حنجره
نمایشی در چهار پرده برای عروسک آویخته ی دست نخورده

صحنه ی اول- پرده ی یکم

یک مکعب که با میله های آهنی با قطر های مختلف درست شده ، روی یکی از راس های اش با زاویه ی کمی از زمین قرار دارد. دیوار های پشت سر و زمین همه سفد یک دست اند و میله های مکعب هر کدام یک رنگ دارند. ( بنفش، سفید، سبز، خاکستری، قرمز، قهوه ای، آبی، زرد، سورمه ای،نقره ای، صورتی، نارنجی). سمت چپ مکعب روی زمین یک لکه ی جوهر سیاه ریخته که باید خیس باشد ( بازیگر از روی اش رد شود و رد پای اش بماند ) قسمت بالایی مکعب حدود وسط یک چهار پایه ی چوبی قرار می گیرد که باید چسبیده باشد سر جای اش. تماشا چی ها فقط باید از یک جهت – رو به رو- صحنه را ببینند. بالای سر چهار پایه باید یک آیینه آویزان باشد و معلق.


با یک آهنگ شاد نور های رنگی روی زمینه ی سفید حرکت می کنند و صدای شادی و خنده ی یک جشن می آید. جشن تولد یک دختر بچه است. صدای شادی بچه ها و حرف بزرگ تر ها باید توی فضا باشد تا انتهای این پرده .

دختری با پیراهن یک دست خاکستری که یک لوزی سفید جلوی سینه اش دارد و چکمه های مشکی پای اش دارد و روی صورت اش یک پارچه ی خاکستری کشیده شده باید توی همان نور ها بیاید وسط صحنه و جلوی چهار پایه بایستد . در این لحظه نور ها باید قطع شود و فقط یک نور نارنجی باید از بالا بتابد و محل ایستادن دختر را روشن کند. دختر باید موهای اش را از عقب بریزد جلو و سرش را خم نگه دارد.

دختر: اینا حاصل شیش سال آرایشگاه نرفتنه. شیش سال سلمونی نرفتن و تمرین این که به سلمونی بگم آرایشگاه. شراره همیشه سر این قضیه به من می خنده . خیلی زیادی دختره دیگه. ابروهاش هر بار یه مدلیه و رنگ موهاش هر سری یه فرقی داره با سری قبل. اما خوب این جوریه که آرایش گر اش هر بار گند می زنه به رنگ موهاش و از شانس این آدم همون رنگ مسخره مد می شه. بلوطی هم شد رنگ آخه .
دست اش را می برد زیر موهاش و می ریزدشان سر جای اش اما سر اش را خم نگه می دارد.
د: بابا بزرگ ام همیشه می گه آدما که می میرن نمی مونن تو برزخ . بالاخره خوب حوصله شون سر می ره . می گه فکرشو کن که آخه آدمایی که هزار سال پیش بود ان بیچاره ها چقدر باید منتظر آخرزمون بشن تا همه بمیریم. می گه خدا هم بی کار نیست. دسته دسته شون می کنه و می فرسته تو بهشت و جهنم. بابا بزرگ ام همیشه قر آن رو با صدای بلند می خونه . اون موقع ها می خواست به من هم یاد بده اما وقتی دید من نمازم نمی خون ام بی خیال کل جریان شد و شروع کرد دستگاه های موسیقی رو یاد ام دادن. سر اش را می آورد بالا و حالت اغراق آمیزی به صورت اش می دهد انگار دارد تماشاچی ها را نگاه می کند اما در واقع چیزی نمی بیند.
د: بابا بزرگ ام خیلی دوست ام داره . اینو از روی اون عکس می گم که من لباس صورتی تن امه و تو بغل اش منو نشونده . داره از ته ته ته دل اش می خنده توش. کس دیگه ای هم اون دور و بر نیست که عکس ما رو خراب کنه . من دارم با اون روسری احمقانه روی موهام که از دو طرف اش زده بیرون به دوربین نگاه می کنم و بابابزرگ ام دستشو گذاشته روی دست من و داره می خنده.
دختر ناگهان می چرخد و پشت به تماشاچی ها می ایستد و مثلن از روی میز خیالی رو به روی آیینه دست می برد و یک موچین بر می دارد و شروع می کند ابرو هاش را مرتب کردن.
د: همیشه دل ام می خواسته که از دم ابروی چپ ام یه کم بیام جلو تر و یه خط عمودی از توش خالی کن ام . هیچ وقت شانس اینو نیاووردم که ابروم بکشنه و یه جاییش اون ته مه ها مو نداشته باشه .
دختر دست می برد و پارچه را از روی صورت اش می کشد کنار. ابرو های پیوندی اغراق شده ای دارد و صورت اش هیچ آرایش ندارد . آرام آرام و با خجالت بر می گردد سمت تماشاچی ها و نگاهش را می اندازد پایین.
د: خوب. مامان ام گفته نباید به وسط ابرو هام دست بزن ام. مهم نیست البته دیگه . این جوری هم یه مدل از ابرو دیگه. فقط همه ی آدما به قیافه ام می خندن که اون ام می ذارم به حساب با نمکی صورت ام .
دختر یک قدم از توی نور نارنجی می آید بیرون و نور می رود و نور صورتی کل صحنه را روشن می کند. دختر هراسان شروع می کند توی جیب اش دنبال چیزی گشتن و جیب هاش صدای پول خرد می دهند و آخر سر دست اش را تا ته می کند توی یکی از جیب هاش و یک دسته کلید در می آورد و شروع می کند با سر و صدا دنبال یک کلید گشتن.
د: همیشه یاد ام می ره علامت بذارم این کلید لعنتی رو . کلید اون صندوق اون ته اتاق. یه دفتر چه توش پیدا کرد ام که پر از حرفای خوب. من بعضیاشو از حفظ ام. یه جاش نوشته بود " کجاست سنگ رنوس؟ من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دست های ساده ی غربت اثر گذاشته بود: " به یادگار نوشت ام خطی ز دل تنگی."" . اینو دوست دارم. منو یاد نامزد ام می ندازه که تصادف کرد چند ماه پیش. بعدش که مرد بابام گفت که اصلن نمی خواد من شوهر کن ام . این شد که من اومد ام توی این اتاق و نرفت ام بیرون . همون گوشه کارای فوریمو کردم و فوری تراشم پیچید ام توی دستمال و از پنجره پرت کرد ام بیرون. غذامم مامان ام میاره پشت پنجره و میره. من اولاش گریه کرد ام خیلی اما بعدش دیگه دید ام نامزد ام نمیاد و من ام نمی تونم هیچ وقت ابرو هامو وسط شو بردار ام و ... حالا اینا مهم نیست من دیگه عادت کرد ام.
دختر یک قدم می آید جلو و می نشیند کف زمین . نور صورتی خاموش می شود و نوربنفش روشن می شود. دختر سر اش را جمع می کند توی بغل اش و آرام نفس می کشد .
د: بابابزرگ من همیشه از جنگ برام تعریف می کنه. از ماموریتای محرمانه ای که با اسم نجار رفته و مثلن هفت روز فقط هندونه خورده. یه وقتاییم از مسابقه هایی که داده می گه . بابا بزرگ من قهرمان دوچرخه سواری بوده یه روزی. بعدش که تصادف می کنه و انگشتر اون دختر رو کج می کنه و فرو میکنه تو دست اش دیگه نمی ذارن بازی کنه. دکترا رو می گم. دکترا همه همین جورین. فقط به آدم میگن که چی کار نکنه. اصلن نمی گن آدم چی کار کنه که بعدن باز بتونه کارای قبلیشو بکنه. فقط می گن نکن. نخور. نکن. نخور. البته بعضیاشونم یه وقتایی دارو می دن که آدم می خوره و گیج می شه. مثل الان من . من سه تا قرص خوردم. ( نور ها هم زمان که دختر اسم رنگ ها را می برد تغییر می کنند ) سبز... قرمز... آبی...
تا پایان این صحنه دختر از جای اش تکان نمی خورد و صدایی هم ازش در نمی آید. نور بنفش به صحنه بر می گردد.
یک عالم پر از بالا می ریزد روی سر دختر . لباس اش باید از قبل چسبی شده باشد و پرها بهش بچسبند. باد می آید و پرهای اضافی را می برد بیرون صحنه. یک سطل آب از بالا می ریزد روی سر دختر. نور همه جا قرمز تندی می شود طوریکه بعد از این مدت چشم تماشاچی ها را هم بزند. نور بعد از حدود سی ثانیه می رود و همه جا تاریک می شود. ترجیحن پرده بیافتد پایین که حرکت دختر معلوم نشود که دارد از صحنه می رود بیرون.




صحنه ی اول-پرده ی دوم


همان مکعب و همان وسایل توی صحنه اند و یک مرد نسبتن چاق روی چهار پایه نشسته و دارد دندان اش را با نخ دندان نخ کشی می کند . اگر این قدر چاق باشد که کامل جا نشود روی چهار پایه خیلی بهتر است. صداهای مهمانی که تا شروع این پرده ادامه داشته قطع شده اند و فقط صدای تمرین آرشه کشی کسی می آید . مرد سر اش را بلند می کند و همان طور که انگشت هاش توی دهان اش است شروع می کند حرف زدن، انگار که ادامه ی حرفایی ست که از وسط اش رسیده ایم.
مرد: ... ام زد ام زیر اش. کاغذ هم سر تا سر جر خورد . مرتیکه می خواد سر منو کلاه بذاره . بره سر عمه شو کلاه بذاره خوب. گوشت با منه؟ می گم همه چیز رو جر واجر کردم و اومد ام بیرون .
صدای زنی از بیرون می آید. بم است .
زن : آره گوش ام اونجاست اما دل ام پیش تلفنه.
م: خدا خفه ت کنه که همیشه دل ات یه جایی غیر این جاست . پیش تلفن! هه! آخه زن . مگه کی قراره زنگ بزنه جز مامان جون ات ؟ هان ؟ به جای اینکه بیای به من بگی چی کار کن ام حالا که همه چیرو خراب کرد ام دل ام پیش تلفنه واسه من راه انداختی.
ز: نگران خبریم که قرار بهم بدن. انگار مهرداد تصادف کرده. تو حواس ات کجا بود وقتی تعریف کرد ام . چقد گفت ام نکنیم این کارو. خورشید همه ش هیفده سالشه. حالا اگه این مهرداد عزیز مرده باشه من چی کار کنم خورشید رو .
م: بیا این جا ببینم چی داری می گی تو .
زن از پشت مرد می آید داخل و چهار پایه را دور می زند می آید جلوی مرد زانو می زند. نور روی مرد سبز است و نور روی زن زرد. نگاه اش را از مرد بر نمی دارد و همان طور می مانند. خورشد می آید از روی جوهر ها رد می شود و قطری مکعب را طی میکند . رد پاهاش می ماند روی زمین.




صحنه ی اول- پرده ی سوم

خورشید با پسری می آیند وسط اتاق سفید و می ایستند و شروع می کنند در سکوت مطلق با هم رقصیدن. البته هبچ رقص دو نفره ای را باز سازی نمی کنند. فقط یک سری حرکات هماهنگ را با هم انجام می دهند که مثل سوال و جواب است . یا یک کاری شبیه اینکه یکیشان یک حرکتی می کند و دیگری ادامه اش می دهد. باید این حرکات خیلی نرم باشند. خورشید پای اش را محکم می کوبد روی زمین و سکوت می شکند. مرد می خند .
مرد: همیشه تو می بری . من همیشه از جام می پر ام.
خورشید : مهرداد بیا این دفعه تو یکو پاتو بکوبون تا من ببازم . به نظر من بازنده ی بازی ما خوشبخت تره!!! اصلن دل ام خواسته بهت کولی بد ام دور اتاق.
مهرداد : خورشید ! اون چیه اونجا ؟( به جوهر های گوشه ی اتاق اشاره می کند با سر )
خ : اون ...ممممم ... نگاش نکن مهم نیست .
م: بگو چیه دیگه .
خ: نمی گم.
مهرداد می روم و سر اش را نزدیک می کند و بو می کشد و چهره اش در هم می رود.
م: تو کارتو گوشه ی اتاقت می کنی؟
خ: ... ( نگاه اش می کند )
م: اه. حالمو بهم زدی.
خورشید دهان اش را باز می کند که چیزی بگوید اما دهان اش را می بندد.
م: من می رم دیگه . فردا باید صبح زود برم. اگه تونستی با یه تک زنگ منو بیدار ام کن.
خ: با یه تک زنگ از کجا بفهمم که بیدار شدی؟ این قدر نیگر میدارم تا برداری و بگی که دوست ام داری و باهام خداحافظی کنی.
م: مگه می خوای همه ی خونه رو بیدار کنی ؟
خ: نه . ولی قبل رفتن ات می خوام صداتو بشنوم.
م: دست بردار خورشید . هیشکی ندونه من و تو می دونیم عاشق و معشوق نیستیم که.
خ : یعنی شاید بری و دیگه نیایی ؟
م: شاید .
خ : یعنی حتا قد یه سوزن هم دوست ام نداری ؟ قد سر اش ؟
م: حالا نه دیگه این جوریام نیست .
خ: باشه پس. خدافظ.
دست اش را می برد که دست بدهد و قبل از این که مهرداد دست اش را بگیرد می چرخد و پشت اش را می کند به مهرداد و می رود روی چهار پایه می نشیند( پشت به تماشاچی ها ). نور قهوه ای می افتد روی زمین و قدم های مهرداد را بدرقه می کند .




صحنه ی اول- پرده ی آخر

خورشید می آید وسط مکعب و یک سطل رنگ مشکی در دست اش دارد. از بالا چند تا طناب آویزان شده که چیز های مختلفی بهشان آویزان است. قیچی. یک عروسک. گوشی تلفن. یک مداد ( بزرگ باشد خیلی ) یک شال. یک لیوان. یک گردنبند.
خورشید که می آید داخل نور ها به ترتیب روی صحنه می تابند و توی هم محو می شوند و نور بعدی مشخص می شود.
خورشید می رود گوشی تلفن را می گیرد دم گوش اش و توش یک سری چیز های نا مفهومی می گوید. بعد گوشی را می کشد و طناب هم کنده می شود و می آید پایین و خورشید می آید گوشی را به یکی از ضلع های عمودی مکعب گره می زند. بعد می رود قیچی را بر می دارد و موهاش را قیچی می کند و می گذارد توی جیب اش. قیچی را با طناب اش می کشد و فرو می کند توی زمین. مداد را بر می دارد و وسط ابرو هاش را باهاش می کشد . شال را می کشد پایین و پهن اش می کند وسط اتاق لیوان را می کشد و مایع توی اش را می ریز روی شال و شال را تا می زند و از محل فرضی پنجره پرت می کند بیرون. گردنبند را می کشد و پرت می کند گوشه ی صحنه . همه این کار ها را باید خیلی آرام انجام بدهد و رفتار اش طوری باشد که انگار برای هر کدام همان موقع فکر می کند و تصمیم می گیرد. بعد می رود سطل رنگ را که گذاشته بود روی چهار پایه بر میدارد و شروع می کند ستون های مکعب را سیاه کردن. صدای جشن و شادی دوباره می پیچد توی فضا و نور ها می رود. در فاصله ی همه ی این کار ها هر بار می رود و دست اش را تا نزدیکی عروسک می برد اما دست اش را سریع پس می کشد و می رود سراغ کار بعدی.





ارنواز صفری

توسط ارنواز صفری در جمعه،27 اردیبهشت 87 | | نظرات (5) | لینک (0)








تازه دار اد شروع می شود. می توانی بایستی نگاه کنی. من دار ام با تمام قدرت ام می دو ام. این قدر که نمی توانی به من برسی. من دار ام می دو ام. تو هم بیا پشت سر من شروع به دویدن کن. این روز ها فکر می کن ام دوید ان از رسید ان مهم تر باشد.



توسط ارنواز صفری در سه شنبه،24 اردیبهشت 87 | | نظرات (1) | لینک (0)








باید مثل دختر بچه ی توی عکس لبخند بزن ام .

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،24 اردیبهشت 87 | | نظرات (0) | لینک (0)
شیشششششششش








من را هم یک کمی قاطی حرف زدنتان کنید می بینید که بلد ام حرف بزن ام.

توسط ارنواز صفری در جمعه،20 اردیبهشت 87 | | نظرات (2) | لینک (0)
مجموعه ی خانواده-1




- پرادو دو در که خوب نیست ... چهار در بهتره بزرگ تره.
- اتوبوس که بهتره.

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،19 اردیبهشت 87 | | نظرات (2) | لینک (0)
مفهوم ریتم




همان طور که ریاضیات بدون دانش اعداد مفهومی ندارد، هنر های تجسمی ( هنر به طور اعم) نیز، بدون دانش ریتم نمی تواند معنا و مفهومی داشته باشد. ریتم ساختار تصویر / ترکیب را تنظیم می کند و به آن تنوع می بخشد؛ آن را از یک نواختی کسل کننده می رهاند و در مسیر حرکت خود وحدتی فزاینده به عوامل ترکیب بخشیده، به هنر مند مدد می رساند تا فواصل اثر را هماهنگ کند. نا آگاهی از کاربرد ریتم، موجب از هم پاشیدگی، عدم تجانس و در نتیجه نا بسامانی اثر شده، پیام را بی هدف می سازد. در عوض با تسلط به دانش ریتم، ضرب کار نظام یافته، اثری خلق و ایجاد می گردد که در ذهن مخاطب جای می گیرد و تاثیری پایدار و مطلوب باقی می گذارد. در حقیقت ریتم " نبض " یک اثر هنری است.

827698_eba69e06ee_m.jpg



کارگاه هنر یک / دوره ی پیش دانشگاهی / رشته ی هنر




توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،18 اردیبهشت 87 | | نظرات (2) | لینک (0)









م د ا د ش م ع ی




توسط ارنواز صفری در دوشنبه،16 اردیبهشت 87 | | نظرات (2) | لینک (0)
ترس








من دار ام اسلحه ام را می گذار ام زمین. هر بار که یک قدم از من فاصله می گیری من مصمم تر می شوم برای کنار گذاشتن اسلحه ام. هیچ وقت نمی خواست ام با اسلحه ام تو را نشانه بگیر ام. هیچ وقت. همیشه می خواست ام زود تر از تو خود ام بمیر ام. اسلحه را برای شقیقه ی خود ام ساخته بود ام. اما حالا که این همه کشیده ای عقب، خب می دانی؟ قصد ندار ام از اسلحه ام که سال هاست با خود ام دار ام اش استفاده کن ام. من دار ام اسلحه ام را می گذار ام زمین و می خواه ام با پای ام هل اش بده ام به جایی دور از دست خود ام و خودت. من دار ام اسلحه ام را می گذار ام زمین، فقط کافی است نگاه کنی.

توسط ارنواز صفری در یکشنبه،15 اردیبهشت 87 | | نظرات (1) | لینک (0)








دار ام می رم کوه
شکار آهو

تفنگ هم نمی خواه ام

توسط ارنواز صفری در شنبه،14 اردیبهشت 87 | | نظرات (1) | لینک (0)





حذف می شوم! این یعنی من به طرز فجیعی وجود دار ام!

توسط ارنواز صفری در شنبه،14 اردیبهشت 87 | | نظرات (2) | لینک (0)






پشت سر من راه می آمدید دست در دست هم. حواس اتان به سایه هایتان نبود.

توسط ارنواز صفری در جمعه،13 اردیبهشت 87 | | نظرات (0) | لینک (0)
هفت ام اردیبهشت

خیلی دور شده ام، یک فاصله ی غیر قابل تعریف است. انگار فقط هست م بی هیچ بودنی. انگار حس می شوم بی هیچ حس کردنی. انگار دوست ام دارند بی آن که دوستشان بدار ام. انگار می خواهند باش ام بدون این که حواس ام باشد. نمی دان ام دار ام می روم کجا. تکلیف ام با خود ام هم حتا مشخص نیست. حرف نمی توان ام بزن ام. گوش نمی توان ام بدهم. خواند ان از یاد ام رفته. صبر! نه نمی توان ام. بیخود و بی جهت ام. عوضی ام. اشتباهی ام. این روزها توی خانه تنهام اغلب. همه اش هم به درس می گذرد برای خود اش و اس ام اس. کمر درد قدیمی برگشته سراغ ام. تکان خوردن گاهی سخت می شود چه قدر. موسیقی هم هست البته. مثل همیشه یک آهنگ در وضعیت تکرار. سوال های چهار جوابی. درس های دوست داشتنی تکراری منفور. سر فصل های تازه کشف شده. کتاب های عوض شده. منابع ناقص. دل تنگ. تنگ. تنگ. اصلن انگار نه انگار این همه با هم بوده ایم. فکر ندیدن حال ام را خراب می کند. فکر مشغولی، خستگی، کار، زندگی، تنهایی. فکر فکر فکر. دهن ام هم تکراریست این روز ها. یک شادی جدیدی حس می کن ام اما نمی دان ام کجا باید دست ام را ببر ام بگیر ام اش. هراس ناک ام. آزار دهنده ام. از دور دور دور خوب ام. از قیافه ام خوش ام می آید توی آیینه، از موهام خوش ام می آید توی دست هام، از دست هام خوش ام می آید وقتی چیزی می کش ام یا می نویس ام، از پاهام با این رنگ لاک جدید ام خوش ام می آید، هوای این روز ها را سرسام آور عاشق ام، آفتاب توی آسمان همان چیزیست ه لازم دار ام اما همه ی این ها انگار جمع شده یک جایی که نمی بین ام. دست ام را بگیری ببریم درست همان جا هم نمی بین ام. نشان ام هم بدهی بگویی بیا بگیر اش نمی بین ام. لاک پشت ام هم انگار می داند حال صاحب اش سر جای اش نیست آرام نشسته توی تنگ اش سر اش را برده زیر کاهو هاش و تکان نمی خورد. بازی هم نمی کند. حواس اش هم به من نیست . هیچ چیز بدی ندار ام این روز ها توی لحظه هام. خود ام می دان ام. هیچ چیز آزار دهنده و ناراحت کننده ای نیست، اما من حسی را که باید ندار ام. زمان می برد انگار باز تا بلند شوم. شاید کمر درد ام که خوب شود من هم خوب شوم. هنوز احساس ضعف می کن ام صبح ها. هنوز در طول روز خسته ام . هنوز خواب ام همان قدر مزخرف است.
زیاد خواب می بین ام این روزها. خواب خود ام که تنها دار ام جایی قدم می زن ام. کنار ساحل. روی اسفالت. سنگ فرش. موکت. چمن. زمین گل و شل. دست هام را می بین ام که می کشم اشان روی دیوار. ناخن هام را می کش ام روی دیوار و خورده می شوند و می رسند به بند های انگشت هام و می کش ام و می کش ام و می روم تا برس ام به مچ. هیچ صدایی نمی آید حتا صدای باد. صدای حرف زد ان خود ام را هم نمی شنو ام. می دان ام که دار ام با خود ام حرف می زن ام، می دان ام که دار ام چه می گوی ام اما نمی شنوم. " بیدار می شوی، می روی توی هال، از هر کتابی که خواندی علامت می زنی. بیدار می شوی، آدم ها را نگاه می کنی، لبخند می زنی، دلتنگ نباش."
انگار خیلی بچه باش ام و کسی را خیلی دوست داشته باش ام.هر چقدر دور یا نزدیک اما دوست تش داشته باش ام خیلی. بعد آن آدم مرده باشد و به من نگفته باشند که مرده. همه سیاه پوش باشند. به من گفته باشند حال اش بهتر شده. بروم پیش مادر ام بفرستد ام پیش کسی دیگر و آن کس دیگر بگوید بهتر نشده، حال اش بدتر شده کمی. من بدان ام که موضوع این نیست. من مطمئن باش ام که موضوع این نیست. بروم به آن آدم که مادر ام مرا فرستاده پیش اش بگوی ام می دان ام که این طور که می گوید نیست اما واقعن هم ندان ام چه شده. انگار کسی که خیلی دوست اش داشته ام مرده باشد و من جسد اش را دیده باش ام اما فکر کن ام خواب است و کلافه باش ام که چرا بلند نمی شود. انگار لباس سیاه را تن همه ببین ام اما به روی خود ام نیاور ام.
انگار توی شلوغی خیابان دست مادر ام را رها کرده باش ام یا مادر ام دست ام را به بهانه ای رها کرده باشد و من گم شده باش ام اما ندان ام که گم شده ام. حس کن ام که کسی که باید کنار ام باشد نیست اما نفهم ام جه شده و به راه خود ام بروم. آدم ها را نگاه کن ام و بچه های دیگری را که کسی دستشان را گرفته و دست های خود ام را ببین ام که خالی اند اما نفهم ام چه شده.
انگار چیزی را گم کرده ام توی روز هام. یک چیز خیلی مم که تمام تعادل زندگی ام را با خود اش برده. انگار مادر ام مرده باشد و به زور آرام بخش خوابانده باشند من را و حواس ام سر جای اش نباشد آن قدر که بفهم ام مادر ام مرده.
انگار کسی را دوست بدار ام، هر روز ببین ام اش، هفته ها ببین ام اش، ماه ها ببین ام اش، سال ها ببین ام ش، اما، تمام مدت بدان ام فقط خود ام می دان ام که دوست اش دار ام و بس و بدان ام هیچ وقت برای من نمی شود. هیچ وقت نمی فهمد که دوست اش داشته ام.
انگار خبر خوش اثبات بی گناهی ام را بعد از این که مرده باش ام صادر کرده باشند.

توسط ارنواز صفری در شنبه،7 اردیبهشت 87 | | نظرات (3) | لینک (0)









مرا تو بی سببی نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل
و یا
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟.






( ا.شاملو)





* هست ام هنوز. دست رد نمی شود ازم. هست ام هنوز. گوشه ی لبهام در پی حرفی بالا می روند. هست ام هنوز. اشک تا پشت چشم هام می آید. هست ام هنوز. رفته ام رد کار خود ام. هست ام هنوز. هست ام.

توسط ارنواز صفری در جمعه،6 اردیبهشت 87 | | نظرات (1) | لینک (0)
خاطرات ام

رخوت


ديشب من و فرشته كنار دريا ايستاده بوديم. شن هاي ساحل زير پاهاي ما فرو رفته بودند و آب كه ميرسيد به پاهاي ما دورمان حلقه ميزد و كف ميكرد و فرو ميرفت. سايه فرشته به سمت راست كشيده شده بود تا روي دريا و سايه ي من كشيده شده بود روي شنها. ناگهان موج بلندي آمد و سايه ي فرشته را با خودش برد. سايه ي من بلند شد و دستي تكان داد و دوباره دراز كشيد. فرشته هنوز داد ميزد و كمك ميخواست. باز هم برايش دست تكان دادم. نسيم ملايمي ميوزيد.

از شب نویس

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،2 اردیبهشت 87 | | نظرات (3) | لینک (0)