این که هی می نویسم این روز ها و می گذارم این جا برای این است که فراموش کنم خیلی چیز ها را . که این صدای لعنتی تکراری از تو گوش هام برود بیرون که هیچ چیز نیستم و کاملن بی ارزشم . که فقط مزاحمم و یک دختر احمق هستم در اغلب مواقع . که حالم از خودم کمتر بهم بخورد شاید . که هی یادم نیافتد که هیچی چیز نیست . تخیل اضافی نکنم . که مرگ عمه را فراموش کنم . که نگران سنگ قبر اش نباشم . مسخره شده ام می دانم . مثل همین چند روز پیش . اصلن مثل تمامی این روز هام . همش به حرف هایی که تا حالا زده ام فکر می کنم . که از کی شروع شد . که من که نمی خواستم هیچ وقت شروع بشود چرا حالا وضع ام این شده .دارم پرت و پلا می گویم میدانم اما واقعن لازم دارم این قدر بگویم که خواب شوم .
نمی دانم چرا این جوری شد ولی خوب بود که سریع بار را برداشتی . که اجازه ندادی هی نفس عمیق بکشم .
امروز متولد شدم . خیلی روز گهی بود . نه به خاطر تولد . به خاطر بهم ریختن تمام برنامه هام . از صبح که چشم باز کردم توی کلاس بودم و در جریان درس و حالا هم که این جا ام . با این اخلاق سگی . فقط وقتی را که دوستی قدیمی زنگ زد بابت تبریک و یکی دیگر هم بعدش و بعدش با نیوشا قرار فردا را گذاشتم خوب بود . همش به خودم فحش دادم که چرا این روز ها .
انگار همه ی آدم های اطرافم قطب های هم نام شده باشند . انگار کنار هم دیدنشان محال شده باشد . انگار واقعن قرار باشد نشود . نمی دانم .
چند تا اس ام اس تبریک و چند تا زنگ تلفن گیرم آمد امروز . دستاورد خوبی بود . به مادر ثابت شد که آن قدر هام تنها نیستم . که کم کم در سال یک روز اش هست که کسی به یادم بیافتد و این همیشه من نباشم که انرژی می گذارم .

عکس را سرچ کرده ام .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/86


قرار بود که این قطب های همنام جفت بشوند که!
توسط: میترا | یکشنبه،20 اسفند 85