حنجره
کیش- مات







هنوز هم وقت هست انگار.

توسط ارنواز صفری در جمعه،31 خرداد 87 | | نظرات (2) | لینک (0)

یه لجظه...

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،27 خرداد 87 | | نظرات (2) | لینک (0)
پ.ن

نمی بینی ام. هیچ وقت ندیدی از این به بعد هم نخواهی دید.

پ.ن: گاهی به بودن ام شک می کن ام.
پ.ن: من را بگذار کنار. زندگی همه بهتر خواهد شد.
پ.ن: می رو ام . شاید پشت سر ام را هم برنگرد ام نگاه کن ام. اما چیز هایی هست که حتمن با خود ام بر می دار ام می بر ام.
پ.ن: قدم زدن لازم دارد. بدون آهنگ. بدون همراه. بدون فکر. بدون بارون. بدون آفتاب. بدون آب معدنی.
پ.ن: این قدر خسته ام این روز ها که هیچ چیز خستگی ام را از بین نمی برد. احساس پیری می کن ام.
پ.ن: رفته ام. فقط چند قدم مانده. شاید برای ات مهم نباشد. مثل خیلی چیز ها.
پ.ن: گاهی برای داشت ان حس خوب احتیاج به شنید ان دارد ام.
پ.ن: هیچ.

توسط ارنواز صفری در جمعه،24 خرداد 87 | | نظرات (4) | لینک (0)
14

شاید دو تا هفت تا هم برای ام شانس بیاورد و مقدس باشد. شاید هنوز یک باریکه ی نور باقی مانده باشد برای ام. شاید دو تا هفت تا این دفعه چهارده تا نشود و جدا جدا حساب اش کنند. شاید هنوز نمرده باش ام.







پ.ن : نیاورد ام شانس! به همین راحتی! قوانین عوض بشو نیست اند. تا این جای اش که نیاورد ام کم کم. شاید کمی جان بماند فقط برای ام.

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،22 خرداد 87 | | نظرات (0) | لینک (0)
یاد





من این جا ام. روی شن های این ساحل. سال هاست که همین جا مانده ام برای خود ام. تو بلند شدی از کنار ام و رفتی. من ماند ام و شن های این ساحل و هی هر بار هر روز بیش تر فرو رفت ام توی شن ها. این قدر که الان نوک انگشت هام مانده بیرون فقط. کسی رد نمی شود. کسی نمی اید . کسی نمی بیند این جا را هیچ وقت. تو، من را گذاشتی این جا یا شاید هم آن روزی که آمدیم این جا من خود ام حواس ام پرت شد و تو که رفتی من دنبال ات راه نیافتاد ام که بیای ام و حالا این قدر می گذرد که نمی دان ام چی شد. این ساحل موج ندارد. آدم ندارد. صدف ندارد . تو ندارد. فقط یک من دارد که نوک انگشت هاش از زیر شن هاش مانده بیرون.

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،20 خرداد 87 | | نظرات (2) | لینک (0)
رژین




من یه دوستی به اسم رژین داشت ام. دوست من که نبود. هم کلاسی شاید. یا حتا فقط می دید امش. الان چند روزه که دار ام فکر می کن ام اسم فامیل اش چی بود اما یاد ام نمی آد. یه دوستی داشت ام که اسم اش رژین بود حالا نه که دوست اما اسم فامیل اش یاد ام نیست. یه بار از خونه فرار کرد یه بار دیگه هم از خونه فرار کرد. من یه رژینی می شناس ام که اسم فامیل اش یاد ام نیست.

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،15 خرداد 87 | | نظرات (3) | لینک (0)
پنجره





نه! نه! من دار ام بزرگ می شوم. نه! نه! من دار ام خیلی چیز ها را یاد می گیر ام. حواس ات هست؟ یاد می گیر ام. نه! نه! نرو! ببین! نگاه کن! هر غلطی می خواهی بکن اما نرو! من عصبی ام الان یک کم. فقط آن اندازه که دست هام از تو بلرزند. می دانی چه حسی را می گوی ام؟ همانی که هر روز صبح تکرار می شود توی تمام تن ام. هر روز قبل از بیدار شدان. بلند شدان. که باعث می شود به خود ام فشار نیاور ام و بیش تر بگذار ام سر ام روی بالش بماند. مثل همان است. تجربه اش کرده ای؟! نمی دان ام. ببین! من دار ام رشد طولی می کن ام انگار. مثل همان موقع است درست. درد دارد. من قد کشیدان ام را حس کرد ام. تو چطور؟ من دردی که توی پاهام و دست هام بود را یاد ام هست. خوشحال هم بود ام بابت اش. خیلی هم. هنوز هم وقتی می بین ام که هنوز هم بلند تر می شود قد ام خوشحال می شوم. حس می کن ام متوقف نشده ام. حس می کن ام با این که همه چیز سر حای اش خشک اش زده اما من هنوز دار ام قد می کش ام. به هر بهانه ای که می خواهد باشد! هنوز بیست ساله ام. تا بیست و پنج بیست و شش هنوز قد می کش ام. تو بگو سه سانت در کل! خود اش خیلی ست!
نمی دان ام تجربه اش کرده باشی یا نه. این انتظار توی این روز هام را می گوی ام. نمی دان ام بفهمی من را یا نه، فرقی هم برای ام ندارد حرف خود ام را می زن ام در هر حال. مشکلی با درک شدن ام یا نشدن ام ندار ام. در هر حال همیشه یک بخشی از آدم فهمیده می شود یک بخشی اش نه. این قضیه مثل دوست داشت ان می ماند. حد دارد. هیچ وقت کامل و تمام نیست اما همیشه یک نفر هست که بیش ترین درک مقابل را از من دارد. اصلن لازم نیست زیاد بشناسد من را یا خیلی وقت بگذارد گاهی توی یک بحثی با آدم های غریبه ای آدم یک چیزی می گوید از حس هاش و کسی سر اش را بلند می کند و چنان توی چشم آدم نگاه می کند که انگار موقع تجربه ای که تو داشته ای او هم آن جا بوده، همان بخش از تو بوده. نمی دان ام که الان کجا نشسته ای یا کجا خوابیده ای. شام خوردی یا نه. خوبی اصلن یا نه. فقط می دان ام خیلی باید خسته باشی بعد از یک روز به این شلوغی. نمی دان ام رسیدی خانه یا نه. خیلی دیر آمد به نظر ام یک لحظه همه چیز. خود ام توی خیابان و کسی که رفت سوار تاکسی شد بی آن که سر اش را بر گرداند. نمی دان ام چرا منتظر بود ام سر اش را بچرخاند و نگاه ام کند و با چشم هاش بگوید خداحافظ یا هم چین چیزی. یکهو بعد اش خود ام پشت چراغ قرمز دید ام تنها ام. ساعت ده و چند دقیقه بود. سی و چهار ثانیه مانده بود تا سبز شود چراغ. دو نفر سر خیابان ایستاده بودند تاکسی بگیرند. خود ام را رساند ام به تاکسی ای که داشت مردی که سوار شده بود در اش را می بست. سوار شد ام. تا سر خیابانمان هم می رفت. گاهی حس می کن ام وقت هایی که دیر می آیم خانه راننده تاکسی ها لطف می کنند و می رسانند ام تا سر خیابانمان. خیابان مان برق نداشت. هیچ. چشم هام را بست ام. منتظر همین بود ام انگار. تاریکی. سکوت. دل ام می خواست زنگ می زد ام به تو و باهات تا خانه حرف می زد ام. اما نزد ام. قدم هام را شمرد ام. وسط اش یاد ام رفت. زنگ زد ام مادر ام آمد در را باز کرد. از درخت چنار ام توی تاریکی عکس گرفت ام. هیچ چیز نیافتاد به جز تاریکی. سکوت.
رفتیم تو. مادر ام روی کاناپه دراز کشیده بود. بقیه هنوز نیامده بودند. کز کرد ام کنج دیوار. سایه ام می رقصید برای خود اش. زنی می خواند. از پشت پنجره می خواند و صدای اش خیلی آرام بود. بی سوز. بی حسی حتا. فقط می خواند. دل ام دو تا دست می خواست دور اش. یک سینه برای تکیه کاه اش. یک بوی آشنا که فقط خود اش بداند چیست. نمی دان ام تجربه اش را داری یا نه.

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،13 خرداد 87 | | نظرات (4) | لینک (0)