به نظرم خیلی مهم نباشه که تو چی فکر می کنی . خیلی بیشتر از اون این مهمه که من چی گفتم و چرا گفتم . تو هر جور دوست داری طول و تفسیرش بده و هر روز صبح با چشای پف کردت نیگام کن و بگو خیلی احمق ام . خوب یه احمق دیگه م رو احمقای دنیا . مهمه ؟
فرض کنیم تو برای یک اشتباه خیلی مسخره مردی . و من بعد ها فهمیدم کل جریان چه بوده . فرض کن ناراحت شدم . فکر کن من سر خاکت نیامدم . مادر و پدرت را ندیدم و حتی به خودم تسلیت نگفتم . حدس بزن چه حالی پیدا کردم وفتی تمام کاغذ ها و فیلم ها و نوار ها روانه ی خانه مان شد . فکرش را بکن وقتی دیدم بالای تمام بسته ها نوشته بودند ارنواز چه حالی شدم . چه رنگی . و به این فکر نکن که هیچ نامه ای به خانه تان نرسید . و اینکه چه رنگی می شدی اگر می آمد .
روی برگه های دفتر که عقب می روم . چند روز پیش می شود . کمی قبل تر دوستی می میرد و بعد عید می شود و تولدم می شود و حیاط مدرسه . به یک کتاب که قرار بوده بپرسم و یادم رفته . به یه دو پرده ای کوتاه . به وقت دندون پزشکی .به یه سوال در باره ی تویی که مردی . که واقعن مردی . به مرگ در بالکن و هر چقدر بری تموم نمی شه مگه برسی به ( زیر بنای این دفتر احساس + تفکر است .) و زیرش توی پرانتز (( قرار بود باشد !.)
کاش قدرت فریاد زدن داشتم . کاش می تونستم بهت بگم که چقدر نارا حتم می کنی . کاش می تونستم حالیت کنم گوشه کنایه هات داره دیوونم می کنه .
فکر کردم _ انصاف نیست _ دست به قضا _ به هر حال دیگه هیچی ش برام اهمیت نداره _ روز اول همیشه سخته و روزای اول _ همیشه بالاخره یه جوری میگذره _ معده م به قار و قور افتاده _ چیزیو که الان واقعن در درونمه _ به دست آوردم _ من خودم از طرف پدرم امضاش می کنم _ من می پاک هستم _ یه کارایی دارم که باید انجام بدم _ باید فکر کنم _ این خدای غاره _ کیوپید پسرکی ست فریبکار تا دخترکان را به جنون کشد .
براش متاسفم که مجبوره به خاطر من تو این جلسه ها شرکت کنه .
خدا کنه فردا صبح ساعت هشت بری بیمارستان و من که از امتحان میام اومده باشی . سر حال و خوب . خدا کنه بستریت نکنن . خدا کنه زود بیایی . خدا کنه اصلن عملت نکنن . خدا کنه چیز مهمی نباشه . دارم داغون می شم . خدا کنه خوب بشی . خوب باشی . من تحمل درد رو ندارم . تحمل این که تو درد بکشی رو هم . من اصلن تحمل هیچیو ندارم . من دارم بالا میارم از دل شوره . لعنتی .
View image
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/13
بعد از مدتها دوباره یک داستان ارنوازی خوندم ! یک داستان شاید واقعی. اصلآ واقعی ! چون ارنواز داستان نمی گه. از اون موقع ها یادمه که ارنواز واقعیت رو داستان می کرد می داد به خورد ما. من هم معدم به قار و قور افتاد !
ارغوان جوني... چرا انقدر اشفته اي؟
شاد و پاینده باشی.
چرا اين ريختی شدی ارنواز؟
شاید هم مهم این باشه که من فکر می کنم تو درباره ی من چی فکر می کنی .....


بعد از مدت ها یه داستان ارنوازی خوندم. یه داستان شاید واقعی . اصلآ واقعآ واقعی. از اون موقع ها یادمه که ارنواز داستان نمی گه حقیقت رو داستان می کنه میگه ! من هم معدم به قار و قور افتاد .
توسط: shervan | سه شنبه،9 خرداد 85