حنجره
« نمایشی در چهار پرده برای عروسک آویخته ی دست نخورده | صفحه اصلی | رژین »
پنجره





نه! نه! من دار ام بزرگ می شوم. نه! نه! من دار ام خیلی چیز ها را یاد می گیر ام. حواس ات هست؟ یاد می گیر ام. نه! نه! نرو! ببین! نگاه کن! هر غلطی می خواهی بکن اما نرو! من عصبی ام الان یک کم. فقط آن اندازه که دست هام از تو بلرزند. می دانی چه حسی را می گوی ام؟ همانی که هر روز صبح تکرار می شود توی تمام تن ام. هر روز قبل از بیدار شدان. بلند شدان. که باعث می شود به خود ام فشار نیاور ام و بیش تر بگذار ام سر ام روی بالش بماند. مثل همان است. تجربه اش کرده ای؟! نمی دان ام. ببین! من دار ام رشد طولی می کن ام انگار. مثل همان موقع است درست. درد دارد. من قد کشیدان ام را حس کرد ام. تو چطور؟ من دردی که توی پاهام و دست هام بود را یاد ام هست. خوشحال هم بود ام بابت اش. خیلی هم. هنوز هم وقتی می بین ام که هنوز هم بلند تر می شود قد ام خوشحال می شوم. حس می کن ام متوقف نشده ام. حس می کن ام با این که همه چیز سر حای اش خشک اش زده اما من هنوز دار ام قد می کش ام. به هر بهانه ای که می خواهد باشد! هنوز بیست ساله ام. تا بیست و پنج بیست و شش هنوز قد می کش ام. تو بگو سه سانت در کل! خود اش خیلی ست!
نمی دان ام تجربه اش کرده باشی یا نه. این انتظار توی این روز هام را می گوی ام. نمی دان ام بفهمی من را یا نه، فرقی هم برای ام ندارد حرف خود ام را می زن ام در هر حال. مشکلی با درک شدن ام یا نشدن ام ندار ام. در هر حال همیشه یک بخشی از آدم فهمیده می شود یک بخشی اش نه. این قضیه مثل دوست داشت ان می ماند. حد دارد. هیچ وقت کامل و تمام نیست اما همیشه یک نفر هست که بیش ترین درک مقابل را از من دارد. اصلن لازم نیست زیاد بشناسد من را یا خیلی وقت بگذارد گاهی توی یک بحثی با آدم های غریبه ای آدم یک چیزی می گوید از حس هاش و کسی سر اش را بلند می کند و چنان توی چشم آدم نگاه می کند که انگار موقع تجربه ای که تو داشته ای او هم آن جا بوده، همان بخش از تو بوده. نمی دان ام که الان کجا نشسته ای یا کجا خوابیده ای. شام خوردی یا نه. خوبی اصلن یا نه. فقط می دان ام خیلی باید خسته باشی بعد از یک روز به این شلوغی. نمی دان ام رسیدی خانه یا نه. خیلی دیر آمد به نظر ام یک لحظه همه چیز. خود ام توی خیابان و کسی که رفت سوار تاکسی شد بی آن که سر اش را بر گرداند. نمی دان ام چرا منتظر بود ام سر اش را بچرخاند و نگاه ام کند و با چشم هاش بگوید خداحافظ یا هم چین چیزی. یکهو بعد اش خود ام پشت چراغ قرمز دید ام تنها ام. ساعت ده و چند دقیقه بود. سی و چهار ثانیه مانده بود تا سبز شود چراغ. دو نفر سر خیابان ایستاده بودند تاکسی بگیرند. خود ام را رساند ام به تاکسی ای که داشت مردی که سوار شده بود در اش را می بست. سوار شد ام. تا سر خیابانمان هم می رفت. گاهی حس می کن ام وقت هایی که دیر می آیم خانه راننده تاکسی ها لطف می کنند و می رسانند ام تا سر خیابانمان. خیابان مان برق نداشت. هیچ. چشم هام را بست ام. منتظر همین بود ام انگار. تاریکی. سکوت. دل ام می خواست زنگ می زد ام به تو و باهات تا خانه حرف می زد ام. اما نزد ام. قدم هام را شمرد ام. وسط اش یاد ام رفت. زنگ زد ام مادر ام آمد در را باز کرد. از درخت چنار ام توی تاریکی عکس گرفت ام. هیچ چیز نیافتاد به جز تاریکی. سکوت.
رفتیم تو. مادر ام روی کاناپه دراز کشیده بود. بقیه هنوز نیامده بودند. کز کرد ام کنج دیوار. سایه ام می رقصید برای خود اش. زنی می خواند. از پشت پنجره می خواند و صدای اش خیلی آرام بود. بی سوز. بی حسی حتا. فقط می خواند. دل ام دو تا دست می خواست دور اش. یک سینه برای تکیه کاه اش. یک بوی آشنا که فقط خود اش بداند چیست. نمی دان ام تجربه اش را داری یا نه.

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،13 خرداد 87 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/352

نظرات

این خیلی خوب بود.... جدی می گویم... پیش تر ها هم خوانده بودم از تو اما این یکی خیلی بهتر بود... چه قدر خوب بود فضایی که ساخته بودی... و در ضمن یه چیز بی ربط. منو یاد صادق هدایت انداخت لحنش...

من وداع می خوانم

زن همسایه در پنجره اش تور می بافد، میخواند.
من "ودا" میخوانم.
این پستت منو یاد این شعر سهراب انداخت، وگرنه من سرجام چسبیدم جایی نمیخوام برم!

noch.

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.