حنجره
« اتوبوس | صفحه اصلی | سایه »
ريگ

مرده شور این بهار را ببرند . یا شاید هم مرده شور این بهار را ببرد. ببرد دیگر . چرا ندارد آخر .

الان خیلی وقت است که دیگر از تو خبری نیست . اصلن نمی دانم ارنوازی دیگر توی دایره ی اسم هایت وجود داشته باشد یا نه . مهم هم نیست . می دانی چرا ؟ چون از اول اش هم قرار نبود اسمی بیاید و برود . فقط تبدیل شده بود به دیدن های گاه گاه و حرف هایی که حالا که فکر اش را می کنم می بینم شاید تو جوری بودی که این حرف ها را به همه می گفتی . یعنی فقط من نبودم که قابل اعتماد بود و این حرف ها . حالا این که چرا این جا دارم این ها را می نویسم برای این است که امروز داشتم دنبال چیز آشنایی می گشتم که این هوا را برایم توجیه کند . این روز ها را بهتر کند مثلن . دیدم توی صندوق چوبی گوشه ی کشو ام رسیدم به سنگ هایی که هر وقت دیده بودمت یکی برداشته بودم و گذاشته بودم توی جیبم . نه برای این که چیزی از آن روز برای خودم داشته باشم . چون حرف ها چیز هاییند که من معمولن یادم نمی رود . نمی توانم به عینه نقل قول کنم اما یادم می ماند که چی بوده . و همین حرف ها برای داشتن چیزی از روزهام برای آویزان شدن کافی ست . سنگ ریزه ها را جمع می کردم که ببینم چند بار دیدن می تواند اتفاقی را پیش بیاورد . خوب ، سنگ های من دو نشده تو همه چیز را گفته بودی و من ساکت بودم . سنگ ها به چهار رسیدند و دیگر تو نبودی و نمی دانم پناه برده بودی کجا . هنوز هم نمی دانم که کجایی و چه می کنی . آن موقع چند تا چیز بود که نفهمیدم و هنوز هم شک دارم بابت چند تا شان . اما خوب ، دیگر فرصتی نمی آدی که بپرسم انگار . این ها خطاب به توست چون این روز ها خیلی توی فکرم می آیی و می روی . می آیی ساکت می نشینی و خیره خیره نگاه می کنی و می روی .
خواستم از کسی بپرسم که چرا گاهی یاد آدم ها می آید و نمی رود . نشد . نبود . بعدش هم که آمد من نماندم . نه که لج کرده باشم با خودم یا با او . فقط محض این بود که خیال کردم زورکی فایده ندارد . حتا با هم بودن هم این طوری فایده ندارد . این که برای من کسی کاری را کند که خودم خواسته ام دیگر لذت بخش نیست برام . بی خیال تو هم می شوم . بالاخره همان طوری که آمدی می روی .


یکی دختر و یکی پسر بر می دارم. گل سینه های گرد پلاستیکی . دو تا هم برای همراهم خریدم . دختر را روز های زوج می زنم روی سینه ام و پسر را روز های فرد . ززرک می بیند و می گوید :"دزدگیرته این ؟ " می خندم . " آره . "

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،20 فروردین 86 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/120

نظرات
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.