به هم ریخته گی
یک چیز خیلی خوبی توی تاکسی در ذهن ام بود که الان هر چه فکر می کن ام یاد ام نمی آید چه بوده. اما حس خیلی خوبی بود . توی یک فکر خوبی بود ام برای خود ام . بعد از یک روز خسته و پر از ضد حال خوردن، چایی ام را تا آخرین قطره اش توی گودو خوردام و تا خانه لرزید ام و آمد ام و همه اش یک حس خوبی همراه ام بود. یک حس خیلی خوب.
+ آدم باید حواس اش باشد که به کی زل زل نگاه کند. آدم باید حواس اش باشد که کجا می نشیند و کدام صندلی کافه ای را برای خود اش اشغال می کند. آدم باید حواس اش باشد رو به کانتر نشیند. آدم باید حواس اش باشد اگر کسی گفت " مواظب خود ات باش" یاد همه ی خاطرات تلخ و شیرین اش نیافتد و پوزخند نزند و نگوید " مواظب کدوم تیکه ام ؟" و نشنود " تو که خیلی خوبی!" و دیگر چیزی نگوید و پیشنهاد نکند که " برو بیرون سیگار بکش از صبح تا حالا نکشیدی" و نشنود که " از توی خیابان سیگار کشید ان بد ام میاد" و نگوید " خدافظ". آدم باید حواس اش به خیلی چیز ها باشد توی زندگی اش. البته نه که توی زندگی خود اش. بیشتر انگار باید حواس آدم به زندگی بقیه باشد. من که اتفاق های زندگی ام این قدر خوب اند که اگر چیزی بگوی ام و شکایت کن ام دروغ است. این حواس اش نبود و دوست ام ندارد و من را یاد اش رفته مهم نیستند آن هم وقتی کسی برای آدم همه ی این هاست . آدم باید حواس اش به زندگی بقیه ای باشد که نمی داند چقدر اتفاق خوب توی زندگی شان داشته اند تا حالا. حتا باید حواس اش باشد آدمی که آمده توی زندگی اش هم حق هایی دارد که آدم هیچ وقت نمی تواند ازشان سر در بیاورد.
++ کاش ببینم ات . این قدر که بگوی ام معذرت می خواهم. این قدر که بابت همه ی این مزاحمت هام توی بغل ام بگیرم ات و گریه های پشت تلفن آن شب ام را که توی باد رفتند برای خودشان هر کدام به سمتی را بریزم روی تن ات. خیس شوی و خیس شوم و غرق شوم و من را بکشی بیرون از توی آب های جمع شده. ( سر آغاز داستان "قاب عکس روی میز: من و کسی که دست ام را می خواست ام بگذار ام روی شانه اش.")
توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،28 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
لینک (0)
ها؟!
_ اون شال بنفش رو اون روز اون آقاهه چند می داد ؟
_ پنج و پونصد.
_ گرون می داد . من بازار قیمت کردم می داد پنج و دویست.
+ با تقدیم احترام آمیز به کسی که دیالوگ را آغاز کرد.

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،25 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
همان طور که همیشه ساخته ام تصویر اش را برای خود ام .

می خواهم شعری بگوی ام که
توش انار نباشد
ماه گر گرفته و شکوفه و رقص سر شاخه های ترد
چکه ی شبنم بر نوک نازکای علف
لاله و مه و آبی صبح
درخت و مه و آویختن.
این ها را همه گفته اند
تو را نگفته اند
با سیگار تلخ و عینک و کاغذ های مچاله ات
با این همه چتر رنگین که باز و بسته می کنی
زیر این سقف
کسی تو را نگفته تا به حال
با قلم ات
که یادگاری برداشته ام برای خود ام
می دانی ؟
( شعر از سوفیا مسافر/ اسم هم نداشت /یاد ام نیست از کدام مجله در آمد روزی که خانه ی مادر بزرگ ام بود ام )
توسط ارنواز صفری در شنبه،24 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
من می نویس ام چون می ترس ام بمیر ام.
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،20 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
این لباس ها خشک شدنی نیست که نیست
پهن کرده ای شان روی بند رخت من توی پشت بام خالی و لخت ام با سه تا کانال کولر قدیمی و من هر کاری می کنم نه اسم کانال کولر یاد ام می اید نه می توان ام کاری کن ام لباس های تو خشک شوند که لبخند بزنی از ته دل .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،15 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
اتاق خواب... پر!
خیلی کار می برد تا این هزار تا تکه را بچسبانم به هم. برای هر تکه اش هم یک داستانی بسازم و بعد بروم سراغ تکه ی بعدی. سر این تکه اس ام اس دادم که .... سر این یکی گفتم .... سر این تکه حال خوشی نداشت ام . پر از نگرانی بودام و ... سر این تکه آهنگ توی گوش ام داشت فریاد می زد... سر این تکه اشک توی چشم هام بود از سر احساسات زیاد... سر این تکه به همه ی آدم هایی که می توانستند هر وقت بخواهند ببیننت حسودیم شد، راست گفتی من توی جمع نیست ام ، راست گفتم نمی خواهم باش ام!... سر این یکی آب دماغ ام آویزان بود، سرما خوردگی و تب و همه ی چیز های بد !... سر این تکه که کلی هم گشت ام تا پیداش کردم داشتم فکر می کردم که توی آغوش کسی بودن خوب است اما کسی را در آغوش گرفتن بهتر است... سر این تکه که سه روز گم شده بود و آخر اش هم از زیر تخت در آمد داشتم می خندیدم ... سر این تکه بابا مرتضا بالای سر ام بود و می گفت چه حوصله ای دارم که نشسته ام سر این کار به این مزخرفی... سر این تکه اس ام اس ات آمد که ... سر این تکه داشت ام داد می زدام که نکن... سر این تکه ... دیگر چه فرقی دارد؟ عصبانی بوده ای تا حالا ؟ لعنت فرستاده ای و نفرین کرده ای بگذاری بروی؟ بزنی زیر همه چیز و بگذاری بروی؟ این تکه ی لعنتی هم پیدا ی اش نشد که نشد درست مثل وقتی که اس ام اس هام نمی رود مثل وقت هایی که درست ساعت پنج و نیم گوشی ام خاموش می شود و دیگر روشن نمی شود... مثل وقت هایی که می خواهم داد بکشم ام که نگو این طوری...نگاه نکن این طوری... نپرس این طوری... و نمی شود...و دست ام رفت زیر مقوای ماکت و همه ی تکه ها با خاطره هاشان پرت شدند هوا و ریختند بهم و ریختند روی زمین و ریختند زیر میز و رفتند لای نشیمن صندلی و گیر کردند لای شیشه ی میز و ... همان وقت اس ام اس ات آمد که ...!
حالا دوباره نشسته ام دانه دانه برای تکه های پازل ام قصه می سازم. تکه ی سیصد و هفتاد و دو ام ... سیصد و هفتاد و سه ... و دارم توی همه این عدد ها با تو حرف می زنم . حرف هایی که می آیند و نمی آیند و جوتب دارند و جواب ندارند.
توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،14 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
حنجره
تو فقط چشم هات را به من بده . من زنده گی ام را می سازم کنارشان و می دهم اش به تو . بیا برویم کنج دیوار اش که من دلتنگ ام. فکر کنم دل ام برای همه ی کنج دیوار ها تنگ شده . باور می کنی؟
توسط ارنواز صفری در شنبه،10 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
پرده ی منهای یک : باد
این یکی از اول شروع نمی شود . دختر قرار نیست به دنیا آمدن اش تعریف شود. بالاخره یک جوری به دنیا آمده. سخت یا آسان . روز یا شب. با درد زیاد یا با درد کم. در هر حال تنها بچه بوده و هیچ چیزی وجود ندارد که باهاش مقایسه کنیم این چیز ها را . بوده خوب یا بد اش را هم پدر و مادر اش می دانند و شاید گاهی خود اش هم بداند. دختر که... الان البته توی پرده ی اول نشسته برای خود اش و زنی ست و بچه ای دارد و خوش چهره است و دارد به رفتن فکر می کند به گذشتن. نه این که خیلی جدی به این چیز ها فکر کند اما دارد تخیل می کند در باره ی اینکه اگر برود یا اگر نباشد و هر بار که بیش تر فکر می کند بیش تر دل اش می خواهد نبودن را تجربه کند. سال ها بوده و حالا دل اش خواسته زندگی را دوباره برای خوداش تجربه کند. یک جور دیگر. گیرم که ترس هم داشته باشد پشت اش و نگرانی هم داشته باشد و دل اش هم تنگ بشود برای شوهر اش و بچه اش. اما می خواهد برود .
سال دوم راهنمایی رفت موهای اش را از ته زد و چهار سال به همان حال نگه داشت موهاش را برای خودشان. حمام کردن آسان و خشک شدن بی دردسر و چند تا چرت و پرت دیگر را همیشه بهانه کرد و موهاش را از ته زد اما هیچ وقت هم به روی خود اش نیاورد که سر اش با هه ی این حرف ها پر از زخم است همیشه و هیچ وقت هم پی اش را نگرفت ببیند چه می شود. درست مثل وقتی که بچه بود و فکر می کرد کرم های سفیدی که روی مدفوع اش وجود دارند باید باشند همیشه و تا وقتی که یکی از فامیل های دورشان برای اش یک جوکی گفت که توی اش بیسکوسست داشت نمی دانست کهمشکلی هست و بعد اش هم تا مدتی جرات نکرد به کسی موضوع را بگوید ولی یک روز گفت و چند روز بعد اش با دارو همه چیز به حالت اول برگشت . اما این یکی فرق داشت . نمی فهمید این زخم ها از کجا می آیند و فقط یک بار که شب پیش دوست اش مانده بود صبح اش از او شنیده بود که توی خواب هم ناخن می جویده هم سر اش را به شدت می خوارانده و بحث که به این جا کشید دیگر هیچ وقت در باره ی زخم های روی سر اش با کسی صحبت نکرد. بعد یک روز که با مادر اش توی یک فست فود منتظر غذایشان بود قول داد که تا یک سال موهاش را کوتاه نکند و بعد اش هم دیگر کوتاه نکرد هیچ وقت. حالا موهاش تا کمر اش رسیده اند و خوش رنگ هم هستند و تک توک توی شان سفید می بیند و زیاد هم هستند و نگرانی بایت شان ندارد و فقط موقع هایی که از همه چیز خسته می شود زخم ها پیدایشان می شود و بعد از مدتی غیبشان می زند.
الان که توی پرده ی خود اش نشسته دارد با گربه اش بازی می کند. یک تکه ربان قرمز را برداشته و دارد گربه را بازی می دهد گربه هم برای خود اش غلط می زند و این طرف آن طرف می پرد و خوشحال است . دارد باز هم فکر می کند . کار اش از همان اول فکر کردن بوده . همیشه خیلی فکر می کرده و تصویر می ساخته و خراب می کرده و می ساخته و خراب می کرده و می ساخته و خراب می کرده و می ساخته. مثل یک قصر شنی کنار ساحل دانه های شن را می ریخته روی هم و بعد دوباره با دست می زده می ریخته یا مثل وقتی که نشسته بوده روی شن های کویر و با انگشت سبابه اش چیزی می کشیده و کاری را که توی ذهن اش بوده روی شن ها کپی می کرده و بعد با دست اش می کشیده روی اش و خراب اش می کرده و بهم اش می زده و دوباره از اول می رفته سراغ شکل بعدی.
دارد رقص ربان باریک قرمز را توی هوا نگاه می کند و حواس اش به گربه اش نیست که دارد چه کار هایی می کند و گربه اش هم پای اش یک بار از سر حواس پرتی رفته توی کاسه ی شیر و دارد رو تختی را لک می کند اما اصلن حواس اش به این چیز ها نیست. به موج ربان نگاه می کند و می رد توی اش گم می شود درست مثل زنهایی که موهایشان یا کل بدنشان توی یک پارچه ی نازک پیچیده می شود توی این تبلیغات تلویزیونی یا یک چیز نرمی از پیچ و تاب تن اشان یا مو هایشان رد می شود . به ربان قرمز باریک نگاه می کند و تکان ها و موج هاش و گوش اش به اهنگی است که دارد پخش می شود. انگار فقط برای او . هد فونی در کار نیست اما انگار کسی نمی شنود آهنگ را . چ.ن هر بار که با کسی راجع بهش صحبت می کند همه می گویند آهنگ پر سر و صداییست اما به نظر او نیست و خیلی هم خوب است و دل اش می خواهد برود دوباره سراغ ویلون اش و بتواند یک روزی به خوبی نوازنده ی آهنگ ویلون بزند . یاد شرط پدر اش می افتد که می گوید هر وقت به حالت قبلی رسیدی و یاد اش می افتد سه سال این قدر زمان زیادی هست که خیلی چیز ها را یاد اش نیاید و خیلی چیز ها را اشتباه یاد اش بیاید و دوباره می رود توی خیال و به انگشت هاش فکر می کند و درد و زخم کنارشان و بی خیال ویلون می شود و به آهنگ ساز فکر می کند و نوازنده و این که کدام حس را بهتر می تواند در بیاورد هم فکر می کند و به نتیجه ای نمی رسد و آهنگ را ول می کند که برای خود اش بزند و بخواند و پیش برود و می رود سراغ حالت دست اش و دنبال مدل جدیدی برای دست اش می گردد که موقع رقصیدن به انگشت هاش بدهد . از اینکه انگشت شصت اش را ببرد بسباند به دو انگشت وسطی و بنزر منتفر است و فکر می کند احمقانه می شود . البته هر بار که جلوی آینه می ایستد و تمرین می کند از حالت دست اش خوش اش می آید مخصوصن وقت هایی که نمی چسباند انگشت هاش را به هم و حالتی شبیه حالت انگشت های معلم رقص اش می دهد به دست اش .
دست اش را مدتی ست که ثابت نگه داشته و گربه ربان را از لای انگشت هاش کشیده و برده برای خود اش کناری و این قدر باهاش بازی کرده و گاز اش گرفته که دیگر به درد نمی خورد و حالا هم پیچ خورده بین دست و پاش و کلافه دارد دختر را نگاه می کند. دختر را یا زن را . هنوز تصمیم نگرفته ام الان کی باشد برای اش. نه خیلی دختر و نه خیلی زن . یک چیزی آن وسط ها . مثلن بیست و پنج شش خوب باشد شاید. نمی دانم . خود اش هم نمی داند می خواهد چطور باشد . همیشه از اینکه بیست سال اش باشد تا بیست و نه سال متنفر بوده . ترجیح داده همه جوری فکر کنند که یا نوزده ساله است یا بالای سی سال سن دارد . از این که بگوید بیست و هفت ساله ام بیزار بوده. این ده سال به نظر اش یک جور هایی بین بودن و نبودن و بزرگی و کوچکی می رفته و می آمده همیشه و همیشه هم دل اش می خواسته که هر چه زود تر تمام شوند سال هایی که با دو شروع می شوند. مشکل اش بزرگ شد ان یا کوچک شدن نبوده اصلن هیچ وقت . اینه سن اش با بیست شروع شود را دوست نداشته فقط.
نگاه اش می افتد روی میز . شیشه ی عطر صورتی روی میز است و همین که نگاه اش می افتد بوی آلبالوی عطر زیر دماغ اش پر می شود. نفس عمیق می کشد نگاه اش را بر می دارد از همه ی این ها می برد زیر تخت اش و به کتاب های کارتون شده نگاهی می اندازد . آن هایی که از توی سوراخ های جعبه ی موز بیرون اند را دقیق تر نگاه می کند و حدس می زند از روی قطر کتاب ها که کدام کتاب ها می تواند باشد . کتاب هایی که یک سال تمام جلوی روی اش بوده و حالا دیگر حتا نمی خواهد نگاه اش بهشان بیافتد یا فکر کند که دوباره باید بخواند شان اما حالا که مدت ها می گذرد از خوانده شدنشان و جواب پس دادنشان هنوز هم نگه شان داشته برای خود اش.
باد سردی می آید . نشسته توی پرده اش توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوسی که بیاید ببرد اش جایی که نمی داند کجاست و برای اش هم مهم نیباشد شاید واقعن که کجا می رود. از پیش کسی می آید که حالا دیگر مطمئن است دوست اش دارد و می خواهد باهاش بماند حالا حالا ها . سردی هوا می رود زیر پوست اش و به اولین باری فکر می کند که رفت جلو و به مرد گفت که می خواهد اش و مرد دوید و رفت و وقتی برگشت دست اش را گرفت و یکراست برداش خانه شان و چند وقت بعد اش هم که به یک سال نکشید ازدواج کردند و سه سال بعد اش هم بچه شان به دنیا آمد. همان بچه ای که توی پرده ی یکم نشسته بین دایره ی پاهای زن و می خواهد در زندگی اش هیچ چیزی نشود از همان اول.
باد سرد می برد اش به آن روزی که رفت خانه ی مرد. از همان اول تکلیف اش معلوم بود. " مرد" مثل خود اش سر در گم نبود بین زن یا دختر یا خانوم یا این کلمه ها و می دانست که مرد مرد است و می دانست که یعنی چی این مرد بودن . یاد همان روزی افتاد که هنور بخاری نگذاشته بودند و کف خانه شان نشسته بودند و داشتند به در و دیوار نگاه می کردند و اولین باری بود که مرد بهش گفته بود همیشه می خواسته اش و هیچ بار جرات نکرده پا پیش بگذارد. حالا دیگر البته نمی گوید هیچ چیز. مرد دیگر یک مرد صامت و ساکت است. زن هر شب برای اش همه ی اتفاقات را تعریف می کند و اما می داند که مرد گوش نمی دهد و کلافه هم می شود و همه جا هم می گوید که مرد من گوش نمی دهد چه می گویم اما باز هم هر شب همه چیز را می گوید . حتا اخبار روز نامه ها و تیتر خبر های تلویزیون را و حتا گاهی گزارش آب و هوا را هم می دهد و مرد بعد از بیست دقیقه یا کمتر می گوید برویم بخوابیم و می روند می خوابند. زن رو به دیوار و مرد رو به دیوار . بچه سان هم توی اتق خود اش است و می خواهد ببیند چه کار باید بکند برای این که هیچ چیزی نشود و هیچ وقت هم گریه نمی کند و هیچ وقت هم بهانه ی تخت مادر و پدر اش را نمی گیرد. هیچ وقت هم نمی رود پشت در اتاق اشان گوش بایستد ببیند چیزی می گویند یا نه . همیشه می مند توی اتاق خود اش و مثل مادر اش اما کمی خشن تر فقط فکر می کند . به این که تا آن موقعی که بزرگ شود این ها مرده اند و دیگر نباید جواب پس بدهد بابت قدم هاش و این که چقدر همه چیز تغییر می کند. البته به این چیز ها قرار نیست الان که دو سال و هفت ماه دارد فکر کند. بعدن به این چیز ها فکر می کند مثلن در هفت سالگی اما از همین الان می داند که نمی خواهد هیچ چیزی بشود.
دختر یا زن یا هر چیز دیگری که بشود اسم اش را گذاشت از توی پرده های خود اش هی رد می شود و رد می شود و می رود و می آید و گاهی شال اش را می دهد دست باد و گاهی دامن اش را می گذارد ردی ازش بماند و گاهی برهنه از پشت در های نیمه باز و باز و بسته می دود و می رود برای خود اش این طرف و آن طرف و از دیده شدن نمی ترسد دیگر و فقط می خواهد برود . از وقتی نشسته توی پرده ی یکم می خواهد برود.
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،8 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
لینک (0)
شب شد و باز !
خود ات می دانی منظور ام را . خیلی خوب.
+ در زندگی جیب هایی است که توی اش کلید هایی است که آدم را جاهایی می برد که بهترین جاهاست. مثلن گرم ترین آغوش دنیا .
توسط ارنواز صفری در سه شنبه،6 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
|
لینک (0)
وقتی اون نیست من خیلی خوار ام...
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،5 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
با فراق ات چند ساز ام ؟ برگ تنهاییم نیست
توسط ارنواز صفری در یکشنبه،4 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (0)
|
لینک (0)
مرحله ی دو از دو
_ برام واقعن آروزی موفقیت کن.
_ برات واقعن آرزوی موفقیت می کنم!

توسط ارنواز صفری در شنبه،3 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)
ی ل د ا
شاید حالا وقت این باشد که من برای ات بنویس ام. الان که نیستی و احتمالن این قدر طول بدهم نوشتن ام را که بیایی وسط هاش. الان پاهام را جمع کرده ام بالا روی صندلی و شکلات هایی که فرستادی را باز کرده ام بخش کرده ام روی میز و یکی می خور ام و مزه مزه می کنم تا طعم اش یاد ام بماند . طعمی که از این به بعد من را یاد تو می اندازد . هر وقت کسی چیزی می دهد که بخور ام و تا آن موقع نخورده ام آدم اش مزه ی خوراکی را می گیرد . تو الان کمی ترشی - و باید قیافه ی مادر ام را می دیدی وقتی هول زد و بسته را باز به امید اسمارتیز باز کرد و ÷نج تاش را یک جا بلعید و فقط دیدم که دوید سمت آشپز خانه !- کمی طعم میوه ها را می دهی و کمی هم بوی فندق گرفته ای. دو بسته ی دیگر با آن دو تا پولو هنوز باز نشده اند !!!

تو دیوانه ای. زنجیری . من هر کار می کنم کم شوم تا راحت باشی خود ات نمی خواهی. نمی گذاری. هول هول توی تاکسی راه برگشتن از پیش پدر ات پلاستیک نشر ثالث را باز کردم و دنبال دست نوشته ات گشت ام. تو با آن دست خط زشت ات که می گویی زشت نیست. قبول کن افتضاح بود ! رسیدم به نداشته ها . لبخند زد ام نا خود آگاه. می دانی ؟! میز و صندلی های آن کافه دوباره رفته سر جای اش ولی نمی دانم کیک شکلاتی هم آورده یا نه . همین یعنی یک قدم رو به جلو. البته امید وار ات نمی کنم. از چیزی خبر ندارم.
بنفش هاش خیلی خوشمزه اند. این بار یک مدلی ش را بفرست که فقط بنفش باشد!!! .
زرد هم خوب است. انگار از بقیه ترش تر باشد اما به روی خود اش نیاورد.
سبز...
قرمز...
نارنجی...
صورتی...
یاد ام باشد برای پری رخ هم بگذارم. خوش اش می آید .
تو انگار جدی گرفته ای نقاش شدن من را ! دختر پاک دیوانه ی کمی مقدس تر از من !!! دست یافتنی شده ی احمق ! - این ها از سر شوق است - این دفتر چه ی نقاشی سایز آ دو را کجای دل ام بگذارم ؟! حواس ات بود باید از آن جا می آمد این جا. دیوانه ای . خل. پاک.
احتمالن اولین نقاشی روی کاغذ هاش خودت می شوی. یکی از عکس هات البته با هر تغییری که من خود ام بخواهم می شود صفحه ی اول اش. با تکنیک مداد رنگی. خیلی اصرار کنی شاید نشان ات بدهم.
حس خوبی دادی بهم. به من ربطی ندارد که با آن بسته ی قراضه از جانب من فقط یک کتاب کودک می آید برای تو که عکس خود ات روی اش است با موهای قرمز توی باد. که ادامه اش دشت را گرفته رفته. تا ته ! شاید بار بعدی تو حس خوبی داشتی... .
از ماندن نگو! هیچ چیز از بعدی که قرار است بیاید نگو . نه به خاطر این که می خواهم نباش ام یا می خواهم نباشی یا هر چه. موضوع اصلن این چیز ها نیست. یعنی چیزی که می خواهم این نیست. فقط بگذار بدون این که بنشینیم به گذشتن روز ها فکر کنیم و بودنمان با هم سال ها بعد بشماریم که از تابستان اول دبیرستان من - چقدر دور!- تا آن موقع هنوز نیامده چقدر گذشته !!!
ارنواز/ پاییز هشتاد و شش
توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،1 آذر 86 |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
لینک (0)