
بیدار شده ام انگار . کسی محکم زده توی گوش ام . بر می گردم و می بینم که هیچ بوده ام . نبوده ام اصلن . می بینم گذاشته شده بودم کنار . حالا دوباره آمده ام روی میز و دارم می رقصم . با همان آهنگ . نه خیلی آرام و نه خیلی تند . حتا نه خیلی شاد یا غمگین . دارم می رقصم و در فکر این ام که شریک رقص ام از اینکه با این کفش های پاشنه دار به جای اینکه تا سینه اش باشم تا چشم هاش هستم ناراحت هست یا نه. خیره می شوم توی چشم هاش و می روم برای خودم تا ته هاش . نشسته دارد نگاه ام می کند . من دارم می رقصم و دارد نگاه ام می کند . شریک رقص ام خیلی شریک خوبیست . خیلی خوب نگاه ام می کند . یک ابروش را - ابروی چپ - می دهد بالا و بدون پلک زدمی خیره ام می شود . سر اش را هم به نشانه ی رضایت تکان می دهد . خیلی حس خوبی دارم می رقصم و هر حرکتی را که بلد ام اجرا می کنم . دور خود ام و دور اتاق می چرخم و خودم را می رسانم بهش و خودم را می اندازم توی بغل اش . ساعت چند شده ؟ فکر اش می آید توی ذهن ام . خواب نمانیم باز . بیدار می شوم . هنوز نشده ساعت موعود که من خواب بمانم . غلط می زنم توی جای ام .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/235


غلت نزنید توی جایتان خانم....دیرتان می شود....
توسط: دل آرا | پنجشنبه،26 مهر 86