خیلی دور شده ام، یک فاصله ی غیر قابل تعریف است. انگار فقط هست م بی هیچ بودنی. انگار حس می شوم بی هیچ حس کردنی. انگار دوست ام دارند بی آن که دوستشان بدار ام. انگار می خواهند باش ام بدون این که حواس ام باشد. نمی دان ام دار ام می روم کجا. تکلیف ام با خود ام هم حتا مشخص نیست. حرف نمی توان ام بزن ام. گوش نمی توان ام بدهم. خواند ان از یاد ام رفته. صبر! نه نمی توان ام. بیخود و بی جهت ام. عوضی ام. اشتباهی ام. این روزها توی خانه تنهام اغلب. همه اش هم به درس می گذرد برای خود اش و اس ام اس. کمر درد قدیمی برگشته سراغ ام. تکان خوردن گاهی سخت می شود چه قدر. موسیقی هم هست البته. مثل همیشه یک آهنگ در وضعیت تکرار. سوال های چهار جوابی. درس های دوست داشتنی تکراری منفور. سر فصل های تازه کشف شده. کتاب های عوض شده. منابع ناقص. دل تنگ. تنگ. تنگ. اصلن انگار نه انگار این همه با هم بوده ایم. فکر ندیدن حال ام را خراب می کند. فکر مشغولی، خستگی، کار، زندگی، تنهایی. فکر فکر فکر. دهن ام هم تکراریست این روز ها. یک شادی جدیدی حس می کن ام اما نمی دان ام کجا باید دست ام را ببر ام بگیر ام اش. هراس ناک ام. آزار دهنده ام. از دور دور دور خوب ام. از قیافه ام خوش ام می آید توی آیینه، از موهام خوش ام می آید توی دست هام، از دست هام خوش ام می آید وقتی چیزی می کش ام یا می نویس ام، از پاهام با این رنگ لاک جدید ام خوش ام می آید، هوای این روز ها را سرسام آور عاشق ام، آفتاب توی آسمان همان چیزیست ه لازم دار ام اما همه ی این ها انگار جمع شده یک جایی که نمی بین ام. دست ام را بگیری ببریم درست همان جا هم نمی بین ام. نشان ام هم بدهی بگویی بیا بگیر اش نمی بین ام. لاک پشت ام هم انگار می داند حال صاحب اش سر جای اش نیست آرام نشسته توی تنگ اش سر اش را برده زیر کاهو هاش و تکان نمی خورد. بازی هم نمی کند. حواس اش هم به من نیست . هیچ چیز بدی ندار ام این روز ها توی لحظه هام. خود ام می دان ام. هیچ چیز آزار دهنده و ناراحت کننده ای نیست، اما من حسی را که باید ندار ام. زمان می برد انگار باز تا بلند شوم. شاید کمر درد ام که خوب شود من هم خوب شوم. هنوز احساس ضعف می کن ام صبح ها. هنوز در طول روز خسته ام . هنوز خواب ام همان قدر مزخرف است.
زیاد خواب می بین ام این روزها. خواب خود ام که تنها دار ام جایی قدم می زن ام. کنار ساحل. روی اسفالت. سنگ فرش. موکت. چمن. زمین گل و شل. دست هام را می بین ام که می کشم اشان روی دیوار. ناخن هام را می کش ام روی دیوار و خورده می شوند و می رسند به بند های انگشت هام و می کش ام و می کش ام و می روم تا برس ام به مچ. هیچ صدایی نمی آید حتا صدای باد. صدای حرف زد ان خود ام را هم نمی شنو ام. می دان ام که دار ام با خود ام حرف می زن ام، می دان ام که دار ام چه می گوی ام اما نمی شنوم. " بیدار می شوی، می روی توی هال، از هر کتابی که خواندی علامت می زنی. بیدار می شوی، آدم ها را نگاه می کنی، لبخند می زنی، دلتنگ نباش."
انگار خیلی بچه باش ام و کسی را خیلی دوست داشته باش ام.هر چقدر دور یا نزدیک اما دوست تش داشته باش ام خیلی. بعد آن آدم مرده باشد و به من نگفته باشند که مرده. همه سیاه پوش باشند. به من گفته باشند حال اش بهتر شده. بروم پیش مادر ام بفرستد ام پیش کسی دیگر و آن کس دیگر بگوید بهتر نشده، حال اش بدتر شده کمی. من بدان ام که موضوع این نیست. من مطمئن باش ام که موضوع این نیست. بروم به آن آدم که مادر ام مرا فرستاده پیش اش بگوی ام می دان ام که این طور که می گوید نیست اما واقعن هم ندان ام چه شده. انگار کسی که خیلی دوست اش داشته ام مرده باشد و من جسد اش را دیده باش ام اما فکر کن ام خواب است و کلافه باش ام که چرا بلند نمی شود. انگار لباس سیاه را تن همه ببین ام اما به روی خود ام نیاور ام.
انگار توی شلوغی خیابان دست مادر ام را رها کرده باش ام یا مادر ام دست ام را به بهانه ای رها کرده باشد و من گم شده باش ام اما ندان ام که گم شده ام. حس کن ام که کسی که باید کنار ام باشد نیست اما نفهم ام جه شده و به راه خود ام بروم. آدم ها را نگاه کن ام و بچه های دیگری را که کسی دستشان را گرفته و دست های خود ام را ببین ام که خالی اند اما نفهم ام چه شده.
انگار چیزی را گم کرده ام توی روز هام. یک چیز خیلی مم که تمام تعادل زندگی ام را با خود اش برده. انگار مادر ام مرده باشد و به زور آرام بخش خوابانده باشند من را و حواس ام سر جای اش نباشد آن قدر که بفهم ام مادر ام مرده.
انگار کسی را دوست بدار ام، هر روز ببین ام اش، هفته ها ببین ام اش، ماه ها ببین ام اش، سال ها ببین ام ش، اما، تمام مدت بدان ام فقط خود ام می دان ام که دوست اش دار ام و بس و بدان ام هیچ وقت برای من نمی شود. هیچ وقت نمی فهمد که دوست اش داشته ام.
انگار خبر خوش اثبات بی گناهی ام را بعد از این که مرده باش ام صادر کرده باشند.
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/335
قشنگ بود
مثل زندگی
مهمونا که رفتن رو مبل افتادم و تا خود صبح ساری گلین رو شنیدم.ارنواز دلم برات تنگ شده خیلی زیاد دلم برات تنگ شده ارنواز...
دامن کشان، ساقی می خواران، از کنار یاران، مست و گیوافشان، می گریزد
بر جام می، از شرنگ دوری، بر غم مهجوری، چون شرابی جوشان، می بریزد
دارم قلبی، لرزان ز رهش، دیده شده نگران
ساقی می خواران، از کنار یاران، مست و گیشوافشان، می گریزد...


وای! این حال و هوای شما مرا بد جوری یاد آخرین تکه ای که توی وبلاگم نوشته ام انداخت. دقیقن همین حال و هوا بود که نوشتمش...
توسط: تماشاگر | دوشنبه،9 اردیبهشت 87