تو هم باید باشی می دانی که ؟
نیست ام اما اگر می خواهی می شو ام .
رسیده ام . فقط باید نفس ام را تازه کن ام .
چشم دار ام می گذار ام همه چیز را توی جیب ام و فراموش می کن ام . فقط هول ام نکن .
سکوت بدیه. پیچیده توی گوشام. مثه سکوتای وسط خواب دیدن می مونه . آدم نمی دونه باید چی کارشون کنه. یا این قدر کش می آن که آدم بیدار می شه یا می رن می شن سر و صداهای بلند و گوش خراش. یه سکوت مثه وقتی داری تلویزیون نیگا می کنی و نصفه شبه و یهو برقا می ره . صدای همه چیز می خوابه بعد کم کم از توش صدای تیک تیک عقربه ی ساعت دیواری بلند می شه . مثل وقتی که دو تا لیوان می ذاری روی گوشات نیست حواس ات به این باشه . سکوت خالی نیست . یه سکوت پره. سکوت بدیه. پیچیده توی گوشام.
کوها یه دست سفیدن با خالای قهوه ای . سرمو از خواب که بلند کرد ام از شیشه ی مه گرفته دیدم . ( با خود ام ام هنوز) پیچ می خوره و می ره جلو . تمومی نداره. فقط می ره . خطای سیاه موازی و خطای عمودی متقاطع.فلشا به سمت پیچ خطرناک می چرخ ان و با آدم می آن. جاده اما حواس اش با راه نه به پبچ.برفا خودشونو می کوبن به شیشه و تو تونل ام با آدم می آن. تاریک می شه و نور سایه نور سایه سایه نور ... کش می آد آهنگ ضبط توی گوش ام . نیم دایره روشن می شه. باد می آد برفا قل می خورم زیر بارون. بستنی دل ام می خواد . شیشه ی کنار ام روی رد دست ام پاک شد و یخ زد از تو. سرد ام نیست . خورشید داره می ره پایین. خود ام از وسط هفت دو تا کوه دید ام . رود خونه رد جاده رو گرفته که گم نشه. اما گم شد رفت رد خودش.
جاده تموم شده. خستگی ش از تو زانو هام می ریزه. خواب ام می آد.نخواب ام یا بشین ام نمی دون ام . فعلن نشست ام .
+ همه چیز از نو.
نمی دان ام کجا باید دنبال کودکی ام بگرد ام . هیچ وقت نفهمید ام کودکی ام کجا جا ماند . پشت کدام اخم . کدام داد و بیداد . کدام لبخند عاشقانه ی دو نفر به یکدیگر . کم کم تا حالا نفهمیده ام هنوز و فقط همین جا ها را هم نگشته ام اما ... اما هیچ وقت به صرافت پیدا کردن اش نیافتاده ام . توی عکس های قاب شده - زشت ترین قاب هایی که به عمرم دیده ام - ی روی میز خبری ازم نیست . توی آلبوم ها و همه ی عکس هاس دسته دسته توی پاکت های کاغذی عکاسی های مختلف هم نیست ام . دختر مو فرفری نیمه وحشی کثیف معروف به خانوم مارپل توی همه ی عکس ها هست . پاچه هایش را زده بالا و دارد برای دوربین ادا در می آورد از وسط اب های خلیج فارس . نشانده اند اش توی سینی و دارد هاج و واج دوربین را نگاه می کند . دامن به دست دارد به دوربین نگاه می کند و توی دل اش به عکاس فحش می دهد . دست اش را زده به کمر اش و به پسر یک سال بزرگ تر از خودش فکر می کند و این که چرا اصلن پسر برای اش جالب نبود که هر دو پلیورشان یک شکل است . پلیور بنفش مشکی با طرح های کامپیوتری شان که اصلن نمی شد همان موقع هم ازشان سر در اورد . توی بغل پدر بزرگ اش . توی بغل مادر اش که دو تا هم از این عکس ها دارند اما توی هیچ کدام حواس مادر اش نه به دوربین است نه به خود اش نه به دختر مو فرفری نیمه وحشی . شاید وقتی بزرگ شد که موهاش را از ته زد و دیگر فر در نیامدند . نمی دان ام . می شود به همه چیز فکر کرد به همه ی اتفاقات . اما این قدر را مطمئن ام که هیچ وقت به جای مدرسه نرفت سر کار و هیچ وقت نرفت روز های شنبه برای یهودی های خیابان سیروس چراغ روشن کند و کودکی اش را این جا ها جا نگذاشت . کودکی داشت اما هیچ وقت نمی فهمد این کودکی کجا جا ماند . پشت پنجره ی آن فرودگاه یا نه توی بغض و ترس ننوشتن املای روز بعد از عروسی .
همه جا هست ام . همه جا دنبال خودم بوده ام انگار . یعنی همیشه حواس ام بوده است . الان هم همین طور ام هنوز . وقتی دارد اتفاقی می افتد فکر می کنم که بعد که بیایم این جا یادم می آید که داشته ام به خود ام در آینده فکر می کرد ام که قرار است روزی بیایم این جا یعنی همین جایی که ایستاده ام و بعد ها یاد ام می آورم که چه اتفاقی افتاد و چه شد. گاهی تصویر چیزی که بهش نگاه می کرد ام و به خودم در آینده فکر می کردام این قدر پر رنگ است که خود اتفاق آن قدر هام توی ذهن ام نیست .
این شبها همه می گذرند به راحتی . می گویم راحت چون خود ام نشستم شمردام و دید ام که خیلی خیلی سریع همه چیز تمام می شود می رود پی کارش . مثل تمام تیر تا حالا . هیچ اتفاقی هم توش نیافتاده که یادام نباشد و هیچ کدام از دلشوره ها تمام نشده اما گذشته . شب ها می نشین ام رو به روی مستطیل نورانی و زانو ام را می گذار ام زیر چانه ام و خیره می شوم به کلماتی که می آیند و می روند . به تصویر ها نگاه می کنم و سعی می کنم جای ام را عوض کنم توشان . "اگر از این جا بود بهتر بود . اگر این تویش نبود بهتر بود . این اروتیک آرت نیست . این پورنو گرافی ست . این را گیر نده اما خوب است . این عجب رنگی دارد . این عجب کادر بندی ای دارد . این را دوست ندارم . این را من گرفته ام . این را من کشیده ام . بد شد که خوش ات نیامد . چه خوب که دوست داشتی. "بعد چشم ام را می برم پایین این مستطیل دراز و می بین ام عدد ها شده 04:14 . دراز می کشم کف اتاق و سرم را می برم نزدیک بخاری . چشم هام خیره می شوند به شعله ها و تصویر می سازندتوشان از آدم هایی که داغ داغ اند و دارند عشق بازی می کنند . آهنگ تکراری که از سر شب خوانده هنوز دارد می خواند . اصلن فرقی ندارد چی بوده و الان دیگر اصلن حواس ام بهش نیست . روی تصویر هام نت هاش را جا به جا می کن ام . ابن جا به درد این تصویر می خورد . این برای این جا خوب نیست . آدم ها دارند نزدیکی می کنند . توی بغل ام خالی می شود . نزدیکی می کنند . خالی خالی می شوم. بعد حسود می شوم دست می برم شعله ی بخاری را می کشم پایین و آدم ها را از هم جدا می کنم و می روم نزدیک تر تا گرم شوم و دست ام را می برم و مستطیل نورانی را می کوبم روی حروف زیر اش و پتو را می کشم سرم و زانو هام را تا چانه ام جمع می کنم بالا.
انگار همه چیز عالیست یا کم کم تو این طور فکر کن چون من هم این طور فکر می کنم . اما یک چیزی سر جای اش نیست . حواس ات را بده به من که گفت ام چیزی. آن چیزی که نیست مثل یک غبار ریز می ماند توی هوا که دارد برای خودش می چرخد و می چرخد و یک دفعه می رود توی دماغ آدم و ... عطسه! با بیرون پرت شدن خودش یک سری چیز های دیگر را هم می ریزد بیرون . آب بینی و دهان و چند تا غبار دیگر و ... . جریان اصلن شبیه آرامش پیش از طوفان نیست . چه کسی منتظر آن یک غبار بی ارزش می شود تا برود توی دماغ اش و عطسه شود بیاید بیرون ؟ درست همین است .
همه چیز دور نمای عالی دارد . من از دور دوست داشتنی تر ام . تو از دور کم تر خسته ای . آن یکی از دور لاغر تر به نظر می اید و خوش حال است . نزدیک که می شوی همه چیز بو می دهد . بوی نا . بوی تعفن . بوی آشغال هایی که یک جا جمع شده اند . زخم ها و چروک ها هم معلوم می شوند . من نیش ام تا بنا گوش ام باز است برای خودم اما جلو که بیایی می بینی دندان هام خرابند و موهام پشت لب ام همه در آمده اند و بلند شده اند و روی بینی ام پر از جوش های ریز سیاه شده و ابروهام مدت هاست رنگ موچین ندیده است و ... و چشم هام زرد اند . می دانی ! شاید حالا هم غصه ای نباشد که بخور ام و فقط بخواهم این هفته تمام شود برود پی کارش اما نتیجه ای که گیر ام می آید شاید تا سفید شدن همه ی موهام هم پیش برود . منظور ام را که می فهمی ؟!
اصلن مثل قبل دل ام نگرفته . مدت هاس که حس های گدشته ام را حس نمی کن ام ! واقعن مرز نوزده و بیست و بیست و یک گذشته و رسیده به بیست و هفت و هشت یا جایی در همین حوالی و من به شدت از این وضع راضی ام مگر گاهی اوقات که آن ها می رود می شود بغض و حتا این قدر دوام نمی آورد که بشود اشک . می دانی چه می گویم دیگر ؟! می دان ام که می دانی .
اصولن نمی دانم ام نوزده ساله ها چکار می کنند . اگر به قول پدر و مادر ام " احمق" نباشد حالا ترم اول دانشگاه اش تمام شده و هجده واحدی را پاس کرده و ... من کجا ایستاده ام ؟ من کجا قرار بود بایست ام ؟ الان خوب ام . حواس ام باید به این باشد . الان درست حس عکسی را دارم که توی اش ولو شده ام روی تخت یاسمن و دارم می خند ام و خوشحال ام که همه چیز خوب پیش رفته و من ... . خوشحال ام ؟ آن جا هم راست اش بیشتر برای این که به قول پدر ام حماقت ام را ثابت کرده ام خوشحال ام ! خوب ام و فقط معده ام تیر می کشد و دل ام شور می زند و گلوم درد می کند . شور خستگی کسی را می زند . شور ناراحتی کسی را . و شور خود ام را . شاید هنوز هم بیش تر از همه به خود ام فکر می کنم . اما اسم اش خودخواهی نیست به هیچ وجه .
امروز گربه ی دختر همسایه دوبار خودش را حبس کرد توی حیاط ما. گربه ی گل باقالی با آن طرز نگاه احمقانه اش و ترس توی چشم هاش . پشت بالا داده اش و دم ایستاده اش . دختر برای ام جالب بود . صاحب گربه را می گویم . هیچ حدسی راجع به سن اش نتوانست ام بزن ام . بزرگ می زد اما بچه بود . حس می کرد ام بین ماندن و رفتن مانده . با تردید من را نگاه می کرد و لبخند اش را زود جمع می کرد از روی خنده های مطمئن من. نمی دان ام که هنوز هم می خواهم راجع بهش فکر کن ام یا نه . اما این را می دان ام که دیگر نمی خواهم راجع بهش بنویس ام . شاید یک روزی که توی خیابان با لباس های بیرون دیدم اش توانست ام حدس بزن ام که چند ساله است و چکاره . این طوری اما فقط دل ام می خواهد راجع بهش فکر کن ام و ننویس ام دیگر.
آتن موبایل ام می رود و می آید. چراغ گوشی ام هی خاموش و روشن می شود. یک نفر دارد پشت این خط ها خودش را خفه می کند که صدای من را بشنود . بر نمی دار ام . درست مثل کاری که خود ام می کنم را کرده بی شک . از حفظ یا از دفترچه ی تلفن اش شماره ی من را در آورده و گرفته و منتظر صداهای پشت خط شده . به لطف پیش رفت علم صدای بوق اشغال تلفن تبدیل به خاطره شده و هر بار که شنیده می شود آدم مطمئن می شود که یک مشکلی توی خطوط هست . چون دیگر اشغال هم که باشد شماره ای که گرفته ای، می روی پشت خط می مانی و یک چیزی می نویسد که پشت خط اید یا گاهی زن لوسی می آید و می گوید اگر می خواهید گوشی را نگه دارید تا ببینید صاحب خط دل اش می خواهد صداتان را بشنود یا نه که معمولن هم جواب " یا نه " است. هیچ کس به خاطر من دست اش نفر اول را ایگنور نمی کند و انسر را برای من نمی زند . این را همان موقع که دوازده سیزده ساله بود ام فهمید ام !
باید چراغ را خاموش کن ام .
* یکی از جمله های کتاب "میرا" که توی باز خوانی چند روز پیش ام دوباره خواندم اش .

