نگران بود. خیلی. هیچ صدایی آرام اش نکرد. نشد هیچ کسی را ببیند. تنها، راه خانه را پیش گرفت و یک راست رفت توی تخت اش. خواب اش نبرد. خواب اش نبرد. خواب اش نبرد. دیگر به ندرت می خوابد.
توسط ارنواز صفری در جمعه،23 فروردین 87 | لینک ثابت
لینک به این مطلب
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/326
نظرات
نظر شما


وقتی تمام جهان درون معده اش می پیچد .به ندرت می خوابد.به ندرت به ندرت می خوابد و... انگار دیگر ...
توسط: م باران | شنبه،24 فروردین 87