوصله اش را ندارم دیگر . نامه های سرازیر شده به خانه ی مان از یک آدم رفته ! خنده دار نیست تا وقتی هستیم حرف هامان را نمی زنیم ؟ بعد باید خواهری پیدا شود بیاید گند بزند به زندگی کسی . واقعن الان دارم پوز خند می زنم از این وضعیت ها . مهم نیست دیگر . غروب جمعه شده و من سال مرگ گرفته ام برای دوستی با با قی مانده ی شمع های تولد خودم . غروب جمعه شده و دلم یه دو نقطه دی می خواهد . این دو نقطه دی ها یا حالا فرق ندارد هر کدامشان خاطره هایی اند برای خودشان به نام نزدیکی .

توسط ارنواز صفری در جمعه،24 فروردین 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
سایه

با دروغ مشکل دارم . اول همه ی ارتباطای جدید هم تاکید می کنم تنها چیزی که آزارم می ده دروغه . بد و بیرا گفتن و متهم کردن و زر زر کردن پشت سرم چیزایی نیستن که می رنجونن منو . ولی دروغ هایی که باعث می شن زندگیم تکون بخوره ، حتی اگه خیلی تکون کوچیکی باشه ، پایه ی این می شه که بزنم زیر همه چیز و بذارم برم . دروغ گفتن در باره ام به دیگرون مهم نیست . حتی اگه آدما در باره ی خودشونم دروغ بگن مهم نیست . تا خلاف اش که ثابت نشه اصولن و اساسن دروغ به حساب نمیاد . اما وقتی برنامه ای می ذارم رو دروغ هاشون و به خاطر دروغ شون نگران شون می شم دلم می خواد بار بعدی که می بینمشون خر خره شونو بجوام و خونشونو ... اه . از این که یه اتفاقی رو توی زمان و مکان دیگه نشونم بدن و بگن همینه و من بدونم همین نیست متنفرم . از خودم هم بدم میاد که نمی تونم چیزی بگم هیچ وقت . مهم نیست .

dasthaa.bmp

چیه ؟ به من نمیاد گاهی هم لطیف فکر کنم . مثلن به این فکر کنم که زیر موزاییک های زندگی رو همیشه خون نگرفته ؟ مثلن این بیاد تو ذهنم که گاهی هم می شه بود و خوب بود . می شه یه موزاییک و بلند کرد و از زیرش بوی عطر شنید . می شه همه ی چاقو ها رو پنهون کرد و گذاشت کنار و جاشون مثلن سیب دست گرفت ؟ می شه نشست کنج دیوار و یه انار و هی قل داد از این و پل پاها به اونور ؟ چمی دونم از همین چیزا دیگه .


توسط ارنواز صفری در سه شنبه،21 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
ريگ

مرده شور این بهار را ببرند . یا شاید هم مرده شور این بهار را ببرد. ببرد دیگر . چرا ندارد آخر .

الان خیلی وقت است که دیگر از تو خبری نیست . اصلن نمی دانم ارنوازی دیگر توی دایره ی اسم هایت وجود داشته باشد یا نه . مهم هم نیست . می دانی چرا ؟ چون از اول اش هم قرار نبود اسمی بیاید و برود . فقط تبدیل شده بود به دیدن های گاه گاه و حرف هایی که حالا که فکر اش را می کنم می بینم شاید تو جوری بودی که این حرف ها را به همه می گفتی . یعنی فقط من نبودم که قابل اعتماد بود و این حرف ها . حالا این که چرا این جا دارم این ها را می نویسم برای این است که امروز داشتم دنبال چیز آشنایی می گشتم که این هوا را برایم توجیه کند . این روز ها را بهتر کند مثلن . دیدم توی صندوق چوبی گوشه ی کشو ام رسیدم به سنگ هایی که هر وقت دیده بودمت یکی برداشته بودم و گذاشته بودم توی جیبم . نه برای این که چیزی از آن روز برای خودم داشته باشم . چون حرف ها چیز هاییند که من معمولن یادم نمی رود . نمی توانم به عینه نقل قول کنم اما یادم می ماند که چی بوده . و همین حرف ها برای داشتن چیزی از روزهام برای آویزان شدن کافی ست . سنگ ریزه ها را جمع می کردم که ببینم چند بار دیدن می تواند اتفاقی را پیش بیاورد . خوب ، سنگ های من دو نشده تو همه چیز را گفته بودی و من ساکت بودم . سنگ ها به چهار رسیدند و دیگر تو نبودی و نمی دانم پناه برده بودی کجا . هنوز هم نمی دانم که کجایی و چه می کنی . آن موقع چند تا چیز بود که نفهمیدم و هنوز هم شک دارم بابت چند تا شان . اما خوب ، دیگر فرصتی نمی آدی که بپرسم انگار . این ها خطاب به توست چون این روز ها خیلی توی فکرم می آیی و می روی . می آیی ساکت می نشینی و خیره خیره نگاه می کنی و می روی .
خواستم از کسی بپرسم که چرا گاهی یاد آدم ها می آید و نمی رود . نشد . نبود . بعدش هم که آمد من نماندم . نه که لج کرده باشم با خودم یا با او . فقط محض این بود که خیال کردم زورکی فایده ندارد . حتا با هم بودن هم این طوری فایده ندارد . این که برای من کسی کاری را کند که خودم خواسته ام دیگر لذت بخش نیست برام . بی خیال تو هم می شوم . بالاخره همان طوری که آمدی می روی .


یکی دختر و یکی پسر بر می دارم. گل سینه های گرد پلاستیکی . دو تا هم برای همراهم خریدم . دختر را روز های زوج می زنم روی سینه ام و پسر را روز های فرد . ززرک می بیند و می گوید :"دزدگیرته این ؟ " می خندم . " آره . "

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،20 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
اتوبوس

ته صفی ها خودشان را می چپانند تو به بهانه ی ایستادن . سر اولین چهارراه همه می ریزند روی هم . چهار راه بعدی همه می ریزند روی راننده . ایستگاه که می رسد همه از پنجره ریخته اند بیرون.

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،19 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
my grief

اگر بگویم روز هام رنگ نخورده تازگی ها ( منظورم توی دوسه ماه اخیر است ) بی انصاف بوده ام . اما انگار گاهی رنگ هام با هم قاطی می شود و می شود خاکستری فام دار . ته رنگ های کنارش را می توانم ببینم اما چشم زود عادت می کند لعنتی . یادم می رود .
این روز ها خوب نیستم خیلی . یعنی خوبم اما فقط با بهانه های ساده ای برای خودم که حرف اش را نمی زنم اما یادش که می افتم ته دلم انگار زلزله می شود و می ریزم بهم و اصلن باورم نمی شود خودم باشم . اما راستش چیز های بد این قدر زیادند که نمی دانم چه کارشان کنم . یا کجا قایم شان کنم . می گذارمشان پشت در ها و در ها را می بندم و هفت تا قفل هم روشان می زنم اما نمی شود . نمی دانم . باید بگذرد . می دانم که می گذرد . خوب هم می دانم اما مشکل ام این است که انتظار روز هایی را نشسته ام می کشم که می دانم از حالا خیلی بد تر است . که می دانم هیچ ندارد توش . اما باز هم منتظرم . به شدت هم .

تمام تلاش هام را برای فراموش کردن خیلی چیز ها ریختم توی چند تا عکس که آدم های این جا گفتند به درد نخور .نمی دانم . شاید واقعن به درد نخورند .
IMGP55682.jpg

IMGP5575.jpg

IMGP5614.jpg


فقط همین سه تا که نیستند . اما بقیه اش باشد برای وقتی دیگر . شاید روزی آمد که دوباره خواستم دلتنگی ام را بریزم دور . یعنی شاید که ... حتمن .

کاش زود تر پیدات کنم . زود تر بیایی کنارم و بیایم کنارت و ببینمت . توی چشم هات چیزی ننوشته . روی پیشانیت چیزی ننوشته . توی صورتت اصلن هیچ ننوشته انگار . اما توی صدایت خیلی چیز ها هست که نمی فهمم . و نباید بفهمم . چون ندانستن اشان است که خوب است . باعث می شود آدم مدت ها بتواند بشیند خیال ببافد و خوش باشد . امروز تمام طول مسیر کوه را توی خیالم بودم و همین بود که خوب بود . می گویم دیگر . بودن است که خوب است . حالا به هر وسیله ای . اسم این را نگذار بی تابی این بار . خوبم در باره ی این قسمت از این روز ها . می بینی که . می گذرد هر جور باشد . دست من نیست که .


توسط ارنواز صفری در جمعه،17 فروردین 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
دنیا را خراب می کنند سرم .

دارد می رود . از این جا که دراز کش افتاده ام روی شکم و نمی توانم از کمر درد تکان بخورم می توانم پاهاش را ببینم که جلود در ایستاده و دارد دم پایی هایش را جفت می کند با انگشت پاهاش کنار دیوار . صدام هم در نمی آید و انگار توی گلوم پوسیده . نمی توانم بگویم نرود . نمی توانم بگویم باید بفهمد همیشه همه چیز آن طور که می خواهد پیش نمی رود . باید عادت کند . نمی توانم بگویم دنیا به همه همین جور لبخند کج می زند . نمی توانم بگویم دنیایی که ساخته بود برای خودش که آبی و صورتی بود * هیچ وقت وجود نداشته . هیچ چیز نمی توانم بگویم . نفس ام را صدا دار می کشم تو و چشم هام را می بندم . می بندم که نبینم دارد می رود . می دانم در از دستش ول می شود . ولی نه عصبانی ست و نه هول . به زحمت می چرخانم خودم را به پشت . نفس ام می ماند توی ریه هام . چشم هام را بهم فشار می دهم و دو باره می خوابم روی شکم . نفس ام را می دهم بیرون . چشم هام باز می شوند . ماهیچه های عصبی جمع و باز می شوند و تصویر واضح می شود کمی . سایه اش افتاده از پشت پنجره . هنوز هست . صدایم را جمع می کنم و می گویم : نرو . خیلی آرام تر از آن است که از پشت در بشنود . دستش می رود طرف دستگیره ی در . دستگیره می آید پایین . رها می شود سر جای اولش بدون این که فشاری بهش آمده باشد و دری باز شده باشد . رها می شود و هاله ی خاکستری مبهم پشت شیشه ی در کوچک می شود و دور می شود و می رود .

ارنواز/فروردین هشتاد و شش **

* دنیای آبی و صورتی جمله ای ست که استاد نمایش ام یک بار توی کلاس استفاده کرد.
** تاریخ می زنم که بدانم هنوز همانی هستم که بودم !

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،16 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
شب نویس

راس ساعت شونزده و شونزده دقیقه گوشیم یادم انداخت که باید بابت داشتن این جا از دوست عزیزی تشکر کنم .روی صفحه اش نوشته بودbirthday و توش که رفتم نوشته بود حنجره . نوشته بود updating 4 tgx آمدم خانه شلوغ بودم و بعدش وجود چندش آوری داشتم . این قدر که اگر از کنارم رد می شدی وجودم توی ذوق می زد .
بعد از چند باری که این صفحه آن صفحه رفتم آمدم این جا برای یاد آوری یک سالی که گذشت و این جا که بودم خوب گذشت . شب زنگ زدم پارسال و کلی جیغ و داد راه انداختم و تا صبح کسی آسایش نداشت از دستم . امسال این جا ساکت است . یک ساعتی میشود که خانه تعطیل شده و همه به خواب رفته اند . نمی شود زنگ بزنم و سر و صدا راه بیاندازم . ولی این جا بگویم که ممنون . بگویم تولد شده و مبارک باشد !!!

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،15 فروردین 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
سفید

تو خدای من هستی . اما من یه بنده ام از قوم بنی اسرائیل که می گه پروردگارم هستی ، اما فراموش کارم . تو ببخش .

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،14 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
جاش نمیره .

الان درست به دختر توی نقاشی تو می مانم . فقط خون گریه نمی کنم و بال ندارم . لب هام همین طور کج شده و یک چیزی دارد خفه ام میکند . یک چیزی که خوب می دانم چیست و اسمش را من می گذارم دل تنگی و کسی هست که می گذارد بی قراری . و دنیایی می سازد برایم به نام دنیای بی قراری و تا می بینمش یاد کلید قفل دنیا می افتم و لبخند می زنم و خودش خبر دارد .


Image(10).jpg

تمام شد . خوشحال شدم . خیلی لا مذهب بودند این روز ها . خیلی سه نقطه بودند . خیلی هم گه بودند . فردا من زیر پتو ام و همه بلند می شوند بروند سر کار و بارو زندگی و من امپراطوری می کنم . البته شاید خودم را به یک چند تایی نفس عمیق توی خیابان های مورد علاقه ام دعوت کنم . حالا دیگر خوب است کم کم چون همه برگشته اند سر جایشان . که اراده کنم بدست می آورمشان . شده دو دقیقه . دیگر می دانم برنامه ی زندگی شان حدودن از چه قرار است و اس ام اس با ترس و لرز نمی فرستم . تازه زنگ هم میزنم بهشان . خوب شد برگشتید . همه ی همه .

می گویی عاشقی ؟ می گویم دوستی . می گویی عشق . می گویم تبریک . می گویم آمار میگیری ؟ می گویی دنبال کسی میگردی برای حرف . می گویم شنیدارم . می گویی سینه خواهم شرحه شرحه ... .می گویی فرجام نسبی . می گویم بودن . می گویم هندسه ی اتفاقی ؟ می گویی نه چندان اتفاقی . می گویم پیش در آمد دروغ سیزده . می گویی نه . می گویم تعطیل نشوی . می گویی آدم دبیرستانی ! می گویم نه . می گویم تو . چیزی نمی گویی . حس ات را می گذارم برای خودت . می روم زیر پتو .

امروز که همه برگشتند تلفن باران شدم . این قدر حس خوبی بود که هه ی تلخی ها را برای مدتی از یاد بردم . صبح با تلفن کسی بیدار شدم و پشت بندش کسی دیگر زنگ زد که دو دقیقه اش هم خوب بود و بعدش زنگ زدم به کسی که نگویم چطور بود بهتر است چون هر حرفی حس اش را خراب می کند و به فاصله ی کمی کسی دیگر زنگ زد و عصر هم دو تا تلفن داشتم . که طی یکیش در حال گشتن دنبال حافظ بودم و خیلی کیف داد و دیگریش هم در حین طی کردن یک مراسم چگونه دختر خوبی جلوه کنم بود که کسی نجاتم داد . مهم شده بودم امروز حسابی .

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،14 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
گاهی لازم دارم شوخی کنم با خودم.


گاهی باید حال خودم را یک جور اساسی بگیرم طوری که از ساعت ده و ده دقیقه ی شب بروم زیر پتو و دیگر نیایم بیرون تا صبح .


توسط ارنواز صفری در یکشنبه،12 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
من را خوب ببین .

دامن کشان ساقی می خوارم از کنار یارم مست و گیسو افشان می گریزم
بر جام می از شرنگ دوری وز غم مهجوری چون شرابی جوشان می بریزم
دارم قلبی لرزان ز رهش دیده شد نگران
ساقی می خوارم از کنار یارم مست و گیسو افشان می گریزم

قسمتی از شعر ساری گلین . آلبوم به تماشای آب های سپید . حسین علیزاده .


گاهی...حرفی...بلند...نگران...ترس... روشن ... بچگی ...چهره...مردگی... فلانی ...بغض...هیچ ...موش ... کتاب چه ... کی می آیی ؟ ... برس ... دی وی دی ... شناسنامه ... اساس ... روز ... سینه بند ... صد تومانی ... هدفون ... ستاره ... معنا ... نازا ... شمع ... جبر ... سیگار ... گواهینامه... مرجان ... گل سینه ... فیتیله ... کاغذ ... روسری ... موهام ... انگشت هام ... ناخن هام ... انگشتری یاقوت ... پرتقال ... کوشک ... قاب عکس ... مرد ... جارو برقی ... مداد ... حرف ال انگلیسی ... هتل ... رو میزی ... دکمه ... دنیا ... هر خوابه ... عشق ... لاله ی وحشی ... هرز... چوب ... شکل... مواقعی ... سخنی ... بی قرار ... وحشت ... تاریک ... پیری ... صورت... زندگی ... کسی ... لبخند... همه... سوسک ... کتاب ... برو ... شانه ... نوار کاست ... مسلمان ... پایه ... شب ... جوراب ... پنج هزار و پانصد و پنجاه و پنج... گوشی لطفن ... ماه ... تهی ... زایمان ... کبریت ... روزگار ... زیر ... فرمان ... سفید ... لاک پشت ... نفت ... جوهر سبز ... شال ... زخم ... کج ... انگشت سبابه ... کوک ... برون گرا ... میز گرد کنار اتاق ... برای یک وقتی ... خاک انداز ... تراش ... حیاط خانه ی مان ... وازیک ... آینه های کوچک مزاحم ... خاموش ... دریا ... سبز ... نه ... می میرم بی تو ... بنفشه ... تخته ی نقاشی ... قلب ... گاهی...حرفی...بلند...نگران...ترس... روشن ... بچگی ...چهره...مردگی... فلانی ...بغض...هیچ ...موش ... کتاب چه ... کی می آیی ؟ ... برس ... دی وی دی ... شناسنامه ... اساس ... روز ... سینه بند ... صد تومانی ... هدفون ... ستاره ... معنا ... نازا ... شمع ... جبر ... سیگار ... گواهینامه... مرجان ... گل سینه ... فیتیله ... کاغذ ... روسری ... موهام ... انگشت هام ... ناخن هام ... انگشتری یاقوت ... پرتقال ... کوشک ... قاب عکس ... مرد ... جارو برقی ... مداد ... حرف ال انگلیسی ... هتل ... رو میزی ... دکمه ... دنیا ... هر خوابه ... عشق ... لاله ی وحشی ... هرز... چوب ... شکل ...مواقعی ... سخنی ... بی قرار ... وحشت ... تاریک ... پیری ... صورت... زندگی ... کسی ... لبخند... همه... سوسک ... کتاب ... برو ... شانه ... نوار کاست ... مسلمان ... پایه ... شب ... جوراب ... پنج هزار و پانصد و پنجاه و پنج... گوشی لطفن ... ماه ... تهی ... زایمان ... کبریت ... روزگار ... زیر ... فرمان ... سفید ... لاک پشت ... نفت ... جوهر سبز ... شال ... زخم ... کج ... انگشت سبابه ... کوک ... برون گرا ... میز گرد کنار اتاق ... برای یک وقتی ... خاک انداز ... تراش ... حیاط خانه ی مان ... وازیک ... آینه های کوچک مزاحم ... خاموش ... دریا ... سبز ... نه ... می میرم بی تو ... بنفشه ... تخته ی نقاشی ... قلب

توی همه ی عکس ها وحشت زده ام . تاریک ام . اخمالو ام . نمی دانم . باید بیش تر سعی می کردم شاید . فقط توی یکی از عکس ها آرامم که آن هم از دستم در رفته لابد ! نه یعنی یک جمله ای شنیده ام که تا دو دقیقه سر حال ام آورده خودم خوب می دانم . توی چند تا از عکس ها نمی فهمم کی بوده که مهم بوده . دیگری . دیگری . دیگری . دیگری . از ذهنم نمی رود . حرف هایی می آید و می رود این روزها که اذیتم می کند با این که بعدش می بینم اصلن ارزش فکر کردن هم ندارند و فعلن که همه چیز خوب است اما باز هم ... . نمی دانم .

عکسی که از من گرفته ای و من ابرو هام را توش داده ام بالا و دارم به دختر پشت خط می خندم چیزی توش هست که تو هم خبر نداری . صندلی ام را پشت به کسی کرده ام و نشسته ام . بعضی وقت ها وجود آدمی برای انرژی منفی دادن کافیست انگار .


درست خودم ام که نشسته ام کنار دیوار خانه ی قدیمی مادر بزرگم و نقاشی همیشه گی ام را کشیده ام . درست منم با همان موهای فر و تسبیح همیشه گی ام . من را نقاش اش انگار نشانده باشد پای کودکی هام و کشیده باشدم . دست هام . انگشت هام . پاهام . لاک قرمزم . خود خود من است این نقاشی .

نقاشی از ایمان ملکی . انتشارات یساولی

arnavaaz.JPG

توسط ارنواز صفری در شنبه،11 فروردین 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت

کاش تلخی زبان ها هنگام حرف زدن چیزی بود که وجود نداشت . اصلن . می دانم که قصدی نبود توش اما گاهی دل آدم می سوزد طوری که انگار روی آن آب جوش ریخته اند و جمع شده است یک گوشه و بعد مدتی روی باند های سفید روش رنگ سبزی ظاهر می شود و خلاص.


ساعت یک شد . نمی دونم چرا نفهمیدم چه جوری گذشت . من خیره بودم تمام این مدت رو به یه خط عمودی چشمک زن و نه خبری از یک شکلک زرد شد و نه خبری از هیچ چیز دیگه ای . فکر کردم واقعن ارزش این همه صبر کردن داره . یهو یادم اومد تو هم شبا زود می خوابی یا اگه نه نمیایی سراغ من . کسای دیگه ای هم هستن .
اینا اصلن واسه حس ترحم جمع کردن نیست . واسه ثبت حماقت خودمه که تو انتظار کشیدن و صبر کردن رو دست ندارم . اینو از اون جایی میگم که هنوزم اون صفحه رو نبستم و دارم انتظار می کشم .


من دیشب یه آدم رو نه یه دوست جدید رو دو ساعت معطل خودم کردم و بهش قول بیست ساعت اکانت دادم . هیچ کس نیست از ADSL جایی استفاده کنه که سرعتش صد و بیست و هشت باشه و با هر ماه شارژ کردن بیست ساعت اکانت بیاد دستش ؟! قبول دارم . خیلیم کمه این بیست ساعت واسه دو ساعت کسیو جایی نگه داشتن و بعدش عذاب وجدان گرفتن ولی خوب آدم باید در بعضی مواقع وقتی بهش می گن بیست ساعت بگه کمه و بیش تر طلب کنه مثلن .

از خوشحالی این قدر می توانم انرژی بگیرم که راهی طولانی و پر ترافیک را توی صدای سازی که نمی فهمم چیست با خنده بگذرانم و لبخندم بغل دستی راننده ام را کفری کند .

الان طبق گفته ی شاعر روز بی حوصلگی و غزل های تازه ست . من غزل ام نمیاد ولی بی حوصله ام . این قدر که نمی رم یه مقدمه واسه تحقیق ! پر بارم راجع به معماری اسلامی در ایران بنویسم . از همینا که می گه در این تحقیق بر آنم و این حرفا .

عکس نباید بگذارم . خودتان یک چیزی سرچ کنید نگاهش کنید . یا بروید فوتو دات نت و گشتی بزنید یا آرشیومای پیکچر تان را بگردید برای خاطره ای .


توسط ارنواز صفری در جمعه،10 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
تو را به خدا دست از سر من بردار .

خوب می دانی گاهی نمی دانم این تو مخاطب من واقعا کجاست . یک وقتهایی این قدر عوض می شود برای خودم که آخر سر می گویم بی خیال و همه اش دیلیت می شود می رود پی کارش . ولی الان این وقت از شبانه روز که فردا شده تصمیم می گیرم این تو یک توی ثابت باشد با یک سری ویژگی اخلاقی خاص و آرام باشد و فقط گوش کند چه می گویم . حرفی نداشته باشد مهم نیست . این که بشنود چه می گویم برایم کافیست . الان ساعت شده سه و بیست و هفت دقیقه و نمی توانم کسی را پیدا کنم لبم را بچسبانم به گوش هاش برای گفتن . حرف خاص مهم آن چنانی هم نیست ها . فقط این شبها که همه اش را بیدار بوده ام و ول گشته ام توی این لینک ها از این ور به ان ور یک دنیا حس مشترک رفته زیر پوستم . می روی توی وبلاگ / سایت کسی و بعد گم می شوی توی لینک ها . یک جایی از در قند هندوانه نوشته که می برد پرتت میکند توی زمانی و جایی دیگر از اینکه مارکز نمی آید و می روی توی خیالت و همه ی این حرف ها . این شب ها شاید بهترین ها بودند توی تمام این مدتی که گذشته . از عید پارسال تا به حال . من برای خودم بودم و توی تنهایی سیر کردم و نگرانیم در کم ترین حد ممکن بوده . روز ها بدون هیچ نگرانی و اعصاب خوردی تا ساعت ده کم کم خوابیده ام و هر وقت دلم خواسته چشم هام را بسته ام و به هر چه خواسته ام فکر کرده ام . هر کحا خواسته ام رفته ام و برایم مهم نبوده که روز هام را دارم دقیقن چطور می گذرانم . مثلن همین امروز .همه اش را یا خوابیدم یا اتود زدم . شبش هم یک اس ام اس داشتم از دوستی بابت کشیدن پتو روی پام و یک شعری فرستادم برای کسی . بعد پری خوانی را فرو کردم توی گوش هام و چشم هام را دوختم به شست پای چپم و خیال هام بود که رفت و آمد . بلند شدم رفتم کاغذ رنگی هام رادر آوردم کوچک کوچک بریدم برای فردا که می رویم توی جنگل و جاده آماده کردم برای طراحی کردن و بعد رفتم یکی دو جا ابراز وجود کردم و حالام کهاین جام . بعد از یک وب گردی طولانی انرژی زا . حالا هم کسی رفت دستشویی و الان می آید می گوید بخوابم . من هم می گویم چشم . بعد این پست پابلیش می شود و من میروم زیر پتو و چراغ مو بایل ام را روشن نگه می دارم و خیره ی انگشت هام می شوم .


خیلی دلم می خواست امسال هم مثل سال های قبل زنگ می زدم به همه روز اول عید و تبریک میگفتم و از این حرف ها . اما نکردم . دلیلی که قانع کنم خودم را داشتم . آدم های اطرافم چشم دیدنم را نداشتند . آن قدر که من توی زندگی شان خیلی وقت است وجود خارجی و مجازی و هر وجود کوفتی دیگری که کلمه اش الان توی ذهنم نیست ندارم .


همه نگران اند به جز خودم . موضوع این نیست که به خودم اطمینان کامل دارم . برای خودم برنامه ی خاصی دارم که خسته ام کرده این قدر هر بار توضیح داده ام دارم چه می کنم .


چشم های نگرانت را ندوز به من و نگو که چه کار کنم . من یک قول احمقانه دادم و تمام تلاش هام را توی آن چهار ساعت محک می زنند در هر حال . کسی که باید نگران اش باشد خودم ام و بس . تو دیگر خودت را داخل اش نکن . حتمن دلیلی دارم که این روز ها این قدر ساکت و بی حرف از کنار همه چیز می گذرم و هر وقت ازم می پرسی چقدرش مانده لبخند خنک تحویل می دهم .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،9 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
همین طوری .

متاسفانه مجبور شدم به خاطر دلیلی بعضی عکس ها را بردارم . از بعضی پست ها فقط یک تیتر ماند و بعضی هم همه ی حس شان ریخت بهم . اما کاری از من بر نمی آید . باید عادت عکس گذاشتن را از سرم بپرانم .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،8 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
نمی دانم از کجا می شناسد مرا / خیابانی که من نمی شناسم اش *

اس ام اس می فرستم ببینم خوبی یا نه . بی جواب می ماند مثل همه ی بار های قبل . و این یعنی خفه شوم . و این یعنی به من ربطی ندارد که این روز هات چطور می گذرند . و این یعنی خیلی چیز های دیگر که ... نه دیگر سه نقطه نمی گذارم ول کنم بروم و فقط گه بزنم به اعصاب خودم و برود پی کارش . یادت بیاور که من اول اش پرسیدم حدش را بگو و گفتی . و قرار شد توی انتظار احمقانه نگذاریم هم را . و قرار شد بی خبر نمانم مگر این که قبل اش اطلاع بدهی . و خیلی چیز های دیگر هم قرار شد که تو الان زدی زیر همه اش . من عصبانی ام و حق را به خودم می دهم . و فردا صبح که زنگ بزنی و بگویی چطورم خوب می دانم چطور باید این بار تمام اش کنم . این رابطه ی مسخره به خاطر توست که وجود دارد . چون من تو را یاد کسی می اندازم پیش ات هستم و هیچ وقت هم شاکی نبودم . حالا هم از نقش ام ناراضی نیستم به هیچ وجه . هنوز هم اگر بخواهی حاضرم نقش دوست از دست رفته ات را بازی کنم و یاد آورش باشم . اما نه این طور که تو داری پیش می روی . من نه از روی ترحم این کار را می کنم نه هیچ . فقط می دانم خوش حالت می کند . و من چقدر شاهکار داستایوسکی ام که به خوشحال کردن همه می پردازم و فقط یک نفر را دارم که خوشحالم کند . لطف کن اگر این جا را خواندی فردا زنگ نزن و خبری نگیر و از جانب من تمام شده بدان اوضاع را مگر این که خواستی به روال قبل ادامه دهی که آن وقت از بودنت خوشحال هم می شوم .

دیگر انگار فیلم ترسناکی وجود ندارد برای ساخته شدن . هر نویسنده ای که بتواند خلاقانه تر کسانی را بکشد فیلمی که از روی کارش نوشته شود ترس ناک تر می شود و طرف دار بیشتری پیدا میکند . حالا آن فیلم اره کم کم اش یک ایده ی خوب ( این که مجبورت کند کسی برای زنده ماندن خودت را بکشی ) دارد . بقیه ی شان فقط در خون های پاشیده روی در و دیوار و این ها خلاصه می شود . کاش فیلمی ساخته شود که توش یک قطره خون هم نباشد ولی آدم بترسد . ترس به معنای واقعی .


آنتن ندارد باز این موبایل . چی میگفت امروز پس توی تلویزون . در این یک سال به اندازه ی تمام این یازده سال تلاش کردیم تا به آنان که عزیزند بگویید دوستشان دارید !!! من الان میخوام به یه نفر بگم دوستش دارم اما چون شبکه ندارم این جا نمی تونم و همه چیز می ریزه بهم !!!


39.bmp
عکس از : cinemaema.com

این عکس هم در ادامه ی حس خوبی که از دیدن دوباره ی فیلم داشتم . فقط حیف که یک تکه حذفی داشت فیلم . فرشته ی مهربان توی بیمارستان چند تا جمله ی دیگر هم میگفت و در کنار آن ها بود که " هوی خانوم چی می گی ؟! " معنی دار می شد . که نشد دیگر .همین یک بار دیگرش هم غنیمت بود انگار .

تیتر : قسمتی از یکی از شعر های فیلم باغ های کندلوس .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،8 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
نقطه نقطه نقطه

بارون که میاد حوصله ی هیچ کاری رو ندارم الا این که سرمو ببرم زیر پتو و بخوابم فقط . امروز تا ده دیقه به یازده خوابیدم . ولی بی فایده ست . وقتایی که چند روز پشت سر هم بارون میاد صداش انگار می ره توی گوشم و بیرون نمیاد دیگه . و خوابمم موسیقی متن اش می شه صدای بارون .


روزایی که نباید بارونی باشه ولی بارونیه می ریزم بهم . اصلن هم دست خودم نیست . آخه تو زمستونش امسال نه برف درست و حسابی اومد نه بارون حالا اول بهاری گیر داده . آسمون ابری و باد و هوای گرفته و بارووووون .

من که روشن می شم همه خاموش می شن . من که خاموش ام همه روشن ان و می گن چرا حالت خوش نیست . گیر می دم بریم کوه . زانو های همه درد می گیره . وقتی حوصله ی کوه و زنده شدن خاطره هامو ندارم همه تصمیم می گیرن برن کوه و تا ایستگاه پنج با تله کابین برن و گیر بدن که منم باهاشون برم . وقتی دلم می خواد کسی باشه وقت نداره و سرش شلوغه وقتی من دیگه نمی تونم برنامه ها مو ردیف کنم همه ی کاراش تموم می شه و میاد سراغم . بد جوریه.


انگار می کنم که تو هنوز هم من را نشناخته ای . من دیگر نمی دانم چطور باید حرفی را که نباید به کلام بیاید را توی چشم هام بنویسم که بخوانی .


الان است که مادر با صدای بلندی بگوید صدای ضبط را کم کنم . یک . دو . سه !

انگار واقعن باید رکودی باشد . بیشتر از سیز ده چهار ده تا داستان نا تمام . با این که می دانم ته تک تک شان چه قرار بشود . برای هر کدام توی جمله ای مانده ام . نمی دانم بنویسم یا نه . کم جرات شده ام انگار باز . داشتم خوب پیش می رفتم . ترسیده ام انگار . حتی تصویر خیلی هاشان را کشیده ام تا آخر . اما به نوشتن که می رسم . می مانم . شاید باید بی محلی اش کنم تا خودش درست شود . کاغذ پاره هام را جمع کنم بریزم دور و به چیز های جدید فکر کنم . باید بگذارم کنار این همه تصمیم گیری برای آدم هایی که تا خودم نروم سراغشان که نمی آیند . من فقط می دانم وجود دارند این را هم نا دیده می گیرم . درست مثل آن آدمک های دوران بچگی ام که روی کمد دیواری شهرشان بود و همیشه توی دستشویی که بودم باهاشان بازی می کردم و خیلی هاشان را می کشتم و بعضی ها را عاشق بودم . چی بود اسمش ؟ یادم نیست . آها . مجید بود . عاشق دختری شده بود و من باهاشان قهر بودم ! شهرشان هنوز هم هست . وقت هایی که توی خواب رفته ام به همان روز های ت دار . هنوز چهره هاشان و خانواده هاشان توی ذهنم هستند .


RIOPELLE, Jean Paul abstraction.bmp
عکس از سایت موزه ی هنر های معاصر به لطف دوستی .


توسط ارنواز صفری در سه شنبه،7 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم / طره را تاب نده تا ندهی بر بادم

دو تا آم خلق کرده ام گذاشته ام کنار یک رود خانه با مقداری گندم و یک ماشین و در حالت کلی یک پیک نیک اجباری و حالا نمی دانم طرف کدام را بگیرم و هر کدام را کجای دلم بگذارم که مشکلی پیش نیاید . اردلان قرار است خیلی حرف ها بزند . می دانم . حالا که خودش نمی گوید من باید بگذارم توی دهنش که بعدن حرفی هم پیش نیاید . اما ماه رخ هم حرف هایی دارد که خودش این قدر گفته تا همین امروز خیلی هاش را یادم رفته . شاید حتی گاهی هد فون را چپانده ام توی گوشم و نشنیده ام که چه گفته . فقط می دانم باید حواسم باشد بنشینم سرش و بلند شم در غیر این صورت خراب می کنم می رود پی کارش .

باید از کسی بپرسم چیز هایی که توی قهوه ات دیدم دقیقن به کجای کار می رسد . ماهی . دو تا دست خر چنگ و هشت تا راه و یک کوه . با یک چشم که اشک اش هم راه کشیده بود پایین .
کلی پیاده روی دوست داشتنی بود . با اینکه من با یک گیر که نباید می دادم شاید یک کمی روابط را سخت کردم برای خودم اما در حالت کلی خوب بود . از نشر ثالث به خانه ی هنر مندان و از آن جا تا نزدیکی های ونک . خوب می دانی چون الان حالم خوش نیست مو به مو گزارش روز خودر ا چگونه گذراندم نمی دهم . و الا خوش گذراندم و یادم بنداز باید هزار صد تومن هم بهت بدهم . می پرسی تویی ؟ می گویم نه . دوست داشتم تو باشی ها اما فکر کنم بحث اش را پیش نکشم بهتر باشد . نمی دانم جدی جدی باید بگویم اتفاق های هنوز نیافتاده را یا باید هنوز ساکت باشم تا ببینم چه پیش می آید . تمام شد امروز ام هم . سر همان خیابان کج که شما از توش رفتید بالا تا بروید خانه . دیگر پیاده برگشتن تا ونک و حرف زدن با یکی دو نفر و کارت زدن توی پارک ملت برای کسی و فروش گاه رفتن و کار هایی از این دست کردن توی مردگی بود که اتفاق افتاد . الان هم رفتی که بخوابی که نمی دانم چه شود . شاید آسودگی دارد . نمی دانم .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،6 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
فقط آمده که بنویسد و خط بکشد و برود .

شبکه ی چهار داشت تبلیغ فیلم هایی را می کرد که می خواهد توی عید بدهد . یکیش را هم دیدم . شارلوت گری . دیدم قرار است فیلم باغ های کندلوس را هم بدهد . آب داغ ریختند روم . فکر کردم پارسال هم میخواستند بدهند که ندادند . امسال هم نمی دهند .
اصلن نمی خواهم چیزی راجع به فیلم بنویسم . خودم به شدت قبول دارم که فیلم فوق العاده ای نبوده که بخواهم برایش سر و صدا کنم . آن هم حالا . بعد از سه سال و خورده ای . همان موقع از ایده ی فیلم خوشم آمد . آن مرد که جای عزراییل می آمد و آدم ها را با خود می برد . آن فرشته . کاوه و آبان توی بهشت . همه و همه اش را دوست داشتم .
اما...
دلیل اینکه این همه فیلم را دوست داشتم که جشنواره دو بار رفتم دیدم و اکران هم که شد چند باری رفتم هیچ کدام از این ها نبود . نه نماز عشقی بود که خوانده می شد توش نه رقصی که روی لحظه های زندگی می کردند . همه ی دلیل اش خودم بودم . خاطره هام که حالا چهار سال گذشته ازش یا شاید هم بیشتر و فقط برای من حسرت بود توی فیلم .
حالا از همه ی این ها گذشته . امیدوارم بدهد و کامل هم بدهد و پیشنهاد می کنم ببینید اگر ندیدید .

baagh18.bmp

عکس از : cinemaema.com

باید برای خودم یک شیدا پیدا کنم گاهی . نه کسی که واله ام باشد ها !!! ( این ها برای این است که می دانم هم چین برداشتی نمی شود . ) کسی که برای هر کس اسمی دارد . یکی از همین هایی که همه ی دختر های هم سن و سالم دارند و دست خط هاشان با هم یکیست اغلب و خواب هاشان می رود توی هم و بعد ده دوازده روز نمی توانند جدا کنند که خواب کدام بوده . همین هایی که تمام مدت دارند پیشنهاد بی شرمانه ی !!! پسر های اطرافشان را برای هم تعریف میکنند و از دوست پسر هاشان حرف می زنند و از این جور کارها . یکیشان می گوید حالم خوب نیست و آن یکی بدون اینکه بداند اوضاع از چه قرار است می گوید می فهمم و آخرش گندش در می آید که همه ی این اتفاق ها از طرف همان شیدا آب می خورده . حالا حتمن اسمش این نیست ها تاکید میکنم . شاید هاله . شاید آتوسا . شاید نیوشا . شاید حتی ارنواز . شاید آسیه . شاید پری رخ . شاید ماه رخ . شاید لیلا . شاید سهیلا. شاید همه ی اسم هایی که بلدم و توی عمرم شنیده ام . شاید بد نباشد آن دختری که باهاش سرم را از پنجره می کنم بیرون و حرف می زنم باهاش و این قدر اعتماد دارد که می آیداز توی کیفم می پرسد برای سیگار و من که باید عصبانی بشوم اما نمی شوم می گویم نه و می گویم مجبور است برود پایین برای خودش بخرد و حتی شاید اگر اصرار کند خودم بروم برایش بخرم را برای یک مدتی امتحان کنم . اما نه . یادم نبود . عطری دارم که هر وقت می زنم بوی کسی را می دهم براش که همیشه شال هاشان را با هم عوض می کنند .
می دانم دارم پرت می گویم . اما می گویم فقط که یادم برود .


می گوید فلان جا را قلب باران کرده ای ! عشق و عاشقی و از این جور حرف هاست ؟! می گویم چه جور هم . می پرسد خوش تیپ هست . می گویم تو هم شدی فلانی . تا گفتم پرسید خوشگل است . می خندی. میگویی وقتی صحبت پسر ها باشد باید پرسید خوشتیپ . خوشگل مال دختراست . می گویم نمی دانم . باید باشد . می گویم من پیر مردی را میخواهم آخرش هم که پولدار باشد و سه سکته ای و بی وارث . می گویی در آن صورت خوش تیپ نمی شود . می گویم چرا ؟ از این ها که موهای سفید بلند دارند که جمع میکنند و روغن می زنند خیلی خوش تیپ اند که . ( نمی دانم کدام هاشان را گفتیم واقعن و کدام هاشان را من از خودم در آوردم این جا . اما برای عوض شدن روحیه ی خودم انگار لازم دارم این روز ها که بخندم . )

همه یا کنده اند و رفته اند و باید انتظار کشید تا یک روزی که نمی دانم کدام روز است توی این تقویم ( لعنتی اش را نمی گویم دیگر) برگردند . یا اگر هم هستند هیچ دعوتی نرفته که با جواب برگردد . شاید خودم هم همین طورم ها . یکی بیاید با من برویم کوه تو را به خدا .
امسال قرار بود ثابت کنم به مادر که تنها نیستم و خوش می گذرد بهم و دوست هام را دوست دارم و دوستم دارند و همه ی این ها . نشد . نه که نباشد اما اتفاقی افتاد که همه چیز ریخت بهم . حالا مهم هم نیست . اما هر تلفنی که می زنم و کسی می گوید نه مادر و پدر می آیند جلوی چشم هام و بی اعتمادی شان هزار برابر می شود و نگرانی شان . مادر می گوید می دانم حالا دیگر نباید بهت گیر بدهم که با که باشی و کسی را داشته باشی اما دیده ای از روز اول عید به هر کس هر کاری را گفتی یک نه آورد توش ؟ چیزی ندارم بگویم . دهانم را باز می کنم که بگویم همه ی آن هایی که باید باشند نیستند و مادر شما هم دم عیدی توقع هایی داری که بغض می کنم و میبینم نمی توانم حرفی بزنم و هیچ چیز نمی گویم و پناه می برم زیر پتو .


توسط ارنواز صفری در یکشنبه،5 فروردین 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
هیچ می شوم .

می نشینم و این قدر خیره ی خط کو تاه عمودی چشمک زن می شوم تا چیزی می نویسی و به دست من که می رسد این است ." من برم ؟" حالم از قبل هم بد تر می شود . مینویسم فعلن ... .


این روز ها حس همه کاری را دارم . اگر کسی بهم بگوید تا آن سر دنیا هم باهاش می روم . فقط به شرطی که ازم نپرسد چیزی . حتی حالم را نپرسد و نخواهد بداند . حرف بزنیم . اما جمله هامان فقط خبری باشد .

nothing.bmp

از آن وقت هائیست که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار . دلم میخواهد بدوم و خودم را پرت کنم جایی که نمیدانم کجاست . باید از این چند تا عادت این روز هام هم دست بردارم و بگذارم و بگذرم .


توسط ارنواز صفری در جمعه،3 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
she is lost inside*

جایی ندارم بروم انگار این روز ها . اتاقم من را توی خودش نگه نمی دارد . توش که می روم کسی با تیپا پرتم می کند بیرون . به زور و ضرب هم که پنج دقیقه توش می مانم باز هم نمی گذارد بمانم . این قدر اعصابم را بهم میریزد که خودم می آید بیرون .


امروز صبح خداحافظی کردیم و رفت تا نمی دانم کی .

بانک تجارت و لوازم آرایشی بهداشتی گلان و بانک اقتصاد نوین و چند جای دیگر در این روز دوم عیدی حسابی من را تحویل گرفتند و عید را بهم تبریک گفتند .

می شه یکی واسه من یه فال حافظ بگیره . آخه حافظ ام گم شده .


گم می کنم خودم را . پیشا نی ام را می چسبانم به خنکی شیشه که پشتش برف می آید و به اطرافم فکر می کنم . صدای توی گوشم می گوید بروکن این ساید . حوصله ندارم حتی دست ببرک مو هام را از توی صورتم بزنم کنار . می خواهیم دوباره برویم روسو چهار تایی . پیداش نمی کنیم . فکر می کنم همه اش توهم بوده و اگر بروم توی سایت ام آن جا هم اثری از فال حافظ ام نیست . می رویم جایی دیگر . کافه شات را دیر می بینیم .هات چاکلت ام را گرفته ام توی دستم و با هر حرکت ماشین جا به جاش می کنم که نریزد . یک سرعت گیر را پری رخ نمی بیند و هات چاکلت می پاشد به شیشه . یاد اردلان می افتم . خنده ام میگیرد . دفعه ی پیش قهوه بود که ریخت روی چکمه هام .


چشم ها تو باز کنی منو میبینی . نخوای هم میبینی بالاخره . سرتو بیاری بالا و قوی باشی میتونی قدرتو جمع کنی و منو ببینی . می تونی پاشی بیایی محکم بزنی توی گوشم . اصلن هم ناراحت نمی شم . از این که اون جا بشینی و چشماتو روم ببندی خیلی بهتر هم هست.

توی حیاط من دارم به گلا آب می دم و زیر لب آواز میخونم . تو داری با دوست دخترجدیدت تلفنی حرف میزنی و جوانب کار رو بررسی میکنی که اگه باباش بفهمه چی می شه . میام این ورو آب بدم میری اونور حیاط . داری از بابات می گی که خیلی آزادت می ذاره و باهات کاری نداره . از دهنت در میره میگی دیشب یکی از دوستات زنگ زده و بابات برداشته با تو کار داشتن باباتم پرسیده اسمتون طرف گفته دنیا . بابت هم گوشیو داهد بهت . بعدش فقط تو داری میگی الو و هی شماره میگیری و ریجکت میشی . شاید نباید قسم میخوردی که فقط با اونی !


داشتی یکی از فیلم های گرگوری پک را می دیدی . آخرش مانده بود فقط . هر کار میکنم جلوی اعصاب خوردیت را بگیرم کوتاه نمی آیی و تا آخرش را در نیاوری بس نمی کنی . عصبانی می شوی از پایان فیلم . اسمش را سرچ میکنم و هر چی عکس دارد که تو یک زن هم هست را برات می فرستم . دنبال عکس جانی دپ با زنی می گردی!!!


تیتر از آهنگ nobody's home ( avril )

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،2 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
شاید باشد کسی که مرا با چشم هام به خاطر بیاورد . با چشم های نا متقارن ام .

دستم به خورشید نمی رسه


نمی توانم به ابر ها دست بزنم، هرگز به خورشید نرسیده ام .
هیچ گاه کاری را که تو می خواسته ای انجام نداده ام .
دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آن چه را که تو می خواستی به دست آورم .
انگار که من آن نیستم که تو می خواهی .
برای این که نمی توانم به ابر ها دست بزنم یا به خورشید برسم .
نه ، نمی توانم ابر ها را لمس کنم یا به خورشید برسم .
نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم .
برای یافتن آن چه تو در رویا در پی آنی ، کاری از من بر نمی آید .
می گویی آغوشت باز است
اما خدا می داند برای چه کسی.
نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رو یاهای تو باشم .
نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم .
دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کار های نا تمام مرا به انجام برساند .
راهی را که من نیافتم ، او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد .
کاش کسی را بیابی ، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند .
اندیشه هایت را که همواره در تغییر است ، به سمتی هدایت کند
و روح تو را که همواره در پرواز است ، آزاد سازد.
اما من نمی توانم... نمی توانم .
نمی توانم زمان را به عقب بر گردانم تا دو باره به شانزده سالگی پا بگذاری .
نمی توانم زمین های بی حاصل ات را دو باره سبز کنم .
نمی توانم بار دیگر در باره ی آن چه قرار بود چنان باشد و کنون چنان نیست ، حرف بزنم .
نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت.
نمی توانم زمان را به عقب بر گردانم و تو را جوان کنم .
پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن ،
هر چند در کنار تو روز های خوشی را پشت سر گذاشتم .
افسوس! من آن نیستم که بتواند با تو سر کند .
اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو ، زمانی با من بود .
اما هیچ گاه دستش به ابر ها و به خورشید نرسید .
نمی توانم به ابر ها دست بزنم یا به خورشید برسم .
( شعر از شل سیلور استاین )

این شعر را برای کسی خاص نوشته ام . که بیست و چهارم این ماه می شود چهار سال که نیست . امشب یادش افتادم چون اول بهار را همیشه بالای پشت بام بودیم . ابر دید می زدیم و خوش بودیم . حالا من هستم و ابر ها هم هستند و ... .

می روم توی خیلی روز ها قبل . چیزی در حدود دو سال پیش . دنبال خودم میگردم میان خط ها و سطر ها . نیستم . فقط گاهی پیدا شده ام آن هم التماس وار بوده همه اش اما بی جواب مانده . یاد حرفت می افتم که گفتی زر مفت نزنم و دروغ گو نباشم و داستان نسازم از خودم . یاد دفترم می افتم که انداختم توی رود خانه و همه ی حس هام را با هاش فرستادم توی آبی که شاید یکی از همین لیوان هایی باشد که شبی هزار تاش را سر می کشم . نمی دانم . شاید باید ساکت باشم . شاید باید ساکت می ماندم هم چنان اما موضوع این است که حالا دیگر واقعا گند زده ام و رفته پی کارش . اصلن نمی دانم خودم مرض دارم می روم سراغ همه ی چیز هایی که عذاب دارد برام .

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،1 فروردین 86 | | نظرات (0) | لینک (0)