حنجره
« انگشتری یاقوت قرمز | صفحه اصلی | نمایش داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسفنیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد »
نمی خواهم دیگر

نمی توان ام، بابت این هم باید اعتراف کن ام ؟ تحمل اش را ندار ام دیگر . دل ام نمی خواهد راجع بهش با کسی حرف بزن ام . فقط دل ام می خواهد این جوری منتظر نباش ام دیگر . دل ام می خواهد با کسی باش ام و به این انتظار لعتای بها ندهم . دل ام می خواهد باشم و باشم و همه ی کارها را بهم بریزم اما تنها نباشم. دل ام می خواهد دست هام را کسی بگیرد . دلم می خواهد بگذرد همه چیز هر چه زود تر . دل ام می خواهد تنهایی امروز ام را دیگر هیچ وقت تجربه نکن ام . انتظار اش را که سر هم نمی آید . دل ام می خواهد امروز از همه ی روز هام پاک شود . دل ام می خواهد بغض و گریه ی مسخره ام بند بیاید هر جوری که شده . دل ام می خواهد با کسی ساعت ها توی خیابان ها راه بروم . دل ام می خواهد زمان بایستد تا کم نیاید و به من نرسد . دل ام می خواهد بمیر ام اصلن . بمیر ام تمام شود همه چیز. دل ام می خواهد بخواب ام و خواب آرام ببینم . دل ام می خواهد رنگ داشته باشند خواب هام . دل ام می خواهد اگر قرار است انتظار ام از یک سال بشود یک سال دیگر بشود اما زود تر تکلیف ام معلوم شود . دل ام می خواهد بشنوم صدای کسی را . دل ام می خواهد ببینم اش . دلم می خواهد باشد کنارم. دل ام می خواهد ساکت و آرام و بی آنکه دیده شوم باشم و ببینم اش . دل ام می خواهد ... .

توسط ارنواز صفری در پنجشنبه،27 دی 86 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/291

نظرات

نهایتا 10 روز دیگه...

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.