حنجره
« برهنگی | صفحه اصلی | دور آخر »
پاراگراف اول - داستان نا تمام - سوال های تکراری - من خسته کننده .


می گوید : من اما نه . این را که می گوید صدای جلز ولز ماهی های توی ماهیتابه هم انگار می خوابد و می رود قاطی سکوت من می شود . نگاهم را ازش می دزدم . می رود بیرون از آشپز خانه . زیر لبی آواز می خواند . می گویم : بلند بخون منم بشنوم . دوست دارم یکی دیگه م تو این خونه آواز بخونه . می گوید: سکوتت اینو نگفت ولی . می روم توی اتاق خواب . خودش را انداخته روی تخت . می روم جلوی کتاب خانه می ایستم . بلند می شود از توی کیف اش یک شیشه لاک زرشکی در می آورد می نشیند روی صندلی چرخ دار و جوراب هاش را در می آورد شروع می کند لاک زدن . می گویم : از این بو خوشم می یاد . شروع می کند سوت زدن . می گویم : این یعنی قهری ؟ می گوید : باید فکر کنم . می گویم : خوب قبول کن که ... . وسط حرفم می پرد و می گوید : چی را قبول کنم ؟ این قدر بی اعتمادی که نمی پرسی چرا . نمی پرسی شاید چیزی شده باشه . حرفی ندارم بزنم . می گویم : خودت حرف خواب رو پیش کشیدی . تو تعریف کردی . منه احمق تعبیر . حالا میگی چی کار کنم ؟ می گوید : حرف نزن . نمی خوام صداتو بشنوم . می گویم : دوست نداری با من باشی نباش . مجبور که نیستی . من می گم زندگی یه نفر دیگه رو خراب نکن . می گوید : زندگی خودم چی ؟ می گویم : از کجا مطمئنی انتخابت درست بوده که داری زندگی یه زن رو خراب میکنی واسه خواسته های خودت . از کجا می دونی اون مرد اون قدر بخوادت که ... وسط حرفم می پرد : هیچی نگو اردلان . من می دونم دارم چی کار میکنم . تو برو یه فکری واسه خودت بکن . چیزی نمی گویم دیگر . می روم پشت سرش می ایستم و دستم را می برم توی مو هاش سرش را خم می کند و می گذارد سنگینی اش روی دستم بیا فتد . دست دیگرم را می برم می گذارم روی لب هاش . دستم را کنار می زند و سرش را بر میدارد و بلند می شود خیره می شود توی چشم هام . می گوید : تو هیچ وقت نمی فهمی عاشقی یعنی چی . می فهمی ؟ نه به خدا . همون اولشم ما با هم بی عشق شروع کردیم . حالا نمی دونم چی شده که پاش افتاده که بهم بخوره تو یهو اشک جمع شده تو چشات و یادت افتاده به من بگی دوستم داری . می گویم : بفهم داری چی می گی ماه رخ . من همیشه دوستت داشتم الانم دلیلی نمی بینم که هی بخوام تکرارش کنم . آره من نگران خودمم ولی تو هم دیگه شورشو در آوردی . اون آدم زن داره . بچه داره . تو داری گه می زنی به زندگیشون . آدمی که اگه تو نبودی و شروع نکرده بودی این مسخره بازیارو الان داشت راحت زندگی شو می کرد . معلم زبانت بود درست . نه حرف نزن تا حرفمو تموم کنم . بالا سرت میومد دستش رو پشتت بود درست ولی احمق نباش تورو به خدا . بر می گرده صاف می افته وسط زندگیت ها . اون آدم یه خریت کرد . تو چرا نمی تونی چشاتو وا کنی آخه . تمومش کن . تو این مدت چرا به این فکر نمی کنی که به اون زن چی می گذره . می گوید : ببند دهنتو . اگه زنشو دوست داشت نمیومد سراغ من . چیزی نمی گویم . بغض کرده ام . از یک طرف دارم از دستش می دهم و از طرف دیگر تصویر زن که بار دار است و دارد جلو م می رود و نفس نفس افتاده و می دانم الان شوهر لندهورش با ماه رخ من کجا هایند از جلوی چشم هام نمی رود کنار . ماه رخ من ؟ الان دیگر حتی خودم هم برای خودم نیستم . باورم نمی شد ماه رخ من را به این راحتی بگذارد و برود . اما می دانم که نمی توانم متقاعدش کنم که از این کار دست بردارد .

توسط ارنواز صفری در شنبه،15 اردیبهشت 86 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/138

نظرات

خيلي بي غيرتي

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.