حنجره
« ... | صفحه اصلی | ... »
دیگر و این حرف ها ندارد . تمام شد .

خواستم بگویم می بینی زندگی دوباره چقدر زود شروع می شود . اصلن حتی یک لحظه هم نایستاد . فقط وقتی پرسیدم کی و مادر از قاب در گفت عمه رباب حس کردم همه چیز کند شد . آرام شد و بی صدا . بعد دوباره صدای آهنگی که پخش می شد از تلویزیون رفت توی گوشم و انگار گفت به ما ربطی ندارد .
داشتم می پوشیدم که بروم کلاس . داشتم زیر لب فحش می دادم . مانتوم را در آوردم و نشستم لب تخت و اشک هام را قورت دادم . صدای مادر گفت نمی خواهد بروم کلاس . صدای بهم خوردن در آمد . " پدر بزرگ " . پری رخ هم رفت و من هم دنبالشان . پدر بزرگ داشت گریه می کرد و مادر بزرگ به زحمت شماره ای را به یاد می آورد . می خواستند دفن اش کنند و ما همه سر جایمان خشک بودیم . آمدم پایین . خودم می دانستم چیز دیگری دارد گلوم را فشار می دهد .
مادر و پری رخ هم آمدند پایین . مادر لباس پوشید و رفت بیرون . پری رخ نشست سر کا مپیوتر . اشک می ریخت . من خیره شده بودم به دست هام . دست هام . دست هام . دستهاش . دست های پیراش .
یادم افتاد باید قرار های این روز هام را بگذارم برای وقتی دیگر . مادر بزرگ صدا زد . رفتم توی نور گیر . گفت عمو گفته نگه اش میدارند . گفته هوا سرد هست . اگر باد نکند و این ها دفن اش نمی کنیم . توی مسجد نگه اش می داریم تا صبح . گفته ما شبانه برویم که صبح زود برسیم . گفته عجله نکنیم . نگه می دارند .
بقیه ی روز و آن شب را تا ساعت سه صبح فرداش روی تخت ام بودم و به رد شدن مادرم و پری رخ نگاه می کردم و بعد که همه خوابیدندبه عمه فکر می کردم که قرار بود ببریمش شمال . که یک بار زد به سرمان ببریمش مشهد که نشد. که از همین اتفاق ترسیده بودیم
. من می رفتم و پری رخ می ماند . مریض احوال بود و نمی آمد . گفت هفتم می آیم . اشکم راه کشید پایین .
رفتن و رسیدن مهم نیست . آن جا بودیم و من تکیه داده بودم به درختی وسط باغ . زهرا نشسته بود جلوم و با مو بایل اش بازی میکرد . همان جا نشسته بودم و مهم نبود . ساکت بودم . زهرا تمام مدت شماره ی ناصر را میگرفت . می خواست اذیتش کند . خواب بود ناصر . شب را مانده بود پیش عمه . مو بایل اش خاموش بود . صدای زن ها که می گفتند پیر زن لهیده ی پلاسیده از توی گوشم نمی رفت بیرون . و تازه داشتم می فهمیدم چیزی که گلوم را فشار می داد چی بود . از دفن و کفن آمده بودیم . من پایین تابوت ایستاده بودم و به پاهای لاغر عمه نگاه می کردم و دست هاش و سینه اش که فقط یک بر آمدگی بود . و صورتش که آرام بود . با چند تکه پنبه توی دهان و بینی اش . مو هاش رنگ مو های خودش شده بود . مو های بلندش . خودم یک بار کوتاه اشان کرده بودم و رنگ گذاشته بودم . مشکی . عروسی کی بود؟ مقداد بود . نمی دانم . نه مقداد نبود . خیلی دور شده همه چیز . جلو تر باز هم دیده بودمش . توی عروسی یکی دیگر .
_ وای گربه هه رو . من عاشق گربه هام . گربه بیا رو پای من بشین باهات بازی کنم .
_ چقدر تمیزه .
_ دمشو . انگار ترکیب از چند تا ژن باشه . ناصر لعنتی . بذار چن تا فحش براش بنویسم هر وقت روشن کنه بخونه . من می خواد حال گیری کنم . خودم ضد حال می خورم . دارم می سوزم .
_ شما تا کی می مونید .
_ تا شنبه بد بختیمون .
دارد تصویر زهرا برایم تبدیل به مو بایلی می شود که یک عروسک درست مثل زهرا ازش آویزان باشد . گربه رفته پشت به ما ایستاده با یکی از پاهاش میزند توی شکمش و زیاده خوری هاش را بالا می آورد . صدای مردم ده می آید که دارند با لهجه ای که خیلی هاش را نمی فهمم حرف میزنند . صدای صلوات بلند می شود . دست می برم یکی از برگ های روی زمین را بر می دارم می گیرم جلوی آفتاب . سوراخ هاش مثل صورتی شده که دارد یک وری می خندد به من . مو بایل ام زنگ می خورد . مادر است . می گوید برویم ناهار . بلند می شویم و از سراشیبی تند می رویم بالا .
_ مواظب باش کله پا نشی .
می رویم تو . بوی قیمه می آید و برنج . دستم را توی آشپز خانه می شویم و می روم زیر کرسی کنار زنی می نشینم که نمی شناسم . عمه منصوره و عمه مرضیه و مادر هم می آیند . گرسنه ام . صبح که رسیدیم صبحانه خوردم . توی راه هم کیک خورده بودم با چایی ، چیپس هم خورده بودم . ساعت تازه دواز ده بود . همه چیز تمام شده بود . عمه را گذاشته بودیم زیر یک عالم خاک و حالا همه این جا بودیم و این چیزی نبود که مهم بود .
سر خاک مش ابوالقاسم نشسته بود روی زمین و گریه می کرد هنوز . قبر عمه را درست کنار قبر پدرش کنده بودند . توی خاکی که می رفت روش پر از استخوان بود . بالای قبرش یک درخت بود و همین برای لحظه ای خوش حالم کرد . تصویرش آمد توی ذهنم توی بهار . کسی گفت فاتحه مع صلوات .

__________________________________________________________________________________________

نوشتم . نمی دانم چرا . به دوستی گفتم برای اینکه یادم برود تمام حرف ها . که اگر ننویسم همه اش توی گوش هام می ماند . روز های سگی ای است همه ی این روز ها . می گذرد . می دانم . دلم می خواهد سرم را محکم بکوبم به دیوار .

توسط ارنواز صفری در جمعه،18 اسفند 85 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/83

نظرات

می گذرد دخترک...

...متاسفم. برای خیلی از ناراحتی هات. کاش زود تر زمان بگذرد

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.