حنجره
« تصویر | صفحه اصلی | هاء یاء چ »
پیش در آمد پرده ی اول

پرده ی اول – صحنه ی اول

یک اتاق نسبتن بزرگ که تمام صحنه را گرفته با لوازمی پر شده. یک میز چوبی با در های شیشه ای و تزیینات فلزی که توی یکی از طبقات اش یه ضبط صوت است و طبقه ی پایین اش پر است از قاب های کوچک که توی همه شان عکس صورت یک نفر وجود دارد. عکس صورت مرد. روی میز تمامن با مجسمه ها و ظروف فلزی پر شده باشد. و دو تا شمعدان شیشه ای قرمز دو طرف میز باشد. توی یکی از کشو های میز یک سری کاغذ باشد که شبیه مدارک تحصیلی و ... باشد. شناسنامه ها و کارت ملی ها و ... توی کشوی دیگر باشد. ( همه ی این مدارم باید با عکس مرد باشد . همان عکسی که توی قاب ها هست. همه ی شناسنامه ها و کارت ملی ها و ... نیز دارای همان عکس باشند. ) دو تا مبل چوبی با روکش چرمی قرمز دو طرف میز با فاصله ی کمی از میز رو به تماشا گر ها باشد و روی یکی هاش یک کوسن چرمی سفید باشد. وسط اتاق یک گلیم که رنگ اصلی اش قرمز تیره باشد چهن باشد . روی دیوار بالای سر چند تا قاب عکس و نقاشی باشد که هر کدام منحصرن برای یک کشور خاص به نظر بیاید. نقاشی مصری، نوشاه های چینی، نقاشی های مدرن و یکی دو تا قاب دیگر از نقاش های معروف. یک صندلی چوبی لهستانی پشت به تماشاگران و کمی کج جلوی گوشه ی سمت راست صحنه پشت به تماشاگران و کمی کج قرار گرفته باشد. روی دیوار سمت چپ خالی باشد و فقط جای تعداد زیادی قاب عکس که دیگر روی دیوار نیستند به شکل اغراق شده ای پیدا باشد.
یک زن نسبتن چاق روی یکی از مبل ها نشسته و روی پای اش یک لپ تاپ است و عینکی با بند سبز دارد و یک پیراهن بلند بنفش تن اش است و از روی یک سری کاغذ چیز هایی را تایپ می کن اد. روی صندلی لهستانی مردی نسبتن لاغر با شکمی بزرگ که اصلن با بقیه ی اندام های اش جور نیست با یک شلوارک و زیر پیراهنی آبی حلقه ای نشسته و دارد عینک اش را تمیز می کن اد.
صدای زنگ در بلند می شود. مرد به پاک کردن عینک اش ادامه می دهد. زن عینک اش را از روی چشم ها بر می دارد و می اندازد دور گردن اش. کاغذ های روی پای اش را به همراه لپ تاپ می گذارد روی زمین کنار مبل و بلند می شود از سمت راست می رود بیرون. صدای زن می آید که آیفون را برداشته و می گوید : " کیه ؟ "
_ مرد : همیشه همین جوره. یه صداهایی می شنوه و می ره ایفون رو بر می داره. من یه روز یه کار ساده کرد ام و اون هنوز منتظره ...
_ زن : یه مردی دم دره. می گه از لباس پاره داریم براش ببریم.می گه اجاره نشینه و دست اش تنگه. می گه کمک اش کنیم.
_ م : خوب اگه دوست داری ببر بهش یه چیزی بده از لباسایی که دیگه نمی پوشیمشون اما ... خوب ... اون خود اش استفاده نمی کنه ... شاید یه روز دوباره خودمون خریدیمشون.
زن راه می افتد و از پشت از صحنه خارج می شود. ( انکار می رود توی راهروی خانه که می رزد به اتاق خواب ها. )
_ م: همشه همین جوره. به همه کمک می کنه. شاید اگه بهش بگی پنجاه میلیون بهم بده همون موقع بهت بده اما یک دقیقه بعد اش دیگه کرایه ی تاکسی ش رو هم نداشته باشه. همه اش هم از وقتی شروع شد که من با دختر کوچیکمون دعوا کرد ام. فکر می کرد من نمی دون ام ... اما من خیلی چیزا رو می دون ام.
زن با کوهی از لباس روی دست هاش وارد می شود و می آید از جلوی صندلی مرد رد می شود و خارج می شود.
_ م : چند سال قبل این جوری نبود. وقتی کسی در می زد من هم می رفت ام سراغ آیفون و توی اش یک کیه ای می گفت ام. حالا اما دیگر اگر تنها هم باش ام بر نمی دار ام. مطمئن ام که زیبا کلید دارد.
مرد بلند می شود و می رود در شیشه ای کمد را باز می کند و یک سیدی را از توی ضبط در می آورد و یک سیدی دیگر را می گذارد توی ضبظ و پلی می کن اد. بدون این که آهنگی شنیده شود اما انگار که مرد دارد آهنگ را می شنود شروع می کن اد به رقصیدن. زن وارد می شود و مرد می رود دست اش را می گیرد و می آورد اش سمت خود اش و بدون این که دست های زن را ول کند باهاش می رقصد. بعد از چهار دقیقه رقصیدن زن و مرد با خنده ای سرخوشانه می ایستند و همدیگر را نگاه می کنند. بعد زن بر می گردد روی کاناپه اش و دوباره کار قبلی اش را از سر می گیرد. مرد می رود می نشیند روی مبل دیگر و چشم هاش را می بندد و با پاش با ضرب آهنگی که شنیده نمی شود را نشان می دهد و گاهی لبخند می زند.
پرده می افتد.

توسط ارنواز صفری در جمعه،25 مرداد 87 |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.hanjare.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/370

نظرات

می خوانیم...منتظر بقیشم...

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.