حنجره
« می خند ام | صفحه اصلی | نمی خواهم دیگر »
انگشتری یاقوت قرمز

سردی همین چند روز پیشی که خیلی سرد بود را پدر بزرگ ام می گوید پنجاه و یک سال پیش تجربه اش کرده . می گوید یاد اش مانده چون پدر بزرگ اش آن سال مرده. پدر بزرگ ام مثل من کودکی اش را دوست ندارد . سیزده به بعد اش را که می گوید به سن عقل رسیده و آن همه تفاوت را دیده بین خواهر و برادر ها دوست ندارد و پدر بزرگ ام دنبال سیزده سال از دست رفته اش می گردد توی خاک اره های آن کارگاه نجاری. توی گریه های اش در تمام طول راه خانه تا کارگاه روز دوم فروردین همه اش هم به خاطر دیدن بازی بچه هایی که می رفتند مدرسه. توی گل هایی که توی کفش اش بودند اما توی کفش برادر اش نه . توی انکار خواهر و برادر اش .






پدر بزرگ ام را می پرست ام به خاطر تمام بودن اش توی روزهام از وقتی که یاد ام هست تا همین امروز .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،27 دی 86 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/290

نظرات

inja be man aramesh mide. inke pedarbozorgeto miparasti. in angoshtare yaghootie ghermez

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.