زندانی هم سر بالا کرد و به رو به رو چشم انداخت و گفت :" این جا دیگر کجاست ؟ "
زن گفت :" فکر کردم شاید تو بدانی این جا کجاست ."
مرد گفت :" من حتا خبر ندارم آن جای قبلی کجا بود . من اگر بدانم راه شمال کدام طرف است ، باز هم مطمئن نیستم که بخواهم آن جا بروم . " باز هم یک مشت آب به صورت خود پاشید و دستش را پایین آورد و به رگه های سرخ رنگ روی کف دستش نه با یاس و دلواپسی ، بلکه با نوعی حیرت تمسخر آمیز و بی رحمانه ، نگاه کرد . زن به پس گردن او نگاه می کرد و گفت : " باید به یک جایی برسیم ."
_ یعنی من خودم این را نمی دانم ؟یک یارو روی انبار پنبه . یکی دیگر هم بالای یک درخت ، و حالا این که روی دامن تو .
_ هنوز وقت زایمان من نرسیده بود . دیروز مجبور شدم تند تند از آن درخت بالا بروم ، و تمام شب روی آن بنشینم . هر چه از دستم بیاید دارم می کنم . اما باید به همین زودی ها به یک جایی برسیم .
زندانی گفت :" بله من هم به خیال خودم می خواستم یک جایی برسم و هیچ شانس نیاوردم . تو یک جایی را انتخاب کن که برویم و این بار شانس تو را امتحان می کنیم . آن پارو را بده ببینم . " زن پارو را به او داد . بلم از آن بلم های دو طرفه بود ، و مرد فقط باید سر جایش جا به جا می شد .
_ از کدام طرف می خواهی بروی ؟
_ تو کاری به این کار ها نداشته باش . فقط همین طور خودت را نگه دار .
مرد شروع به پارو زدن بر روی پنبه زار کرد . باران از سر گرفت ، گو این که در آغاز تند نمی بارید . گفت :" بله ، اصلن از خود بلم بپرس . از صبح ناشتا توی این نشستم و هیچ وقت هم نفهمیدم کجا می خواهم بروم یا به کجا دارم می روم . "
ویلیام فاکنر / نخل های وحشی / پیر مرد / 178
پی نوشت : مثل همیشه کی می دونه چی می شه . تو خیلی خسته ای . از صدات این را می گویم .
* عکس سرچ شده است .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/200
انتخاتون تو عکس حرف نداره/.
مطلب زیبایی
بود/.
نویسا باشید
پریا، هیچی نگفتن پریا
سلام
از ذوق و سلیقه شما لذت بردم
وب سایت خیلی قشنگیه



انتخاتون تو عکس حرف نداره/.
مطلب زیبایی
بود/.
نویسا باشید
توسط: داستانک | چهارشنبه،27 تیر 86