حنجره
« هزارتوی پن | صفحه اصلی | پایان خوش ِبد . »
come to bed, dont make me sleep alone.*

فردا انگار باید تمام شود همه ی این روز ها . باید بروم جایی و باور کنم که کسی از میانمان رفته . توی عمرم اولین بار بود که کسی رفت و من تمام مراسم اش بودم و دیدم و دارد برایم تمام می شود . نه اشکی فرو خورده شد و نه هیچ . فقط وقتی توی راه روی تاریک و باریک مسجد ایستاده بودم و صدای شیون کسی می آمد شک کردم که بروم یا نه . بعد که رفتم پر از حسرت شدم . و تمام تصویر هام از پاهایی لاغر و تنی لاغر و صورتی تکیده که من کنارش دراز کشیده ام و دست هاش توی دستهام هست برایم زنده شد و فهمیدم چه بوده تمام اش .

می پرسی دوستت دارم ؟ می مانم . می گویم دوستیم دیگر هر چه باشد . می گویی نه . همین قدر که من دوستت دارم دوستم داری ؟ می گویم چقدر دوستم داری . می گویی کسی چه می داند . چیزی نمی گویم . توی دلم میگویم نه . نه که دوستت ندارم . حدش را دقیقن می دانم .

صبح چشم هام را باز کردم روی یک دسته گل . چهار تا گل رنگ وارنگ خوشگل . لبخند زدم و روزم را که خوب شروع کنم ... .


orange.JPG

عکس از photo.net
تیتر از آهنگ لیتیوم Evanescence

توسط ارنواز صفری در سه شنبه،22 اسفند 85 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/89

نظرات

ارنواز عزیز، بزرگ شدن، یعنی همین، یعنی نگاه کردن به آدمی که دیگر نیست و بعد هی دنبال خاطراتش گشتن. شاد باشی

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.