حنجره
« :( | صفحه اصلی | حرف »







نگران بود. خیلی. هیچ صدایی آرام اش نکرد. نشد هیچ کسی را ببیند. تنها، راه خانه را پیش گرفت و یک راست رفت توی تخت اش. خواب اش نبرد. خواب اش نبرد. خواب اش نبرد. دیگر به ندرت می خوابد.

توسط ارنواز صفری در جمعه،23 فروردین 87 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/326

نظرات

وقتی تمام جهان درون معده اش می پیچد .به ندرت می خوابد.به ندرت به ندرت می خوابد و... انگار دیگر ...

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.