خاطرات ام
رخوت
ديشب من و فرشته كنار دريا ايستاده بوديم. شن هاي ساحل زير پاهاي ما فرو رفته بودند و آب كه ميرسيد به پاهاي ما دورمان حلقه ميزد و كف ميكرد و فرو ميرفت. سايه فرشته به سمت راست كشيده شده بود تا روي دريا و سايه ي من كشيده شده بود روي شنها. ناگهان موج بلندي آمد و سايه ي فرشته را با خودش برد. سايه ي من بلند شد و دستي تكان داد و دوباره دراز كشيد. فرشته هنوز داد ميزد و كمك ميخواست. باز هم برايش دست تكان دادم. نسيم ملايمي ميوزيد.
از شب نویس
توسط ارنواز صفری در دوشنبه،2 اردیبهشت 87 | لینک ثابت
لینک به این مطلب
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/333
نظرات
ارنواز! فکر کنم داره یه چیزیم میشه، چون بعد خوندن این دلم خواست گریه کنم. خل شدم فکر کنم! شایدم خیلی خسته ام. از صبح تا همین الان سر کارم :(
افسرده شدی؟
از این فضا بیا بیرون و مثل قبل بنویس
بنویس...
نظر شما


دلم برای حسین و فرشته اش هم انگار تنگ شده بود. ...
چقدر دوست داشتم لحن حرف های این صفحه را. این دلتنگی ها را که گاهی همینطور پشت سرهم تکرار می شوند. و من میدانم چه دردیست اینکه آدم حوصله ی گرفتن ناخن هایش را هم نداشته باشد.
توسط: کتایون | سه شنبه،3 اردیبهشت 87