حنجره
« حیف تو بود بر باد بری /مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری. | صفحه اصلی | »
شاید راز بزرگ زندگی ام این نباشد . اما بالاخره یک راز بزرگ پیدا میکنم .

به نظرم خیلی مهم نباشه که تو چی فکر می کنی . خیلی بیشتر از اون این مهمه که من چی گفتم و چرا گفتم . تو هر جور دوست داری طول و تفسیرش بده و هر روز صبح با چشای پف کردت نیگام کن و بگو خیلی احمق ام . خوب یه احمق دیگه م رو احمقای دنیا . مهمه ؟
فرض کنیم تو برای یک اشتباه خیلی مسخره مردی . و من بعد ها فهمیدم کل جریان چه بوده . فرض کن ناراحت شدم . فکر کن من سر خاکت نیامدم . مادر و پدرت را ندیدم و حتی به خودم تسلیت نگفتم . حدس بزن چه حالی پیدا کردم وفتی تمام کاغذ ها و فیلم ها و نوار ها روانه ی خانه مان شد . فکرش را بکن وقتی دیدم بالای تمام بسته ها نوشته بودند ارنواز چه حالی شدم . چه رنگی . و به این فکر نکن که هیچ نامه ای به خانه تان نرسید . و اینکه چه رنگی می شدی اگر می آمد .
روی برگه های دفتر که عقب می روم . چند روز پیش می شود . کمی قبل تر دوستی می میرد و بعد عید می شود و تولدم می شود و حیاط مدرسه . به یک کتاب که قرار بوده بپرسم و یادم رفته . به یه دو پرده ای کوتاه . به وقت دندون پزشکی .به یه سوال در باره ی تویی که مردی . که واقعن مردی . به مرگ در بالکن و هر چقدر بری تموم نمی شه مگه برسی به ( زیر بنای این دفتر احساس + تفکر است .) و زیرش توی پرانتز (( قرار بود باشد !.)
کاش قدرت فریاد زدن داشتم . کاش می تونستم بهت بگم که چقدر نارا حتم می کنی . کاش می تونستم حالیت کنم گوشه کنایه هات داره دیوونم می کنه .


فکر کردم _ انصاف نیست _ دست به قضا _ به هر حال دیگه هیچی ش برام اهمیت نداره _ روز اول همیشه سخته و روزای اول _ همیشه بالاخره یه جوری میگذره _ معده م به قار و قور افتاده _ چیزیو که الان واقعن در درونمه _ به دست آوردم _ من خودم از طرف پدرم امضاش می کنم _ من می پاک هستم _ یه کارایی دارم که باید انجام بدم _ باید فکر کنم _ این خدای غاره _ کیوپید پسرکی ست فریبکار تا دخترکان را به جنون کشد .

براش متاسفم که مجبوره به خاطر من تو این جلسه ها شرکت کنه .

خدا کنه فردا صبح ساعت هشت بری بیمارستان و من که از امتحان میام اومده باشی . سر حال و خوب . خدا کنه بستریت نکنن . خدا کنه زود بیایی . خدا کنه اصلن عملت نکنن . خدا کنه چیز مهمی نباشه . دارم داغون می شم . خدا کنه خوب بشی . خوب باشی . من تحمل درد رو ندارم . تحمل این که تو درد بکشی رو هم . من اصلن تحمل هیچیو ندارم . من دارم بالا میارم از دل شوره . لعنتی .
View image

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،9 خرداد 85 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/13

نظرات

بعد از مدت ها یه داستان ارنوازی خوندم. یه داستان شاید واقعی . اصلآ واقعآ واقعی. از اون موقع ها یادمه که ارنواز داستان نمی گه حقیقت رو داستان می کنه میگه ! من هم معدم به قار و قور افتاد .

بعد از مدتها دوباره یک داستان ارنوازی خوندم ! یک داستان شاید واقعی. اصلآ واقعی ! چون ارنواز داستان نمی گه. از اون موقع ها یادمه که ارنواز واقعیت رو داستان می کرد می داد به خورد ما. من هم معدم به قار و قور افتاد !

ارغوان جوني... چرا انقدر اشفته اي؟

شاد و پاینده باشی.

چرا اين ريختی شدی ارنواز؟

شاید هم مهم این باشه که من فکر می کنم تو درباره ی من چی فکر می کنی .....

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.