حالا کنج دیوار ها را بی خیال اما از همین حالا تا نمی دانم کی دل ام برای اینکه سرم را بگذارم روی سینه ات و این قدر نفس هات را بشمارم تا خواب ام ببرد تنگ.
این پست قبلی ادامه اش می رسد به یک منفی دو و منفی یک و صفر و تمام می شود . به زودی هم می آید ادامه اش اینجا . فردا باید بگذرد فقط تا من با خیال آسوده بنشینم سر جای ام تا یک ماه کم کم . بعد البته فکر کنم تا یک مدتی هم این جا در خدمت همین دل تنگی امشبی که از ظهر گلوم را گرفته و ول نمی کند تا برگرد ام . الان ساعت 11:27 شد . ساعت دل تنگی ست همه ی این ساعت ها . همه فکر می کنند خواب ام . از ساعت هشت و نیم یک ربع به نه آمده ام بخواب ام ! تا 11:27 چند روز دیگر که بیایم حرفی ندار ام . فعلن دل ام می خواهد خودم را بغل کنم و بخواب ام . تا 11:27 چند روز دیگر .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/243


As it seems you don't had a chance to open your eyes on this world but you could perfectly describe it. The reason could be your study. Overall I should say you got the best from your lessons.
Congratulation for giving your mind a new birth.
Good start for touching the darkside
توسط: awaterfall | جمعه،11 آبان 86