بوی باران پیچیده توی اتاق . مهم نیست که دعوا ها و داد و بیداد های همین چند دقیقه پیش زیر سر تو بود که بر سر من فرود آمد . این بار اولت هم نیست . انگار آب راه کشیده باشد توی اتاق . اگر این قدر نمی رفتی و نمی آمدی من این همه غر نشنیده بودم از آن زن . بگذار همین حالا تکلیفم را روشن کنم . من دوست ندارم مادر صداش کنم چون تعریفم از مادر – مادرم – این نیست . این تصویر کثیف تهوع آور نیست . نمی خواهم تصویرم را تعریف کنم برای کسی که بعد ... – اسمش را چی بگذارم ؟ مثلن لام یا یک چیزی توی همین مایه ها . شاید هم نه می گذارم کاناپه . – کاناپه بیاید و ببیند و بخواهد من را عوض کند و دعوا ها بیشتر شود . بخواهد من باز قایم شوم و بمیرم . باور کن بمیرم . نخواسته یک بار نه نه سه بار . خواسته . خودت هم می دانی . و من بودم که احمق بودم . چی می شود درستش ؟ نمی دانم شاید واقعن تصویر هام رویایی بوده آن روز ها . پاهام خیس شده . الان داری با تلفن حرف می زنی و من انگار صدات را صد برابر بلند تر می شنوم . دوست دارم خرخره ات را بجوم . طوری که یک عالمه خون از کنار لب هام راه بکشد و بریزد روی سینه هام . از وسط سینه هام راه بگیرد تا روی ناف ام . صدای تگرگ می آید . وسوسه شده ام دستم را ببرم روی بک اسپیس و همه چیز را به حالت اول اش در بیاورم . سفید . مثل اول . اما این کار را که نمی کنم هیچ به نوشتن ادامه هم می دهم . موبایل ام را تنظیم می کنم جایی که آنتن داشته باشد و انتظار می کشم و انتظار می کشم . الان باید بروم به درس خواندن و دارم خمیازه می کشم . بقیه اش باشد برای بعد .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/70

