حنجره
« پرده ی اول ماجرا : مثلث دایره | صفحه اصلی | بر می گردم و شاید نصیبتان یک تف شود ، شاید همان را هم ندهم. »

حالا کنج دیوار ها را بی خیال اما از همین حالا تا نمی دانم کی دل ام برای اینکه سرم را بگذارم روی سینه ات و این قدر نفس هات را بشمارم تا خواب ام ببرد تنگ.


این پست قبلی ادامه اش می رسد به یک منفی دو و منفی یک و صفر و تمام می شود . به زودی هم می آید ادامه اش اینجا . فردا باید بگذرد فقط تا من با خیال آسوده بنشینم سر جای ام تا یک ماه کم کم . بعد البته فکر کنم تا یک مدتی هم این جا در خدمت همین دل تنگی امشبی که از ظهر گلوم را گرفته و ول نمی کند تا برگرد ام . الان ساعت 11:27 شد . ساعت دل تنگی ست همه ی این ساعت ها . همه فکر می کنند خواب ام . از ساعت هشت و نیم یک ربع به نه آمده ام بخواب ام ! تا 11:27 چند روز دیگر که بیایم حرفی ندار ام . فعلن دل ام می خواهد خودم را بغل کنم و بخواب ام . تا 11:27 چند روز دیگر .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،10 آبان 86 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/243

نظرات

As it seems you don't had a chance to open your eyes on this world but you could perfectly describe it. The reason could be your study. Overall I should say you got the best from your lessons.

Congratulation for giving your mind a new birth.
Good start for touching the darkside

ياده يكي افتاد...مث خودش!
فقط وانمود كرد كه هست...

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.