حنجره
؟?

_ چاق شدی ؟
_ نه !
_ لاغر شدی ؟
_ نه !
_ پس تغییری نکردی . دیدی فهمیدم .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،29 مرداد 86 | | نظرات (12) | لینک (0)
A PORTRAIT OF THE ARTIST AS A YOUNG MAN

" when you wet the bed, first it is warm then it gets cold . "


صفحه ی اول می رسم به این جمله . لبخند می نشیند روی لب ام . مامان که کنارم نشسته می پرسد به چه می خندم . جمله را می خوانم برایش . می گوید یعنی چه . معنی اش را می گویم . می گوید بیشعور . می گویم تو که تا پانزده سالگی شب ادراری نداشته ای من داشتم . من می فهمم چه می گوید این جمله . می گوید خفه شوم . بابا می گوید موضوع چیست . جمله را برایش می خوانم . لبخند می نشیند روی لب اش . می گویم بیا . فقط ماها می فهمیم این جمله را . پری رخ می گوید دهن ام را ببندم .

توسط ارنواز صفری در جمعه،26 مرداد 86 | | نظرات (5) | لینک (0)
گودو-دود-نگاه های موشکافانه-صندلی ای که غیب شد- ...

يا باهم قدم مي زديم، دست در دست، غرق دنياهاي خودمان ، هركس غرق دنيا هاي خود ، دست در دست فراموش شده، اين طور است كه تا حالا دوام آورده ام. و امروز هم انگار باز نتيجه مي دهد، در آغوشم هستم، من خود را در آغوش گرفته ام، نه چندان با لطافت ، اماوفادار، وفادار.حالا بخواب، گويي زير آن چراغ قديمي، به هم ريخته،خسته و كوفته،از اين همه حرف زدن، اين همه شنيدن،اين همه مشقت، اين همه بازي.

متن هایی برای هیچ - بکت


توسط ارنواز صفری در سه شنبه،23 مرداد 86 | | نظرات (5) | لینک (0)
lost childhood

Image and video hosting by TinyPic

توسط ارنواز صفری در شنبه،20 مرداد 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
بدون عنوان

زن توی فیلم زنگ می زند به دوستی و می گوید من دوست دارم وقتی حواس ام نیست نگاه ام کند . به فارسی که می نویسم اش اصلن حس خود دیالوگ را ندارد .


زن می گوید " عشق یه چیزیه که توقلب آدمه نه بین پاهای آدم . " این فارسی اش هیچ مثل اصل اش نیست .


مرد می گوید رازها همه ی زندگی من هستند . برای فهمیدن این یکی باید فیلم را کامل دید .


مرد می گوید این اشکا خیلی وقت پیش باید ریخته می شد . این را به فارسی می گوید . توی یکی از همین سریال ها بود انگار . یادم نیست کدام . یادم نیست چرا توی ذهنم مانده .


مرد می پرسد اگر من واقعا پسرتو کشته باشم منو می بخشی ؟ پیر مرد می گوید به خداوندی خدا اگه تو کشته باشیش خودم طناب دارو می ندازم دور گردنت . این را هم نمی دانم چرا توی ذهنم مانده و نمی رود .

این یکی فیلم نیست . البته شاید یه روز خودم ساختم اش . همه اش تصویرای خودمه که می سازم . نمی دونم چطور بنویسمشون . این اولین باره که واسه نوشتن کم می آرم . هیچ وقت این طوری نیستم . حتا این تصویرا رو می تونم بکشم اما کلمه ها .. نمی شه . همه اش یه عالم تصویر ان که خیلی افتضاح ان . خیلی ناراحت کننده . یه مغز خیلی زیادی فعال ان . یه چیز ناراحت کننده ی عوضی . یه حس وحشتناک .

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،14 مرداد 86 | | نظرات (5) | لینک (0)
نامه به فلیسه

ساعت 30/11 شب 15 نوامبر 1912


عزیزترین، امروز قبل از پرداختن به کار خودم، دارم برای تو نامه می نویسم تا، از نگرانی منتظر گذاشتن تو پرهیز کنم، تا تورا نه مخالف بلکه موافق خود داشته باشم و برای نوشتن خودم هم آرامش بیش تری به دست بیاورم؛ زیرا باید خصوصی به تو بگویم که این چند روز اخیر، فوق العاده کم نوشته ام و در واقع عملن هیچ، کار نکردم. ذهنم زیاد مشغول توست، خیلی به تو فکر می کنم.
از دو کتابی که احتمالن به موقع نخواهد رسید یکی برای چشم توست و دیگری هم برای دلت. اولی نسبتن به دل خواه من انتخاب شده، ولی نباید چیز بدی باشد. کتاب های زیاد دیگری هست که قبل از این باید به تو بدهم، اما منظور این است که بگویم بین ما حتا کارهای دل به خواه هم مجاز است، چون به یک ضرورت تبدیل خواهد شد. ولی آموزش احساسی* کتابی است که سالها به اندازه ی تنها دو سه نفر، برایم عزیز بوده است. هر زمان هر جای اش را باز می کنم شگفت زده می شودم و در مقابل اش کاملن سر فرود می آورم. و همیشه احساس می کنم مثل این که من پسر روحی نویسنده بوده ام، منتها پسری ضعیف و کودن. بگو به من فوری که فرانسوی می خوانی؛ در آن صورت چاپ فرانسوی جدیدی از آن را هم بعدن دریافت خواهی کرد. بگو که حتمن می خوانی، حتا اگر درست نباشد، چون این چاپ جدید خیلی نفیس است.
برای سال گرد تولد ات (پس با سال گرد تولد مادر ات یکی است، یعنی زندگی تو امتدادی چنین مستقیم از زندگی مادر ات است؟) من، از میان تمام آدمها، برای ات آرزوی چیزی نمی کنم، چون گرچه احتمالن چیزهای زیادی است که می توان به فوریت برای ات آرزو کرد ولی در عین حال، برعکس، به ضرر من تمام خواهد شد - و به همین دلیل نمی توانم به آن اشاره کنم. آن چه می توانم بگویم از روی نفع شخصی محض خودم است. و برای اطمینان یافتن از این که، به حکم الزام، چیزی نمی گویم و آرزویی نمی کنم اجازه بده این بار، آن هم در تصور خودم، لبهای دوست داشتنی ات را ببوسم.


فرانتس
* این کتاب با نام مادام آرنو به زبان فارسی برگردانده شده است.
+ نامه به فلیسه باوئر / فرنتس کافکا؛ ترجمه ی مرتضی افتخاری
kafka.jpg

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،9 مرداد 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
محاکمه

_ یادت نره سی دی آهنگی که بهت دادم و گوش کنی .
_ ایول ! چه خوب شد گفتی . اصلن یادم نبود بهم دادیش .
یاد کاغذی می افتم که پیچیدم اش توش . یاد مرفه بی درد . یاد دفتر چه ی یادداشت کوچکی که شبیه اش را دارم و از توش کسی برایم داستان های کوتاه اش را خواند یک شب . خیلی می روم عقب . به شبی که با بغض در را بستم و رفتم . که حس می کردم دیده نشدم . به بعد تر اش آمدم . دیگر دفتر را ندیدم . مال خودم را هم پرت کردم توی رود خانه ی جاسب . اسفند امسال . همان روزی که برای دفن عمه رفته بودیم .
_ برو بیارش می خوام یه آهنگ رو از توش تقدیم کنم بهت .
_ باشد . صبر کن .
_ اوهوم .
.
.
.
.
_ آووردم .
_ نیو فلدر 2 رو باز کن . ترک 3 .
_ زدم .
_ گوش کن و عاشق ام شو .
_ دو نقطه دی . خوبه ها . دوستش دارم .
_ اوهوم .
_ بیا این نقاشی هم برای تو . اوناییم که تو دماغ اش ان تقدیم به تو . پولداره ها . فین می کنه از دماغش هزاری می ریزه .
_ دو نقطه پرانتز پرانتز .


Image and video hosting by TinyPic

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،7 مرداد 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
قایق کوچک کاغذی
توسط ارنواز صفری در شنبه،6 مرداد 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
به کسی !


selfportrait_wired_475.jpg


بی تفاوتی ات خیلی تابلوست دیگر ها ! خیلی مسخره . من نمی پرسم چرا . من هیچ چیز را نمی پرسم هیچ وقت . حتا درس نفهمیده را نمی پرسم . برام فرقی ندارد که بدانم یا نه . جای من نگذار خودت را . نمی فهمی چه می گویم . نمی فهمی واقعن چرا می گویم نمی پرسم . می نشینی متوقع از پرسیدن ام . نمی پرسم .ناراحت می شوی . تلفن که می کنم صدات را خسته می کنی برام . خمیازه می کشی پشت خط . آه می کشی . سکوت های بی جا می کنی . گوش نمی کنی چه می گویم . نمی گویم که گوش کن . نمی گویم خمیازه نکش - این را همه می دانند که هر کس با من حرف می زند پشت تلفن به خمیازه می افتد و من بابت این قضیه ناراحت نیستم و مشکلی ندارم . همه باید راحت باشند من هم مهم نیستم - . حتا نمی گویم سکوت نکن . هر وقت نمی خواهی هیچ چیز نگو . مهم نیست حالا دیگر آن هم . توی این مدت این قدر بزرگ شده ام که سخت نگیرم این حرف هارا . می دانی ؟ برای من بزرگ شدن یک بخشی ش یعنی همین . یعنی من بی خیال شماها بشوم . بی خیال همه بشوم . یعنی من زندگی را سگی بگذرانم . هر کس می پرسد چطورم بگویم زنده ام . بگویم قلب ام می زند و نفس هم دارم هنوز . هر کس ازم پرسید چه خبر بگویم هیچ . واقعن هم خبری نباشد . اصلن به نظر ات می شود اتفاقی بیافتد از ساعت یازده روز چهار شنبه تا ساعت یازده روز پنج شنبه ؟ اصلن برای خودت چند تا اتفاق می افتد ؟
دارم پرت می شوم از چیزی که می خواستم بگویم . خلاصه اش این که کسی این حرف ها را به خودش نگیرد لطفن . هیچ کدام را . حتا اگر عین اش را از من می شنود هر روز . برای کسی ست که حالا می شود یک سال و خوردی که نیست . نه این که مرده یا هر چه . این جا را نمی خواند . به طراحی هام نگاهی نمی اندازد . از جلوش که رد می شوم اصلن مرا نمی بیند دیگر . من دارم سعی می کنم نبینم اش . نشنوم اش . نخواهم اش . همه اش هم برایم سخت است . همین نوشته ها تمرینی ست برای نابود کردن اش . برای نابود کردن خودم ! می دانم از همین الان بازنده منم ولی می خواهم سعی خودم را بکنم .
نمی خواستم راه این حرف ها دوباره به این صحفه باز شود . نشد !


+ کی منو دوست داره هیشکی
کی به من توجه می کنه هیشکی
کی به من شیرینی و نوشابه تعارف می کنه ؟
کی به جوکام گوش می ده
کی می خنده
هیشکی
لالالالا
.
.
.
مهم آخر این شعره که چی پیش میاد نه اول اش !
مربوط : من هم به خودم این طور روحیه می دهم . این طور روز می گذرانم . با قدر ناشناسی از کسی که هست . کسی که هر پنج شنبه صبح با یک اس ام اس می آید ! راس ساعت ندارد اما !!!

+ محمد نامی که کامنت گذاشته ای . برای کوتاه خواندن خیلی جاها هست که همین الان هم می توانم کلی هایش را معرفی کنم . چیزی که به من کمک می کند نوشتن است و نوشتن . نه کوتاه کردن اشان نه هیچ . اما می شود نخواند . البته که آن کمک بزرگ تری می کند اما اجباری هم در کار نیست .

+ عکس سرچ شده است .

توسط ارنواز صفری در جمعه،5 مرداد 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
بدن ام


Image and video hosting by TinyPic
من عریان ام
لخت
برهنه
بی لباس
و هیچ چیز شبیه من نیست
و هیچ کس
من طرح اندام مزخرفی دارم
- روزی که لخت و بی لباس پای تلفن بودم این را فهمیدم -
موهام روی گردن ام می ریزد و روی پشت قوز کرده ام
شانه هام به طرف جلو خم است
سینه هام شکل خاصی ندارد
فقط یک خال روی سینه ی چپ
- مثل همان زن توی فیلم وانیلا اسکای -
پایین تر شکم ام هست و ناف رویش
پایین تر اش پاهام شروع می شود
درباره ی بخش بعدی دوست ندارم حرف بزنم
بعد زانو های گره خورده
بعد قوزک پام
که همیشه
توی جوراب است
وقت خواب
وقت بیداری
همیشه
ناخن های پام گاهی وقتها لاک دارند
گاهی بلند اند
گاهی از ته می شکنند
بالا که برگردی
از روی شانه هام دو تا دست در آمده
دو تا دست که تا به حال دو نفر گفته اند دوستشان دارند
- یک نفر هم گفته سینه هام را دوست دارد -
دست هام یعنی تنها عناصر دخترانه ی وجود ام
یک خال هم روی بینی ام دارم
یکی هم روی شقیقه ام
و یکی هم کف پام
و یکی هم آن جایی که نمی خواهم در باره اش حرف بزنم
من عریانم
لخت
برهنه
بی لباس
جلوی پرده ی آبی اتاق خواهر ام
رو به روی آینه اش
و دارم خودم را وا رسی می کنم
بر آمدگی کوچک شکم ام را
فقط این قدر که از زیر دست ها سر بخورد
کبودی روی پهلو ام را
به قدر یک ضربه ی آرام بود
زخم روی زانو ام را
به کوتاهی زمین خوردن روی پل عابر پیاده
انگشت سبابه ی چپ ام را
با جای زخم روی اش
که از عید دارم اش
می کشم روی گلوم
که صدایی که از توش در می آید
بنا به حالت ام تغییر می کند
- هیجان زده که هستم جیغ جیغی
سرم که کنار پای کسی ست کمی بم
حرف که می زنم خیلی بلند -
و دنبال سیب اک اش می گردم
من عریانم
لخت
برهنه
بی لباس .

ارنواز صفری

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،2 مرداد 86 | | نظرات (4) | لینک (0)
انعطاف تا مرگ . تا کجای قصه ؟. تا کجای باران ؟ . تو بگو *

امروز روز خوبیه ؟ امروز روز خوبی بود ؟ این روزا خوبن ؟ این روزا باید خوب باشن ؟ به غیر از لحظه هایی تو این روزا بقیه هم باید خوب باشن ؟ کی تعیین می کنه ؟ کی می گه من می دونم نقطه ی ثقل زمین کجاست ؟ کی می گه که می دونه ؟ کی می تونه شرط ببنده که درست می گه ؟ کی می تونه بگه باید خوب باشه یا نه ؟ چطور می شه فهمید که راست گفته یا نه ؟ چطور باید شرط رو باخت ؟ چطور باید وا داد ؟ من وا دادم ؟ من وا می دم ؟ من نتونستم ؟ من نمی تونم ؟ من خوبم ؟ من خوب باشم ؟ خوش بگذره ؟ همین باشه ؟ از بین شال های نخی آبی رو بردارم ؟ قرمز رو بردارم ؟ بنفش نداره ؟ این خواننده عکس نداره ؟ صدا هم نداره ؟ به کجای دنیاست زندگی من ؟ دلم بگیره ؟ بذارم برم ؟ بگم دوستت دارم ؟ بشنوم دوستم داری ؟ می گی دوستم داری ؟ می گی منو می خوای ؟ من خوشگل ام ؟ خوشگل بهتره یا زیبا ؟ من دوست دارم بهم بگی عزیزم ؟ تو دوست داری من زندگیتو به گه بکشم ؟ تو می تونی زندگی منو به گه بکشی ؟ تو می تونی این ترک روی دل منو درست کنی ؟ تو می شه خفه شی لطفن ؟ تو می تونی زر نزنی ؟ من می تونم فحش بدم ؟ اجازه دارم بگم تخمی ؟ من می تونم برم و بر نگردم هیچ وقت ؟ من اجازه دارم تو ماشین غریبه جلو بشینم ؟ تو می شینی ؟ من اجازه دارم به پری رخ بگم چیزیو که تو دلمه ؟ من می تونم به مامان بگم فعلن نمی ره چون بهشت زهرا تو تابستونا خیلی داغه ؟ من می تونم این ماشین آلومینیومی رو پرت کنم به سمت در طوری که چرخ اش گیر کنه توش ؟ من می تونم نفس بکشم ؟ می شه منو نبرین استخر ؟ می شه من از آب بترسم ؟ می شه برنزه نشی ولی تو آفتاب بخوابی ؟ می شه خواست ؟ می شه تونست ؟ می شه بود ؟ می شه موند ؟ می شه حرف بزنی ؟ می شه این قدر منو نگران نکنی ؟ می شه زنده بمونی و از سرطان نمیری ؟ می شه اسم منو نیاری ؟ می شه به من فکر نکنی ؟ می شه از اعتماد من سوء استفاده نکنی ؟ می شه منو نخوای ؟ می شه تو قصه ام نباشی ؟ می تونی از یادم بری ؟ می تونم مغرور باشم ؟ می تونم آواز بخونم ؟ می شه از بارون خوشم بیاد ؟ می شه از آفتاب لذت نبرم ؟ می شه برق گیتارتو نندازی تو چشم ؟ با ویلونم خوب رفتار می کنی ؟ مواظب ای هستی ؟ ببینم منو می بینی ؟ من کجام ؟ چی می خوام ؟ کجا باید باشم ؟ جوابمو می دی ؟ شب چرا میاد این جا زیر پتو ؟ وقتی لامپ خاموشه چرا تاریکه ولی از یه جایی نور هست همیشه ؟ چرا تارکوفسکی همیشه اعصاب آدمو می ذاره تحت فشار ؟ چرا به آدم فکر نمی کنی ؟ چرا به من نمی گی چقدر خوبم ؟ چرا نمی گی خوب باشم ؟ چرا این قدر بود بد میاد ؟ چرا من همیشه فکر می کردم این بویی که بعد عشق بازی می گیرم بوی خودمه ؟ چرا اون مایع گرمی که بعد معاشقه می ره زیر پوستم فقط تا وقتی که پیشتم باهام می مونه ؟ چرا خرگوش تو آووردی ؟ چرا منو ول کردی این وسط ؟ چرا من از عمر دیاب متنفرم ولی سه تا آدم دیگه ی تو خونمون عاشق اشن ؟ چرا من نمی تونم بگم که چقدر لذت بردم از با هم بودن ؟ چرا من همیشه نگران ام ؟ نگرانی چیه ؟ چرا من هستم ؟ چرا چمنای باغچه مون صورتی نیستن ؟ من از مامانم چرا بزرگ تر نیستم ؟ چرا تو عکس عروسی شون نیستم ؟ چرا باید کتک بخوری ؟ چرا باید قبل از ازدواج بار دار باشی و بخوای از خجالت اش بمیری ؟ چرا سر حرف ات نیستی ؟ چرا این قدر بد شکی ؟ چرا این قدر اذیتم می کنی ؟ چرا منو می پایی زیر چشمی ؟ چرا بی اجازه از من عکس می گیری ؟ چرا به من گیر می دی ؟ چرا به من کار داری ؟ چرا پول ندارم ؟ چرا این ماه نمی گذره ؟ چرا می رم سر کار ؟ چرا اون همه استرس تموم شد و رفت پی کارش ؟ چرا این قدر حرف مونده ته دلم ؟ چرا از اون آرامش خبری نبود ؟ چرا یه سیگاری ترک می کنه ؟ چرا به این فکر می کنی که یه روزی می ری ؟ چرا تصویر لبای بنفش اون دختر کنار گوشت از تو ذهنم نمی ره بیرون ؟ چرا حسودی می کنم به مانتویی که تو دوست داری ولی من نمی تونم بپوشم ؟ چرا ابرو برداشتن درد داره ؟ چرا آدم رو پاهاش مو در میاد ؟ حالا که در اومد چرا باید شیو کنه ؟ چرا باید به خدا اعتقاد داشت ؟ چرا باید مداد بردارم و بنویسم ؟ چرا باید برم پنجاه و پنج تومن بدم بالای سی و شش تا مداد رنگی و دیگه پولی واسم نمونه ؟ چرا باید شلوار نود سانتی رو با جوراب بپوشم ؟ چرا تشدید می ذاری روش ؟ چرا نمی گذره ؟ چرا تموم نمی شه ؟ چرا تو سرم می کوبه ؟ چرا تعطیل نمی شه ؟ چرا نمی تنم فیلم پول رو تا آ[ر ببینم ؟ بیست دیقه ی آخر اون فیلم هیچکاک چی می شه ؟ اون عکس رو کی گرفته ؟ چرا کنتر باس رو با دست زدی این همه ؟ چرا آرشه امو دوست دارم ؟ چرا اون مدادا رو از بالای تخت ام بر نمی دارم ؟ چرا لوازم تحریر خوبه ؟ چرا تو دوستم داری ؟ چرا منو بغل می کنی ؟ چرا این قدر مبهم ام ؟ چرا صدام در نمیاد ؟ چرا نمی فهمم ؟ چرا نفهم می شم اغلب ؟ چرا می ترسم ؟


* شعر بخشی از شعر این آدم تنها !

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،1 مرداد 86 | | نظرات (4) | لینک (0)