حنجره
« | صفحه اصلی | عبور »
یک سال اصلن زمان طولانی ای نبود







گذشت. همه اش سیصد و شصت و پنج روز بود. شد یک سال. اصلن انگار خیلی طول نکشید. می گویی تاریخ این جور چیز ها را نگه ندارم . این یکی را بخواهم هم نمی توان ام تاریخ اش را نگه ندار ام برای خود ام . یاد آن گربه ای افتاده ام که زیاده خوریش را بالا می آورد توی باغ پشت خانه ی عمو. امشب توی راه کلی گربه بود . توی جوب . توی سطل آشغال ها. توی حیاط. لب دیوار. یاد برگ سوراخ شده ای می افت ام که بهم کجکی می خندید . انگار می گفت مسخره شده ام . که این کار ها چیست دیگر که می کن ام . یاد آجیل خریدن مامان و بابا می افت ام. یاد زار زدن ام برای اولین بار توی تمام زندگیم. اصلن هم بعد اش خالی نشد ام. هنوز هم خالی نشده ام . اصلن انگار نمی گذرد . این شب ها خیلی پیش آمده که بغض کن ام . برای هر چیز کوچکی. برای هر چیزی که می بین ام . خیلی وقت هام برای چیز هایی که نمی بین ام! ولی بابت هیچ کدام هم خالی نمی شوم. همه چیز جمع می شود روی هم فقط. دل ام نمی خواهد گریه کردن ام را ببینی . هیچ وقت دل ام نمی خواهد که ببینی. دل ام نمی خواهد هیچ کس گریه کردن ام را ببیند. اما گاهی هم نمی شود کاریش کرد.
نمی خواهم ادای آدم های مهم را در بیاور ام . فقط همین که اسم ام را می دانستی و صدام می زدی به اسم را عاشق بود ام . این را هم می دان ام که آرزو داشت ام می بردم ات شمال و دریا را نشان ات می داد ام. خودت با همان صدای گرم و آرام و دوست داشتنی ات گفتی که نرفتی و من قلقلک ات داد م پدر ام گفت " عمه! خالی نبند! یعنی جوون بودی با بیکینی نرفتی کنار ساحل؟" و تو چقدر آرام گفتی" خبه بسده!" فقط خود ام می دان ام که چه جوری می گفتی این را.
عمه ببین! قرار نشد حالا که نیستی من خواب ات را هم نبین ام تمام سال و همین حوالی که می شود خواب آن قبرستان را ببینم با تویی که روی گور ات استخر ساخته اند را ها ! عمه ببین! به همه زنگ زدی خداحافظی کردی ... ببین رفتی خانه ات راحت خوابیدی ... من اصلن برای این که مرده ای که ناراحت نیست ام . برای این که نمی بینم ات دیگر ناراحت ام . برای این که دیگر نمی توان ام بیایم زیر کرسی ات بشین ام بغل ات کن ام از آجیل هات بخور ام موقع رفتن هر چه گردو و بادام و نان هست بدهی بهمان ناراحت ام. عمه! من برای خود ام ناراحت ام انگار. و عصبانیم از دست آدم های آن روز هنوز. و دل ام نمی خواهد ببینمشان. عمه! من دل ام تنگ شده خیلی . طاقت دیدن خاکسپاری ات را نداشت ام انگار. نباید می آمد ام توی آن مسجد . نباید دوست هات را که با هم بزرگ شده بودید را می دید ام . عمه! نباید سر خاک برادر ات را می دید ام که برای ات گریه می کند. نباید می دید ام شوهر ات حق ندارد نگاهت کند. عمه! نباید می رفت ام توی باغ پشت خانه ی عمو می نشست ام و به حرف های زهرا گوش می داد ام . خیلی کار ها بود که نباید می کرد ام . خیلی کار ها . اشک هام را هم نباید پاک می کرد ام. می دانی که چه می گوی ام ؟
پارسال این موقع همین جایی بود ام که هست ام الان. درست روی همین صندلی بود ام . توی همین اتاق. و همین چیز هایی را می خواند ام که امسال دار ام می خوان ام . و همین حس هایی را داشت ام که الان دار ام . و فقط تنها چیزی که بود این بود که هنوز خبر نداشت ام عمه فردا اش می میرد. همین تنها تفاوت آن روز هام با این روز هام است . انگار رفت ام یک دایره ی بزرگ را محیط اش را دور زد ام بعد رسید ام سر جای اول ام و دوباره ادامه داد ام . انگار حتا درخت ها هم قدشان بلند تر نشده. علف ها هم همان رنگی اند . من هم همانی ام که بود ام فقط حالا ابروهام وسط ندارد. اگر تغییر مهمی ست لحاظ اش می کن ام. حتا توی عکس هام را که می بین ام همین جوش پایین صورت ام را هم داشته ام پارسال این موقع. هیچ کس مقصر نیست. هیچ کس قرار نیست مثل من شود و دور باطل بزند. اصلن به باعث و بانی اش فکر نمی کن ام. به اتفاقاتی که شاید بیافتد فکر می کن ام . که خیلی هم حتا به آن ها فکر نمی کن ام. پارسال این موقع می خواست ام دنیا را فتح کن ام. حالا این را هم نمی خواهم. حالا فقط یک زندگی آرام می خواهم. آنقدر آرام که توی اش صدای قلب همه ی آدم هایی که دوستشان دار ام را بشنو ام. صدای نفس هاشان را هم . دل ام می خواهد سر ام را توی زندگی ام بیانداز ام پایین و بروم تا یک جای دور دور دور و همه اش را پیاده برگرد ام. یک جای دور سبز. دل ام می خواهد مانتوی خودکاری شده ی پری رخ را بپوش ام. موبایل ام را خاموش کن ام. کوله ام را بگذارم روی دوش ام و تمام مسیر را از توی آب بروم . آب تا مچ پاهام. بعد بشین ام روی علف ها یا غلط بزن ام روی شن ها و بعد برگرد ام خانه. هیچ کس منتظر ام نباشد . هیچ کس نگران ام نباشد. بعد گوشی ام را روشن کن ام و زندگی را از اول شروع کن ام. می خواهم رفتن و برگشت ام سال ها طول بکشد . صحبت بالای یازده است.
یک سال برای همین جا بودن . برای یک جا ماندن . برای همان حال و هوا ها را داشتن اصلن مدت زمان طولانی ای نبود. برای نبودن عمه هم مدت زمان طولانی ای نبود. برای هیچ اتفاقی مدت زمان طولانی ای نبود. داشت ان. نداشت ان. بود ان. نبود ان. در آغوش گرفت ان . در آغوش نگرفت ان. خوب بود ان. بد بودن ان. جدید. قدیمی. نو. کهنه. ترک شد ان. ترک کرد ان. خواست ان . نخواست ان. مقدس بود ان. مقدس نبودن. باکرگی. زنانگی. یک سال برای هیچ اتفاقی مدت زمان طولانی نیست. تازه ردیف اول خشت هاست برای هر چیزی که باقی مانده و با قی می ماند. تا چند سال دیگر خشت های مربعی ام می شوند دیوار دور تا دور ام . می شوند تجربه های قدیمی ام. قدیمی تر ام. تا چند سال دیگر شانزده اسفندی توی ذهن ام نمی ماند. لذت اولین بار در آغوش گرفته شدن ام یاد ام نمی ماند. حقارت اولین بار تحقیر شد ان یاد ام نمی ماند و گم می شو ام تمام می شوم ام می رود رد کار ام. وقتی دیوار ام ساخته شود دیگر این جا نیست ام . هیچ جا نیست ام . پشت دیوار ام و اگر نتوان ام بر وسوسه ام غلبه کن ام یک سوراخ برای خود ام گذاشته ام توش و بدون این که کسی بداند دار ام از توش همه چیز را نگاه می کن ام .
اگر این همه حس های گنگ و دست نیافتنی و دور و مسخره اسم اشان بزرگ شد ان است، من دارم به طرز وحشتناکی بزرگ می شوم.

ارنواز 16/12/86 اتمام ساعت 12:57

توسط ارنواز صفری در چهارشنبه،15 اسفند 86 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/314

نظرات

يک سال.....يک سال.....

اين که آب تا مچ پاي آدم باشد خيلي لذت بخش بايد باشد.


دلم مي خواهد بروم.

یادینه اش جاویدان

سلام . تولدت مبارکه ؟ مبارکه :)

بعضي اتفاق‌ها آدم رو زود بزرگ مي‌كنن. بد بزرگ مي‌كنن. غمگين بزرگ مي‌كنن.

ولي چاره‌اي نيست.

انگار خفه شدی؟

هنوز زوده، هنوز تپش داری. گوش کن داره قلبت میزنه. دستت رو بذار روی قلبت. حالا بگو مغزت بهت چی میگه؟

یعنی به این شدتی که گفتی داری بزرگ می شی(؟)

ب.ن.و.ی.س

گفتم:تکراره و تکراره و تکرار...
گفت:تا حالا شده یه شماره تلفن و بارها و بارها بگیری...و هربار بشنوی:"در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکانپذیر نمی باشد..."
گفتم:اوهوم...
گفت:شده شانست بزنه یه دفعه بگیره...؟؟
با برقه نگام گفتم:اوهوم... اوهوم...
گفت:ولی چون شرطی شدی ...حواست نباشه و flash رو بزنی...؟؟
سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم...

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.