حنجره
فردا

42-18030176.jpg

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،30 آبان 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
خسته هم که باشی ...

42-18052513.jpg

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،29 آبان 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
گرمای دستات...

من تو رو اسطوره ات می کنم. می دونم. مگه از مده آ کم تر زن ام؟ من تصویرتو روی همین کوهی که الان دیدی می کنم. می دونم. مگه من با تو زن نشدام؟ هاه؟! تو بگو...تو بگو که من با تو زن شد ام. بگو که تو بودی. بگو که تو بودی و دستای منو بگیر و منو به این بی چارگی ننداز تا من اسطوره ات کنم. به این بی چا رگی عالی. این بی چارگی خدا.
یادته گفتی می ترسی؟ یادته چی گفتم؟ یادته گفتی قول نمی خوای؟ حالام نمی خوام قول بدم. یعنی اصلن قولی در کار نیست. ولی من این قدر می مونم تا اسطوره ات کنم. تا اسم ات توی همه ی کتابایی که می شه بهشون افتخار کرد بیاد. تا جایی که همه بدونن یه زنی بود که از تو یه اسطوره ساخت، ولی هر کی هر چی فکر کنه فقط همین بادش باشه. یه زنی که موند. یه زنی یه روزی این کار رو کرد . نه اسمی ازم بمونه. نه چیزی بیش تر از یه " زن ". از تو ولی بمونه. اسم ات بمونه. رسم ات بمونه. حتا بعدیا بمونن، اما من فقط همینو می خوام.
می بینی چه حال امو خراب کردی این روزا ؟ یه خراب خوب. یه خراب باور نکردنی. حواس ات بود این دفعه به خدا. می دونم که بود. ولی هر کار کردم در به دریه در به دری موند. الان ام می دونم که حواس ات هست. با این که نمی بینمت اما می دونم که حواس ات این جاست.
دیدس مقدس نیست ام؟ هاه! یه " کثافت" از یه "مقدس" خیلی بهتره. شاید یه روزی بگم برات. تعریف کن ام که مقدس بود ام . حس خوبی داشت ام و حالا کثافت ام و بهترین حس دنیا ماله منه. هاه!

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،27 آبان 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
پرده ی منهای دو : دختری که همیشه تنها بود

قرار است دوباره زنی مادر شود . نه که تا حالا نشده باشد . نه . این بار چندم این زن است . شاید بار سوم . یعنی در اصل چهارم است. اما یکیشان بچه نشده برای اش. یعنی ... چی می گویند ؟ مردار یا چی . از آن ها به دنیا آمده . نمی دانم . برای خود اش هم اهمیتی ندارد حالا دیگر. آن موقع ها تا این یکی درست شود در یک شب بهاری بارانی برای مدت کوتاهی با ظرف ها و حبوبات شروع کرد حرف زدن و بعد اش همه چیز عادی شد .
شوهر اش که دارد برای بار سوم یا چهارم یا شاید خیلی بیش تر از این حرف ها پدر می شود آن شب بهاری بارانی آمد خانه و آن دو تا بچه ی دیگر را یکی دختر و یکی پسر برد خانه ی مادر خود اش دو تا طبقه پایین ترو برگشت بالا و زن اش را برد روی تخت برای اولین بار بعد از هفت ماه گذشته و یک چیزی را گذاشت توی تن زن اش برای بار چهارم و خوشحال از اتاق رفت بیرون و در را پشت سر اش ول کرد و پله ها را دو تا یکی کرد و رفت پایین و سه روز بعد اش با کیسه های پر از خرید از تعاونی سر خیابان آمد خانه .
نمی دانم دقیقن ساعت چند است . اما شب است . یعنی وسط هاش . درد دارد زن را پر می کند . نمی داند این درد را دوست دارد یا نه . نمی داند این بچه را دوست دارد یا نه . نرفت سونوگرافی آخر اش هم . به اسم اش هم فکر نکرد . توی این نه ماه باهاش حرف هم نزد . فقط گذاشت برای خود اش وول بخورد و از خون خود اش هم بهش داد . نه چیزی را دل اش خواست . نه به ماه نگاه کرد . نه سیب خورد . گذاشت نه ماه عادی بگذرد. با عشق بازی شب هاش و کار های معمولی روزانه . حتا تا مدت ها که شکم اش خیلی بالا نیامده بود و راه رفتن اش معلوم نمی کرد به کسی چیزی نگفت .فقط یک بار به پسر کوچک اش که آن موقع چهار سال اش بود گفت که دارد یکی بهشان اضافه می شود و قرار است" این یکی" از توی شکم اش بیاید بیرون.
به از این ور به آن ور جوب رفتن نرسیده بچه می خواهد بیاید بیرون. می رود روی تخت سبز می خوابد و به دست های مردی فکر می کند که دارد می رود توی تن اش و به صدای اولین شیون بچه اش فکر می کند و این که خدا کند چرب و زشت نباشد . همین ها . به چیز دیگری فکر نمی کند . یه پسر بچه ی لاغر را می پیچند توی حوله و می دهند بهش و می برندش به اتاقی که شب باید توش بماند . شوهر اش میاید بالا سرش و نگاه اش می کند و زن چشم هاش را می بندد و سعی می کند لبخند بزند که دیده نمی شود و مرد می رود از اتاق بیرون تا برود خانه و سر کوفت بشنود از مادر اش که زن های داهاتی هم این جور نمی زایند که این زن اش زاییده و می رود بالا دو طبقه را و با لبخند می رود توی تخت دو نفره شان و دختر اش می آید کنار اش دراز می کشد و می پرسد چی صدا می کنند این بچه را و با یک بغضی می گوید و پدراش می گوید نمی داند و بچه ی به این زشتی که اسم نمی خواهد و دست می کشد توی موهای دختر اش و خواب اش می کند . خود اش هم با رویای دویدن با دو تا پسر هاش می خوابد تا صبح.
توی بیمارستان زن به درد می رسد باز. دردی که هیچ خوشایند اش نیست . عرق سرد می کند .عرق اش خشک می شود . می ترسد . رنگ اش می پرد . از هوش می رود و دیگر به هوش نمی آید .
چند سال باید بگذرد تا مرد برسد به روال عادی زندگی . حالا رسیده . یعنی هنوز هم نرسیده شاید. اما سعی می کند نشان بدهد که رسیده . دختر اش کنکور دارد . پسر اش می رود سر بازی. آن یکی هم که همه ی بدبختی هاش از سر اش شروع شده دارد برای خود اش بزرگ می شود . دقیقن دارد برای خود اش بزرگ می شود . از همان اول دیکته های شب اش را خود اش نوشت و حالا همه ی نامه ها را هم خود اش امضا می کند.
اسم اش شده بود مهرداد. پرستار زن اش وقتی بچه را گذاشت توی بغل پدر اش گفت که مادر اش خواسته اسم اش مهرداد باشد . مرد از انتخاب زن اش تعجب کرد اما دیگر نمی توانست بپرید چرا . توی گوش پسر اش آرام گفت مهرداد و پله های بیمارستان را رفت پایین و بچه را گذاشت توی صندلی پسر دیگر اش سعید و به دختر اش که جلو نشسته بود گفت این هم برادر زشت ات. هیچ چیز دیگری نگفت تا رسیدند خانه . پله های سه طبقه را رفتند بالا و مرد مهرداد را گذاشت توی تخت بچگی های سارا و رفت دوش آب یخ بگیرد .
تنها باری که از وجود مهرداد واقعن خوشحال شد وقتی بود که پسر اش بر خلاف خواهر و برادر اش دانشگاه سراسری قبول شد . بار های قبل را یاد اش نمی آمد که به پسر اش افتخار کرده باشد . سعید همیشه برای اش مثل یک قهرمان بود . پسر بزرگ خانه . سارا هم از وقتی ازدواج کرده بود برای اش به شدت کم رنگ بود . تا سه سال اول ازدواج شان طبقه ی بالای خودشان بودند اما سارا از ریبدن به زندگی خود اش و پدر و برادر هاش خسته شد و پنج ماهه باردار بود که اسباب کشی کردند و رفتند . شوهر اش مرد آرامی بود و با مهرداد خیلی خوب کنار می آمد . ولی از وقتی که رفتند او هم کمتر سرو کله اش آن جا پیدا می شد .
سال سوم دانشگاه شد . سال اولی ها همه جا بودند انگار . مهرداد نمی فهمید چرا یکی از سال اولی ها را مدام می بیند . دختر آرامی که همیشه تنها به نظر می آمد . خیلی با خود اش کلنجار رفت تا توانست نازلی را که هم کلای خود اش بود از دایره ی روابط اش بیرون کند و با خیال راحت به کسی که تازه پیدا کرده بود برای خود اش فکر کند . این قدر طول کشید که خود اش شد سال چهارمی و دختر شد سال دومی.


krenart.jpg

margo kren - 1966

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،21 آبان 86 | | نظرات (5) | لینک (0)
بر می گردم و شاید نصیبتان یک تف شود ، شاید همان را هم ندهم.

فعلن برید به این بخندید که اینایی که دارید می گید واسه ی من هیچ جذابیتی نداره تا من برگردم . به این فکر کنید که من دارم چرت می گم و اینا تا من برگردم. برید بگید دختره خل و پاک و قد گاو هم حالیش نیست و داره با دست خودش گند می زنه به روزاش تا من برگردم . برید هر چی می خواید بگید تا من برگردم . از کلمه های هرزه و خراب تا حد امکان استفاده کنید تا من بر گردم .

daumier_199_l_homme.jpg

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،14 آبان 86 | | نظرات (1) | لینک (0)

حالا کنج دیوار ها را بی خیال اما از همین حالا تا نمی دانم کی دل ام برای اینکه سرم را بگذارم روی سینه ات و این قدر نفس هات را بشمارم تا خواب ام ببرد تنگ.


این پست قبلی ادامه اش می رسد به یک منفی دو و منفی یک و صفر و تمام می شود . به زودی هم می آید ادامه اش اینجا . فردا باید بگذرد فقط تا من با خیال آسوده بنشینم سر جای ام تا یک ماه کم کم . بعد البته فکر کنم تا یک مدتی هم این جا در خدمت همین دل تنگی امشبی که از ظهر گلوم را گرفته و ول نمی کند تا برگرد ام . الان ساعت 11:27 شد . ساعت دل تنگی ست همه ی این ساعت ها . همه فکر می کنند خواب ام . از ساعت هشت و نیم یک ربع به نه آمده ام بخواب ام ! تا 11:27 چند روز دیگر که بیایم حرفی ندار ام . فعلن دل ام می خواهد خودم را بغل کنم و بخواب ام . تا 11:27 چند روز دیگر .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،10 آبان 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
پرده ی اول ماجرا : مثلث دایره

مرد دست اش را گذاشته روی شانه ی چپ اش . زن نشسته توی مثلث پاهای مرد . کودک نشسته توی دایره ی پاهای زن . یک خط کج که بکشی از نوک پای کودکشان که اسم اش را خوش دارم بگذارم - الان هیچ خوشی ندارم و به شدت دارم فکر میکنم - ارسطو - همانی که اول هم به ذهن ام رسید را آخر سر انتخاب کردم - می رسی به بالای سر مرد و بعد قاب روی دیوار با عکس" ترکیب بندی با آرایش خاکستری" . زن که من نیست و شبیه من هم نیست دارد دور را نگاه میکند با غم . انگشت اش را محکم فشار داده به زمین و سفید شده و حال اش خوش نیست . می دانم شاید دارد به ماهانگی ش نزدیک می شود . شاید دور . شاید فکر خرید باشد . شاید فکر شستن ظرف ها . شاید فکر مرتب کردن جا . شاید فکر بزرگ شدن بچه . شاید نگرن از آغوش مرد . نمی دانم . مهم هم نباشد انگار . هست ها . زن قرار است بلند شود و همه ی ترکیب بندی را بهم بریزد . قرار است برود توی آغوش هر کس که می خواهد بخوابد . با هر کس هم می خواهد هم خوابه شود . اما می دانم که نگرانی اش از این نیست . نگرانی من چون از این نیست . بالاخره تمام می شود . مثل این می ماند که تو بالاخره می نشینی . بعد از ساعت ها پیاده روی آخر اش می نشینی . نگران نگاه کودک اش باشد شاید . شاید فکر کند که کودک اش شاید توی مانتوی سبز دنبال اش بگردد و پیدایش نکند و او نباشد و همه بفهمند که او نیست . تنها وجه مشترک امان این است که زن جوراب دارد به پاهای اش . همیشه . اوایل فکر می کرد موقع عشق بازی و هم خوابگی باید در بیارد شان یا بگوید مرد برای اش در بیاورد اما بعدن دید خیلی هم مهم نیست و دیگر هیچ وقت در نیاورد . اوایل حالا دیگر تبدیل شده به خیلی دور . حالا دیگر اواخر کار است . اواخر کار نه رابطه - زبان ام را یاد ام رفت . بلند شدم به کاری و یاد ام رفت چه می گفتم . یاد ام رفت زن چرا می خواست برود . خوابی که دیده بودم را یاد ام رفت که می خواستم بنویسم اش - . مرد نگاه اش به خلاف نگاه زن است . زن دارد سمت راست را نگاه می کند می خواهد برود . فرار . خروج . مرد چشم دوخته به وسط دارد چیزی را می کاود . بالا و پایین می کند و همه چیز ها را یک بار سر جای شان بالا و پایین می کند و جای چیز ها را با هم عوض می کند و به هیچ نتیجه ای نمی رسد . فایده ای هم ندارد . هیچ وقت نمی فهمد زن چطور وسایل را جا به جا می کند و هیچ بار مثل بار قبل نمی چیند و به چیدن می گوید چیندن و هیچ چیز این ها برای اش مهم نیست و همه چیز را می تواند تنهایی جا به جا کند . می تواند ؟ کودکشان به هیچ چیز فکر نمی کند . اسم اش را دوست دارد و باهاش می رود توی رویاهاش گم می شود . می داند از همین حالا که می خواهد بزرگ که شد سر ناسازگاری بگذارد . از همین حالا می داند که همیشه همه را راضی نگه می دارد اما راه خود اش را هم می رود . از الان نمی توانم بگویم راضی یعنی چی اما اگر با شرایط الان باشد یعنی می رود یک دانشگاه خوب قبول می شود حالا گیرم هر رشته ای می خواهد می خواند توش . همیشه تنها می رود و تنها می آید و معشوقه اش را قایم می کند پشت اش . معشوقه اش را یک دختر یهودی می گیرد که سوزناک هم شود دل بستگی ش . از همین حالا می داند می خواهد هیچ کاری نکند تا آخر عمر اش . می داند که همه را یک روز می گذارد می رود و خلاص .
ادامه خواهد داشت انگار...

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،9 آبان 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
من یه تن التماس ام

تا حالا شده صبح از خواب پاشی و به شدت احساس کنی نیاز داری بینی تو تمیز کنی و هر چی بگردی جعبه ی دستمال کاغذی رو پیدا نکنی و بعد کم کم که چشمات بهتر ببینه یادت بیاد که داری تو زمان و مکانی زنده گی می کنی که دستمال کاغذی اختراع نشده و هر چیم فکر می کنی یادت نمی آد از کجا می دونی دستمال کاغذی وجود داره یا داشته و کم کم برات تبدیل به یه کلمه ی احمقانه بشه و به هر کی بخوای فحش بدی بهش بگی دستمال کاغذی؟
مثل این می مونه که داری یه کار از ریچارد همیلتون رو نگاه می کنی و به شدت تو فکری که چه چیزی این خونه رو متفاوت و جذاب کرده و می دونی که داری به چیز احمقانه ای فکر می کنی که چشمت می خوره به زیر نویس که نوشته بخشی از اثر . بعد می ری تو اینترنت می گردی و در حالیکه شک نداری قسمت سانسور شده مربوط به سمت چپ تصویره می بینی که سمت راست تصویر یه زن یه دستشو بره زیر یه سینه ش و یه کلاه آباژور روی سرشه و از همه ی اینا که میگذری یادت می افته اینترنت و کامپیوتری وجود نداره . هر چی فکر می کنی یادت نمی آد که این چیزا رو از کجا می آری .
نه ! این بار خواب نیستی . منتظر بیدار شدن نباش . این دفعه توی این موقعیت گیر کردی . خود ات یک فکری به حال خود ات بکن . من حوصله ی ادامه دادن ندارم .

+ بدن سوراخ سوراخ شده ی آنتونی تاپیس من را یاد تو می اندازد . تو با همه ی تجربه های زندگی ات. و تو نمی دانی که تن ات را با همه ی سوراخ ها و پستی بلندی هاش می خواهم با تمام وجود ام . که تن ات که توی دست هام باشد روح ام دارد با روح ات عشق بازی می کند برای خود اش کنج دیوار.


توسط ارنواز صفری در دوشنبه،7 آبان 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
endless night

این آهنگ مرا می برد پرت می کند وسط خود زندگی . حتا اوقاتی که سعی می کنم خود ام را از همه چیز دور کنم این آهنگ باز دست ام را می گیرد و می کشد جاهایی که هیچ نمی خواهم . آرشه روی سیم ها کشیده می شود . از هر طرف هجوم نت ها به سمت ام را حس می کنم . دلم بهانه می گیرد . دل ام می خواهد یحیا بودم . زنده می کردم . غسل می دادم . دل ام می خواهد نام ام را کسی نداشت . دل ام می خواهد پیش از من کسی مانند ام نبود . دل ام می خواهد مریم باشم . مادر باشم . این روز ها خواب مادر شدن زیاد می بینم . توی بیداری هم گاهی حس می کنم که مادر شده ام . چیزی توی شکم ام تکان می خورد . دست ام را می گدارم روی شکم ام و آرام اش می کنم . دل ام می خواهد بروم . دل ام می خواهد نگه اش دارم . حس می کنم دختر باشد . حس می کنم خیلی عمر نمی کند . حس می کنم تنها نوزادی باشد که دوست اش دارم . دل ام می خواهد اسم اش را بگدارم انارام . یعنی شب بی پایان . دل ام می خواهد مادر بودن را تجربه کنم . دل ام می خواهد ببینم این حسی که دارم همان حس مادرانه است یا نه . خیلی درگیر حس هام شده ام این روز ها . تمام مدت یک حس نگرانی و دلتنگی را تجربه می کنم . بی قراری . برای همه چیز نگران ام . نکند خبری نشد چیزی شده باشد . نکند مجبور باشم بچه ی نداشته ام را بیاندازم . نکند برود . نکند نمان ام . نمی دانم . همه ی فکر هام مسخره شده . بچه شده ام انگار . دارم سال های جدا مانده از بچگی ام را دوباره تجربه می کنم . می زنم زیر همه چیز . هیچ چیز را برای خودم بولد نمی کنم . همه چیز را فراموش می کنم . با آینده ام بازی می کنم . برایم مهم نیست . به این فکر می کنم که نمی دانم و خودم را توی این ندانستن ها گم می کنم . همه عصبانی اند از دست ام . خوب می دانم . هیچ کس هم به روی خودش نمی آورد . همه می خواهند بگذارند این دوره بگذرد . این زمان خسته کی طی شود خدا بداند . من فقط یک دل خوشی دارم . که محکم بغل اش می کنم . توی دستهام نگه اش می دارم . و محکم لمس اش می کنم تا همه ی زیر و بم اش را یاد ام بماند .
احساس خستگی نمی کنم. بیش تر احساس کار بیهوده کردن می کنم . احساس دویدن الکی برای هیچ می کنم . می خوانم برای مصاحبه ی نمایش و همه اش هم شک دارم . همه اش به این فکر می کنم که حد ندارد . سقف اش را نمی دانم کجاست . همه اش دارم می نویسم بلکه یک چیزی داشته باشم به اسم نمایش نامه ببرم بگذارم کف دستشان و همه اش هم بد از آب در می آید . همه اش به این فکر می کنم که چه کسی می تواند برای ام نامه ی تاییدیه بنویسد و به هر کس می رسم می شود یک آدم سیاه سفید . به این فکر میکنم که ریسک اش خیلی بالاست . اگر طرف دل خوشی نداشته باشد ازش . اگر ... اگر ... اگر ... . لعنت به این سر در گمی .
همه اش احساس می کنم به یک موی نازک سفید آویزان ام کرده اند . اصلن برای ام مهم نیست کجا بیافتم فقط برای ام مهم است که بیافتم . چه بیافتم در گودالی پر از تیغ و چه بیافتم توی آغوش گرمی برای ام فرقی ندارد .فقط احتیاج به یک تغییر حالت اساسی دارم . کسی پیدا می شود محکم بزند در گوش ام ؟
صدای ترمز یک ماشین زیر پل سید خندان از توی کلمه ها و جمله های کتاب توی دست ام که عرق انگشت هام جلد قرمز اش را لک کرده می کشد بیرون. توش چشم هام اشک جمع شده. ترسیده ام. می دوم پای پنجره . هر کس دارد راه خود اش را می رود . هیچ کس من را نمی بیند که سراسیمه دویده ام پشت پنجره.هیچ کس نمی بیند که لیوان چای را برگرداندهام از هول . هیچ کس نمی بیند من را بالای پنجره ها ایستاده ام دارم از ترس گریه می کنم . هر کس به راه خود اش می رود . من هی این طرف و آن طرف را نگاه می کنم برای پیدا کردن رد خونی صدای شیونی یا جیغی. هیچ خبری نیست. جرثقیل آن رو به رو دارد یک تیر آهن را از جای اش می کند و گرد وغباری براه افتاده که آن طرف اش پیدا نیست هیچ. فکر می کنم چند نفر توی این هتل با هم خوابیدند . چند نفر با هم غذا خوردند و چند نفر با هم دعوا کردند و چند نفر تنها آمدند و تنها برگشتند.

توسط ارنواز صفری در شنبه،5 آبان 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
بدونم ؟

نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .
هیچی نمی دونم . نمی دو نم . هیچی نمی دونم .
نمی دونم . هیچی نمی دونم . نمی دونم .

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،1 آبان 86 | | نظرات (2) | لینک (0)