شال ام را روی موهام جا به جا می کنم .
_ موهامو کوتاه کردم. سه سانتی.
_ ...
_ همه میگن عروسک شدم.
_...
_ سه سانتی، سه سانتی، سه سانتی.
_...
_ همه می گم بهم می آد، حالا نمی دونم می آد یا می خوان روحیه بدن . رنگشون هم کردم.
_...
_ مشکی کردم توش ولی ... چی می گن ... تن بنفش داره .
_...
_تو نور افتاب یا زیر مهتابی یه کمی به بنفش میزنه. نه که بنفش باشه ها یه لایه ... تن بنفش داره.
.
.
.
.
_ این عکس رو ببین . هر وقت نگاش می کنم یاد اون شعر فروغ می افتم. " آیا دوباره گیسوان ام را در باد شانه خواهم زد ؟"
_چه تجربه ی دوری .
_آره . حس می کنم موهام تا حالا آفتاب ندیدن . دبی بودیم من کنار ساحل موهامو باز کردم و ریخت ام دور ام . حس خوبی بود ولی ناراحت کننده هم بود .
.
.
.
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،30 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
آرزوهایم (3)
این سنگ ها ی خط دار که دادی بهم را گذاشته ام توی یک جعبه ی قرمز و جدا از سنگ هام نگه شان داشته ام . آن یکی که از همه بزرگ تر است را دیشب تا صبح بغل گرفته بود ام . اول اش سرماش و بعد گرماش را حس کردم و ... . آن یکی سفیده را که مثل مرمر میماند را گذاشته ام جلو م و نگاه اش که می کنم هر بار توی طرح های کم رنگ اش یک چیز جدید پیدا می کنم . توش انگار یک جاهاییش یک تکه های خاکستری هست . این یکی را هم که مثل گرانیت می ماند را گذاشته ام لب جا لباسی اتاق ام . این دو تا را از همه شان جدا کردم بقیه توی یک جعبه ی قرمز اند . می دانی ؟ این ها با همه ی سنگ های زندگی ام فرق دارند . اولین بار است که خودم جدایشان نکرده ام . به هیچ کس هم هنوز نشان اشان نداده ام . توی جعبه ی قرمز ام یک راز بزرگ دارم الان . به بزرگی نه تا سنگ خط دار .
دارد باران می آید این جا . بوش پیچیده توی اتاق ام . هوا هم سرد شده کمی . من یک روز خسته را گذرانده ام . یک روز خیلی خسته را . خود ام را در نزدیکی پایان اش بردم گودو و لاته مهمان کردم و کسی نصیحت ام کرد که جدی نگیر ام . یاد ام رفت نصیحت اش را هم حساب کنم .
تعریف کرده بود ام ؟ آن سالی که خانم ناصری فوت کرد من برای اولین بار فرامرز را دیدم . یک آدم لاغر و دوست داشتنی و غمگین . غمگین . از سرمای لندن گلایه داشت . مادر ام برای اش یک کلاه مشکی بافت . دیگر فرامرز را ندیدم . امسال تابستان آمد ایران باز . من یک بار دیدم اش . همان قدر غمگین . غمگین . برای مادر ام یک کیسه ی پارچه ای دوخته بود و توش را پر از گلبرگ های خشک کرده بود . گلهایی که خود اش کاشته بود وخود اش خشک کرده بود . مادر م یک گلدان بزرگ شیشه ای خریده و گلبرگ ها را ریخته توش و گذاشته کنار پذیرایی . می خواهم برایت یک چیزی را خود ام جدا کنم و بهت بدهم . من از شوق کار فرامرز اشک توی چشم هام حلقه زد . از شوق کار تو هم . الان هم اشک توی چشم هام حلقه زده باز . این سنگ ها به نظر سنگ اند اما نیستند درست مثل آن گلبرگ ها که به نظر گلبرگ اند .

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،29 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
آرزوهایم 2

بیدار شده ام انگار . کسی محکم زده توی گوش ام . بر می گردم و می بینم که هیچ بوده ام . نبوده ام اصلن . می بینم گذاشته شده بودم کنار . حالا دوباره آمده ام روی میز و دارم می رقصم . با همان آهنگ . نه خیلی آرام و نه خیلی تند . حتا نه خیلی شاد یا غمگین . دارم می رقصم و در فکر این ام که شریک رقص ام از اینکه با این کفش های پاشنه دار به جای اینکه تا سینه اش باشم تا چشم هاش هستم ناراحت هست یا نه. خیره می شوم توی چشم هاش و می روم برای خودم تا ته هاش . نشسته دارد نگاه ام می کند . من دارم می رقصم و دارد نگاه ام می کند . شریک رقص ام خیلی شریک خوبیست . خیلی خوب نگاه ام می کند . یک ابروش را - ابروی چپ - می دهد بالا و بدون پلک زدمی خیره ام می شود . سر اش را هم به نشانه ی رضایت تکان می دهد . خیلی حس خوبی دارم می رقصم و هر حرکتی را که بلد ام اجرا می کنم . دور خود ام و دور اتاق می چرخم و خودم را می رسانم بهش و خودم را می اندازم توی بغل اش . ساعت چند شده ؟ فکر اش می آید توی ذهن ام . خواب نمانیم باز . بیدار می شوم . هنوز نشده ساعت موعود که من خواب بمانم . غلط می زنم توی جای ام .
توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،25 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
آرزوهایم (1)

photo : photo.net
توسط ارنواز صفری در جمعه،20 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
من می رم تنهای تنها !
من گم می شوم ؟ این سوالی ست که اغلب می پرسم از خود ام . من بگذارم بروم گم شوم همه چیز تمام شود ؟ من اصلن می توانم گم شوم ؟ اصلن میگذارند گم شوم ؟ یا این قدر می گردند پی ام تا پیدا شوم ؟
خواب دیدم باردار ام . دارم می روم برای خود ام یک جایی که بچه ام را به دنیا بیاورم . خیلی حس خوبی داشت ام . اصلن نگران این نبود ام که همه چیز بهم ریخته . که بقیه چه فکری می کنند . حتا به کسی هم که بچه ام ازش بود چیزی نگفته بود ام . فقط بهش زنگ زدام گفتم من دارم می روم یک جایی که نمی دانم کجاست . اگر می خواهی بیا . که یادم نیست چی گفت . بعد اش هم خود ام را دید ام که دارم سوار یک مینی بوس واقعن قراضه می شوم و می روم . چمدان ام هم بود . روی صندلی کناری ام بود . چیز دیگری یاد ام نیست . فقط می دانم که حس خوبی داشت ام از این که دارم با چیزی که برای خود ام است می روم .

پی نوشت : می گوید دارد هات چاکلت می خورد . می گوید طعم گه می دهد . می گوید انگار گه را ریخته اند و هم زده اند !
پی نوشت : من دل ام نمی خواهد خیلی چیز ها را توضیح بدهم . دل ام می خواهد خیلی چیز ها را برای خود ام نگه دارم . مثلن این که چرا صفحه ی سیصد و شصت ام را یک شبه بست ام را دوست ندارم تعریف کنم . اما این را دوست دارم بگویم که فقط مربوط به یک نفر بود و حالا همه داریم این جا توی روی هم می خندیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده یا من اذیت شده ام یا هر چیز دیگری.
پی نوشت : من دل ام می خواهد چشم بگذارم بروی قایم شوی بیای ام این قدر بگردم تا پیدات کنم !!!
پی نوشت : دل ام هات چاکلت خواسته حتا اگر طعم گه بدهد .
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،19 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
بن بست من همین جاست وقتی انتظار می کشم ... .
من می شمار ام .
یک
دو
سه
چهار
پنج
شش
هفت
.
.
.
من می شمار ام
هزار و ششصد و پنجاه و سه
هزار و ششطد و پنجاه چهار
هزار و ششطد و پنجاه و پنج
هزار و ششطد و پنجاه و شش
هزار و ششطد و پنجاه و هفت
.
.
.
من می شمار ام
و می رسم به عدد هایی که بلد نیستم
من می شمار ام
عدد ها تمام نمی شوند .
.
.
.
هیچ
نمی رسد .
توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،18 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
تکرار نقش غیر انسانی من !
من توی این کلمه ها گیر گرده ام . پدر ام . مادر ام . پری رخ . گیر هایی که می دهم . حس هایی که دارم ولی نمی گویم و دیگری می گوید و باعث شگفتی می شود . من خیلی تکراری شده ام . همه ی اس ام اس هام تکراری شده . همه ی لحظه هام تکراری شده . همه ی حرف هام تکراری شده . من تکراریه تکراری شده ام و همین جا هم گیر کرده ام . ته کوچه مان . جلوی در خانه مان . توی کلاج و ترمز و گاز یک پراید سفید . توی رفتن ها و آمدن هام و توی گفتن ها و دیدن هام .
من هر چه تلاش می کنم نمی توانم تکراری نباشم انگار . خیلی می خواهم یک اس ام اس جدید بسازم برای ات بفرستم . تنها چیز غیر تکراری ام تویی .تو، توی هر روزام یک دنیا حسی که تکراری تکراری می گویم اشان .
من خیلی تکراری شده ام . از این تکرار ام می ترسم . خودم را کم و زیاد میکنم اما باز هم در هر حال تکراری ام . خسته شده ام از ترس از این تکراری بودن ام . تو می دانی چرا این قدر آدم های شبیه من زیاد است ؟ همیشه شبیه دوست برادری ، دختر عمه ای یا دوست دختر قدیمی یک کسی می شوم و تکرار نقش اش می شوم در قالب دوست ، آشنا یا مشاور . و همیشه هم می ترسم که داشته هام را از دست بدهم . من دارم توی یک دنیا ترس بزرگ می شوم . با جی نزدیکی حنیف قریشی همزاد پنداری می کنم و می ترسم .
من گیر کرده ام توی تکرار شنبه یک شنبه دو شنبه سه شنبه چهار شنبه پنج شنبه جمعه ! توی تکرار شنبه هاش مانده ام . توی تکراری شدن آدم های توی روز هام مانده ام . من خیلی در مانده شده ام انگار . من مانده ام توی نتوانستن هام برای گفتن . من گیر کرده ام پشت بغض ام . بغض ام پشت خط تلفن وقتی منت می گذارند سرم که گفتند و نکردم . که بغل ام می کنند و برای ام ابراز خوشحالی می کنند و من بغض دارم و زانو هام را جمع می کنم تا زیر چانه ام و می خوابم و هیچ چیزی هم نمی گویم . چشم هام را هم باز نمی کنم تا نکند آن که سر ام را گذاشته ام روی پاش ببیند اشک توی چشم هام را و ناراحت ام بشود . اصلن این نا توانی از توضیح دادن ام هم تکراری شده به شدت . به زور بغض ام را فرو می دهم و می گویم همین طوری چیزی را نگو و برو . بشنو که چه شد و چه . بعد اش هم صدای ترکیدن بغض ان این قدر بلند باشد برای اولین بار توی عمر ام که وقتی از پشت در بسته ی آن جا می روم تو همه بفهمند . بعد کسی بپرسد خوبم و چشم هام را ببندم و بگویم خوبم . بعد اش هم الکی بخندم و دل ام بخواهد صدایی را بریزم توی گوش ام که می دانم وقت اش نیست و سر دل ام هم داد بکشم .
من خیلی غر می زنم . غر می زنم . غر می زنم . چشم هام خیلی ناراحت است . بی تفاوت ترین آدم هام می فهمند . همه چیز را تغییر داده ام . می روم سر کار . درس می خوانم . کلاس طراحی هام را از سر گرفته ام . می روم کلاس رقص . می روم کلاس رانندگی . می روم . می روم . می روم . مشکل همین جاست . من رفتن ام هم تکراری شده . نمی رسم .
آهنگ هایی که گوش می دهم تکراری شده . یک آهنگ روی تکرار هی یک بغض تکراری را تکرار می کند . مرو . مرو . مرو . مرو . مرو . مرو . من می ئتنم که نمی روی . من می دانم که نمی روم . اما باز هم آهنگ توی گوشم می خواند که مرو . مادر ام که نوزده سال است تکرار شده می گوید چه درد ام است و هیچ نمی گویم . می اید می نشیند کنارم تا بلکه آرام ام کند . اشک هام را می فرستم پایین و می گویم چراغ را روشن نکند . می گویم هیچ وقت حرف هاتان از درز خانه رفت بیرون ؟ هیچ وقت بالایی ها فهمیدند چه دردتان است ؟ می گوید نه . می گویم من هم همان . ی گوید این همه دوست داری که حرف شان را می زنی همیشه و تعریف شان را می کنی . میگویم آن که باید می آمد آمد از میان اشان و حالا خوب ام . می گوید شک ندارم که همان هم نمی داند . می گویم می داند . با یک اعتماد به نفس هم می گویم می داند . دو ساعتی می نشیند و من شروع می کنم از حرف هاش برای خودم داستان ساختن . این را وصل می کنم به آن و برای خودم پیش می روم . خواب اش که می گیرد دیگر سوال هام را جواب نمی دهد . مثلن نمی گوید چرا فلانی می خواسته فلانی را طلاق بده و یا آن یکی چرا آن همه شب را آمد خانه ی ما . فقط می فهمم توی اولی رد پای پسری هست و توی آن یکی رد پای دیوانگی زنی . می رود می خوابد . می گوید بروم بخوابم . می گویم می روم .
نشسته ام هنوز . می دانم که خواب ام نمی آید . می دانم که تا بخواهم بخوابم اس ام اس می اید که خوابی؟! و می نویسم اش نه ! و شروع میشود حرف زدن ها . من هر چه می گویم یک چیزی برای جواب دارد این یکی که اسم اش را گذاشته ام برای خودم آخر شبی . حوصله اش سر رفته . حوصله ی من هم و من انتظار را هم طبق معمول برای خودم خریده ام . این که امشب کسی می آید که سر اش شلوغ نیست و حوصله ی من را دارد و وقت دارد و می تواند حرف بزند و حرف بشنود . من همیشه هم دارم در باره ی چیز های تکراری حرف می زنم . همیشه دارم از آدم های تکراری می گویم . همیشه می گویم سلام و چطوری و همین حرف ها . اما همین بودن هم گاهی خوب است .
این ها هیچ کدام داستان نیست . هیچ کدام قرار نیست داستان باشد . بعد از مدت ها می توانم بنشینم بنویسم . حالا چیز های تکراری و مزخرف . مهم نیست . دوره ی تکراری است این طور شدن ام . همیشه تجربه اش می کنم . همیشه وقتی منتظر چیزی باشم و انتظار ام که تمام شود این طوری می شوم . بعد دوباره شروع می شود این که منتظر باشم برای اتفاق بعدی و هی پیش می روم و پیش می روم و پیش می روم و نمی رسم و همه چیز تمام میشود و دوباره همه ی اتفاق های تکراری تکرار می شوند .
پا ورقی : تنها قسمت غیر تکراری ام تویی . هر سلامی . هر حرفی . هیچ کدام تکراری نیست . هر بار خواستن ات را جور دیگری تجربه می کنم .
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،8 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
05:30
مادر ام سعی دارد چیزی را توضیح بدهد . من سعی دارم بخندم .پری رخ خوش عکس شده!پدر ام شبیه برفک تلویزیون شده . 23:23
من سعی دارم کاری کنم که خودم راضی باشم . قرار نیست چیزی را ثابت کنم . قرار نیست کسی به به و چه چه کند . هیچ کس قرار نیست هیچ گهی بخورد . هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد . هنوز هم باید کسی بگوید کدام گوری ام و چه غلطی می کنم . هنوز هم باید در دسترس نباشم . هنوز هم باید الکی منتظر ات شوم . می دانم که دیگر هیچ وقت از سر آن خیابان لعنتی رد نمی شوی . می دانم که دیگر هیچ وقت مسیر ات را جوری انتخاب نمی کنی که از جلوی پله های هفت پیکر رد شوی . می دانم که دیگر همان " یک بعد از ظهر خود را چگونه گذراندم " هم نمی شوی . این آخرین بار ام بود که آوردم ات روی کاغذ . آخرین باریست که هستی . آخرین باری که تصویر ات می آید جلوی چشم هام توی خواب. دیگر خواب ام را با هیچ چیزی عوض نمی کنم . می خوابم تا خواب ببینم با کسی رفته ام بالای یک درخت کاج خیلی بلند . می خوابم تا ببینم با صورت افتاده ام روی زمین . می خوابم تا همه جا سیاه باشد و صدای افتادن قطره های آب روی یک سطح خیس خواب ام را پر کند . 23:28
الان نشسته ام کف اتاق ام . همه ی آن کار هایی که با شوق و ذوق تعریفشان می کردم را انجام داده ام . در اتاق ام تا ته باز است . پری رخ نشسته پای تخت خود اش . دقیقن شبیه همان نقاشی رنه ماگریت شده ایم . همان مردی که دارد خودش را توی آینه نگاه می کند و پشت سر اش را می بیند . مثل همان صحنه ی فیلم سکرت ویندو. همیشه فکر می گردم رنه ماگریت زن باید باشد . هثل همان فکری که در مورد بوبن می کردم . مهم نیست چرا . ولی همیشه یک سری از احساس ها را برای خودم می گذارم کنار و بعضی هاش را زنانه مردانه می کنم توی ذهن ام . 23:33
موهام را باز کرده ام ریخته ام دورم و حس زن بودن می کنم . حس این که از جنس خاص خودم هستم . از جانب خودم دارم حرف می زنم . حس" خودم بودن" می کنم . رفتم امروز آرایشگاه و دادم ابرو هام را همان طوری که دل ام می خواست برداشتم . آرایشگر قبلی گند زده بود بهشان و الان هم خیلی قرینه نشدند . گذاشتم به حساب تا به تا بودن ابرو های خودم!باید بگذارم ابروی چپ ام زیر اش پر تر شود ، بعد بروم هشت بالای ابرو هام را بردارم تا ابرو هام صاف شود . مثل دو تا خط نسبتن پهن بشود بالای چشم هام . از این مدل خوش ام می آید با این که می دانم همه غر می زنند بابت اش . 23:47
این پارچه ها که زده ام روی شیشه ها دارند یکی یکی از چسب هاشان جدا می شود می افتند وسط اتاق ام . مهم نیست . فکر می کنم وسط یک باغچه پر از گل نشسته ام . زرد . قرمز . بنفش . هر چند دقیقه یک بار گوشی ام را بر می دارم صفحه ی اس ام اس اش را باز می کنم و اسم کسی را انتخاب می کنم و بعد دکمه ی قرمز را می زنم . درفت هام شده سی و هشت تا تا الان.همه اش هم به یک اسم . 23:56.
دیگر حرفی نمی زنم انگار توی ذهن ام با خودم . درفت ها شدند هشتاد و سه تا . دارم یکی یکی پاک می کنم تا برسم به همان پنج تایی که سه تاش حرف های طولانی در گوش خودم است و دو تاش هم بازی با شکل های توی گوشی . یکی ش قرار بوده پروانه باشد که نشده آن یکی هم یادم نیست . یک زن و یک مرد می خواستم اما نشد هیچ چیز خاصی . از آن موقع تا حالا ان بار آهنگ تکراری توی گوشم خوانده . از اول به آخر . از اول به آخر . از اول به آخر . 00:30
توسط ارنواز صفری در شنبه،7 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
برام حضور ات همیشه ترانه ست

پنهان می شوم .
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،5 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
دستای تو مرهم عاشقانه ست... .
سایه ات از مال من بلند تر است . بهش می گویم آرامش . دست هات از دست های من بزرگ تر است . بهش می گویم آرامش . از من خیلی صبور تری . بهش می گویم آرامش .
تموم شد . هر چی انتظار بود ته کشید . حالا دوباره آروم ام . حالا دیگه آروم هم نباشم از سر یاده و بی قراری . که خوبه . که اون حالمو دوست دارم .
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،5 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
بهترین تابستان عمر ام .
این حرف ها همه مال دیروز اند . که داشتم با تابستان خداحافظی می کردم . که حواس ام به هیچ چیزی نبود . این قدر که باعث شد پنج جلسه رانندگی اضافه بهم بدهند . این قدر که تمام مدت دور خودم چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم . شب اش خیلی خوب بود با چاشنی سر درد . این قدر دردناک که فقط دلم می خواست پیشانی ام را فشار بدهم جایی این قدر که توش فرو برود . این قدر که همه چیز کند پیش می رفت و تیره ولی با این حال خوب بود . منظورم خیلی خوب و عالی است .
تابستانی به این خوبی را هیچ وقت تجربه نکرده بودم . آمدن کسی که برای خودم اسم اش را گذاشته ام آقا! این علامت تعجب همیشه باید همراه اش باشد . دروغ نگویم از بهمن پارسال آمد توی روز هام و رفتم توی روزهاش . همه ی حس های خوب یعنی بودن اش . یعنی اس ام اس هام . یعنی حرف هاش. یعنی حس غروری که از بودن اش دارم . یعنی خواستن اش . خواسته شدن ام . ولی این تابستان خیلی اوج داد بهم با همه ی بد قلقی هاش . با کنکور که جواب اش چندان خوب از آب در نیامد و دقیقن همان درسی که نباید غافل گیرم کرد . با جواب هاش و کش آمدن روز هام . با قبول نشدن ام و دوباره انتظارم برای باقی جواب ها . کی می آیند آخر دیگر ؟! اوج داد بهم با همه ی کم آمدن هاش . با همه ی بد رفتاری های آدم های دور و برم . آدم های این جا منظورم است .با رفتن دوستی که هیچ وقت نفهمیدم کی آمد و حالا فقط می دانم رفت . به قول خود اش فقط چهار پنج ماه از من متنفر بود . هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کی گذشت آن چهار پنج ماه . رفت و نه که نباشد ولی دیگر هم نمی توانم پیله کنم تا فکری که آن روز کرد را بهم بگوید .که هنوز هم توی مغز ام می چرخد. اوج داد بهم با دادن کسی بهم که یک بغل داغ بهش بدهکارم .
این حرف ها همه برای دیروز اند . دیر شد ولی . بعد از این مدت نبودن ام و حالا نوشتن دوباره ام حس خوبی دارم . ننوشتم چون مشکلی داشتم . ننوشتم چون حالم خوب نبود . همه اش به خاطر روز ها بود . ننوشتم تا یادم بماند همه اش . حس هام را بغل بگیرم بروم زیر پتو برای خودم باشم .
رکود بدی را هم تجربه کردم . که گذشت . نشستم تمام وقت و یک مدت فقط نگاه کردم . طولانی . عمیق . خواسته هام خیلی تغییر کرده اند . بعد از یک سال از این کلاس به آن کلاس رفتن و همه اش توی خستگی و بیداری و دوری بودن لازم داشتم مدتی هم برای خودم باشم . از زندگیم آن طور که دوست دارم لذت ببرم . خیلی اش شد . خیلی اش هم نه ! اسم اش توی ذهنم به عنوان بهترین تابستان عمر ام ثبت می شود . که بر می گردم و نگاه اش که می کنم لبخند می نشیند روی لب ام . حالا دیگر برایم خیلی هم مهم نیست اتفاقات توش . نگرانی ها و برو و بیا ها و حرف های شنیده و کار های نکرده .
همیشه پاییز که می رسد حس خیلی بدی دارم . امسال این طور نیستم . صبح بیدار شدم و به خودم گفتم تمام شد و رفت . خیلی خوب بود و خواستنی . و حالا که چیز جدیدی شروع شده که باب میل ام هم نیست باز هم مهم نیست و به خودم توی آینه نگاه کردم و دلم خواست همان طور سنگ شوم . یک بار دیگر هم این آرزو را کرده بودم .آن روز که توی آغوش آقا! بهترین لحظه هام گذشت. امروز دقیقن همان حس را داشتم . این قدر عالی و بزرگ که خواستم توش بمانم .
آقا!
دل ام آغوش می خواهد گرم . دست می خواهد پر تحرک . صدا می خواهد نرم .
دل ام می خواهد بغل ام کنی . با دست هات روی تنم بروی و بیایی . صدات را بفرستی توی گوش ام .
دل ام می خواهد بغل ات کنم . با دست دهام روی تن ات بروم بیایم . صدام را بفرستم توی گوش ات .
دلم می خواهد با هم تکیه بزنیم به کشف تازه ام . به آن درخت بید . دلم ام می خواهد سر ام را بگذارم روی شانه ات و سرت را بگذاری روی سرم . دلم می خوهد باد بیاید موهام را بریزد بهم . موهام را بریزد توی صورت ام . موهام را بزند بیاورد روی سینه ی تو .دل ام می خواهد تکیه بزنی به درخت ام و تکیه کنم به تو . به تو . تو .

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،1 مهر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)