حنجره
« | صفحه اصلی | یک متر بالا تر یا کمی بیش تر »
رنگ







اعداد توی سر ام می کوبند. ساعت ها می گذرند. خبر ها می آیند و می روند. من انگار وسط یکی ار بداهه نگاری های کاندینسکی ایستاده ام و نمی دان ام کجا بروم. انگار وسط یکی از کارهای پیکاسو ام و هر چی نگاه می کن ام نمی دان ام چه چیزی را دار ام نگاه می کن ام. انگار صورت ام مثل اتود های بیکن برای پرتره ی دلخواه اش کش آمده. اما لحظه هایی را دار ام توی بغل ام که انگار توی نقاشی خود ام نشسته ام آرام و راحت و فقط کسانی که دوستشان دار ام توی نقاشی ام هستند و نقاشی ام کپی از کار هیچ کسی نیست و حتا از اصل کار هم بهتر نیست. خود خود ام ام توش که نشسته ام و کسی توی بغل ام است و آدم های دوست داشتنی دیگر ام هم یک جوری بهم وصل اند. یک جور خیلی خیلی خوب. این لحظه هام را محکم نگه می دار ام این روز ها . خیلی محکم.

توسط ارنواز صفری در جمعه،16 فروردین 87 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/322

نظرات
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.