مسابقه ی تلفنی
_ جانداره ؟
_ خیر.
_ از لوازم آشپزخونه ست ؟
_ خیر .
_ توی طبیعته ؟
_ بله . ولی ساخته ی دست بشره .
_ دریا ؟
_ خیر .
_ گل ؟
_ خیر. روی زمینه ولی ساخته ی دست بشره .
_ یه راهنمایی می تونین بکنین؟
_ قدمت داره .
_ تخت جمشید .
_ بسیار عالی شما برنده اعلام می شین .
_ خیلی ممنون از برنامه ی خوبتون .
+ نمی دونم چرا همه ی زنایی که تو مسابقه ی تلفنی تلویزیون شرکت می کنن همیشه صداشون برای من یکیه .
+ هیچ وقت درک نکردم چطور کسی تو یه مسابقه ی تلفنی شرکت می کنه . یا حتا چطور واسه نظر سنجیا اس ام اس می فرسته .
+انسانیت را به گُه می کشند ، تا همه چیز را لگد مال نکرده اند آرام نمی گیرند . تنها راهش اینست . تفنگ را برداری و بنگ بنگ بنگ
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،31 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (6)
|
لینک (0)
کودکی
با چتر می رود
با بارانی بلند
تا سر خیابان نوبخت
تا زیر پل سید خندان
با دوچرخه می رود
با بلوز کوتاه صورتی
تا میدان مادر
تا سر میر داماد
عینک هم دارد زیر چتر اش
تا بالای پل سید خندان می رود
نميرسند .
توسط ارنواز صفری در جمعه،29 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
نفرت می کشم .
موجودی پیش آمد که به نظر می رسید از جنس مونث است . اندام او بسیار ظریف و شکننده بود . با باری از تاج ها ، کلاه ها ، عصاها ، داس ها ، کفش ها ، نیمتاج ها و کلاه های حصیری ، کلاه های بوقی ، شبکلاه های پشمی ، گلد.زی ها و پوست ها ، حریر و پشم زرین ، سرب و الماس ها و صدف ها و مروارید ها و سنگریزه ها . یک چشم اش باز و چشم دیگر اش بسته بود ، لباس اش به همه ی رنگ ها بود . از یک سو جوان و از یک سو پیر بود . گاهی یواش یواش پیش می آمد و گاهی تند تند . گاهی به نظر می آمد که از من بسیار دور است و گاهی بسیار نزدیک بود و وقتی که تصور می کردم دم در خانه ی من است بالای سرم دیدم اش . رویابین از او می پرسد : شما که هستید ؟ پاسخ می شنود : " من مرگ ام . " می پرسد :" پس اسکلت ات کو ؟ " و او پاسخ می دهد :" دوست من ، اسکلت چیزی ست که از زنده ها به جا می ماند ... خود شما هستید که مرگ خویشتنید . او چهره ی هر کدام از شماها را دارد . شماها مرده ی خودتان هستید ... زندگی یعنی مردن در حال زندگی . اگر این را خوب می فهمیدید ، هر کدام اتان هر روز آئینه ای از مرگ خودتان داشتید و می دیدید که همه ی خانه هایتان پر از مرده هاست . یعنی به تعداد همه ی زنده ها مردی وجود دارد ..." ، " و اما اسکلت ، فقط طرحی است که روی آن بدن انسان را مثل مجسمه ای می پوشانند . "
صفحه ای از داستان رویای مرگ از که وه دو / نمونه ای از آثار باروک / مکتب های ادبی رضا سید حسینی
پ ن : من که گفته بودم مقدس نیستم . پس می شود با خیال راحت گذاشت ام و رفت . آن موقع مخاطب خاص داشت . حالا هم دارد . ولی این بار او نیست . تویی . تو که اگر می شد از این روز هام پاک ات کنم انگار کن زندگی را پس ام داده باشند . چه اهمیتی دارد من به اندازه ی یک ام پی تری پلیر هشت گیگ آهنگ توی ام جا بشود یا هیچی نباشم و فقط یک آهنگ را بتوانم حفظ کنم و تکرار کنم زیر لب ؟ من شاکی ام . من از خودم از تو از همه شاکی ام . از همه ی این آدم ها که ایستاده اند و دارند نگاه می کنند ام شاکی ام .
پ ن : دلم می خواهد کوچک شوم و کوچک شوم و بروم توی گوش ات بنشینم . از اس ام اس شبانه بد تر است می دانم ! ولی وز وز کردن هم عالمی دارد !
پ ن : من آخه دیوونم ساده بودن عادتمه !!!
توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،27 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
این روز هام !
زندانی هم سر بالا کرد و به رو به رو چشم انداخت و گفت :" این جا دیگر کجاست ؟ "
زن گفت :" فکر کردم شاید تو بدانی این جا کجاست ."
مرد گفت :" من حتا خبر ندارم آن جای قبلی کجا بود . من اگر بدانم راه شمال کدام طرف است ، باز هم مطمئن نیستم که بخواهم آن جا بروم . " باز هم یک مشت آب به صورت خود پاشید و دستش را پایین آورد و به رگه های سرخ رنگ روی کف دستش نه با یاس و دلواپسی ، بلکه با نوعی حیرت تمسخر آمیز و بی رحمانه ، نگاه کرد . زن به پس گردن او نگاه می کرد و گفت : " باید به یک جایی برسیم ."
_ یعنی من خودم این را نمی دانم ؟یک یارو روی انبار پنبه . یکی دیگر هم بالای یک درخت ، و حالا این که روی دامن تو .
_ هنوز وقت زایمان من نرسیده بود . دیروز مجبور شدم تند تند از آن درخت بالا بروم ، و تمام شب روی آن بنشینم . هر چه از دستم بیاید دارم می کنم . اما باید به همین زودی ها به یک جایی برسیم .
زندانی گفت :" بله من هم به خیال خودم می خواستم یک جایی برسم و هیچ شانس نیاوردم . تو یک جایی را انتخاب کن که برویم و این بار شانس تو را امتحان می کنیم . آن پارو را بده ببینم . " زن پارو را به او داد . بلم از آن بلم های دو طرفه بود ، و مرد فقط باید سر جایش جا به جا می شد .
_ از کدام طرف می خواهی بروی ؟
_ تو کاری به این کار ها نداشته باش . فقط همین طور خودت را نگه دار .
مرد شروع به پارو زدن بر روی پنبه زار کرد . باران از سر گرفت ، گو این که در آغاز تند نمی بارید . گفت :" بله ، اصلن از خود بلم بپرس . از صبح ناشتا توی این نشستم و هیچ وقت هم نفهمیدم کجا می خواهم بروم یا به کجا دارم می روم . "
ویلیام فاکنر / نخل های وحشی / پیر مرد / 178

پی نوشت : مثل همیشه کی می دونه چی می شه . تو خیلی خسته ای . از صدات این را می گویم .
* عکس سرچ شده است .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،26 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
خواب می بینم .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،26 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
من!!!
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،24 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
نگاه کن

1
سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک.
سال روز های دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد .
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال کبیسه ...
2
زنده گی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یاران گم شده آزادند
آزاد و پاک ...
3
من عشق ام را در سال بد یافتم
که می گوید «مایوس نباش » ؟ _
من امید را در یاس یافتم
مهتاب ام را در شب
عشق ام را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم .
زنده گی با من کینه داشت
من به زنده گی لبخند زدم ،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم ،
چرا که زنده گی ، سیاهی نیست
چرا که خاک ، خوب است .
*
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید :
سال اشک پوری ، سال خون مرتضا
سال تاریکی .
و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم .
تو خوبی
و این همه ی اعتراف هاست .
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخند ام بود .
4
تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را در یافتم و حرف هایم همه شعر شد سبک شد .
عقده هایم شعر شد سنگینی ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعر ها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم : « گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم . »
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در آمد .
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه ی اقرار هاست ، بزرگ ترین اقرار هاست . _
من به اقرار هایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم .
5
دل ام می خواهد خوب باشم
دلم ام می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن :
با من بمان !
احمد شاملو / 1334
+ به آقا !
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،18 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
کافیست دیگر
داد می کشم . اصلن برایم مهم نیست دیگر . داد می کشم و گلدان ها را می زنم می شکنم و خرد می کنم . میز را بر می گردانم با همه ی قاب های روی اش . داد می زنم و نمی گذارم به من دست بزنی . نمی گذارم دستت به دستم بخورد . نمی گذارم صدایت به صدایم برسد . برود توی گوشم . نمی گذارم بشنوم که می گویی دوست ام داری، چون نداری . داد می کشم و هیچ چیز مفهومی نمی گویم . فقط داد است . فریاد . دهان ات مثل ماهی باز و بسته می وشد و من نمی شنوم . خودم را مثل کبوتر های کور می کوبم به شیشه ی سر تاسری پذیرایی . خرد می شود می ریزد روی سر و صورت ام . خونی می شوم . همه جای بدن ام می سوزد . میایی بغل ام کنی . میایی بلند ام کنی ببریم بیمارستان . سه چهار تاش خیلی بد جور شده . داد می کشم که ولم کنی . با دامن خونی و بلوز بی آستین می روم توی حیاط و شروع می کنم داد زدن . صدام خش دار شده . تو نمی توانی بفهمی درد این کارهای تو از این زخم ها بیش تر است . می نشینم لب حوض . ساکت شده ام و حالا خیلی بی حال ام . دست هام پر خرده شیشه شده . همه جا ساکت است . دیوار های پر از صدف حیاط دارد دور سرم می چرخد . صدای زنگ موبایل ات می آید . بعد اش هم صدای تو که داری به آدم پشت خط می گویی کجاست که می خواهی بروی پیش اش . دیگر چشم هام نمی بیند جایی را . همه چیز تاریک شده انگار . اشک ام راه می کشد پایین . جای اش می سوزد . صدای پاهات را می شنوم که از رو به رو رد می شود . حتا به من که می رسد مکث هم نمی کند . در محکم می خورد بهم .
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،17 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
مالون می میرد
کسی نمی تواند ساکت باشد ، حتا به هنگام سیر در دریاهای عجیب و غریب تفکر ، سکوت درونی ای در کار نیست. حتا با گوشه گزیدن نیز نمی تواند از مواجهه با دیگری بگریزد ، زیرا همان کلمات او کسان دیگری را شکل می دهند ، همان فکر کردن های او خودش را تقسیم می کنند . حتا با تقسیم کردن خود با مولی ، به « نکبت بی مفهومی ، بی کلامی ، بی فرزندی » نیز نمی تواند از دست نظیر ها و تبدیل هایی که ذهن را شکنجه می دهد بگریزد .
بکت
* ماهانگی هیچ چیز فیزیکی بدی ندارد . این که میبینی آدم رنگ پریده است مهم نیست . تنها چیز بدش این است : آدم از خودش متنفر است . از بودن اش . از این حس خالی بودن بیزار می شود . از این که "نمی تواند" حال اش بهم می خورد . همین.
توسط ارنواز صفری در شنبه،16 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
تکرار نقش غیر انسانی = تنهایی
موج می آید می بردم . می برد که می برد . تخیل است همه اش . واقعیت خیلی فرق دارد باهاش . من نقش دختری را می کشم که پاهاش شده ریشه ی درختی و دست هاش شاخه ها و دارد می رود و اسمش را می گذارم " کندن " و نمی توانم بکنم خودم . نمی توانم این ریشه های لعنتی را که همه جا دوانده ام از جایی قطع کنم و کاری کنم که بتوانم بروم . عکسی دیدم امروز که آدم تویش درخت شده بود . یاد ترکیب " تکرار نقش غیر انسانی " افتادم و به این فکر کردم که درخت فیگور آدم توی عکس را به خود گرفته و بعد رسیدم به تحلیل همان عکس : " تنهایی " توی آن عکس " تکرار نقش غیر انسانی " را یک تیر چراغ برق بر عهده دارد .

چند وقتی می شود ترجیح می دهم خبری ازم نباشد . همان یک ماهی را که گفتم لازم دارم . لازم دارم سرم را بگذارم روی شانه ات و سیبک گلوت را ببوسم . بی این که تو حتا لبخند بزنی . بی اینکه دستت بلرزد و یا شمارش انگشتان دستی که نصف اش را من کشیده ام از دستت در برود . این روز ها از آن روزهاییست که به خیلی چیز ها احتیاج پیدا می کنم . نیاز هام می زند بالا و اصلن دست خودم نیست . لازم دارم با دلشوره هم که شده باهات باشم . دلشوره ی سر رسیدن کسی وقتی من دستم را محکم قفل زده ام دور کمر ات . لازم دارم ببینم ات اصلن . باشی . باشم . دراز بکشم و قدم زدن ات را ببینم . رفتن و آمدن ات را .
ت و ر ا ب ه ش ع ر م ی ک ش م چ و و ا ژ ه پ ی ش م ی ر و ی م ر گ ف ر ا ن م ی ر س د ت و ت ا ز ه خ ل ق م ی ش و ی
توسط ارنواز صفری در شنبه،16 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
دفاع
من باکره نیستم . پس حواستان باشد کاری نکنید که من مجبور شوم از خودم در مقابلتان دفاع کنم . من باکره نیستم و اگر در هنگام دفاع از خود شما را بکشم حکم من اعدام است . مواظب ام باشید .
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،14 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
تابستان

_ گردو ؟
_ شکستم!
_ گردو ؟
_ شکستم !
_ گردو ؟
_ شکستم !
_ گردو ؟
_ شکستم !
_ گردو ؟
_ شکستم !
_ زدم سرتو شکستم !
_ ... .
_ خوب حالا بیا اون همه گردویی که شکستیو با هم بخوریم .
_ همه شونو دونه دونه که می شکستم خوردم !
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،12 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
فکر نکنم راه حلی باشه
همه ی برنامه ها رو درست و راست و ریست می کنه و ایمیل می فرسته برای هتل و روزای مورد نظرشو می گه و جا رزرو می کنه و شب میاد خونه که خبر بده . تو اون تاریخ پری رخ انتخاب واحد دانشگاشه من انتخاب رشته ام . دوباره می شینه ایمیل می فرسته و روزا رو عوض می کنه. امید وارم تو اون روزا دیگه کسی نزاد !
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،11 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
You can stand under my umbrella *
این جا تاریک است . خیلی از قبل بیشتر . من خیلی بد روز می گذرانم . خیلی بد تر از قبل . من می روم این ور و آن ور ولی هیچ کاری نکرده ام . دقیقن هم این بار همین من است که می رود . منی افتضاح تر از من قبل . خیلی افتضاح تر از آن . حالا دیگر بیش تر دلتنگ می شوم . دیگر تو کم تر عذاب وجدان می گیری از بودن من . هنوز دلی از عزا در نیاورده ام بعد از این بار برداشته شده از روی دوش هام . خیلی وقت است انگار آقا ! خطاب ات نکردم . فقط جمعه ای که نشسته بودم روی زمین و شهر دود گرفته را خیره شده بودم و برای خودم آهنگ زمزمه می کردم " اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ..."دلم می خواست کنارم بودی . تو هم تکیه دادی بودی به آن درخت و من می توانستم سر بچرخانم و نیم رخ ات را ببینم . یا زیر چشمی نگاهت کنم و خوش باشم برای خودم . از تو هم مورچه ها بالا می رفتند و کلی می شد به وقتی که با تلنگر پرت می شدند روی زمین و اداهایی که در می آوردند بخندیم . من نشسته بودم و سنگ ریزه ها را دست می بردم و می آوردم بالا جلوی چشم هام و به خیسی شان نگاه می کردم و یکی پرتشان می کردم تا بروند از دره پایین . نشانه ی شان می گرفتم به تخته سنگی که آن پایین افتاده بود برای خودش . شیشه آب ام را دمر می کردم روی سر مورچه ها و تقلایشان را نگاه می کردم . هوا هم این قدر سرد شده بود بعد از باران شب قبلش که می لرزیدم . اس ام اس فرستادم " بفرما هوای تازه ! " کاش بودی ولی .

* تیتر بخشی از شعر آهنگ چتر ریحانا
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،10 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
می رود
می دانی ! حالا که فکر اش را می کنم می بینم اصلن ارزش ندارد . اصلن نمی ارزد به این همه فکری که من راجع به بودن یا نبودن کسی می کنم . این همه فکر که من راجع به آدم ها می کنم . باشند یا نه . بمانند یا نه . اصلن دارم به این نتیجه می رسم که بعضی ها می آیند که خطی بکشند و بروند . که نمانند . آن هایی که باید بمانند از همان اول معلوم اند . اسمت را می پرسند و اسمت را جایی می نویسند و اسمت مهم می شود براشان . بودنت . ماندنت . بقیه نه . فقط هستند برای گاهی خنده و گاهی گند زدن به اعصاب . که دومی بیش تر اتفاق می افتد . من فقط باید یاد بگیرم که دیگر بهشان اهمیت ندهم . اول که آمدم و به جای اینکه از پشت صندلی های چوبی اسمم را بپرسد اگر ور انداز سر تا پام کرد و به این فکر کرد که موهای بلوطیم نشان از هرزگیم دارد باید حواسم باشد که می رود .
+ باور نمی کنی مثل عقده ای ها شب که آمدم خانه نشستم به کتاب های نخوانده را چیدن جلوم و شروع کردن به خواندن !!!
توسط ارنواز صفری در جمعه،8 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (8)
|
لینک (0)
0
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،7 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
1
می شود انفجار رنگ بنفش را به خوبی رویم دید .
توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،6 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
2
_ طبق فرموده ی رسول خدا (ص) کدام یک نزد خداوند دوست داشتنی تر از اعتکاف و شب زنده داری در مسجد رسول الله ( در مدینه ) می باشد ؟
1- تامین مخارج ضروری خانواده
2- برقراری ارتباط درست با فرزندان
3- لقمه گرفتن برای همسر
4- نشستن مرد در کنار همسر خود
اسامی چه تعداد از شاگردان امام سجاد (ع) یا کسانی که از ایشان حدیث نقل کرده اند در تاریخ ثبت شده است ؟
1- 400
2 - 170
3-50
4- 280
به نرتیب سیر صعود و نزول تمدن اسلامی چگونه بوده است ؟
1- به سرعت - تدریجی
2- به سرعت - به سرعت
3- تدریجی - به سرعت
4- به آهستگی - تدریجی
* روش تشخیص تصاویر فیلم خواننده ی جز :
خواننده ای سیاه پوست که اطراف دهانش سفید است .
روش تشخیص تصاویر فیلم ام:
مردی با چشمان بیرون زده از حدقه .
هر جا پیر مرد دیدی به معنی این که فیلم طبیعت بی جان سهراب شهید ثالثه نیست . شاید خانه ی دوست کجاست باشه !!!
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،5 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
3
_ به جای این که تو حالت بد باشه ، فلانی حالش بده !
_ آخه عاشقمه تحمل سختی کشیدن منو نداره !!
_ خوب ! تو داری می ری خونشون . دو تا راه داری . یه راه طولانی که خیلی قشنگه و یه راه کوتاه که تو رو سریع بهش می رسونه . کدومو انتخاب می کنی ؟
_ راه طولانی رو .
.
.
.
.
.
_ خوب حالا داری بر می گردی از راه طولانیه بر میگردی یا از کوتاهه ؟
_ از کوتاهه .
.
.
.
.
.
.
_ راه طولانی یعنی این که تو خیلی سخت علاقه مند می شی و راه کوتاه یعنی این که خیلی راحت دل می کنی .
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،4 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
4
نمی دونم زن داره چی می خونه . از این زبون که نمی تونم بفهمم اصلن حتا کجایی هست هیچی نمی دونم . اما می تونم واسه خودم بشینم فکر کنم و داستان بسازم . از غم توی صداش یه چیزی بسازم و از طرز بیان ملتمسانه ی کلماتش _ خودتم می دونی که دروغ نمی گم ، خودتم می دونی این جور چیزا رو هر جا و هر وقت می شه فهمید حتا وقتی آدم داره قاه قاه می خنده _ واسه خودم یه قصه بسازم شبیه مال خودم . هی دلم می خواد بنویسم من یه چیزی دارم که هیشکی نداره ، اما فکرشو که می کنم می بینم همه دارن اش الا من ! نه ! نه که من ندارم ، من هم دارم اما در عرض بقیه . حتا از خیلیا هم کمتر . به من اصولن سهم کمی می رسه . سهمی که من بعد هر بار تو دستام داشتن اش از دستش می دم . می دونی مثل وعده ی عروسک می مونه . می گن می خریم و می ریم که بخریم و من می گیرمش تو دستام و مال من می شه اما پول کم میاد و از دستای من درش میارن . فروشنده ی عروسک های توی اون مغازه های کنار هم رنگارنگ توی خیابون جمهوری اصلن رحم و مروت حالیشون نیست . اصلن ترحم ندارن . دلشون نمی سوزه که من اون عروسک رو می خوام . جلوی من می دنش دست اون دختر مو طلاییه که هم پولشون باهاشونه هم باباشون .
اون دختر مو طلاییه همیشه یه قدم از من جلو تره . ابرو هاش و مدل دار برداشته و موهاشم هر وقت بخواد های لایت می کنه . حتا می تونه دم ابرو هاشو کوتاه کنه و شبیه زنای خدا بشه که تا رد می شن همه سرا می چرخن دنبالشون . اجازه داره مانتوهای تنگ و کوتاه بپوشه و رنگای روشن بپوشه و ناخن هاشو لاک بزنه و رژ قرمز بزنه رو لب هاش . همیشه ی خدا از من یه قدم جلوتره لعنتی .
تو همیشه اول به اون نگاه می کنی و اگه برات ناز کرد و نیومد سراغت میایی سراغ من و باهام شروع می کنی قدم زدن توی خیابونایی که از داغی قیراشون آب شده و تر می زنن به کف کفش آدم . تو همیشه اول به اون زنگ می زنی و اگه مسافرتی جایی باشه یا مهمونی دعوت باشه یا حالش خوب نباشه یاد من می افتی و به من زنگ می زنی و منم زودی سر و کله ام پیدا می شه . بعد تو چشاتو می بندی و فکر میکنی من اونم و موهای منو نوازش می کنی ! موهای مشکی وزوزی و شلخته ی منو .
آره ! من نمی تونم بگم چیزیو دارم که هیشکی نداره . من می تونم بگم یکی هست که منو داره که هیشکی دیگه نداره . می دونی ؟! هر چقدر هم اون پسر خوشگل با اون چشای خاکستری خداش به من زنگ بزنه و منو دعوت کنه بریم بستنی بخوریم و بگه برام اون عروسک رو می خره ، هر چقدر هم که بگه دوستم داره به خدای آسموناش و بی من می خواد دنیا نباشه ، اما من ، تو رو از فکرم نمی برم بیرون و می شینم شب تا صبح دعا می کنم که اون دختر مو طلاییه که همیشه یه قدم از من جلوتره بره مسافرت و این قدر بهش خوش بگذره که حالا حالا ها نیاد .
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،3 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
5
_ خاندان فراهانی در موسیقی ایران چه کرد ؟
_ ... !
توسط ارنواز صفری در شنبه،2 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
6
_ به این حالت می گن گه گیجه .
_ و چی کارش می شه کرد ؟
توسط ارنواز صفری در جمعه،1 تیر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)