_ برام آرزوی موفقیت کن !
_ برات آرزوی موفقیت می کنم .
داشت همه ی چیز هایی که می توانست باهاشان خوشبخت باشد را برایم لیست می کرد . داشت حساب می کرد که چقدر وقت دیگر بدستشان می آورد و آن وقت چقدر خوشبخت خواهد بود . داشتم با خودم فکر می کردم همه ی چیزهایی را که می خواهد در آینده صاحب شود را دارم . حتا خیلی هاشان را خیلی وقت است که دارم اما احساس خوشبختش نمی کنم . فکر کردم دیدم خوشبختی حساب کردنی نیست انگار.
+ می دانی ! خیلی وقت است از دیدن اسمت توی آن صحفه هیچ خوشحال نمی شوم . دیگر انگار اصلن برایم فرقی ندارد دیگر .
+ نمی خواهم دوباره زنده شود آن حرف ها . من دارم زندگی ام را می کنم . تویی که باید بروی برای خودت فکری کنی . من خسته شده ام از این قایم موشک بازی لعنتی . از این حرف های صد من یک غاز . من خسته ام . می فهمی ؟ می خواهی بفهمی اصلن ؟
+ حق با توست . حالا که خوب فکرش را می کنم می بینم من نگفته بودم . من اصلن هیچ حرفی نزده بودم و نمی دانم چرا فکر می کردم تو می دانی این حرف ها را . یعنی فکر می کردم ذهنت تعمیم بدهد . اگر برای کسی چیزی را مثال می زنم می فهمی که برای همه ی شرایط یکسان صدق می کند .
+ آدم دوست داشتنیه جدیدی که فقط عکس است برایم و تعریف های این و آن . بسیار جالب .
+ میم غمگین دوست داشتنی دور از دست ! من دل تنگ ات شده ام . برای رفتن آن همه راه ها توی تاریکی . برای آن همه حرف های یواشکی . برای آن همه حس خوب که با اولین بار دیدارمان داشتم . که حتا به سلام هم نرسید . که من فکر کردم اشتباه کرده ام و تو با ما نیستی . این روز ها خیلی توی ذهنمی . دلم می خواست توی مهمانی آن شبی می دیدمت . با این که نه می شد سلامی بدهم نه هیچ . دلم می خواست کمی نگاهت می کردم و آرام می گرفتم ولی نشد . شاید تو من را دیده باشی . اگر این باشد که من خیلی بد شانسم . خیلی !
+ شک نکن ! من حاضر نیستم بمیرم ! منظورم این که من حاضر نیستم خود کشی کنم . من همین طوری آهسته آهسته هم که پیش بروم می رسم . تو اگر خواستی سریع برسی بگو من برایت هر چیزی خواستی مهیا می کنم . چی می خواهی ؟ مسهل ؟
+ گل من شد گل میمون ! هه ! میمون هم گل خوشگلیست ها . مخصوصن وقتی با انگشت شست و سبابه دو طرف اش را بگیری و باهاش حرف بزنی و جوابت را بدهد . اگه منو یه کم دیگه تو بازیاشون را نمی دادن خیلی کارای دیگرم کشف می کردم . ولی خوب خوب بود . اسم دومم ام بود دوست و اسم اولم شرارت !!! فکرش را که می کنم می بینم همه ی بد جنسی هام نصیب تو شد .
+ داریم دنبال خرید هدیه ای از این پاساژ به آن پاساژ می کنیم . تصمیم می گیریم برویم پاساژ قائم هم یک سری بزنیم می آییم سوار تاکسی های خطی ونک بشویم که از بزرگ راه می روند . پیر زن راننده همانی ست که دو سال پیش باهاش با دو تا از دوستام از نمایشگاه برگشتیم . اس ام اس می فرستم که من سوار همان تاکسی شده ام . می گویی خوب یادم مانده . خواستم بگویم من همه ی آن روز ها را یادم مانده . اصلن از اردیبهشت دو سال پیش تا الانم را خوب یادم مانده . خیلی حیف که با خیلی چیز ها تمام مدت خراب می شود که عامل بزرگ خرابی هاش هم خودم هستم و بچه بازی هام . بماند که هر کار می کنم درست نمی شود خیلی چیز ها و خیلی حرف ها . ولی همه ی روز های خوبم شروع شده اند حالا دیگر فقط هنوز بلد نیستم لذت ببرم .
آن موقع وقت نداشتم حرف های خودم را هم بنویسم . الان اما بیکارم و راحت نشسته ام این جا . فکرم به طرف هر چیزی می رود می پیچانم اش می کشم اش این جا کنار خودم و نمی گذارم دور برود تا خسته شود یکهو . تا دور شود یکهو . که دوباره باعث کارهایی شود که نباید . فکر هایی که نباید .
نمی دانم این چند روز چطور دارد می گذرد . اصلن نمی فهمم . فقط می دانم خیلی بد می گذرد . هر چقدر هم که تلاش بر خوبی شان می کنم بی فایده ست . می زنم بیرون از خانه به قول خودم دنبال هرزگی و کلی هم می خندم توی همین هرزگی هام . احتیاج به تعریف هم ندارد که بگویم چه کار می کنم . اصلن نه جذاب اند و نه خنده دار. به جوک آن دو اتم می ماند که یکیشان غمگین بود و دلیل اش هم از دست دادن الکترون اش بود . از آن جا هم فهمیده بود که مثبت بود آن روز . بعضی هاش از این هم بی مزه تر است . دو تا خجالتی هستند که با هم ازدواج می کنند و بچه شان آب می شود . در همین حد است هر چیزی که هست .
چهره خاك آلودم را رها كردي
و سگان تقدير قيد بريده
مي دريدند
هر چه واژه ي جفت شده بود
_ هیسسس . حوصله تو ندارم .
_ نمی تونم الان کار دارم .
_ ببخشید ارنی یه لحظه گوشی............. من باید برم . خدافظ.
_ من دارم می رم بیرون با شیما ، حواست به خونه باشه .
_ کلیدتو با خودت ببر ، من نیستم اون موقع .
_من بالاخره انجام اش دادم . می رم دیگه .
_ فردا چی کاره ای ؟
_ بیکار .
_ آخ یادم نبود باید برم پیش نسترن .
_ ... .
اون کسی که گفت به زن بگو دوستت دارم اما سیرابش نکن ، خیلی فلان فلان شده ست . فقط دوست داشته بچگی کردن زن رو ببینه و بهش بگه مرد باش .
ها ها ! تبدیل به دختر شده ام وحشتناک . ناخن بلند . لاک و فرنچ . طرح و نقش . مو و فر و صاف و مدل دار . منم ؟
نمی دونم چرا انتظار رو به خودم تحمیل می کنم . چراغت که روشن می شه پی ام می دم و منتظر می شم بعد از احوال پرسی حتا جواب چه خبر هم نمی آید . بعد این صفحه ی لعنتی با آن عکس های کوچک کنارش که خودم را توشان همیشه شاد نشان می دهم می شود عذاب روح ام . منتظر پیغام مزخرف فلانی ایز تایپینگ ا مسیج می مانم و هیچ خبر نمی شود . چراغ ام را خاموش می کنم به امید آف لاینی که شاید فردا می آید ای دی ام را می بندم . آف لاینی که شاید بپرسد چرا رفتم . نه ! هیچ وقت خبری نمی شود . هیچ وقت .
اگه ... چه ... نفر ... آره :( ... هستم ... تا باشه ... :)) ... دیگه ... آره ... داستانت ... ارنواز ... امروز ... @ ... اکی ... :دی ... وبلاگتو ...خب ... ببین ... از کجا ... یا ... آخر ... ببین ... از چی ... می دونم ... کدوم ... می زنم ... فدای سرت ... فکر ... بریزشون ... داری ... بده ... به سلامتی ... چی ... روی ... سیب ... اوهوم ... :)... تب ... من ... آره ... شاعر ... شاعر منم ... در ... برو ... ... ... اوهوم ... نه ... دستت ... بازم ... ممنون ... ارنواز جان ... 20 ... مرسی ... ممنون ... :) ... ارنواز ... نه بابا ... نه ... کی ... چی ... یعنی ... رفتی ... آهان ... با ... آره ... چون ... این ... آره ... :**... بیا ... آره ... همچنین ... هر ... فال ... کی ... میشه ... باشه ... اکی ... وو ... خورشید ... شریعتی ... ارس ... جزوه ... آره ... آخی ... ایمیل ... تا ... آهان ... ناهار ... شوخی ... بگیر ... خوش ... کدوم ... نفهمیدمش ... نه ... آره ... گم ام ... خب ... دم دست ... ایران ... اوهوم ... یه ... اگه ... باشه ... فردا ... خب ... از ... با ... اکی ... 2:30 ... 3 ... اکی ... 15 ... آره ... اسماعیل ... چه ... نه ... روان ... فکر ... چه ... آره ... اکی ... جواب ... دارم ... جوابت ... می خونم ... اگه ... نه ... سرایت ... راستی ... ون ... و ... خدا ... از ... ۀره ... افتضاح ... نه ... اس ام اس ات ... داستانت ... خجالت ... آها ... سلام ... ای ... تو ... گند ... خیلی ... :) ... اوهوم ... عزیزم ... بد ... 11 ... بوس ... احتمالن ... اوهوم ... فردا ... منم ... برای ... بوس ... مرسی ... من ... نه ... آره ... قابل ... حسین ... ارنوازی ... بوس ... 2تا ... اوهوم... مرسی ... 1/1 ... کشتی ... بالا ... یعنی ... ... ... نه ... آره ... فکر ... سلام ... ولی ... دایویکس ... آری ... چرند ... چشم ... یک ... ... ... بهت ... ارنواز ... ارنوازی ... ارنوازی ... ممنون ... دستت ... ... مبارک ... خامان ... به ... کاوه ... بوس ... کانفیوشن ... بات ... هیچی ... هیچی ... :) ... خونه ... بوس ... نه ... آره ... امروز ... دارم ... حدود ... ارنوازی ... بوس ... امروز ... خونه ام ... آره ... اکی ... من ... تولدت ... مگه اشتباه ... بوس ... من ... داغ ... نه ... مهم ... می دونم ... می دونم ... بهترم ... چقدر ... خودت ... بر ... می خوابم ... نه ... می خوابم ... حرف ... خب ... بوس ... آره ... حتمن ... ارنوازی ... خب ... اوهوم ... خوبم ... امروز ... نمی دونم ... غر ... من ... انسان ... کجایین ... بی ... 1... صدای ... شوهر ... تو ... نه ... نه ... ادرس ... اوهوم ... دستبند ... از ... مرسی ... هیچ کدوم ... مرسی ... وو ... چرا ... ایول ... باشه ... پیشاپیش ... ارنواز جان ... آره ... تولدت ... قالب ... ستون ... اوهوم ... شب ... این ... آره ... اوهوم ... سلومتی ... آره ... باید ... دیگه ... & ... پست ... تا ... دارم ... کتاب ... اوهوم ... کجایی ... ممنون ... ارنواز جونم ... آره ... غمگین ... مرسی ... بوسه ... می خواستم ... دلم ... آره ... رسیدم ... اوهوم ... ها ... آها ... دادم ... خوبی ... راستی ... آره ... تا حالا ... آره ... من ... چرا ... حالا ... خب ... منم ... ولی ... وضعیتمون ... چی ... آخه ... آمار ... خیلی ... من ... می دونم ... تقریبن ... ... ... منم ... نه ... مبارک ... ... ... نه ... خیلی ... با تو ... آره ... اوهوم ... بوس ... دبستان ... دیروز ... بیدارم ... نه ... ممنون ... اومدم ... نه ... نه ... هی ... آخه ... مامانم ... آها ... مث که ... کاش ... می گم ... روابط ... آره ... رضا ... نهههه ... سلام ... بوس ... نه بابا ... می کشدم ... هی ... دیوونه ... من ... اس ام اس هاتو ... ساقی ... سلام .. هر وقت ... :)) ... 0912214... ... تو ... آره ... خوبم ... :* ... آره ... خفه شو ... نه ... خیلی ... امشب ... آهان ... مبارکت ... سل... یعنی ... خوب ... چرا ... یعنی ... چرا ... چیزی ... جاتو ... آموزشگاهی ... سلام ... نه ... خوب ... زود تر ... نه بابا ... نمی دونم ... نه ... ارنوازی ... بیا ... نمی دونم ... آره ... واسه ... :دی... ... ... سل ... سلام ... ای بشر ... می تونی ... خب ... خوبی ... دانشمندا ... همین ... هیچی ... چه ... خواب ... نه ... آخه ... ادب ... در ... خوشا ... :-< ... :* ... نه بابا ... ای ... رسالت ... یس ... من ... سل ... فردا ... چطوری ... مثلن ... سل ... ناثینگ ... نمی دونم ... مثلن ... خوبه ... ولی ... عزیزم ... بیکار ... اکی ... خوبه ... گودو ... اکی ... اولیس ... :دی ... :دی ... سل ... سلام ... منم ... کارای ... :)) ... *
* این ها اصلن مهم نیستند . یعنی برای خودم مهم اند . آدم های پشتشان خیلی وقت است که دیگر نیستند برایم به جز یکیشان . فکر کنم خودم هم اگر برگردم یادم نیاید خیلی هاشان را . نه حرف های خودم را نه حرف های آن ها را . دلیل این جا بودنشان را هم نمی دانم با این همه گنگیشان . به نظرم جذابیت مقاومت نا پذیر .
بیا یک کاری کنیم . بیا این بار تو این دو تا تاس سفید من را ببوس و بیانداز تا شاید فرجی شد . شاید دستت خوب بود و اتفاق خوبی افتاد . شاید مثل این ویدئو کلیپ ها که تهش همه چیز خوب پیش می رود و جفت شیش میاید تو هم یک جفت شیش برای من آوردی . اگر بیاید من حاضرم با خودت نصفش کنم . شش ، شش مساوی . سهمی که من می خواهم از شش هم کمتر است ، اما اگر خودم بیاندازم این دو تا تاس سفید لعنتی را شک ندارم که بالاخره گیر می کند به جایی و صاف نمی خوابد روی یکی از سطوح اش روی زمین و من از این هم پا در هوا تر می شوم تا بلکه زلزله ای چیزی بیاید بیاندازد اش تا ، تازه ببینم چه عدد کوفتی ای آمده .
این کار را جدی بگیرو برای من انجام اش بده . چی می گویند ؟ آها ! به خاطر من ! . فکر کن تو تنها شانس زندگی من هستی و بیا یک جفت شش برای من بیاور . اول اش هم خودت را شریک ندان که اگر نیامد ناراحت نشوی . دارم پرت می گویم می دانم . خودم هم می دانم چیزی که می خواهم این نیست .
_ آریانا عجب اژدهای ترسناکیه ها خاله .
_ این که اژدها نیست . مرغابیه .
* دیشب پریشب ماکارونی داشتیم / رفتم بخورم چنگال نداشتیم /رفتم طویله سگمو ببینم / چاقو کشیدم سرشو بریدم .
به هیچ وجه ادامه ی شعر یادم نیست . شایدم ادامه نداشت ولی حس می کنم داشت . بچه تر که بودم می خواندمش . همیشه یاد درس حسنک کجایی می افتم باهاش . فکر کنم آن موقع بالای بیست بار از روی درس رو نویسی کردم و هر بار به علت کثیف بودن مجبور شدم دوباره بنویسم . دوباره و دوباره . هنوز هم بد خط ام .
این روزها آدم های ناشناس زیادی دور و برم را گرفته اند . اس ام اس ان و ایمیلن و گاهی هم صدای نفس هایشان از پشت خط های تلفن می آید بی هیچ حرفی . تیتر، یکی از ایمیل های چند روز پیش است از جی میلی که نمی شناسم . اس ام اس های شعر و احوال پرسی و جوک و ... هم که تا دلم بخواهد دارم . هیچ کدام را هم که جواب نمی دهم اصلن . ولی جالب شده برای خودم که این همه آدم ناشناس اطرافم را گرفته که انگار وجود ندارند . اس ام اس های ساعت دو و سه شان هم آزاری ندارد . چه بیدار باشم به عادت و چه از خستگی خواب و نیمه خواب . گوشی را از زیر بالش ام می کشم بیرون و اس ام اس را می خوانم و غلطی می زنم و می خوابم دوباره . این ها که جایی توی زندگیم ندارند مگر به اسم مزاحم یا نا شناس یا آی دنت نو در گوشی موبایل ام ولی من کجای زندگیشانم ؟ که وقت می گذارند و اس ام اس می دهند . ایمیل می فرستند و زنگ می زنند گاهی بی هیچ حرفی ؟ اصلن من چرا توی زندگی هاشان هستم ؟
تو یادت میاد من این انگشتمو با شیشه ی اون تنگ بریدم یا با کاغذای جزوه ی خواص مواد ؟ تو یادت میاد من چون می خواستم ناخنامو لاک بزنم بلندشون کردم یا چون حوصله نداشتم کوتاشون کنم ؟ تو یادت میاد من واسه چی از این آهنگ بدم میومده ؟ همونی که می گه توش " من اسبم ، تویی سوار من "؟ واسه این بود که این قدر رابطه ی بدی بوده به نظرم یا چون مرده صداش خیلی وحشتناک بده ؟ تو یادت میاد من از کی اون انگشترارو از دستم در آووردم ؟ همونایی که این اواخر شده بود سه تا ؟ به خاطر بی حوصلگیم بود یا به خاطر اینکه می خواستم خیلی چیزا یادم بره ؟ نمی دونم .
جناب آقای حافظ شیرازی ، من که شعر آن شب توی کافه روسو ات یادم نیست ولی دمت گرم !!!
باشد . با خواهر من گفتن تو نگاه وحشتناک ات که روی لبهام می رود و می آید و برجستگی سینه هام را اندازه می گیرد را ندیده می گیرم . قبول ! من مثل خواهر هرزه ی تو ، و تو هر کار که دلت می خواهد بکن . صدای بلند ضبط را بهانه کن و صورتت را بچشبان به گونه ی من بلکه بشنوی دارم چطور جواب سوالت را می دهم . همه اش قبول فقط به خاطر اینکه گفتی جای خواهرت هستم .
باید بفهمم کجا ایستاده ام . باید چشم هام نسوزد و به همه ی چیز هایی که گفته ام خوب فکر کنم و ببینم کجای کارم اشتباه بوده . باید تو را تصور کنم که داری می روی و شده ای همان نقطه ی سیاه دور از دست . که داری گم می شوی این بار بی هیچ باز گشتی . باید نگذارم گونه هام خیسی را حس کند . این بار هم مثل همیشه نباید چشم هام قرمز شود . باید به خیلی چیز ها فکر کنم . به آمدنم . به این طور رفتنت . به سوزش دلم . به تمام بچگیهای این مدتم . باید بفهمم کی هستم . باید بفهمم چرا این طوری شد . باید بدانم چرا . باید این تنهایی را بگذارم کنار به هر قیمتی . باید جرات کنم و بهت زنگ بزنم . باید بی هیچ فکری این کار را بکنم . باید بگذارم اگر می خواهی بروی، بروی . باید بگویم دوستت دارم که یادت نرود . که بدانی . باید بفهمم این گوشه ی اتاق که اشغال اش کرده ام اصلن جای مهمی نیست . باید بدانم این قدم ها که بر می دارم اصلن قدم های بزرگی نیست . باید بدانم این منم که لازم دارم بودنت را . منم که می خواهم . باید بدانم خیلی کوچکم . خیلی . باید بدانم خیلی کم ام .کم. باید بدانم که خیلی بزرگی .خیلی بزرگ. باید خیلی چیز ها را بدانم . کجا بود و توی کدام فیلم بود که می گفت می شود از ندانسته ها ی آدمی نمایشگاه زد . از ندانسته هایم می توانم نمایشگاهی سالیانه بر پا کنم . از نفهمیدن هام هم . از نفهمی هام هم . بی خیال اش می شوم .
دلم می خواهد مثل لوسیا توی فیلم س ک س و لوسیا بروم به آن جزیره و روی آن گل ها بخوابم . پیراهن گلدار بپوشم و زیر آفتاب بروم و بیایم و هزار بار بیش تر به خودم بگویم که چی هستم و این قدر تکرار اش کنم که باورم شود . همان جا بمانم و هیچ وقت برنگردم به این اتاق ها که همه شان بوی نا می دهند انگار . شاید هم منم که بوی نا می دهم . هر جا می روم همین بو را می دهد این روز ها . دلم می خواهد کسی باشد که دنبالم بگردد . که بدانم کجا رفته ام . دلم می خواهد لوسیا باشم اصلن .
کارت پستالی آمده دم خانه مان که نه عزیز اش نه تبریک اش و نه دوست اش برای من نیست . یعنی اصلن کارت پستال برای من نیست دیگر . رویش عکس بزرگترین قصر آلمان در مونیخ را انداخته اند . می شود جنوب آلمان . واقعن هم بزرگ است با اینکه بین دو تا انگشت شست و سبابه جا می شود اما بزرگ است . دوست دارم از پله هاش بروم بالا . تا گنبد های کشیده ی سبز اش بروم . شاید زن نخ ریس هنوز آن جا باشد . شاید جادو شده باشم و آدم های این جا یادشان رفته باشد . بروم پشت نخ ریس پیرزن بنشینم و نخ بریسم و سوزن اش ... . شاید آن موش های کوچک دوست داشتنی صدایم کنند . شیندرلا، شیندرلا . شاید برایم لباس بدوزند و ... . شاید آن کوتوله ی کر و لال و با مزه منتظرم باشد با دسته گلی و لبخندی داشته باشد مثل لبخند چارلی چاپلین روی لب هاش . بروم جلو و گل را ازش بگیرم و ... . شاید آن غول سبز کثیف که توی لجن زار زندگی می کرد آن جا حمام گرفته باشد و بخواهد برایش حوله ببرم و بعد که خودش را خشک کرد من بروم برایم عطر بزنم روی گردن اش و ... . شاید مه گرفته باشد آن جا را . درست مثل دره ی مه آلود . کتابی که از سر بچگی و از خود گذشتگی و فکر این که بقیه هم می خوانند و لذت می برند ماند توی کتاب خانه ی زنی که حالا خیلی سال می شود که دیگر نیست . و دیگر کتاب پیدا نشد . آن موقع ها دیگر مادر نرفت که بخرد و خودم هم بعد از مدتی گذاشتم کنار دنبال اش گشتن را . شاید مثل آدم های توی آن کتاب ... . شاید زن آقای قصر، دیوانه از بارداری و وضع حمل آن جا باشد و به آتش کشیده باشد آن جا را . یادم نیست این را درست . شاید هم دیوانه بوده و به آقای قصر نگفته بودند . بعد من بروم آقای قصر را نجات بدهم و ... . شاید گروه پینک فلوید نشسته باشد آن جا و مشغول آهنگ سازی باشند . شاید آهنگ ویرا را به من تقدیم کنند . ایز در انی بادی هیر ریممبر ویرا لین ... . شاید رضا عباسی نشسته باشد به کشیدن آن چهار اسب توی هم از سر نو . شاید این بار از طراحی گذشت و دنبال رنگ گشت و من رفتم برایش آوردم و ... . شاید ون گوگ نشسته باشد و گوش اش را از یک نخ رد کرده باشد و باهاش بازی کند . تاب اش بدهد و بیاندازد اش بالا و با دنبال کردن اش من را ببیند و با ضرب های قلم مو ش من را بیاورد روی بوم . موهای مشکی و بلوز سفید و شلوار لی نود سانتی و جوراب های سبز ام را و به لب هام که برسد بگذرد و جاش را خالی بگذارد و بیاید ببیند از جلو چه رنگیست و ... . شاید آنتونیونی بیاید نقش جسد توی فیلم آگراندیسمان اش را بدهد بازی کنم براش . لای بوته های کنار پارک . شاید غیب ام کند و با خودش ببرد و ... . از قصر می آیم بیرون . تکیه می دهم به درخت بلند رو به رو اش که باید خیلی ازش فاصله داشته باشد . می نشینم و فکر می کنم . پام را از توی کارت می کشم بیرون و می آیم توی اتاق ام . می نشینم زیر نقاشی شازده کوچولو . تکیه می دهم به شعر نامب لینک این پارک . زانو هام را جمع می کنم توی شکم ام و سرم را می گذارم روی زانو هام و ... .


...دوست دارم بپرم و بپرم
حتی بیشتر از شیطونک های پاره پاره م
.
عاشق اینم که داد بزنم یوهو،یوهو،یوهوو
حتی بلندتر از صدای اون خانومه که با لباس ِ چین دار،جیغ می کشید
.
می میرم برای بلند بلند خندیدن
با اینکه بهم یاد دادن فقط لبخند بزنم
.
دلم می خواد بدو بدو برم رو تخت ِ نرم مامان
و با شدت ِ تمام روش بالا پایین بپرم
از تهِ دل داد بزنم یوهوووووو
بعد سرم محکم بخوره تو سقف
و اشک،از این همه درد،جمع شه تو چشمام
اما بازم بخندم و بگم یوهو
دارم به خدا می رسم،یوهو
پاهام رو زمین نیستن،یوهو
یوهوووو
...
اینقدر تند بالا پایین بپرم
که مامان با اون همه چشمای عقابیش
بازم نتونه سرعت پرتاب شدن اشک هام رو ببینه
.
.
فریاد بکشم
Depression مال آدم بزرگاس
مال ِ اونایی که فکر می کنن خیلی گُندن
نه من که یه بَچه م
...
"شعور بچگی،فراتر از درک ِ اوناست"
.
دوست دارم صدای خنده م،تا دو تا کوچه اون ورتر هم بره
اینقدر که بگن،این کیه که این جوری می خنده
اصلا بیان دم در خونه و به مامان شکایت کنن
و من باز داد بزنم،یوهو،یوهو،یوهوووو
حتی اگر مجبورم کنن،بازم می گم
"This Is F***in Life"
.
اما از یاد نبرید که دعای مسخره،حق ِ من نیست
حتی اگه همهً وجودتون اشتیاق بود
می تونم براتون دعا کنم که خدا یه پولی بهتون بده
اما من محتاج ِ دو مثقال عقل ِ حاجتی نیستم
چون اینقدر داده که می تونم نصفشو به شماها هم بدم
حتی اینقدر خندهً باد کرده دارم
که با همین چشمای بسته،می تونم نصفشو به سورن هم بدم
اینقدر یوهو دارم که بدون اجازهً من،خودشون میان رو کاغذ
سایه می بینی؟به خدا من با کلمه هام کاری ندارم
من حتی،به چشم غره های ...هم کاری ندارم
من،فقط دلم می خواد بگم، یوهو
...
یه یوهو به عظمت ِ عمر ِ نکرده م
یه یوهو که تاوان ِ گریه های کرده و نکرده رو هم بده
یه یوهو که خونه های خالی ِ ترس و تنهاییم رو هم پُر کُنه
که اینقدر بلند باشه که خدا هم گوشاشو بگیره و بگه
بچه،آروم تر ...
.
دل ِ من،خالی ِ خالیه
.
Denise
این خانوم دلش می خواد بپره .


عکس سرچ شده است .
_ پسرم بابا ، اسهال ام داری ؟
_ روم به گلاب بابا . یه کمی .
_ حنجره ؟!
_ آره . حنجره .
_ خوبه خوب . با توجه به سن و سالت ... جیغ و ویغ خوب می شه کرد .

راست گفتی . جیغ . نمی دونم چرا وقتی گفتم حنجره یاد جیغ افتادی ولی خوب گفتی . جیغ . اصلن اگه تا حالا هم جیغ نکشیده بودم این جا حالا که فکرشو می کنم می بینم دیگه لازم دارم . یه دونه از اون جیغا که دختر کناریم تو کنسرت می کشید از شوق دریافت قشنگ ترین آهنگ کنسرت برای خودش . آهنگ ساز که بیس می زد گفت به صدف و از همون آهنگ سوم من همراه با صدای ساکسفون و گیتار الکتریک و جز و بیس صدای جیغ هم می شنیدم . وقتی واسه این جا دنبال اسم گشتیم اونشب اس ام اس ان و تلفنن ... یادمه ما داشتیم می رفتیم آپاچی شام بخوریم . دقیقن یه دونه از اون دور همیای زور چپونی بود . من تو تلفن بودم . پری رخ تو هد فون . مامان بیرونو نیگا می کرد و بابا به سختی تلاش می کرد که ماشینو پارک کنه . گفتم اسم پیشنهاد بدید . پری رخ گفت مداد . مامان گفت توتم . بابا از همون اول هم می گفت چرت و پرتن اینا حالا می خوای تو گوش مردم هم بکنی . منم از همه جا بی خبر که مال خودم قرار بشه داشتم به اعضای بدنم فکر می کردم که از کف پا و انگشت اشاره و دندون نیش رسیدم به حنجره . برام هم مثل همین الان این معنیا رو نمی داد حتا حنجره ی حنجره هم نبود همون وقت . بعد گفتم اسم خود آدم رو هم بذاری خوبه . گفتی نه . گفتم پس حنجره . گفتی واقعن پیشنهاد منه ؟ گفتم آره . نمی دونم چرا اون موقع فکر کردم خیلی پیشنهاد خوبی دادم این قدر که تو گفتی ایول چه ایده ای !!! . الان می خواستم بخوابم و همه ی اون روز اومد جلوی چشمم . تو یزد بودی . تصورت می کردم که با پیژامه نشستی پشت کامپیوتر و داری اسما رو یکی یکی تایپ می کنی و می گی این نمی شه . نمی دونم . اصلن فکر نکنم حرف آدما این قدر مهم باشه ها ولی ... یه چیزایی به طرز وحشتناکی بغض داره . حتا اگه تو بگی به حرف آدمای این جا گوش نکنم .
* قسم می خورم باور نمی کردم که تو تایید کنی آن حرف ها را .
** حیف باشد که این رابطه هم شد یک دوستی یک طرفه از جانب من .
*** کاش هیچ کدامتان را از دست نداده بودم .
**** حالا فقط یکی برایم مانده . فقط یکی . بماند که همین یکی به تمام دنیام می ارزد ولی گاهی فکر می کنم وقتی می شود بیش تر از یکی باشد چرا نه ؟ بعد می بینم کسی که لیاقت اش را ندارد منم . بعد همان یکی می شود قبله .
***** گول این ستاره ها را نمی خورم که دوباره شروع کنم به نوشتن چیز هایی که ارزش مندی شان برای خودم است و مخاطب توی ذهن ام . که همه اش فکر می کنم ما به ازای بیرونی دارد اما ... اصلن می دانم که ندارد . به خودم دروغ می گویم به همین راحتی . بهترش می کنم از این به بعد . همه چیز را . از این تلخی در نمی آید ولی ... .
چشم . چشم . چشم . عنصر مهمیه . خیلی مهم . می شه توشو نگاه کرد و خیلی چیزا رو فهمید . می شه عاشق اش شد . می شه وقتی ریزشون می کنی و مسخره نگام می کنی بهشون خندید . می دونی ؟! وقتی این کارو می کنی چشات دو تا خط می شن . دو تا خط که آدم دیگه نمی تونه قهوه ای توشون رو ببینه و دلش خوش شه . زردیشم دیگه پیدا نیست . وقتی می خندی حتا زورکی چشمات این جوری نیستن . نمی دونم یه جور قشنگین . بچه شدم رسمن . خیلی از اینی که هستم بچه تر . می دونی ؟! فکر می کنم همین روزاست که از ایمیلایی که با اسم من میاد و اس ام اس ها و همه ی چیزایی که از جانب من میاد خسته بشی . حق هم داریا . ولی وقتی این صحفه ی گوگل باز می شه اصلن دست خودم نیست . وقتی رو کاناپه ام دراز کشیدم و یهو آنتن موبایل ام میاد هیجان زده می شم و همونی که داره تو گوشم می خونه رو برات می فرستم . بعد به این فکر می کنم که اس ام اس هامو با اسانس عذاب وجدان دوست داری ! ولی خوب یه وقتایی هم هست که لازم دارم بچه باشم !!! توچ . فایده نداره . باید یه فکر اساسی کنم ! می دونی ؟ این روزام بوی کاکائو می ده . کاکائو با هشتاد درصد خلوص . اگه دوست داری بیا با هم گازش بزنیم .
* تیتر را از شعر تیتراژ پایانی مدار صفر درجه برداشته ام .
ای عشق با تو حرف می زنم ای رنج مگر آجری
چرا ؟
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب و دامن ایشان را همه
از گوجه ی سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیاگند .
احمد شاملو
خیلی نامردیه تاکسیا از ونک تا شهران پونصد تومن می گیرن ولی آدم به اندازه ی دویست تومن هم تو ماشینشون نیست .
هنرها عواطف را به طور مستقیم به ما القا نمی کنند . مثلا موسیقی غمگین ما را به گونه ای غمگین نمی سازد که خبر مرگ یکی از آشنایانمان ما را غمگین می کند بلکه بیشتر حالت احساس غم را برای ما مجسم می کند و موجب می شود به شیوه ای خاص ، آزاد از تعلق ، و زیباشناسانه ، احساس غم کنیم . یک قطعه شعر عاشقانه به ما امکان می دهد که حالت عاشق بودن و احساس عشق را به تصور در آوریم .
( هنر و ادب فارسی / دوره ی پیش دانشگاهی / رشته ی هنر )
من گور خودمو کندم ، با همین دستام .
از سیزده سالگی نقش نوزده سالگیمو بازی کردم و حالا که نوزده سالمه هیچ چیز تو دستام ندارم .
صبر می کنم . صبر می کنم تا به بار بنشیند . صبر می کنم تا زمان بگذرد و بگذرد و بگذرد . صبر می کنم تا ببینم دنیا را چه می شود . صبر می کنم تا تو کامل بمیری . صبر می کنم تا مردنت توی دست ها خلاصه نشود . صبر می کنم تا خودم مردنت را ببینم . لازم نیست کفن پوش باشی . همین که بدانم دیگر نیستی کفایت می کند . صبر می کنم تا گل های باغچه از آفتاب مثل گلهای نقاشی ها شود . صبر می کنم تا خیسی رختخوابم خشک شود . صبر می کنم تا بوی بدش هم برود . صبر می کنم تا بیایی کنارم و راحت بنشینی . صبر می کنم تا دستهات زیر چانه ات سبز شود . صبر می کنم تا یک دل سیر به معشوقه ات زل بزنی و یادت نیاید که با من قرار داشتی . صبر می کنم ارزش آدم رو به روت هزار تا شود برایت . صبر می کنم این قدر بخواهی اش که تا نداشته باشد . صبر می کنم این قدر که پیر شوی . صبر می کنم این قدر که خسته بشوی . صبر می کنم این قدر که نصیحت کنی خودت . صبر می کنم این قدر که بروی . صیر می کنم این قدر که برگردی . صبر می کنم این قدر که بروی باز . صبر می کنم تا وقتی این رفتن و آمدن تمام شود . صبر می کنم این قدر که بروی و دیگر بر نگردی . صبر می کنم تا خودم هم بروم و دیگر برنگردم . صبر می کنم تا تمام شود همه ی روز هام و توی روز آخرش که شد... شاید آن موقع قدرتم جمع شد توی جراتم و دیگر صبر نکردم .
هیچ حرفی نیست . نه صدای زنگی بلند می شه . نه پیغامی میاد . نه نظری . بد جوری هم نیست . عادته . یه عادت خیلی گه که هست . مهم هم نیست . مثل همه ی حرفایی که نیست . که باید باشه . سرمو می برم زیر پتو و کتاب سارتر که می نوشت رو هم با خودم می برم . صفحه ی گوشیمو روشن می کنم و شروع می کنم خوندن . کلمه ها می کوبن تو سرم . کتاب و می بندم . می ذارم کنار بالش و از زیر پتو هل اش می دم بیرون . میام بیرون و کامپوترم و روشن می کنم و عکس از هر دوستی که دارم رو باز می کنم و با گوشیم یه عکس ازشون می گیرم و می ذارم جوری که وقتی زنگ می زنن عکسشون بیافه . عین بچه ها ذوق می کنم از این که کسی زنگ بزنه و من عکس شون رو هم ببینم . ولی کسی زنگ نمی زنه . کسی اس ام اس نمی فرسته . خسیس شدیم همه . خودم هم زنگ نمی زنم . اس ام اس نمی فرستم . عکس تو مال کافه ثالثه. مال تو ماله لوتوس . ماله تو رو از سیصد و شصت ات برداشتم . تو رو از گذشته هام کشیدم بیرون . از تو عکس ندارم . تو رو هم خودم ازت انداخته بودم قبلن . بقیه هم مهم نیستن برام . همین شماها کافی این . مامان و بابا و پری رخ هم عکسای قبلی شون می مونه . هیچ کس زنگ نمی زنه . حتا مامان واسه این که بپرسه کجام .
_______________________________________________________________
این روزا بیش تر از هم دوریم . خیلی بیش تر از قبل . خیلی بیش تر از اون خونه با اون اتاقای سفید و بی روح اش . خیلی بیش تر از اون گلدونا که ... . دوریم . دور دور .
_______________________________________________________________
کسی چه می داند شاید واقعن یک اتفاق خوب هم افتاد . کسی چه می داند شاید اوضاع رو به راه شد . کسی چه می داند شاید من شجاع شدم . کسی چه می داند شاید من خودم فهمیدم که باید چه کار کنم و لازم نبود تو هی یا آور شوی . کسی چه می داند . شاید هیچ کدام نشد .
_______________________________________________________________
حیف باشد که تمام شد . اصلن فکر اش را هم نمی کردم که به این زودی به ته برسد . همه ی اسم های لازم را حفظ کردم و همه ی تاریخ ها را به یاد سپردم . نشستم جلوی نوشته ها و نفس عمیق کشیدم . حیف باشد که تمام شد بی این که جرات خیلی کارها را به دست بیاورم . حیف باشد که تمام شد حالا که دیگر می دانم ترک شده کداممان هستیم .
________________________________________________________________
... دکتر نون رو کرد به ملکتاج و گفت :" کی ؟ من می آم یواشکی توی اتاق خواب پیشونیتو می بوسم ؟ خواب دیدی ، خیر باشه . من اصلن از اون موقع که آقای مصدق همراهمه چنین کاری نکردم و نمی کنم . "
ملکتاج لب ورچید و گفت :" یعنی حتا با مرده ی منم لجبازی می کنی ؟ حتا به مرده ی منم دروغ می گی ؟"
گلویم خشک شده بود . معده ام به شدت می سوخت . خواستم چیزی بگویم ، ولی بغض صدایم را در گلو خفه کرده بود . چند جرعه ویسکی خوردم و پشیمانی به سراغ ام آمد . گفتم :" درسته ، می اومدم پیشونیتو می بوسیدم . ولی تو از کجا می دونی ؟ تو که همیشه چشمات بسته بود ؟"
دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد / شهرام رحیمیان / چاپ دوم
_________________________________________________________________

