می گوید و من نمی شنوم . می گوید دارد خراب می شود . نمی شنوم . نمی خواهم که بشنوم . مهم نیست دیگر برایم حالا که توی روز روشن و شب روشن ترش در فاصله ی بیست سانتی متری از چشم هام دارمش ویران بشود یا نه . یعنی اگر برایم جالب باشد ویران شدنش است که جالب است همین . از بین رفتن و نابودی اش . اصلن خواستارم که از میان برش دارم بدون حرفی . بروم تا جایی که همان یک نقطه هم نباشم .
از طبقه ی ششم ساختمانی که آدم هاش را دوست دارم و به خودشان هم می گویم خیلی راحت خیره ی خیابان شده ام . از این جا دیدن خوب است چون فرقی میان آدم های زیبا و زشت وجود ندارد . چون قد کوتاه ها و قد بلند ها به یک اندازه ارزش دارند . رنگ ها هم خیلی مهم نیست . هیچ رنگ خاصی نیست که توجه جلب کند از این جا . تنها چیزی که سرم را بر میگرداند آدم هایی هستند که سرشان را بالا می گیرند و صدای آوازم را پی می گیرند بلکه پیدایم کنند . و من زیر فقط دارم خودم را صدا می زنم . شعری نیست . آهنگی نیست . هیچ چیز نیست . و کسی کنارم هست که می گوید صدای خوبی دارم و من اصلن گونه هام گل نمی اندازد که این آدم کلی موسیقی می داند که می گوید صدام خوب است . فقط وقتی یکی از آدم های دوست داشتنی تر از همه ی این جا می گوید دختر گل چشم هام برق می افتد و به همه می گویم . توی دلم البته . چون آن آدم هم در گوشم گفت دختر گل . و اگر بخواهم تا فردا هم می توانم تکرارش کنم . دختر گل .
باران می آید و قطره هاش می خورد توی صورتم و می افتد روی موهام و می افتد روی شال روی موهام . باد می آید و می پیچد توی شالم و از یقه ام می رود تو و تا وسط سینه هام می رود و خنک ام می کند . چشم هام را می بندم و صورتم را می گیرم رو به آسمان و چشم هام را باز می کنم و تو را توی ابر ها پیدا می کنم . دقیقن همان شکلی که هستی . که تا آخر عمر کوتاه ام هم اگر نبینمت باز هم تصویرت توی ذهنم هست . تمام خط های صورتت را می شناسم حالا دیگر . به خودم می گویم کجای دنیا را گرفته و ام با من چه کرده است که توی آسمان هم بهش می رسم و جوابی نمی گیرم . فقط صدایی می شنوم که انگار می گوید حتی اگر از سیصد و شصت و پنج روز سال فقط یک لحظه اش برای تو بود رهاش نکن .
الان چند ماهی می شود که تنها روی یک صخره ی مرجانی جا خوش کرده ام . از روی تمام سیبک های گلو های منتظر بلند شده ام و همه چیز را گذاشته ام کنار . این صخره ای که می گویم را شاید بشود توی تمام مینیاتور های سبک هرات پیدا کرد . هر روز جای صخره ام را عوض می کنم و می روم یک جایی دیگر پهن اش می کنم و یک جوری قرارش می دهم که رنگ های نقره ای را ببینم و شاید هم طلایی ها راهم دید بزنم . اما توی نگار گری های اصفهان نمی روم که همه چیز جدا جداست و حذف می شود کرد خیلی چیز ها را . همان می مانم توی کمتب هرات خودم . اگر هم بخواهم بروم جایی دی گر می روم توی نقاشی های بیزانس و خودم جا می کنم توی خط های روان دست های آدم هاش . حتی آن هایی که برای تمرین کشیده شده اند . که آخرش هم نفهمیدم با گچ سفید و این ها بود یا با قلم فلزی و مرکب . حالا دیگر مدت ها همین جا می ما نم . نه سراغ کسی می روم نه کسی را راه می دهم به روز هام .
* نام کتابی از مارگریت دوراس نویسنده ی مکتب ادبی مدرنیسم که یک مکتب نبود .
عشق سال های سبز اگر اشتباه نکنم ابراهیم گلستان
غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود او که پیش من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، هم چنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش تر از سیزده سال نداشت .
یادمه آخر داستان خواهر تابی به بدنش می داد و پدر مادرش به این نتیجه می رسیدن که وقتشه که ازدواج کنه .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/72

