سردی همین چند روز پیشی که خیلی سرد بود را پدر بزرگ ام می گوید پنجاه و یک سال پیش تجربه اش کرده . می گوید یاد اش مانده چون پدر بزرگ اش آن سال مرده. پدر بزرگ ام مثل من کودکی اش را دوست ندارد . سیزده به بعد اش را که می گوید به سن عقل رسیده و آن همه تفاوت را دیده بین خواهر و برادر ها دوست ندارد و پدر بزرگ ام دنبال سیزده سال از دست رفته اش می گردد توی خاک اره های آن کارگاه نجاری. توی گریه های اش در تمام طول راه خانه تا کارگاه روز دوم فروردین همه اش هم به خاطر دیدن بازی بچه هایی که می رفتند مدرسه. توی گل هایی که توی کفش اش بودند اما توی کفش برادر اش نه . توی انکار خواهر و برادر اش .
پدر بزرگ ام را می پرست ام به خاطر تمام بودن اش توی روزهام از وقتی که یاد ام هست تا همین امروز .
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/290


inja be man aramesh mide. inke pedarbozorgeto miparasti. in angoshtare yaghootie ghermez
توسط: مدوسا | پنجشنبه،27 دی 86