خواستم بگویم می بینی زندگی دوباره چقدر زود شروع می شود . اصلن حتی یک لحظه هم نایستاد . فقط وقتی پرسیدم کی و مادر از قاب در گفت عمه رباب حس کردم همه چیز کند شد . آرام شد و بی صدا . بعد دوباره صدای آهنگی که پخش می شد از تلویزیون رفت توی گوشم و انگار گفت به ما ربطی ندارد .
داشتم می پوشیدم که بروم کلاس . داشتم زیر لب فحش می دادم . مانتوم را در آوردم و نشستم لب تخت و اشک هام را قورت دادم . صدای مادر گفت نمی خواهد بروم کلاس . صدای بهم خوردن در آمد . " پدر بزرگ " . پری رخ هم رفت و من هم دنبالشان . پدر بزرگ داشت گریه می کرد و مادر بزرگ به زحمت شماره ای را به یاد می آورد . می خواستند دفن اش کنند و ما همه سر جایمان خشک بودیم . آمدم پایین . خودم می دانستم چیز دیگری دارد گلوم را فشار می دهد .
مادر و پری رخ هم آمدند پایین . مادر لباس پوشید و رفت بیرون . پری رخ نشست سر کا مپیوتر . اشک می ریخت . من خیره شده بودم به دست هام . دست هام . دست هام . دستهاش . دست های پیراش .
یادم افتاد باید قرار های این روز هام را بگذارم برای وقتی دیگر . مادر بزرگ صدا زد . رفتم توی نور گیر . گفت عمو گفته نگه اش میدارند . گفته هوا سرد هست . اگر باد نکند و این ها دفن اش نمی کنیم . توی مسجد نگه اش می داریم تا صبح . گفته ما شبانه برویم که صبح زود برسیم . گفته عجله نکنیم . نگه می دارند .
بقیه ی روز و آن شب را تا ساعت سه صبح فرداش روی تخت ام بودم و به رد شدن مادرم و پری رخ نگاه می کردم و بعد که همه خوابیدندبه عمه فکر می کردم که قرار بود ببریمش شمال . که یک بار زد به سرمان ببریمش مشهد که نشد. که از همین اتفاق ترسیده بودیم
. من می رفتم و پری رخ می ماند . مریض احوال بود و نمی آمد . گفت هفتم می آیم . اشکم راه کشید پایین .
رفتن و رسیدن مهم نیست . آن جا بودیم و من تکیه داده بودم به درختی وسط باغ . زهرا نشسته بود جلوم و با مو بایل اش بازی میکرد . همان جا نشسته بودم و مهم نبود . ساکت بودم . زهرا تمام مدت شماره ی ناصر را میگرفت . می خواست اذیتش کند . خواب بود ناصر . شب را مانده بود پیش عمه . مو بایل اش خاموش بود . صدای زن ها که می گفتند پیر زن لهیده ی پلاسیده از توی گوشم نمی رفت بیرون . و تازه داشتم می فهمیدم چیزی که گلوم را فشار می داد چی بود . از دفن و کفن آمده بودیم . من پایین تابوت ایستاده بودم و به پاهای لاغر عمه نگاه می کردم و دست هاش و سینه اش که فقط یک بر آمدگی بود . و صورتش که آرام بود . با چند تکه پنبه توی دهان و بینی اش . مو هاش رنگ مو های خودش شده بود . مو های بلندش . خودم یک بار کوتاه اشان کرده بودم و رنگ گذاشته بودم . مشکی . عروسی کی بود؟ مقداد بود . نمی دانم . نه مقداد نبود . خیلی دور شده همه چیز . جلو تر باز هم دیده بودمش . توی عروسی یکی دیگر .
_ وای گربه هه رو . من عاشق گربه هام . گربه بیا رو پای من بشین باهات بازی کنم .
_ چقدر تمیزه .
_ دمشو . انگار ترکیب از چند تا ژن باشه . ناصر لعنتی . بذار چن تا فحش براش بنویسم هر وقت روشن کنه بخونه . من می خواد حال گیری کنم . خودم ضد حال می خورم . دارم می سوزم .
_ شما تا کی می مونید .
_ تا شنبه بد بختیمون .
دارد تصویر زهرا برایم تبدیل به مو بایلی می شود که یک عروسک درست مثل زهرا ازش آویزان باشد . گربه رفته پشت به ما ایستاده با یکی از پاهاش میزند توی شکمش و زیاده خوری هاش را بالا می آورد . صدای مردم ده می آید که دارند با لهجه ای که خیلی هاش را نمی فهمم حرف میزنند . صدای صلوات بلند می شود . دست می برم یکی از برگ های روی زمین را بر می دارم می گیرم جلوی آفتاب . سوراخ هاش مثل صورتی شده که دارد یک وری می خندد به من . مو بایل ام زنگ می خورد . مادر است . می گوید برویم ناهار . بلند می شویم و از سراشیبی تند می رویم بالا .
_ مواظب باش کله پا نشی .
می رویم تو . بوی قیمه می آید و برنج . دستم را توی آشپز خانه می شویم و می روم زیر کرسی کنار زنی می نشینم که نمی شناسم . عمه منصوره و عمه مرضیه و مادر هم می آیند . گرسنه ام . صبح که رسیدیم صبحانه خوردم . توی راه هم کیک خورده بودم با چایی ، چیپس هم خورده بودم . ساعت تازه دواز ده بود . همه چیز تمام شده بود . عمه را گذاشته بودیم زیر یک عالم خاک و حالا همه این جا بودیم و این چیزی نبود که مهم بود .
سر خاک مش ابوالقاسم نشسته بود روی زمین و گریه می کرد هنوز . قبر عمه را درست کنار قبر پدرش کنده بودند . توی خاکی که می رفت روش پر از استخوان بود . بالای قبرش یک درخت بود و همین برای لحظه ای خوش حالم کرد . تصویرش آمد توی ذهنم توی بهار . کسی گفت فاتحه مع صلوات .
__________________________________________________________________________________________
نوشتم . نمی دانم چرا . به دوستی گفتم برای اینکه یادم برود تمام حرف ها . که اگر ننویسم همه اش توی گوش هام می ماند . روز های سگی ای است همه ی این روز ها . می گذرد . می دانم . دلم می خواهد سرم را محکم بکوبم به دیوار .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/83


می گذرد دخترک...
توسط: میترا | جمعه،18 اسفند 85