حنجره
« دست هایت را دوست می دارم . | صفحه اصلی | می گوید ویران کن * »
رفتی و چیزی نگفتی

بوی باران پیچیده توی اتاق . مهم نیست که دعوا ها و داد و بیداد های همین چند دقیقه پیش زیر سر تو بود که بر سر من فرود آمد . این بار اولت هم نیست . انگار آب راه کشیده باشد توی اتاق . اگر این قدر نمی رفتی و نمی آمدی من این همه غر نشنیده بودم از آن زن . بگذار همین حالا تکلیفم را روشن کنم . من دوست ندارم مادر صداش کنم چون تعریفم از مادر – مادرم – این نیست . این تصویر کثیف تهوع آور نیست . نمی خواهم تصویرم را تعریف کنم برای کسی که بعد ... – اسمش را چی بگذارم ؟ مثلن لام یا یک چیزی توی همین مایه ها . شاید هم نه می گذارم کاناپه . – کاناپه بیاید و ببیند و بخواهد من را عوض کند و دعوا ها بیشتر شود . بخواهد من باز قایم شوم و بمیرم . باور کن بمیرم . نخواسته یک بار نه نه سه بار . خواسته . خودت هم می دانی . و من بودم که احمق بودم . چی می شود درستش ؟ نمی دانم شاید واقعن تصویر هام رویایی بوده آن روز ها . پاهام خیس شده . الان داری با تلفن حرف می زنی و من انگار صدات را صد برابر بلند تر می شنوم . دوست دارم خرخره ات را بجوم . طوری که یک عالمه خون از کنار لب هام راه بکشد و بریزد روی سینه هام . از وسط سینه هام راه بگیرد تا روی ناف ام . صدای تگرگ می آید . وسوسه شده ام دستم را ببرم روی بک اسپیس و همه چیز را به حالت اول اش در بیاورم . سفید . مثل اول . اما این کار را که نمی کنم هیچ به نوشتن ادامه هم می دهم . موبایل ام را تنظیم می کنم جایی که آنتن داشته باشد و انتظار می کشم و انتظار می کشم . الان باید بروم به درس خواندن و دارم خمیازه می کشم . بقیه اش باشد برای بعد .

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،16 بهمن 85 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/70

نظرات
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.