نشسته ای کیلومتر ها دور تر از من. خسته و عصبانی و حرف هات را می ریزی توی گوش من بدون اینکه کاری بتوان ام برای ات بکن ام. فقط باید اس ام اس بفرست ام که آرام باش. نا آرامی از آدم های اطراف ات. حس ات می کن ام این روزها. کسی را دار ام که نگاه ام نمی کن اد! باهام حرف هم نمی زن اد! و همه چیز بر وفق مراد است!!!
دیشب حال ام خیلی بد بود. همه چیز هم بد تر ام می کرد. امروز صبح بی قرار تر بود ام. بعد از ناهار که برگشت ام خانه همه چیز به هم ریخته بود. آمد ام توی اتاق. پری رخ تشک ها را گذاشته بود روی هم و همه ی پتو ها را تا کرده بود. اس ام اس هام نمی رسید. بی خود نگران بود ام. توی جاده بودی حتمن. می دانست ام. رفت ام خود ام را پرت کرد ام روی تخت خواب دو نفره ی مادر و پدر ام! خنک بود. باد کولر می آمد دست می کشید روی بازو ها و پاهام. انگشت های دست ام یخ زده بود. دست هام را حلقه کرده بود ام دور بالشی که روکش قهوه ای ساتن دارد با گل های کرم گل دوزی شده. چشم هام را بسته بود ام. رنگ ها را دوره می کرد ام برای خود ام. عدد ها را می شمرد ام. ساعت دیجیتال قدیمی مان با اعداد قرمز اش جلو ام بودند و انگار ثابت مانده بودند روی چهار تا عدد مسخره. چهار تا عدد مسخره. 1 ، 5 ، 3 ، 8 و همین ها بودند هر بار که نگاه می کرد ام دقیق. چشم هام را بست ام. دیگر باد کولر را حس نمی کرد ام. پتو را کشید ام روی خود ام. چشم هام را باز کرد ام توی تاریکی زیر پتو سر ام گیج می رفت.
بعد تلفن زنگ خورد. شماره را نمی شناخت ام. برداشت ام و گفت ام سلام! و صدای تو آمد ریخت کف اتاق! رفت ام خود ام انداخت ام روی خنکی پتو ها و نفس کشید ام. عمیق. نفس خوب و نفس بد. بد هاش گیر تو آمد بعد که قطع کردی خوب هاش پخش شد توی اتاق.
امروز هم گذشت. تمام شد. رفت رد کار اش.
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/368
رفت ام خود ام را پرت کرد ام روی تخت خواب دو نفره ی مادر و پدر ام! خنک بود. باد کولر می آمد دست می کشید روی بازو ها و پاهام. انگشت های دست ام یخ زده بود. دست هام را حلقه کرده بود ام دور بالشی که روکش قهوه ای ساتن دارد با گل های کرم گل دوزی شده. ........
خیلی داستانی بود. مرسی از تذکرت!
ارنواز کلاس کوروش اسدی، کلاس خوبیه. در واقع اصلن کلاس نیست! اما من فکر می کنم خیلی خوبه. اگه دوست داری بیا. شاد باشی.
خوش به حال نفس ها..
خیلی خوب مینویسی ... من از نوع نگارست خوشم میاد... در ضمن لینکت کردم به وبلاگ خودم. موفق باشی !


چقدر قشنگ نوشتی... ریزه کاری ها جایی که اصلن انتظارشان را نداریم چقدر درخشان و زیبا هستند. مثل روبالشی قهوه ای ساتن...
.
بعدش اینکه اسم مادر من هم پری رخ ه!
:)
توسط: کتایون | جمعه،18 مرداد 87