اعداد توی سر ام می کوبند. ساعت ها می گذرند. خبر ها می آیند و می روند. من انگار وسط یکی ار بداهه نگاری های کاندینسکی ایستاده ام و نمی دان ام کجا بروم. انگار وسط یکی از کارهای پیکاسو ام و هر چی نگاه می کن ام نمی دان ام چه چیزی را دار ام نگاه می کن ام. انگار صورت ام مثل اتود های بیکن برای پرتره ی دلخواه اش کش آمده. اما لحظه هایی را دار ام توی بغل ام که انگار توی نقاشی خود ام نشسته ام آرام و راحت و فقط کسانی که دوستشان دار ام توی نقاشی ام هستند و نقاشی ام کپی از کار هیچ کسی نیست و حتا از اصل کار هم بهتر نیست. خود خود ام ام توش که نشسته ام و کسی توی بغل ام است و آدم های دوست داشتنی دیگر ام هم یک جوری بهم وصل اند. یک جور خیلی خیلی خوب. این لحظه هام را محکم نگه می دار ام این روز ها . خیلی محکم.
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/322

