حنجره
مترو

_ اوهوم ایول .
_ آخرین شعرمو برات می خونم . بی جواب . ستون فقراتی که ستون نبودند هرگز . انعطاف تا مرگ . تا کجای قصه ؟. تا کجای باران ؟ . تو بگو . *
_ اوهوم .
_ وضعیت نشر افتضاحه می گن .
_ اوهوم . مهم نیست . گور باباشون .
_ راستی امروز نشر چشمه بودم .
_ اوهوم . چه خبر بود ؟
_ درباره ی اولیس سوال کردم .
_ چی گفتن ؟
_ گفتن که خود منوچهر بدیعی این جا بوده گفته من نذاشتم چاپ بشه به خاطر همون یازده صفحه .
_ این مترجمه هم همین یه دونه ست ها . یکی نیست بگه آخه یارو این کتاب همه جای دنیا سانسور داشته ، تو شدی وکیل مدافع ؟
_ خوب کاسه ای گفتن . داغ تری گفتن . بالاخره یکی باید از آش داغ تر باشه دیگه .
_ به خدا خود جیمز جویس هم راضی نیست . من دیشب پیشش بودم .
_ چی گفت ؟
_ سلام رسوند . چمی دونم . پیر شده خرفت شده . کلمه رو باید از حلقومش کشید . نه به سه هزار صفحه رمان نه به این حرف نزدنه . ولی در پایان گفت نمیاد خواستگاریم . منم گفتم مرتیکه مگه نشسته بودم به پات ؟ از همین حرفا . بعد شام خوردیم . اون همه شو با شیر خورد . بعدشم گرفت خوابید . بی خداحافظی یا این که کم کم بیاد بغلم کنه این همه راه رفته بودم تا اونجا .
_ آره دیگه . نمی فهمتت .
_ من خوب می تونم آدمای معروف رو به گند بکشم . حواست باشه معروف نشی .
_ من خودم گندم .
_ تو کجات گنده آخه ؟
_ دماغم . می گن گنده دماغه .
_ زر مفته . شرمنده اگه آدم محترمی بهت گفته . ولی من که ندیدم . ... واقعن وضعم خنده دار شده .
_ چرا ؟
_ نمی دونم . ولی حس می کنم زندگیم به شدت طنز شده . به همه چیش می خندم . می گذرونم زورکی .
_ بعضی مواقع همه چیز قاطی می شه . من اشتباه کردم . اشتباه . من میزون نبودم . نباید کاری می کردم . اما نمی شه فرار کرد .
_ الان باید چقدر بابت اشتباهت توون بدی ؟
_ نمی دونم .
_ سعی کن بفهمی . بعد فکر کن اگه این اشتباه رو نکرده بودی چقدر باید توون می دادی . فکر کنم لبخند بزنی . پنجاه سال زیاده ولی یه عمر خیلی بیش تره .
_ خوب ؟
_ همین دیگه . یه وقتایی یه اشتباه یه عمرو می کنه پنجاه سال .
_ آره . فک می کنی چی کار باید بکنم ؟
_ نمی دونم . توون پس بده .
_ آره احتمالن .
_ اوهوم . ولی غصه نخور .
_ خب وضعیت الان طبیعیه فک کنم .
_ که غصه بخوری ؟
_ غصه نمی خورم . سنگینم .
_ اوهو م . دوست داری از پری شب که رفته بودم پیش کافکا بگم ؟ کاف گاف .
_ لام ، میم و ... بگو .
_ سلام گرم رسوند . گفت چشم هنوزم از اون تیغ آفتاب می سوزه . گاهی دست می برم به تفنگ .
_ خوب ؟
_ می گفت یه بار گذاشتم رو شقیقه ی خودم . می گفت چکوندم . می گفت تیرام تموم شده بود . می گفت شانس اووردم .
_ دزدی کرده ؟ از کامو .
_ اوهوم . گفتم کاف ؟ گفت ها . گفتم نکنه فیلم دیدی . گفت چه فیلمی ؟ گفتم آریزونا دریم بود چی بود می نشستن پشت میز و اسلحه رو به هم تعارف می کردن . گفت نه . گفتم پس چته ؟
_ احتمالن ممل امریکایی دیده بوده . چش بود ؟
_ سرشو تکون داد گفت دلش تنگ شده . پرسیدم واسه کی ؟ گفت واسه اون زنه که وقتی با زن تو رمان بیگانه رفته بود تو آب مایوی زرد داشت . همونیکه توی سیکرت گاردن زن جانی دپ بود . گفتم باهاش صحبت می کنم برات . خندید . گفت نه . در اون صورت دیگه انتظاری نیست . اون وقت دیگه به دست می آد . گفتم به درک مرد . برو بخواب .
_ سریع خوابید ؟
_ نه . نیگام کرد پرسید حالم خوبه ؟ گفتم دفن شدم تو یه یاغ درخت زیتون .
_ چرا زیتون ؟
_ نمی دونم . اون درخته زیتونه انگار . فهمیدم اون درخت کجاست . درخت تو خوابم . اون آدم هم که دستمو فرو کردم توش فهمیدم کیه .
_ کیه ؟
_ خودم .
_ چرا ؟
_ یعنی از کجا فهمیدم ؟
_ اوهوم .
_ بقیه شو دیدم . درخت ، درخت بالای خاک عمه ست . خودمم وایستادم تو تاریکی ورودی مسجد و صدای شیون میاد . من دستمو فرو کردم پشت خودم و واقعن نمی تونم تصمیم بگیرم که برم یا نه .
_ کجا بری .
_ تو .
_ تو مسجد ؟
_ آره .
_ نری بهتره .
_ اون زن که جیغ می زنه .
_ اون کیه ؟
_ دوست بچگی های عمه ست .
_ اون صحنه ی مرگ خیلی روت تاثیر گذاشته .
_ نمی دونم .
_ الان بازم می بینی ؟
_ آره .
_ موقع خواب ؟
_ آره .
_ یا نزدیک خواب ؟
_ نه وقتی خوابم .
_ شاید این خواب یه چی میخواد بهت بگه .
_ نه . وقتی عمه رو گذاشتن توی قبر صورتشو باز کردن که پدر بزرگ ببیننش . شوهر عمه ام دیگه نا محرم بود .
_ از خوابیدن می ترسی .
_ نه .
_ به این موضوع زیاد فکر می کنی ؟
_ نه .
_ هر شب می بینی ؟
_ آره اگه بخوابم .
_ از خواب پریدی ؟
_ آره . فقط همین دو تا صحنه از وسط اش پیدا شد .
_ پس تا آخرش ندیدی .
_ نه .
_ من فک می کنم تا آخرش باید ببینی . دست خودت نیست . می دونم .
_ نمی خوام ببینم ولی .
_ اما یه چیزی هست .
_ چی ؟
_ می گم یه چیزی می خواد بگه فکر کنم .
_ آخه چی ؟ ... نمی دونم . ... دارم کم کم عذاب وجدان میگیرم .
_ از چی ؟
_ نمی دونم . ... چی می گفتم رسیدیم این جا ؟ کاف گاف داشت می رفت بخوابه دیگه . دم پاییشو در اوورد . ناخوناش بلند بود . فحشش دادم گفتم نکبت ناخن گیر اختراع شده . گفت بهش ربطی نداره . اگه دوست ندارم خودم بگیرم . منم رفتم نگاش کردم گفتم مرتیکه من به پای خودم دست نمی زنم ، مال تورو بگیرم ؟ گفت هیچ وقت نفهمیدم که دوستم داشته . که چقدر زرد بهم میاد . گفتم تو اگه زن بگیری از اوناش می گیری که به قول نیما بو پنیر بده . خندید . بلند . مثه یه آدم مست . بعد رفت زیر پتو . دو دیقه بعد هم آخش رفت هوا . پریدم چشه ؟ گفت نا خن اش رفته تو شست پاش . خندیدم . شالمو پیچیدم دورم اومدم تو برف اون شب تو خیابون شانزه لیزه . یه مرد فرانسوی خوش تیپ پولدار از جلو می یومد . یه چیزی گفت . منم که فرانسوی بلد نیستم . نیگاش کردم .
_ من بلدم .
_ نبودی آخه تو . پشت پنجره داشتی . ممممممم . بذا ببینم چی کار می کردی ؟ ... نه ! پشت پنجره نبودی . روی یه دونه از این صندلی چوبیا که پایه ش گرده می ره و میاد نمی دونم اسمش چیه ...
_ منم نمی دونم .
_ ... داشتی روزنامه ی شرق می خوندی . متاسفم . کار خسته کننده ای می کردی . واسه جذاب شدنش یه داستان منو توش چاپ کرده بودن . بعد من به آقاهه گفتم من فرانسه بلد نیستم . آقاهه خندید گفت مهم نیست چون منم بلد نیستم . نفس عمیق کشیدم ، چون دیگه می خواستم شمارتو بگیرم اون وقت شب بیایی ترجمه کنی . مرده دعوتم کرد کافه ی نمی دونم چی چی . اسمش سخت بود . رفتیم تو . اگه داره لوس می شه می تونم بقیه شو نگم .
_ بگو ببینم چی می شه .
_ آخه فی البداهه ست . ... من با مرده رفتم تو . بعد محمد نشسته بود اون ته . موهاشم طبق معمول چرب بود . اومد جلو . دست گذاشت رو شونه ی من . گفت این مرده همون قاتل فیلم امه . منم یهو دیدم مرده چشاش زده بیرون واقعن . زدم بیرون رفتم پیش اردلان . داشت می رفت مسافرت . می رفت بندر عباس . من تو صندوق عقب هم جا نشدم . یه کمی چاق شدم جدیدن . برگشتم پیش کاف گاف . چراغاش خاموش بود . اومدم لب پنجره ی تو . صدات زدم . یه گلدون پرت کردی از اون بالا تو سرم گفتی بابت چرت و پرتی که نوشته بودم تو شرق . گفتم چرت و پرت خودتی . خندت گرفت . درو زدی . اومدم بالا . نفسم هم برید در این حین . پله هات زیاده . یه بارم خوردم زمین . وایستادم جلو شومینه خودم و خشک کردم . گفتم دختر عمه ام به شومینه می گه شیمونه . خندیدی بعد رفتی روی صندلیت نشستی . منم نشستم کف زمین و شروع کردم زیر لبی آواز خوندن . اونم به غلط . " دامن کشان ساقی می خوارم از کنار یارم مست و گیسو افشان می گریزم . " ... آره خوب . خندم داره . می گم که زندگیم شده کمدی . کاف گاف خر . همه چیز زیر سر اونه . بعدشم رفتم تو تخت تو خوابیدم . در این لحظه تو دلت می خواست منو با موهام از پنجره ت آویزون کنی ، چون دیگه رختخواب نداشتی . رفتی از مامانم پتو گرفتی با بالش . منم عین خیالم نبود که رو زمین خوابیدی . صبح هم پاشدم رفتم و واسه این داستان یه پایان ول رو انتخاب کردم چون کم اووردم .
_ خوب بود .
_ قسمت اردلان رو دوست نداشتم . زیادی وجود داشت . نشنیده بگیر .
_ باشه .
_ این جوریا .
_ باحال بود .
_ یه چیزی الان به ذهنم رسید . "_ دوستت دارم . ." لبخند زد . بیست و هفت دقیقه ی بعد . " _ دوستت دارم . " لبخند زد . " نمی شه نخندی و بگی که تو هم نو دوست داری ؟ " " _ آخه چه کاریه ؟ من هر وقت می گم دوستت دارم میگی می دونم . " " _ نه نمی دونم . " " _ دوستت دارم . " یک ساعت و چهل و سه دقیقه ی بعد . صدای زنگ اس ام اس . " حیف که نمی دونی " .
_ خوب من کم کم برم بخوابم .
_ اوهوم . شرمنده که با این آخرش رو گند زدم .
_ این چه حرفیه ؟ خوب بود .
_ برو بخواب .
_ تو هم بخواب .
_ کلی خوشحال شدم که حرف زدیم و اینا .
_ منم .
_ به محضی که بتونم میبینمت باز .
_ باشه .
_ به مامانم هم سلام برسون . یه ماهی می شه ندیدمش .
_ باشه .
_ غصه هم نخور .
_ باشه سعی می کنم .
_ خدافظ .
_ فعلن .


ارنواز صفری / اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و شش .
* شعر از محمد رضا شیخ الاسلامی .

توسط ارنواز صفری در شنبه،29 اردیبهشت 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
به زودی در این مکان یک عالم دیالوگ نصب می شود .


فکر نکن که من احمق ام لطفن . کاملن می فهمم داری مقابله به مثل می کنی و راستش خنده ام می گیرد از این که من خیلی خونسرد باز هم لج تورا در می اورم . ولی کاری از من بر نمی آید . زندگی من می گذرد و مال تو هم می دانم که می گذرد . ولی می دانم هم که با خیالی می گذرد که من این بار با سنگدلی تمام نمی گذارم رنگ واقعیت بگیرد . یک مدت هر کس توی غار خودش لطفن .

tim burton.bmp

خانه ی مادر بزرگ . به آن بزرگی قدیم ها نیست این یکی . ولی همه ی آن خاطره ها این جا هم هست . مادر بزرگم ، پدر بزرگم با تمام وسایل کودکی ام . جا سیگاری با آن آهنگ فراموش نشدنی و انواع و اقسام فندک ها و جعبه سیگار طلایی ندیده که فقط خاطره ی گنگی ازش مانده . بوی عطر توی آن قوی سفید . بوی کتاب های توی اتاق آخر خانه . همه اش را از در که می روم تو بغل می زنم و با خودم چند روزی همراه می کنم .

توسط ارنواز صفری در جمعه،28 اردیبهشت 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
تو من را می گذاری و می روی یا من ؟ نمی دانم . می دانم که یک روز می آید که ترک شده ای این وسط وجود خواهد داشت .

به شین . الف

چرا همیشه یه چیزی ته چشمات دو دو می زنه که من نگرانش بشم ؟ چرا منو یه جوری نیگا می کنی که انگار از دست رفته ام ؟ چرا منو دوست داری ؟ چرا منو تحویل می گیری و کاری نداری به این همه حرف پشت سرت ؟ چرا وقتی من میام جلو می خندی و وقتی دست تکون می دم چشمک می زنی ؟ چرا حالمو جوری می پرسی که نگرانی تو صدات باشه از نخوابیدنام ؟ چرا منو زیاد نگاه می کنی ؟ چرا من که می دونی وقتی کسی نیگام می کنه پلک نمی زنم رو این قدر خیری می شی تا خنده ام بگیره ؟ چرا پایین چشات گود رفته ؟ چرا نا راحتی ؟ چرا حرفتو می خوری ؟ نکنه تو هم فکر می کنی من تو بد موقعیتم ؟ نکنه همه چیزو نگه می داری تا بعد این روزای من و بعد می خوای غافل گیرم کنی ؟ نکن . جون من نکن . روابط امو خودم تعیین می کنم . اگه چیزی اذیتم کنه قسم به نمی دونم چی می خورم که می گم . تو مثل بقیه نکن . ازم دور نشو . نخواه که نبینیم . پشت درا از دستم قایم نشو . من خودم هر وقت خواستم گور و گم شم می رم تو اون کلاس خالی لعنتی تا یکی بیاد پرده هاشو بزنه کنار و پنجره هاشو باز کنه و گه بزنه به احوالم . فقط کافیه بدونی دارم همه ی تلاشمو با تموم این بد عنقیای زندگیم میکنم . حال تهوع دارم ولی بدون که هر جوری باشه می گذرونم . خودمو دار می زنم پای روزای دوست داشتنیم و گندیشونو چشم می بندم . اصلن قسم لازم نیست ولی تو دیگه تنهام نذار . بذار کم کم تو خیال خودم فکر کنم که می تونم بیام پیشت و باهات حرف بزنم . مسخره ترین چیزا ولی بگم . بذار بدونم که می تونم بیام . ازم قایم نشو فقط همین . عذاب وجدان وجودم داره می کشدم این روزا . دارم بالا میارم .


توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،27 اردیبهشت 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
west by northwest

یه جنگ همیشه جهنمه حتا اگه جنگ سرد باشه .

cold war.jpg

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،26 اردیبهشت 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
من باهات حرف دارم در هر صورت.


من باهات حرف دارم . نه از اون حرفای مهم که انگار چی می خوان به هم بگن . اصلن از من یه داستان خوب در نمیاد . من فقط می خوام باهات حرف بزنم . می خوام وقتی دارم باهات حرف می زنم فحش ناموس بدم و تو رنگ ات عوض نشه . لبخند هم نزنی . باد هم تو گلوت نندازی از این که یه زنی جلوت نشسته که بی خجالت از مردیت فحش می ده . دلم می خواد راحت باشم . زنگ بزنم بهت و+ باهات قرار بزارم و یه جا ببینمت و دستتو بگیرم و گریه کنم+ ! نه . شوخی بود . فقط می خواد کنارت بیام و حرف بزنم . بگم که به چه چیزایی فکر می کنم یا می تونم فکر کنم . اصلن حرفی نیست که چند سال بعد ارزش پیدا کنه و مهم بشه و بیایی به یکی از نزدیکام بگی و یه داستان از توش در آد و همه بفهمن اااااااااااااا چه خبر بوده و چقدر اشتباه می کردن . حرفام از همین حرفای معمولیه . سلام چطوری تو ها و چه خبر ها و سلوومتی ها .
اگه پاشی باهات حرف می زنم . فقط کافیه چشاتو باز کنی و منو ببینی . نه که نیگام کنی . بخوای که چشمتو باز کنی و منو ببینی . من هر جا باشم می آم . اگه خودتو نشون بدی ، مثل خدا در قالب ماه جدید ، اگه از پشت دیوار بیایی بیرون یا کم کم بذاری من شلوار لی تو ببینم یا بلوزتو بعد می آم جلو و باهات حرف می زنم . هیچ حرفی هم نیست . از همین حرفایی که من همیشه می زنم . از همین فکرا که همیشه می کنم . شاید چند دقیقه هم که من ساکت شدم تو یاد یه اتفاق جالب افتادی و برام تعریف کردی و روزم کامل شد .

* روی پست همین امروز می ذارمش چون پست قبل از روی لج بازی با خودم اومد این جا .
+ یه دوست داشتم که خیلی سال بود داشتم اما وقتی این جمله رو گفت بودنش برام معنی شد و خواستن بودن اش .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،24 اردیبهشت 86 | | نظرات (4) | لینک (0)
___________________

_ یه مشکلی هست .
_ چی ؟
_ تو .


___________________________

هر وقت جرات کردم و همه ی ایمیل ها مو select all کردم و delet رو زدم ، می تونم به این فکر کنم که شاید یه چیزی تغییر کرده . اصلن بزرگ شدن نیست منظورم . تغییر کردنه . نمی دونم . دلم نمی خواد وقتی شد بیست و یکی دو سالم تازه یادم بیافته می تونم آدمای دور و برم رو بپیچونم و برم ولگردی با کسی که هیشکی نمی دونه کیه ، ولی الانم نمی خوام اسمش رو بذارم بزرگ شدن . تا اطلاع ثانوی با اسم تغییر پیش می رم تا ببینم چی پیش میاد .


_________________

دلم می خواد یه فحش آب دار به این مخابرات بدم . لعنتی .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،24 اردیبهشت 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
اصلن حرص راوی در نیامد .


چی می شد اگه کتاب لولیتا رو به من می دادی ؟ عاشقت که نمی خواستم بشم . کتاب رو می خوندم و پست می دادم . قرار نبود بیام خواستگاریت که . نمی خواستم برام چایی هم بیاری . فقط می خواستم کتاب رو بخونم . می خواستم بدونم توش چی نوشته . نمی خواستم رد انگشت تورو تو هر صفحه اش پیدا کنم که . فکر کردی غروبای اون روزای لعنتی که جلوی من میری با یه پاکت سیگار تو جیبت و بلوزای رنگی رنگی و راه راه و چهار خونه چهار خونه و دست می بری عینک تو در میاری و می ذاری رو چشمات من عمدن پشت سرتم ؟ اشتبات همین جاس دیگه . فقط خیلی اتفاقی مسیرمون یکی در اومده . من که نگات نمی کنم . تویی که رد منو می گیری توی تاکسی . مسیر من یه کم از مال تو پایین تره ولی هیچ وقت نیومدی با هم بریم . اومدی ؟ چی می شد اگه اون کتاب رو برام می آووردی ؟ اگه میاووردی من الان خونده بودمش و پست داده بودم و قائله ختم شده بود . حرفیم واسه گفتن نبود . تازه اگه آوورده بودی من می تونستم ازت یه کتاب دیگه هم بخوام . ولی نیاووردی . فقط بعد سه هفته تو انتظار گذاشتن من با یه دلیل احمقانه باعث شدی بگم چندان هم مهم نبود .

توسط ارنواز صفری در شنبه،22 اردیبهشت 86 | | نظرات (4) | لینک (0)
من ِ مقدس

من مقدس نیستم ... می دو نم ... کم کم حالا دیگه نیستم ... کم کم واسه شما دیگه نیستم ... ولی آدم که هستم .... وجود که دارم.... ببینید آقا ! دست ازم رد نمی شه ... می شه منو بغل کنین لطفن ؟... من دارم تو حسرت آغوش شما می میرم و خاکستر می شم ... می شه منو ببوسین لطفن ؟... من دارم از عطش بوسه ی شما رو به زوال می رم ... من دلم می خواد گردن شما رو ببوسم ... سیبک گلوتونو ... فکر می کنین یه بار دیگه اجاز شو بهم بدین ؟... آقا ! ...شما همیشه این قدر بی صدا و آروم گریه می کنین ؟... آقا !... می شه بیاین منو از پشت بغل کنین وقتی دارم با تلفن حرف می زنم ؟ ...آقا! ...می شه با تلفن حرف بزنین و لبتون بی صدا بره روی لب من ؟... آقا ! ...می شه کنار گاز بایستین تا من بیام کنارتون و بغلتون کنم ؟... آقا !... می شه با من کنج دیوار عشق بازی کنین ؟ ...آقا ! ...آقا !...

توسط ارنواز صفری در جمعه،21 اردیبهشت 86 | | نظرات (5) | لینک (0)
لام لام لا لام لام

نت های موسیقی متن فیلم سفید میریزند توی گوش هایی که این روزها فقط دنبال بهانه ایست برای شنیدن صدای که بهش نمی رسد .

+ درست از اون روز که گفتی مرگ اونقدرام اتفاق مهمی نیست و هر وقت فهمیدم چیزای بزرگتری هم وجود دارن نشونه ی بزرگ شدنمه این جا آمار مرگ رو به رشد گذاشته . جالب شد برام . واقعن بعد از فوت عمه انگار آدما راحت تر می میرن . دلم می خواد ریز به ریز آدمای روز دفن رو بنویسم ولی از عمه حرفی نزنم . دلم می خواد بشم اون زن سالخورده که بچگی هاش با عمه گذشت و حالا صورت کمی کبود عمه رو می بوسید مثل چمیدونم مثلن روز اول عید .

عروسک های روز های دور و نزدیک را می آورم بیرون از توی پلاستیک زرد و بزرگ و با هر کدام اشان که پرت می کنم توی دستت خاطره ای را می اندازم از اینور اتاق به آن ور اش . میمون پشمای دوست داشتنی و سگی که باور کن به خاطر اش بزرگ شدم !

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،20 اردیبهشت 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
گاهی لازم دارم زنگ بزنم به کسی و فقط صداش را بشنوم


پیش از ظهر زنگ می زنم و می ریزمت بهم . می دونم که نباید این کارو بکنم اما مثل همیشه خود خواهی من همه چیزو می ریزه بهم . می خوای بری راه بری . قدم زدن . داری دنبال آهنگ می گردی که بریزی تو گوشات . حسودیم می شه . نه که حسودی دلم می خواست که مجبور نبودم بمونم خونه و نه اینکه بیام بیخ خرت و هی تو چشات نگاه کنم و لبخند تحویل بدم _ تو به من می گی چشای من زرده به چشای خودت نیگا کردی ؟ - نه که فکر کنی لبخند زورکی میزنم ها . نه . بودنت واسه یه دنیا خندیدن کفایت می کنه .ولی دیدن این جوریت یه جوریه که انگار نباید لبخند زد . نمی دونم چه جوری . پشت سرت - نمی دونم چه جوری از پشت سرت سر در می آووردم - ولی پشت سرت میومدم و میدیدم که داری میری . نه نه ، صبر کن . بچه بازی نیست . به قول جمله ی معروفی از خودم گاهی لازم دارم کسی را بپرستم . کسی بیاید از پشت بغلم کند و سرم را بگذارم روی سینه اش و چشم هام را ببندم و بروم هر جا او رفت . خوب دیگه . حالا همون گاهی شده . یعنی می دونی نمی فهمم چرا زندگی من همه ش توی این گاهیا می گذره . همیشه گاهی وجود دارد . گاهی ای که سخت می تونم رنگ واقعیت اش بدم .


Figure.bmp
عکس از : photo.net

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،19 اردیبهشت 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
گفت :" ... چشمای منم که بسته ست و هیچ جارو نمی بینم . اگه بخوای می تونی ماچم کنی .

... گفتم : " امروز این طوری نگاهم نکنین ! امروز ملکتاج مرده و من خیلی غصه دارم . " جرعه ای از ویسکی بغلی خوردم و گفتم : " ازتون خواهش می کنم . امروز روزی نیست که به من زل بزنین . امروز زنم مرده ، همون زنی که آقای مصدق می گفت عین لیلی می مونه . " همان طور نگاهم می کردند و ساکت نمی شدند . عصبانی شدم . وقتی به عکس برگشتند ، سیخ رو به رویشان ایستادم و سرم را بردم جلو و فریاد زدم :" امروز زنم مرده . حق ندارین به من بگین خائن ! حق ندارین به من زل بزنین ! " باز هم یک صدا می گفتند :" خائن ، خائن !" دکتر نون نتوانست بر خشم اش مسلط شود و احساساتش با کوبیدن مشتی به شیشه ی قاب عکس فوران کرد . جلو عکس زانو زد و به گریه افتاد . گفت :" شما حق ندارین این طوری نگام کنین ... حق ندارین ... این همه ساله که من دارم توی این خونه زجر می کشم ... این همه ساله که دارم تقاص اون محاسبه رو پس می دم ... نتونستم مثل دکتر فاطمی باشم ... نتونستم ... می خواستم ، اما نتونستم ... هر کس نخست وزیر شد ازم دعوت کرد که برم عضو کابینه اش بشم ... شدم ؟ ... اصلن جوابشونو دادم ؟ ... مگه نامه هارو جر ندادم و ننداختم توی سطل آشغال ... من آقای مصدقو می پرستیدم ... اما اونا داشتن ملکتاجو شکنجه می دادن ... شما هی به من نگاه می کنین ... هی با نگاهتون منو عذاب می دین ... سال هاست که آب خوش از گلوم پایین نرفته ... سال هاست که غم تموم عالم تو سینه ام جمع شده ... دیگه از جونم چی می خواین ؟ ... نگاه کنین دستام چه جوری می لرزه ! ... به صورتم که ملکتاج می گه دو برابر سابق شده ، نگاه کنین ... به تنهایی و بدبختیم نگاه کنین! ... دیگه باید چی کار کنم که این طوری نگاهم نکنین ؟ ... دلتون برام نمی سوزه ؟ ... برای منی که سی چهل دست کت شلوار داشتم ... اون همه ادلکن و کفش داشتم ... کتاب از دستم نمی افتاد ... می خواستم بهترین حقوق دان این مملکت باشم ... می خواستم استاد برگزیده ی دانشگاه باشم ... می خواستم اسمم توی دائره المعارف ها بیاد ... اما حالا کجام ؟ ... کی هستم ؟ ... چی هستم ؟ ... عموم می گفت :" ثروت به تنهایی برای خوشبختی کافی نیست ." حرفای عموم هنوزم که هنوزه یادمه ... آمد توی این اتاق و گفت :" تو دیگه برادر زاده ی من نیستی ." چرا وصیت کرده بود که خبر مرگشو به ملکتاج ندن ؟ ... ملکتاج وقتی شنید خیلی گریه کرد ... اون گوشه ، روی اون مبل نشست و یک هفته ی تموم لب به غذا نزد ... منم دلداریش ندادم ... گفتم شاید این جوری بذاره بره ... گفتم شاید بفهمه که لیاقت عشقشو ندارم ... پس چرا نمی رفت ؟ ... شماها که این همه ساله توی عکس به من نگاه می کنین ، بگین چرا نمی رفت ؟ ... شماها باختین ، اما منم نبردم ... آقای دکتر فاطمی ، شما پایین اون پله ها گفتین :" پیرمرد نگرانه . "گفتم : " جای نگرانی نیست . تا مارو داره باید دلش قرص باشه " ... دروغ نمی گفتم ... اگه صدای گریه ی ملکتاجو نمی شنیدم ، منم الان کنار شما زیر خاک بودم ... توی اون گوری که نمی دونم کجاست ، الان مونس شما بودم ... اگه به خاطر ملکتاج نبود ، خیلی وقت پیش رگای دستمو زده بودم ... اگه می ذاشت بره ... اگه از من متنفر می شد ... با خیال راحت رگای دستمو می زدم ... اما نمی رفت ... از من متنفر نمی شد .... می دونین که ... من و ملکتاج از بچگی عاشق و معشوق بودیم ... با این که خیلی به هم بد کردیم ... اما هیچ وقت بد همدیگه رو نمی خواستیم ... بطریای مشروبمو شکست که شکست ... فدای سرش ... فدای سر شماها که سال های ساله به من زل زدین ... دکتر نون مرد آراسته و موقریه ... دکتر نون مرد متشخص و محترمیه ... یه موی دکتر نون می ارزه به صد تا مثل دکتر امینی ... یادتون میاد، آقای مصدق ؟ ... چرا این همه از من تعریف می کردین ؟ ... رمز سر سپردگی من توی همین تعریفاست ... چرا این همه از من تعریف و تمجید می کردین ؟ ... دکتر نون ، دکتر نون ، باز هم دکتر نون ... پدرم گفت :" پسرم زه نزنی !" ... زه زدم ... حتا اگه ملکتاج بگه زه نزدم ... حتا اگه مادرم بیاد پشت در و بگه آقای مصدق گفته زه نزدم ... زه زدم ... توی اون حموم که شبا ستاره ها تنها مونسم بودن ... بله ، زه زدم ... هر چی کتکم بزنین نمی آم مصاحبه کنم ... نمی آم علیه آقای مصدق حرف بزنم ... به شرطی که ملکتاجو شکنجه ندین ... طاقت شنیدن فریاداشو ندارم ... طاقت شنیدن گریه هاشو ندارم ... دوستش دارم ... خیلی دوستش دارم ... آقای مصدق ، دکتر نون زنشو خیلی دوست داره ... اگه نخوان به زنش تجاوز کنن ، تا دم مرگ مقاومت می کنه ... به شما قول شرف می دم ... اگه بدونین اون روز که عکسای عروسیمونو ریز ریز کردم و ریختم تو باغچه ، چه فغانی کرد ... همین طور که گریه می کرد ، سعی می کرد تیکه پاره های عکسارو بهم بچسبونه ... اما نمی شد ... معلوم نبود دماغ مال کیه ، گوش مال کیه ... چقدر جیغ کشید ... چقدر نفرین کرد ... می خندیدم ... گریه می کرد ... می خندیدم ... گریه می کرد ... شب رفتم پیشونیشو ببوسم ، گوشه ی چشم بسته اش یه قطره اشک بود که دلمو کباب کرد ... حتمن تو خوابم گریه کرده بود ... آقای مصدق ، خیلی دلم براش سوخت ... آقای فاطمی ، خیلی دلم براش سوخت ... حالا امروز مرده ... ملکتاجم مرده ... همون ملکتاجی که لباس سفید عروسی تنش بود ... همون ملکتاجی که کنار من و چند تا تاج گل زیر آلاچیق حیاط خونه ی پدرم وایستاده بود ... همون ملکتاجی که به عکاس لبخند می زد ... مرده ... خدا ، ملکتاجم مرده . چرا هیچ کس حال منو نمی فهمه ؟ با مشت به دیوار کوبیدم و فریاد کشیدم :" چرا هیچ کس منو درک نمی کنه ؟" دمرو افتادم روی زمین و سرم را روی دست هایم گذاشتم و گفتم :" خدایا ، چرا هیچ کس منو درک نمی کنه ؟"
ملکتاج گفت :" گریه ام کردی ؟"
گفتم :" ابدن . "

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد / شهرام رحیمیان / چاپ دوم

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،18 اردیبهشت 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
دور آخر

هیچ کس نپرسید چرا . همه فقط سر تکان دادند و تاسف خوردند . هیچ کس نگفت ناراحت نباشم . همه فقط سر تکان دادند و تاسف خوردند . هیچ کس نگفت خوب می شود . همه فقط سر تکان دادند و تاسف خوردند . هیچ کس نگفت عمل قلب را کسی که یک بار انجام دهد برای بار دوم اش سخت نیست . همه فقط سر تکان دادند و تاسف خوردند . هیچ کس نگفت خودش هم توقعی از زنده ماندن نداشت . همه فقط سر تکان دادند و تاسف خوردند . هیچ کس نیامد بغلم کند ، ببوسدم . همه فقط سر تکان دادند و تاسف خوردند . هیچ کس نگفت خدا بیامرزدش . همه فقط سر تکان دادند و تاسف خوردند . هیچ کس هیچ چیز نگفت . همه از تاسف خوردن زیاد ترکیدند .

ارنواز


dore aakhar.JPG

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،16 اردیبهشت 86 | | نظرات (14) | لینک (0)
پاراگراف اول - داستان نا تمام - سوال های تکراری - من خسته کننده .


می گوید : من اما نه . این را که می گوید صدای جلز ولز ماهی های توی ماهیتابه هم انگار می خوابد و می رود قاطی سکوت من می شود . نگاهم را ازش می دزدم . می رود بیرون از آشپز خانه . زیر لبی آواز می خواند . می گویم : بلند بخون منم بشنوم . دوست دارم یکی دیگه م تو این خونه آواز بخونه . می گوید: سکوتت اینو نگفت ولی . می روم توی اتاق خواب . خودش را انداخته روی تخت . می روم جلوی کتاب خانه می ایستم . بلند می شود از توی کیف اش یک شیشه لاک زرشکی در می آورد می نشیند روی صندلی چرخ دار و جوراب هاش را در می آورد شروع می کند لاک زدن . می گویم : از این بو خوشم می یاد . شروع می کند سوت زدن . می گویم : این یعنی قهری ؟ می گوید : باید فکر کنم . می گویم : خوب قبول کن که ... . وسط حرفم می پرد و می گوید : چی را قبول کنم ؟ این قدر بی اعتمادی که نمی پرسی چرا . نمی پرسی شاید چیزی شده باشه . حرفی ندارم بزنم . می گویم : خودت حرف خواب رو پیش کشیدی . تو تعریف کردی . منه احمق تعبیر . حالا میگی چی کار کنم ؟ می گوید : حرف نزن . نمی خوام صداتو بشنوم . می گویم : دوست نداری با من باشی نباش . مجبور که نیستی . من می گم زندگی یه نفر دیگه رو خراب نکن . می گوید : زندگی خودم چی ؟ می گویم : از کجا مطمئنی انتخابت درست بوده که داری زندگی یه زن رو خراب میکنی واسه خواسته های خودت . از کجا می دونی اون مرد اون قدر بخوادت که ... وسط حرفم می پرد : هیچی نگو اردلان . من می دونم دارم چی کار میکنم . تو برو یه فکری واسه خودت بکن . چیزی نمی گویم دیگر . می روم پشت سرش می ایستم و دستم را می برم توی مو هاش سرش را خم می کند و می گذارد سنگینی اش روی دستم بیا فتد . دست دیگرم را می برم می گذارم روی لب هاش . دستم را کنار می زند و سرش را بر میدارد و بلند می شود خیره می شود توی چشم هام . می گوید : تو هیچ وقت نمی فهمی عاشقی یعنی چی . می فهمی ؟ نه به خدا . همون اولشم ما با هم بی عشق شروع کردیم . حالا نمی دونم چی شده که پاش افتاده که بهم بخوره تو یهو اشک جمع شده تو چشات و یادت افتاده به من بگی دوستم داری . می گویم : بفهم داری چی می گی ماه رخ . من همیشه دوستت داشتم الانم دلیلی نمی بینم که هی بخوام تکرارش کنم . آره من نگران خودمم ولی تو هم دیگه شورشو در آوردی . اون آدم زن داره . بچه داره . تو داری گه می زنی به زندگیشون . آدمی که اگه تو نبودی و شروع نکرده بودی این مسخره بازیارو الان داشت راحت زندگی شو می کرد . معلم زبانت بود درست . نه حرف نزن تا حرفمو تموم کنم . بالا سرت میومد دستش رو پشتت بود درست ولی احمق نباش تورو به خدا . بر می گرده صاف می افته وسط زندگیت ها . اون آدم یه خریت کرد . تو چرا نمی تونی چشاتو وا کنی آخه . تمومش کن . تو این مدت چرا به این فکر نمی کنی که به اون زن چی می گذره . می گوید : ببند دهنتو . اگه زنشو دوست داشت نمیومد سراغ من . چیزی نمی گویم . بغض کرده ام . از یک طرف دارم از دستش می دهم و از طرف دیگر تصویر زن که بار دار است و دارد جلو م می رود و نفس نفس افتاده و می دانم الان شوهر لندهورش با ماه رخ من کجا هایند از جلوی چشم هام نمی رود کنار . ماه رخ من ؟ الان دیگر حتی خودم هم برای خودم نیستم . باورم نمی شد ماه رخ من را به این راحتی بگذارد و برود . اما می دانم که نمی توانم متقاعدش کنم که از این کار دست بردارد .

توسط ارنواز صفری در شنبه،15 اردیبهشت 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
برهنگی

برهنه می شوم
موهام را باز
می ریزم دورم
دیگر می رسد تا روی شانه هام
برهنه می شوم
انگشت هام را می کشم روی گردنم
می کشم زیر سینه ام
برهنه می شوم
تکیه می دهم به سردی دیوار
برهنه می شوم
شاید بتوانم
یک بار دیگر
در آغوشم احساست کنم
برهنه می شوم
همه ی فکر هام را دست می برم می کشم بیرون
همه شان زیر تخت اند
برهنه ات می کنم توی خیالم.
بی اجازه چشم هات را پاک می کنم
حالا راحت ترم .
ارنواز( شعر نیست . فقط پشت سر هم نوشته شده . )
1000mirrors.jpg

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،13 اردیبهشت 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
از این حالت ام بیزارم من از دلهره بیدارم


بیدار ... بیدار ... کسی نیست خواب را مهمانم کند ؟ دیازپام این شب ها انگار خوابش جای دیگری جمع شده باشد . انگار توی کارخانه ی دارو سازی جا مانده باشد . نمی دانم . هر چیزی می آید توی این دو تا مشکی گرد جز خواب .


305317QVxu_w.jpg

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،12 اردیبهشت 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
اسمش را من می گذارم امشب . به خاطر تمام امشب هایی که نمی آیند .

فرانسوا به من گفت که عشق درد دارد
درد دارد ، درد دارد
هيچ کس نمي داند، فقط شاعران مي دانند
درد دارد ، درد دارد
*
من جزيره اي زيبا را خواب ديدم
با يک عشق پنهان و دريا غايب و آبي
چونان رويايي شکسته ، تکه تکه
درد دارد ، درد دارد
*
نيمه شب است و عشق تعطيل است
ديگر نمي دانم کجا بايد بخوابم
درد دارد ، درد دارد
*
به نيزه هاي تو محتاجم
تشنه ي کلمه هاي توام
و از جيغ کلاغ مي ترسم
درد دارد ، درد دارد
*
شب جشن ، شعله هاي مقدس، آري آري
يک رخت ساري صورتي ، زيبايي سوخته ، آري آري
فيل مرمرين در گردش آري آري
مه سنگين شناور است
پرده ي تالار مي افتد، آري آري
بگذار به ياد بياورم همه ام را آري آري
جايي که ديروز و هنوز به آخر مي رسند
مي خواهم همه ي ترانه هايم را بالا بياورم، آري آري
ما زيستيم و خنديديم و عشق ورزيديم و رفتيم، آري آري
درد دارد ، درد دارد
*
حالم بد است ، حالم بد است
*
درست خواهد شد، امشب امشب
*
تو مي تواني بهتر از اين بشکني
*
بهتر، بهتر
*
مي تواني وقتي همه چيز تمام شد از نو بياغازي
*
درست خواهد شد امشب ، امشب

شهیار قنبری


مرسی که این شعر را برایم خواندی .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،10 اردیبهشت 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
این جا نوشته ( شایدم شاعر گفته )

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند*

* حافظ

توسط ارنواز صفری در شنبه،8 اردیبهشت 86 | | نظرات (1) | لینک (0)