حنجره
نمایش داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسفنیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

( در سايه روشن. شايد پس از معاشقه. پشت به پشت هم روي زمين نشسته اند و سرهاشان را به هم تكيه داده اند. زن انگور مي خورد. مرد سيگاري خاموش بر لب دارد و فندكي در دست.)


زن: بگو آ
مرد: آ.
زن: مهربون تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته تر، آ.
مرد: آ.
زن: من يه آي لطيف مي خوام، آ.
مرد: آ.
زن: با صداي بلند اما لطيف، آ.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي دوستم داري؟
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي هرگز فراموشم نمي­كني.
مرد: آ.

زن: بگوآ، يه جوري انگار مي­خواي بهم بگي خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري انگار مي­خواي اعتراف كني خيلي خري.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري انگار مي­خواي بگي برام مي­ميري.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي بمون.
مرد: آ.

زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي لباسات رو درآر.
مرد: آ.

زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي ازم بپرسي چرا دير اومدي.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي سلام.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه ازم بخواي يه چيزي برات بيارم.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي خوشبختم.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي ديگه هيچ وقت نمي­خواي من رو ببيني.
مرد: آ.
زن: نه، اين جوري نه.
زن: ببين اگه به حرفم گوش نكني ديگه بازي نمي كنم.
مرد: آ...
زن: پس بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي ديگه هيچ وقت نمي­خواي من رو ببيني.
مرد: آ...
زن: آهان. حالا خوب شد.حالا بگوآ، يه جوري كه انگار مي خواي بهم بگي بدون من خيلي بد خوابيدي، كه فقط خواب منو ديدي، و صبح خسته و كوفته بيدار شدي بدون اينكه هيچ ميلي به زندگي داشته باشي.
مرد: آ...
زن: آهان بگو آ، انگار مي خواي يه چيز خيلي مهم بهم بگي.
مرد: آ.
زن: بگو آ.انگار مي خواي بهم بگي كه ديگه ازت نخوام بگي آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، انگار مي خواي بگي فقط با آ حرف زدن خيلي عاليه.
مرد: آ.
ازم بخواه كه بگم آ.
مرد:آ.
زن:ازم بخواه كه يه آي لطيف بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه كه آهسته يه آي لطيف بگم.
مرد: آ.

زن: ازم بپرس همون قد كه دوستم داري، دوستت دارم؟

مرد: آ؟
زن: بهم بگو كه دارم ديوونت مي كنم.
مرد: آ.
زن: و اينكه ديگه حوصلت سر رفت.
مرد: آ.
زن:خب، من قهوه مي­خوام؟
مرد: آ؟
زن: معلومه که مي­خوام.
(مرد بلند مي شود و براي زن قهوه مي ريزد)
مرد: آ؟
زن: آره يه قنده کوچولو، مرسي.
مرد: (پاکت سيگارش را به سوي او مي گيرد. آ؟
زن: نه خودم دارم.
(زن پاکت سيگارش را در مي آورد و سيگاري از آن بيرون مي کشد)
مرد: (فندکش را بسوي او مي گيرد.)
زن: فعلا نه، مرسي.
مرد: آ؟
زن: نمي دونم... شايد... ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم.
مرد: آ.
زن: باشه .ولی آخه سسش رو داریم؟
مرد: آ.
زن: پس بریم بیرون.
مرد: آ.
زن: پس همین جا بمونیم.
مرد: آ...
زن: بیا این جا.
مرد: آ...
زن: تو چشام نگا کن.
مرد: آ.
زن: تو دلت یه آ بگو.
مرد: ...
زن: مهربون تر.
مرد: ...
زن: بلند تر و واضح تر، واسه اینکه بتونم بگیرمش.
مرد:...
زن:حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: ...
زن: یه باره دیگه
مرد: ...
زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی­کنی...
مرد: ...
زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می­خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: ...
زن: حالا می خوای یه چیزی ازت بپرسم... یه چیزه خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟
مرد: ...
زن: آ؟
مرد: ...
زن: ...
مرد: ...

















توسط ارنواز صفری در شنبه،29 دی 86 | | نظرات (5) | لینک (0)
نمی خواهم دیگر

نمی توان ام، بابت این هم باید اعتراف کن ام ؟ تحمل اش را ندار ام دیگر . دل ام نمی خواهد راجع بهش با کسی حرف بزن ام . فقط دل ام می خواهد این جوری منتظر نباش ام دیگر . دل ام می خواهد با کسی باش ام و به این انتظار لعتای بها ندهم . دل ام می خواهد باشم و باشم و همه ی کارها را بهم بریزم اما تنها نباشم. دل ام می خواهد دست هام را کسی بگیرد . دلم می خواهد بگذرد همه چیز هر چه زود تر . دل ام می خواهد تنهایی امروز ام را دیگر هیچ وقت تجربه نکن ام . انتظار اش را که سر هم نمی آید . دل ام می خواهد امروز از همه ی روز هام پاک شود . دل ام می خواهد بغض و گریه ی مسخره ام بند بیاید هر جوری که شده . دل ام می خواهد با کسی ساعت ها توی خیابان ها راه بروم . دل ام می خواهد زمان بایستد تا کم نیاید و به من نرسد . دل ام می خواهد بمیر ام اصلن . بمیر ام تمام شود همه چیز. دل ام می خواهد بخواب ام و خواب آرام ببینم . دل ام می خواهد رنگ داشته باشند خواب هام . دل ام می خواهد اگر قرار است انتظار ام از یک سال بشود یک سال دیگر بشود اما زود تر تکلیف ام معلوم شود . دل ام می خواهد بشنوم صدای کسی را . دل ام می خواهد ببینم اش . دلم می خواهد باشد کنارم. دل ام می خواهد ساکت و آرام و بی آنکه دیده شوم باشم و ببینم اش . دل ام می خواهد ... .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،27 دی 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
انگشتری یاقوت قرمز

سردی همین چند روز پیشی که خیلی سرد بود را پدر بزرگ ام می گوید پنجاه و یک سال پیش تجربه اش کرده . می گوید یاد اش مانده چون پدر بزرگ اش آن سال مرده. پدر بزرگ ام مثل من کودکی اش را دوست ندارد . سیزده به بعد اش را که می گوید به سن عقل رسیده و آن همه تفاوت را دیده بین خواهر و برادر ها دوست ندارد و پدر بزرگ ام دنبال سیزده سال از دست رفته اش می گردد توی خاک اره های آن کارگاه نجاری. توی گریه های اش در تمام طول راه خانه تا کارگاه روز دوم فروردین همه اش هم به خاطر دیدن بازی بچه هایی که می رفتند مدرسه. توی گل هایی که توی کفش اش بودند اما توی کفش برادر اش نه . توی انکار خواهر و برادر اش .






پدر بزرگ ام را می پرست ام به خاطر تمام بودن اش توی روزهام از وقتی که یاد ام هست تا همین امروز .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،27 دی 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
می خند ام

من خواب دید ام که یک جغد توی حیاط بود و من می خواست ام ازش عکس بگیر ام و نور فلاش ام معلوم کرد که جغد نبوده و یک پلنگ سفید بوده و ... .









دارم به دست ها فکر می کن ام این روز ها . دست هایی که بودند، نیستند، هستند. دارم به انگشت ها فکر می کن ام این روز ها . انگشت هایی که بودند، نیستند، هستند.









دارم به این خواب های مسخره ای که می بینم فکر می کنم . این دو هفته تمام شود و بلکه تکلیف ام معلوم شود آسمان را می آورم پیش خود ام و نگه اش می دارم برای همیشه!
تازه می خواست ام شمارش معکوس راه بیانداز ام اما این قدر لنگ در هوا ییم همه که نمی دانم از چه عددی شروع کن ام . 10 ؟ 12؟ 6؟

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،26 دی 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
ترسیده ام








چرا بعضی آدم ها هیچ وقت تمام نمی شوند و همیشه کش می آیند . کککککککشششششش. اصلن بعضی ساخته شدند که باهاشان انگشت پیچ درست کنی و بپیچی و بپچی و این قدر بزرگ شوند تا انگشتت کبودی بزند و آن ها هم توی دهان ات جا نشوند هیچ جوره .










توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،20 دی 86 | | نظرات (2) | لینک (0)










راز این روز های ام این است . توی خیال ام باهات همه جا می روم و می آیم. خوش حال ام و لبخند می زنم. تنها می روم خرید و توی خیال ام نظر ات را می پرس ام. می روم بیرون برای ناهار و توی خیال ام تو هم هستی که باهات ناهار می خورم. می روم سینما و منتظر می مانم و تو می رسی و می رویم از توی سرمای بیرون توی سالن و فیلم را نگاه می کنیم . می روم موزه و باهات در مورد کار ها حرف می زنم. می رویم کافه چایی می خوریم و هات چاکلت. می رویم پیاده روی . می رویم برف بازی. می رویم و می رویم و زندگی می کنیم و زندگی می کنیم. شب من می آیم خانه و از یک روز با تو بودن خوشحال ام . هر جا که بوده ام یک اس ام اس فرستاده ام و حال ام این قدر خوب است که عالی باشم تمام شب تا صبح را. بعد فردا بیدارت می کنم و دوباره راه می افتیم توی خیابان ها برای کارهای مان. اداره ی پست ... ساز فروشی ... باشگاه ورزشی ... کلاس رقص ... کلاس زبان ... میوه فروشی ... شیرینی فروشی ... غذا فروشی ... . شب می آیم خانه و سر کوچه که می رسم خداحافظی می کن ام و می گوی ام دوستت دارم و خیلی آرام می چرخ ام و کلید می انداز ام می آیم تو و اس ام می دهم که رسید ام و ... .













توسط ارنواز صفری در سه شنبه،18 دی 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
اجازه ؟









تو را به جان آنکه دوست اش دارید یک ربع نقش نوزده سالگی ام را به من بدهید و بگذارید من آرام آرام یا با صدای بلند گریه کن ام و اشک هام را بریز ام توی یک شیشه و با خود ام بیاورم ام به نقش بیست و هفت - هشت ساله ی الان ام و هر وقت دل ام می گیرد نگاه اش کن ام و دل ام خوش شود که موقع ای که باید همه ی این کار ها را کرده ام . اگر می خواهید اجازه بدهید کافیست وقتی صدای هق هق ام بلند و بلند تر می شود خودتان را از من قایم نکنید و صدای ام کنید و بگویید که ایرادی ندارد. بگویید که آرام باش ام و چیزی نیست . اگر هم نمی خواهید زمان ام را برای پانزده تا از این عدد های مزخرف نگه دارید وقتی که دیدید چیزی شبیه اشک توی چشم هام حلقه زده سریع بدوید بروید پی کارتان. ممنون.







توسط ارنواز صفری در سه شنبه،18 دی 86 | | نظرات (0) | لینک (0)
بازی برفی





اولین پیوند سر رو در ایران شاید ام جهان انجام دادیم و سر دو تیکه ی آدم برفی مونو به تن اش وصل کردیم. یه آدم برفی شکم گنده با دگمه های سنگی و جارو و شال و کلاه و پیپ. تمام مدت هم جای تو خالی که این دفعه راست اش می خواست ام یک عالمه برف را بکوب ام توی صورت ات طوری که دنبال ام کنی و بیاندازیم روی زمین و خودت هم دراز بکشی کنار ام .








توسط ارنواز صفری در یکشنبه،16 دی 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
دزد

چه خوب که نیست ام. چه خوب . چه خوب. چه خوب. چه خوب. چه خوب.










از این که این قدر احساس مهم بودن میکنی متنفر ام. اما احساس مهم بودن ات مال خود ات افکار ام مال خود ام .














گم ام انگار. گم...گم...گم...گم...گم...گم... و سزکش ام هم که گم شود کم می شوم. کم ... کم ... کم ... کم ... کم ... کم ...

توسط ارنواز صفری در جمعه،14 دی 86 | | نظرات (4) | لینک (0)
.......

من دنبال هر بهانه ای ام برای ریختن صدات توی گوش هام. وقت و بی وقت.

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،12 دی 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
sorry the page is not available

چند نفر دارند توی تلویزیون جیغ و داد می کنند و روی برف ها سر می خورند و سر خوش اند. این طوری نگاه ام نکن در دسترس نیست . این قدر سراغ اش را از من نگیر نمی شود . تمام. خلاص.







طوری می گوید مواظب خود ام باش ام که یاد مادر م می افتم که می گوید مواظب خودت باش و چیزی توی ذهن اش نیست وقتی این را می گوید جز باکرگی دختر نوزده ساله اش.







من کاملن می دان ام که می خواهی . که بشود. لحن گفتن ات از توی این دو تا گوش کاش صاحب مرده ام نمی رود بیرون . حتا بشود که می شود هم نمی رود بیرون. صدات پشت تلفن. دلقک بازی های من احمق که احمقانه می خند ام را ندیده بگیر. فردا که متولد می شوی برای بار بیست و یکم از اول اول به دنیا بیا و خوب باش. روی خوب اش تاکید دار ام . بی خیال این آدم های نفهم شو . بی خیال من نفهم تر از همه که اصلن نمی دان ام چه می گویم. که اصلن نمی دان ام حواس ام کجاست. بعد تلفن تو دل ام می خواست بروم بمیر ام نه که خذاب کن ام خود ام را سر کسی که خود اش کار دارد اما کرد ام . و حال ام خراب تر شد . خوب باش لعنتی می فهمی؟ خوب خوب خوب خوب خوب خوب باش. من می خواهم ات خوب ... زنده ... سر حال. دنیا به همه ی نداشته هامان تو را به خدا . دنیا به همه ی نداشته هایت. بفهم چی می گویم . بفهم از پشت این خط ها عر که می زنم که بخندانم ات حواس ام به همهچیز هست فقط نمی دانم چرا از بس نمی خواهم باور کن ام جریان را می زن ام خود ام را به کوچه ی علی چپ. هی خواست ام اس ام اس بدهم بهت بعد اش که نگران نباش نتوانست ام خود ام را راضی کن ام . دلیل اش هم این حس مزخرف نباید باشی ارنواز ام است . خوب ام ها . تو که می دانی . تو از همه ی این حرف ها خبر داری. گیر ام ه از توی شناسنامه ها بی خبر باشی و گیر ام که من لج ات را در بیاورم تمام مدت سر نگفتن هام. نمی دان ام که چطوری این اخلاق گه ام را برای ات توجیه کن ام . دست خود ام نیست . قول و قرار هام زیادی سفت و محکم اند. راستی! حرف ام را پس می گیر ام . من به جای 15 تا کتاب 20 تا هم قبول می کن ام .








لعنتی حواس ات به من این طرف خیابان باشد . من دار ان روی جدول راه می روم و به هنوز نگاه ام ئنبای ان نقطه ی سیاه رو به نابودی ست که حالا دیگر نه سیاه است و نه رو به نابودی . یا اگر قراری با نابودی دارد قرار است با هم نابود شویم.







توسط ارنواز صفری در سه شنبه،11 دی 86 | | نظرات (3) | لینک (0)
می رقص ام تمام این شب ها ... .

5750.JPG




6284.JPG




6285.JPG






FW807.JPG




توسط ارنواز صفری در دوشنبه،10 دی 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
قایم باشک بازی

من تمام شب را همین جا بود ام و کسی حواس اش نبود. کسی ندید. باد خنکی که بیرون می آمد شاید من را توی ذهن سالخورده اش سپرده باشد اگر می خواهید از خود اش سوال کنید. اما از آدم های این جا هیچ کس حواس اش نبود. هیچ کس.











* آدم های این جا تعریف خاصی دارند و همه ی آدم های اطراف ام را شامل نمی شوند.

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،9 دی 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
هیچ

گاهی باید تصمیم گرفت انگار "آره یا نه"















توسط ارنواز صفری در جمعه،7 دی 86 | | نظرات (1) | لینک (0)

هیچی ام که نبود هیچی ام که نبود هیچی ام که نبود هیچی ام که نبود هیچی ام که نبود ... تو که بودی انگار همه چی بود.








می رم سر جعبه ی اون سنگایی که بهم داده بودی و باهاشون بازی می کنم و یکیشونو برمی دارم جا می دم توی بغل ام و سردیشو با پوست تن ام حس می کن ام. بعد که دمامون یکی می شه از تو بغل ام درش میارم و می ذارم اش جلوم و نگاش می کنم. خیره خیره. صدای دریا رو میارم توی گوشام و به روزی فکر می کنم که تو از آب اومده بودی بیرون و یه اس ام اس داده بودی که دل ات ... یادته ؟ همه ش به خاطر این سنگاس. قسم می خورم. هر وفت یادشون میفتم دل ام برات تنگ می شه.







توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،6 دی 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
من

جات همه ی جاهایی که این روزها بوده ام خالی بوده کنار ام و حس غرور ام همه ی جاهایی که بوده ام همراه ام بوده توی خواب و بیداری.

3437187-lg.jpg


توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،5 دی 86 | | نظرات (2) | لینک (0)
سبز

من یادمه که یه آدم معروفی یه چیزی گفته بود. یه آدمی که مهم بود. خیلی مهم بود. خود اش واسه من خیلی مهم بود. نویسنده ی مورد علاقه ام بود مثلن. یا یه کسی بود که خیلیا قبول اش داشتن. حتا اونایی که هیچ وقت هیچ کس و قبول ندارن تو زندگی شون جز خودشون اونو قبول داشتن. اما هر چی فکر می کن ام یاد ام نمی آد چی گفته بود. فقط یادمه حرف اش خیلی درست بود . مایه هاشم یاد ام نیست . اما حرف خوبی بود . مهم اینه.

دیشب! نه خوب دروغ چرا امروز صبح اولای خوابیدن ام که بود خواب دید ام که با یه دوستی نشت ام لب پله ی یه خونه ی قدیمی و یه رود خونه ی خیلی بزرگ داره از جلومون رد می شه اما صدا نداره و ما دو تا هم تنها کاری که می کردی ایم این بود که به هم نگاه کنیم. من هی دل ام می خواست برم توی بغل اش اما انگار نمی شد. فقط نگام می کرد و گاهی ابروشو می داد بالا و گاهی لبخند می زد آرووم. خیلی آرووم این قدر که شک داشت ام داره لبخند می زنه. بعد من خیلی تشنه ام شد و رفت ام که آب بخور ام. یه پنجره روی دیوار یه کم اون ور تر بود که دو تا دختر سرشونو آووردن از توش بیرون و گفت ان که تشنه ای. گفت ام آره. گفتن دوغ دوست داری. گفت ام آری. گفتن پس وایستا واس ات بیاریم. یه لیوان دوغ بود که لیوان اش به طرز غیر عادی ای بلند و کشیده بود و نیمه ی بیشتر اش دوغ بود و یه عالمه نعناع روش بود و دونه های نعناع خشک چسبیده بود ان به کنار لیوان و ... . نرسید ام بخور ام اش. از تشنگی از خواب بیدار شد ام و رفت ام تو آشپز خونه و لیوان امو که از مال همه بزرگ تره پر از آب کرد ام و تا ته اش رو یک نفس رفت ام بالا و تمام مدت به دوست ام فکر کرد ام که چرا فقط نشسته بود. دوباره اومد ام توی جام دراز کشید ام و خوابید ام . خواب دید ام توی خونه ی قدیمی مادر بزرگ ام اینا با همون دوست ام داریم دنبال هم می دویم و بالا پایین می پریم و می خواد منو بگیره اما من هی در می ر ام از دست اش. رفتیم بالا و دور اتاقا زدایم تا رسید ایم به طبقه ی بالای اون خونه که فقط یه اتاق بود که اتاق خاله ام بود اون وقتا و من رفتم نشست ام لب پنجره اش نشست ام و گفت ام که بیاد جلو. اما نیومد. رفت در کمد اون جا رو باز کرد و من تو دوران بچه گیم از کمد اومد ام بیرون و اومد ام جلوی خود ام وایستاد ام و خودمو نیگا کرد ام و برگشت ام پیش دوست ام و رفتم توی بغل اش و اون ام این قدر خوشحال بود که بچه گی منو بغل زده بود و دور اتاق می چرخید. من ام داشت ام بلند بلند می خندید ام و تکیه داده بود ام به توری پنجره که یکهو بابا بزرگ ام اومد در رو باز کرد و منو نیگا کرد که سر باز جلوی پنجره بود ام و پسر همسایه داشت نیگام می کرد و یه نیگا به دوست ام کرد که بچه گی های من توی بغل اش بود و حواس اش نبود بعد در رو محکم بست و رفت و همون موقع هم توری پنجره از جاش کنده شد و من از اون بالا افتاد ام وسط کوچه. بیدار شد ام و نشست ام سر جام. همه ش تو ذهن ام مونده که دوست ام داشت یه اوازی می خوند واسه بچه گیم. اما هر چی فکر می کن ام یاد ام نیست چه آوازی بود.


چند شب پیشا، نه خوب باز ام شب نبود صبح بود که گرفت ام خوابید ام خواب دید ام که نشست ام وسط همون اتاق طبقه ی بالای خونه ی قدیمی مامان بزرگ ام و دار ام پازل درست می کنم و اس ام اس می فرستم واسه یکی از دوست هام. خواهر ام و دوست اش نشسته بود ان کنار اتاق. پری رخ تکیه داده بود به کمد اتاق و شادی داشت ابرو هاشو بر می داشت و هی می خندید ان. من اصلن نیگا شون ام نمی کرد ام . وقتی کارشون تموم شد شادی صدام زد گفت ببین چه خوشگل شد خواهرت. سر امو گرفت ام بالا دید ام از ابروهای خواهر ام از هر کدوم فقط یه نخ خط مونده. از هر ابرو فقط یه دونه یه دونه موهای ابرو کنار هم و قد همون یه دونه یه دونه ها هم کلی کوتاه بود. گفت ام این کجاش خوب شده آخه. پری رخ گفت حرف نزن خیلی ام خوب شده. من گفت ام نه اصلن ام خوب نیست و این چه مدلیه اما اون دو تا خوش اشون اومده بود و بلند شد ان خندون رفتند از پله ها پایین و صدای خنده هاشون می یومد.


توسط ارنواز صفری در دوشنبه،3 دی 86 | | نظرات (1) | لینک (0)
پیوسته شد این سلسه تاروز قیامت


شب دلتنگی ست. اما حس های خوبی هم ته اش هست که آرام ام می کند. حرفی و جوابی که اطمینان ام را زیاد می کند.
شب تنهایی ست . به هر کس می گوی ام باهام حرف بزند ، چیزی نمی گوید. اس ام اس ها همه بی جواب مانده هنوز.
شب سردیست. دست هام یخ زده. باید بروم زیر پتو برای خود ام و چراغ قوه را روشن کن ام و کتاب بخوان ام. قصه های بابام.
شب تاریکیست. از پشت پرده ها چیزی پیدا نیست. سرک هم نکشید ام که ماه را ببینم.تو بعدن بگو که آسمان امشب ماه داشت یا نه.
شب خوبیست. توی خیال ام می روی و می ایی. هستی مدام و آن قدر حس غرور می کن ام که برای ام فرقی ندارد کی چی می گوید.
شب مرموزیست. آدم هایی سر و کله ی شان پیدا شده که برای ام خیلی غریب اند. خیلی دور. آدم هایی که به زور سلام می کنند و بی خداحافظی هم می روند. اما تمام مدت توی ذهن ام هستند.
شب دوست داشتنی ایست. موهام را ریخته ام دور ام و حس زن بودن می کن ام. آرایش ملایمی هنوز روی صورت ام دارم و دل ام می خواهد می شد این طوری ببینی ام. با پلیور سبز ام و دامن خاکستری ام.
شب آرامی ست. صداهایی که می آیند یکی صدای نفس هام است و یکی صدای زنی که فرانسه می خواند. " بگذار سایه ی سایه ات باش ام " می گذاری؟
شب در همی ست. همه ی حس هام با هم حس می شوند. یک عالم جمله توی ذهن ام ریخته اند برای خودشان. همه ی اندام ها و عضو هام را حس می کنم. به همه ی متن هایی که این چند روزه خوانده ام فکر می کنم. به همه ی آهنگ هایی که گوش داده ام. به همه ی حرف هایی که شنیده ام .
شب دلشوره آوری ست. دل ام می خواهد بیای ام بالا ی سرت و مطمئن شوم که منظم داری نفس می کشی. این تخم لقی ست که مادر ام کاشته. این که چک کن ام ببینم نفس هات منظم باشد را می گویم. دل ام می خواهد صبح که شد و زمان اش که رسید که بیدار ات کن ام قلب ام را بگذارم کنار گوش ات و چشم هات را باز کنی و با صدای بم ات بگویی " قلبت چه تند می زنه."

توسط ارنواز صفری در شنبه،1 دی 86 | | نظرات (3) | لینک (0)