می گوید : من اما نه . این را که می گوید صدای جلز ولز ماهی های توی ماهیتابه هم انگار می خوابد و می رود قاطی سکوت من می شود . نگاهم را ازش می دزدم . می رود بیرون از آشپز خانه . زیر لبی آواز می خواند . می گویم : بلند بخون منم بشنوم . دوست دارم یکی دیگه م تو این خونه آواز بخونه . می گوید: سکوتت اینو نگفت ولی . می روم توی اتاق خواب . خودش را انداخته روی تخت . می روم جلوی کتاب خانه می ایستم . بلند می شود از توی کیف اش یک شیشه لاک زرشکی در می آورد می نشیند روی صندلی چرخ دار و جوراب هاش را در می آورد شروع می کند لاک زدن . می گویم : از این بو خوشم می یاد . شروع می کند سوت زدن . می گویم : این یعنی قهری ؟ می گوید : باید فکر کنم . می گویم : خوب قبول کن که ... . وسط حرفم می پرد و می گوید : چی را قبول کنم ؟ این قدر بی اعتمادی که نمی پرسی چرا . نمی پرسی شاید چیزی شده باشه . حرفی ندارم بزنم . می گویم : خودت حرف خواب رو پیش کشیدی . تو تعریف کردی . منه احمق تعبیر . حالا میگی چی کار کنم ؟ می گوید : حرف نزن . نمی خوام صداتو بشنوم . می گویم : دوست نداری با من باشی نباش . مجبور که نیستی . من می گم زندگی یه نفر دیگه رو خراب نکن . می گوید : زندگی خودم چی ؟ می گویم : از کجا مطمئنی انتخابت درست بوده که داری زندگی یه زن رو خراب میکنی واسه خواسته های خودت . از کجا می دونی اون مرد اون قدر بخوادت که ... وسط حرفم می پرد : هیچی نگو اردلان . من می دونم دارم چی کار میکنم . تو برو یه فکری واسه خودت بکن . چیزی نمی گویم دیگر . می روم پشت سرش می ایستم و دستم را می برم توی مو هاش سرش را خم می کند و می گذارد سنگینی اش روی دستم بیا فتد . دست دیگرم را می برم می گذارم روی لب هاش . دستم را کنار می زند و سرش را بر میدارد و بلند می شود خیره می شود توی چشم هام . می گوید : تو هیچ وقت نمی فهمی عاشقی یعنی چی . می فهمی ؟ نه به خدا . همون اولشم ما با هم بی عشق شروع کردیم . حالا نمی دونم چی شده که پاش افتاده که بهم بخوره تو یهو اشک جمع شده تو چشات و یادت افتاده به من بگی دوستم داری . می گویم : بفهم داری چی می گی ماه رخ . من همیشه دوستت داشتم الانم دلیلی نمی بینم که هی بخوام تکرارش کنم . آره من نگران خودمم ولی تو هم دیگه شورشو در آوردی . اون آدم زن داره . بچه داره . تو داری گه می زنی به زندگیشون . آدمی که اگه تو نبودی و شروع نکرده بودی این مسخره بازیارو الان داشت راحت زندگی شو می کرد . معلم زبانت بود درست . نه حرف نزن تا حرفمو تموم کنم . بالا سرت میومد دستش رو پشتت بود درست ولی احمق نباش تورو به خدا . بر می گرده صاف می افته وسط زندگیت ها . اون آدم یه خریت کرد . تو چرا نمی تونی چشاتو وا کنی آخه . تمومش کن . تو این مدت چرا به این فکر نمی کنی که به اون زن چی می گذره . می گوید : ببند دهنتو . اگه زنشو دوست داشت نمیومد سراغ من . چیزی نمی گویم . بغض کرده ام . از یک طرف دارم از دستش می دهم و از طرف دیگر تصویر زن که بار دار است و دارد جلو م می رود و نفس نفس افتاده و می دانم الان شوهر لندهورش با ماه رخ من کجا هایند از جلوی چشم هام نمی رود کنار . ماه رخ من ؟ الان دیگر حتی خودم هم برای خودم نیستم . باورم نمی شد ماه رخ من را به این راحتی بگذارد و برود . اما می دانم که نمی توانم متقاعدش کنم که از این کار دست بردارد .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/138


خيلي بي غيرتي
توسط: Anonymous | چهارشنبه،1 آبان 87