فردا انگار باید تمام شود همه ی این روز ها . باید بروم جایی و باور کنم که کسی از میانمان رفته . توی عمرم اولین بار بود که کسی رفت و من تمام مراسم اش بودم و دیدم و دارد برایم تمام می شود . نه اشکی فرو خورده شد و نه هیچ . فقط وقتی توی راه روی تاریک و باریک مسجد ایستاده بودم و صدای شیون کسی می آمد شک کردم که بروم یا نه . بعد که رفتم پر از حسرت شدم . و تمام تصویر هام از پاهایی لاغر و تنی لاغر و صورتی تکیده که من کنارش دراز کشیده ام و دست هاش توی دستهام هست برایم زنده شد و فهمیدم چه بوده تمام اش .
می پرسی دوستت دارم ؟ می مانم . می گویم دوستیم دیگر هر چه باشد . می گویی نه . همین قدر که من دوستت دارم دوستم داری ؟ می گویم چقدر دوستم داری . می گویی کسی چه می داند . چیزی نمی گویم . توی دلم میگویم نه . نه که دوستت ندارم . حدش را دقیقن می دانم .
صبح چشم هام را باز کردم روی یک دسته گل . چهار تا گل رنگ وارنگ خوشگل . لبخند زدم و روزم را که خوب شروع کنم ... .
عکس از photo.net
تیتر از آهنگ لیتیوم Evanescence
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/89


ارنواز عزیز، بزرگ شدن، یعنی همین، یعنی نگاه کردن به آدمی که دیگر نیست و بعد هی دنبال خاطراتش گشتن. شاد باشی
توسط: وحید | سه شنبه،22 اسفند 85