حنجره
« پایان خوش ِبد . | صفحه اصلی | اشک »
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

گاهی لازم دارم خشن باشم . و عصبانی باشم . و با چشم های بسته و دهان باز باشم . گاهی لازم دارم آرام باشم . ساکت و بی سر و صدا . جایی نشسته باشم مثلن جلوی بخاری اتاق پری رخ و به چیزی فکر نکنم و کتابی جلوم باشد مثلن درک عمومی هنر آقای موسوی و دلم جایی دیگر باشد و نگاهم به کتاب های توی کتاب خانه . گاهی لازم دارم کسی را بپرستم . کسی بیاید از پشت بغلم کند و سرم را بگذارم روی سینه اش و چشم هام را ببندم و بروم هر جا او رفت . گاهی لازم دارم تکیه به پاهای کسی بدهم . گاهی لازم دارم کسی را که از نمی دانم چی پای تلفن هی عرض اتاق را می رود و می آید ببوسم و انگار توی گوشش هم بگویم آرام باش طوری که آدم پشت خط نفهمد . گاهی لازم دارم کسی مستقیم بهم بگوید دوستت دارم . گاهی لازم دارم تخیل کنم با کسی بودن را . گرفتن دست هاش را و با او بودن را . گاهی لازم دارم لاک مشکی بزنم روی ناخن هام و تعارف کسی را برای رژ قرمز بپذیرم و تعارف دیگری را برای رژ گونه . گاهی لازم دارم گوشواره داشته باشم به گوش هام . بروم توی مغازه ای و با دقت انتخاب کنم یک جفت را و تا شب نشده گم اش کنم . گاهی لازم صداهای قدیمی آدم های قدیمی را بشنوم که یادم باشد از کجا آمده ام . گاهی لازم دارم حرف بزنم . یک دنیا حرف و همه اش هم هیچ . گاهی لازم دارم بشنوم دوستی از فهمیدن رابطه ای حال اش خراب شده . گاهی لازم دارم چیزی را جایی توی دستی ببینم . گاهی لازم دارم تاکید کنم قصه ها را با وسواس انتخاب کرده ام . گاهی لازم دارم التماس کنم تا عشق سال های سبز بیاید دستم . گاهی لازم دارم دنبال لولیتا ناباکوف بگردم و پیدا نکنم . گاهی لازم دارم کسی را ترک کنم . گاهی لازم دارم بخوابم . گاهی دلم می خواهد این قدر خیابان خانه مان ترافیک باشد که چهل و پنج دقیقه توش بمانم . گاهی لازم دارم بروم سر کوچه و نان بخرم و به پسر هم سایه هم بدهم . گاهی لازم دارم عمدن کلمات را جدا بنویسم . گاهی لازم دارم گل یاس را یاءس بخوانم . گاهی لازم دارم آدامس خرسی بخورم و بجوم و باد کنم این قدر که تا مژه هام برود . گاهی لازم دارم زنگ بزنم به کسی و فقط صداش را بشنوم . بی هیچ حرفی . گاهی لازم دارم خودم نباشم . گاهی لازم دارم جمله هام را پاک کنم و از اول بنویسم یا هیچ وقت ننویسم دیگر . گاهی لازم دارم به کسی بگویم حضورش تنها مایه ی دل گرمی بود . گاهی لازم دارم تب کنم و زمزمه کنم چیز هایی را . گاهی لازم دارم بگویم : گر طبیبانه بیایی به سر بالینم/ به دو عالم ندهم لذت بیماری را . گاهی لازم دارم دفترم را پرت کنم توی رود خانه و بگذارم برود . گاهی لازم دارم با گرگ ها بدوم . گاهی لازم دارم یک دنیا ویرگول بگذارم جایی . گاهی لازم دارم به متنی فکر کنم که می خواهم بنویسم و قصد کنم به جای تمام علایم نگارشی اسمشان را بنویسم . گاهی لازم دارم کتابی را جا بگذارم که کسی را بار ها ببینم به خاطر اش . گاهی لازم دارم خودم با خودم خلوت کنم . گاهی لازم دارم سرم را محکم بکوبم به دیوار . گاهی لازم دارم کسی ازم بپرسد چه کار می کنم . گاهی لازم دارم پشت تلفن بدون اینکه کسی که پشت خط هست بفهمد گریه کنم و به سختی بگویم بد نیستم وخودش بار دل تنگی را از روی دلم بر دارد . گاهی لازم دارم کسی ترکم کند . گاهی لازم دارم کتابی را بردارم و ورق بزنم و برسم به این قسمت اش که می گوید : آیا گفته بودم چه شگفت آور هستی ؟ گاهی لازم دارم نقطه ی آخر را بگذارم و بگویم تمام .


20.jpg

ارنواز
تیتر از فروغ فرخزاد .
شعر اول نمی دانم از کیست .
جمله از کتاب عاشقانه ها شل سیلوراستاین .
عکس سرچ شده .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،24 اسفند 85 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/91

نظرات

این جوری ها دوستت ندارم. زورکی هم که می خندی همین طور.
دلم برای خودت تنگ شده.
اصلا دیده‌امت؟

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.