تو فردا به دنیا آمدی درستش را بخواهم حساب کنم باید هشتاد و پنج تا از چهل یک کم کنم . کم کم دارد زیاد می شود ها . هیچ حرفی که ندارم . تبریک و گل و کیک و خرید و این حرف هام که به خاطر بابا که مریض شده نداریم احتمالن . چرا این قدر سرد است ؟ شاید چون تو آبی تنت کرده ای . شاید به خاطر لکه های خون روی آستینم باشد . دارم با ولع کاکائویی را که ثلث کردیم گاز می زنم . دارم همش به دیشب فکر می کنم . به تو هم فکر می کنم . به زبانه های آبی بخاری هم که هی قرمزی می زند توش فکر میکنم . و به خیلی چیز های دیگر . به یکی از دوست هام هم که تازه آشنایی دادیم فکر میکنم . راستی امروز به دنیز هم تسلیت گفتم . بغلم کرد . هنوز ناراحت مادر بزرگش بود . فکرش هم اذیتم می کند . امروز شماها کلاس دارید . پیش همید . خوش به حالتان .
همش آهنگ میم مثل مادر را گوش میکنم . بعد نیم ساعت می روم سراغ یک آهنگ دیگر و بعد دو دقیقه باز یکی دارد می گوید کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم ... . گوشی موبایل را گذاشته ام جایی که بیش ترین آنتن را دارد و منتظرم . این قدر که نمی توانم تمرکز کنم . که نشسته ام این جا و به همه چیز فکر میکنم . یک علامت دو نقطه دی الان به اندازه ی دنیا خوشحالم می کند . و همین برای دو دقیقه ام کافیست . بقیه اش را خودم یک کاری می کنم . این عدد ها را ببین . هشت . دوازده . سیزده . از همین چیز ها . هشتاد و یک هم دارم . خودم راضی ام . راضی . مثل خوشبخت می ماند که نمی دانم تعریفش چیست . اما کلمه اش را خوب می توان بگویم . مثل کروماتیک . ر ر ر ر . از کلمه هایی که ر دارد خوششم می آید . ر را می شود جور خوبی تلفظ کرد . امروز وحشی شده ام . همه چیز را محکم گاز میگیرم . محکم محکم . دستم خون افتاده ولی مهم نیست . اخبار میگفت غبار روی مانیتور مریضی می آورد . خیلی چیز های دیگر هم می گفت . عین بادکنک هایی که توشان چهار تا بادکنک دیگر هم هست مغزم را پر کرده اند از باد کنک انگار . چون آن موقع که باید نداشتم الان همیشه دارم . پس نخند . مثل همین بادکنک پنج رنگ کنار ما نیتور . یکی یکی می ترکند آن تو و دلم می ریزد پایین هی .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/54

