حنجره
« رفتی و چیزی نگفتی | صفحه اصلی | آشکارا نهان کنم تا چند ... »
می گوید ویران کن *

می گوید و من نمی شنوم . می گوید دارد خراب می شود . نمی شنوم . نمی خواهم که بشنوم . مهم نیست دیگر برایم حالا که توی روز روشن و شب روشن ترش در فاصله ی بیست سانتی متری از چشم هام دارمش ویران بشود یا نه . یعنی اگر برایم جالب باشد ویران شدنش است که جالب است همین . از بین رفتن و نابودی اش . اصلن خواستارم که از میان برش دارم بدون حرفی . بروم تا جایی که همان یک نقطه هم نباشم .
از طبقه ی ششم ساختمانی که آدم هاش را دوست دارم و به خودشان هم می گویم خیلی راحت خیره ی خیابان شده ام . از این جا دیدن خوب است چون فرقی میان آدم های زیبا و زشت وجود ندارد . چون قد کوتاه ها و قد بلند ها به یک اندازه ارزش دارند . رنگ ها هم خیلی مهم نیست . هیچ رنگ خاصی نیست که توجه جلب کند از این جا . تنها چیزی که سرم را بر میگرداند آدم هایی هستند که سرشان را بالا می گیرند و صدای آوازم را پی می گیرند بلکه پیدایم کنند . و من زیر فقط دارم خودم را صدا می زنم . شعری نیست . آهنگی نیست . هیچ چیز نیست . و کسی کنارم هست که می گوید صدای خوبی دارم و من اصلن گونه هام گل نمی اندازد که این آدم کلی موسیقی می داند که می گوید صدام خوب است . فقط وقتی یکی از آدم های دوست داشتنی تر از همه ی این جا می گوید دختر گل چشم هام برق می افتد و به همه می گویم . توی دلم البته . چون آن آدم هم در گوشم گفت دختر گل . و اگر بخواهم تا فردا هم می توانم تکرارش کنم . دختر گل .
باران می آید و قطره هاش می خورد توی صورتم و می افتد روی موهام و می افتد روی شال روی موهام . باد می آید و می پیچد توی شالم و از یقه ام می رود تو و تا وسط سینه هام می رود و خنک ام می کند . چشم هام را می بندم و صورتم را می گیرم رو به آسمان و چشم هام را باز می کنم و تو را توی ابر ها پیدا می کنم . دقیقن همان شکلی که هستی . که تا آخر عمر کوتاه ام هم اگر نبینمت باز هم تصویرت توی ذهنم هست . تمام خط های صورتت را می شناسم حالا دیگر . به خودم می گویم کجای دنیا را گرفته و ام با من چه کرده است که توی آسمان هم بهش می رسم و جوابی نمی گیرم . فقط صدایی می شنوم که انگار می گوید حتی اگر از سیصد و شصت و پنج روز سال فقط یک لحظه اش برای تو بود رهاش نکن .
الان چند ماهی می شود که تنها روی یک صخره ی مرجانی جا خوش کرده ام . از روی تمام سیبک های گلو های منتظر بلند شده ام و همه چیز را گذاشته ام کنار . این صخره ای که می گویم را شاید بشود توی تمام مینیاتور های سبک هرات پیدا کرد . هر روز جای صخره ام را عوض می کنم و می روم یک جایی دیگر پهن اش می کنم و یک جوری قرارش می دهم که رنگ های نقره ای را ببینم و شاید هم طلایی ها راهم دید بزنم . اما توی نگار گری های اصفهان نمی روم که همه چیز جدا جداست و حذف می شود کرد خیلی چیز ها را . همان می مانم توی کمتب هرات خودم . اگر هم بخواهم بروم جایی دی گر می روم توی نقاشی های بیزانس و خودم جا می کنم توی خط های روان دست های آدم هاش . حتی آن هایی که برای تمرین کشیده شده اند . که آخرش هم نفهمیدم با گچ سفید و این ها بود یا با قلم فلزی و مرکب . حالا دیگر مدت ها همین جا می ما نم . نه سراغ کسی می روم نه کسی را راه می دهم به روز هام .

* نام کتابی از مارگریت دوراس نویسنده ی مکتب ادبی مدرنیسم که یک مکتب نبود .

عشق سال های سبز اگر اشتباه نکنم ابراهیم گلستان
غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود او که پیش من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، هم چنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش تر از سیزده سال نداشت .


یادمه آخر داستان خواهر تابی به بدنش می داد و پدر مادرش به این نتیجه می رسیدن که وقتشه که ازدواج کنه .

توسط ارنواز صفری در جمعه،20 بهمن 85 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/72

نظرات
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.