حنجره
« رژین | صفحه اصلی | 14 »
یاد





من این جا ام. روی شن های این ساحل. سال هاست که همین جا مانده ام برای خود ام. تو بلند شدی از کنار ام و رفتی. من ماند ام و شن های این ساحل و هی هر بار هر روز بیش تر فرو رفت ام توی شن ها. این قدر که الان نوک انگشت هام مانده بیرون فقط. کسی رد نمی شود. کسی نمی اید . کسی نمی بیند این جا را هیچ وقت. تو، من را گذاشتی این جا یا شاید هم آن روزی که آمدیم این جا من خود ام حواس ام پرت شد و تو که رفتی من دنبال ات راه نیافتاد ام که بیای ام و حالا این قدر می گذرد که نمی دان ام چی شد. این ساحل موج ندارد. آدم ندارد. صدف ندارد . تو ندارد. فقط یک من دارد که نوک انگشت هاش از زیر شن هاش مانده بیرون.

توسط ارنواز صفری در دوشنبه،20 خرداد 87 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/354

نظرات

می فهمم این جاماندگی را

فرورفتن و حس کردم یا بهتر بگم زنده گی کردم

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.