خنکی می خوره تو صورتم .

الان دو ساعتی می شود که از آزمون برگشته ام . امید به دو رقمی زیر پنجاه می رود . خوب است ! شاید نگرانی های همه کم شود . هوووووووووم . نمی دونم . شاید دیگه کسی نگران نباشه که البته می دونم نمی شه . ولی چراغ امیده که روشن می شه دیگه . واسه خودمم خوبه . سخت نیست دیگه . واقعن دیگه نه سخته نه خستگی داره . به شدت عادت کردم به درس خوندن . تازه دارم از درس خوندن لذت هم می برم . درس های دوست داشتنی با آدم های جدید دوست داشتنی . که حالا می فهمم چرا با دو تا سرفه همه نگران می شوند .
راست گفتی میترا، راست گفتی گه همه اش دلقک بازی است و بس . که همه اش بهانه است برای چیز دیگری بودن مثلن . نمی دانم . کلمه هات درست یادم نیست . اما از صبح خیلی تلاش کردم که یادم نباشد مثلن . نشد . به دوستی گفتم نزدیک که می شود از صرافت اش می افتم انگار . واقعن انگار که امروز اصلن هیچ فرقی نداشت . نه کسی رفته بود و نه هیچ . هیچ که می گویم به معنای واقعی کلمه اش می گویم . نشستم از صبح که از آزمون آمدم مثل هر روز دیگری به درس خواندن و گذاشتم بگذرد . خندیدم و گذاشتم بگذرد . البته بودن کسی هست که این روزهام را آرام می کند ولی ... گاهی هیچ کس پیدا نمی شود که جایی خالی را پر کند . نمی دانم اصلن دیگر منی توی ذهن آدم های چهار سال پیش ام وجود داشته باشد یا نه . حتا دیگر حسرت آن روز ها را هم نمی خورم . دلم پشت بام هم نمی خواهد . نامه ها را هم میریزم دور دیگر . یاد گاری جمع کردن عادت مزخرفیست . حوصله اش را ندارم دیگر . نامه های سرازیر شده به خانه ی مان از یک آدم رفته ! خنده دار نیست تا وقتی هستیم حرف هامان را نمی زنیم ؟ بعد باید خواهری پیدا شود بیاید گند بزند به زندگی کسی . واقعن الان دارم پوز خند می زنم از این وضعیت ها . مهم نیست دیگر . غروب جمعه شده و من سال مرگ گرفته ام برای دوستی با با قی مانده ی شمع های تولد خودم . غروب جمعه شده و دلم یه دو نقطه دی می خواهد . این دو نقطه دی ها یا حالا فرق ندارد هر کدامشان خاطره هایی اند برای خودشان به نام نزدیکی .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/122
سلام ... چه خوب... از این لذت بردنت لذت میبرم دختر ... کاش باز هم اتفاقی ببینمت :) گیرم این بار تئاتر شهر .... :)
قرارمون هم سر جاش. حتما . چرا نذاریم؟ هر وقت خواستی و وقت کردی . خلاصه با خودت دیگه :) تئاتر هم فعلا خبری نیست. تعمیراته و تق و لقه . من منتظر عشقه ام بد جوری... برنامه ی رفتنشم چیدم :)) خبر دیگه ای بود صحبت میکنیم حتما و خلاصه اینکه این روزهاتو دوست داشته باش . نه زورکی .. خودت میدونی چون دیدم که تجربه اش کردی. فعلا :)


ارنواز عزيزم....چه قدر فرق كرديم! من هر چي نزديك تر مي شيم بي خيلال تر و علاف ترم....زماني از درس خوندن لذت مي بردم. واسه حدود سه ماه. آبان...آذر...دي...
اما بعد! دوباره برگشتم به ذات خودم! اصلاً اين چيزا تو ذاتم نيست...جون تو!
خلاصه كه از باد خنك لذت مي برم...
خوش باش!
توسط: zahra | جمعه،24 فروردین 86