<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>حنجره</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.hanjare.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.hanjare.com,1387://1</id>
   <updated>1387-06-03T21:38:08Z</updated>
   <subtitle>باید آن کوچه ی بن بست تاریک را پیدا کنیم، برویم ته اش . آرام ... آرام ... آرام... . </subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.33</generator>

<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_318.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.375</id>
   
   <published>1387-06-03T19:59:46Z</published>
   <updated>1387-06-03T21:38:08Z</updated>
   
   <summary> متاسف ام ... اول برای خود ام ... بعد برای تو ......</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
 
 
متاسف ام ... اول برای خود ام ... بعد برای تو ... 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ب ه ت ر ی ن ر و ز ه ا </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_317.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.374</id>
   
   <published>1387-06-03T04:40:18Z</published>
   <updated>1387-06-03T04:51:59Z</updated>
   
   <summary> روز هایی هست برای مرد ان ... روز هایی هست برای نبود ان ... روز هایی هست برای بیدار نشد ان... روز هایی هست برای عمیق خوابید ان... روز هایی هست برای توی رویا ها قدم زد ان... روز...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
 
روز هایی هست برای مرد ان ... روز هایی هست برای نبود ان ... روز هایی هست برای بیدار نشد ان... روز هایی هست برای عمیق خوابید ان... روز هایی هست برای توی رویا ها قدم زد ان... روز هایی هست برای نفس نکشید ان ... روز هایی هست برای رفت ان ... روز هایی هست برای بستن چمدان ها ... روز هایی هست برای شنید ان بهترین آهنگ تمام زندگی آهنگ ... روز هایی هست برای عاشق شد ان ... روز هایی هست برای اعتقاد مند بود ان! ... روز هایی هست که می شود بعد ان به شان خندید ... روز هایی هست که می شود بعد ان برای شان بغض کرد ... روز هایی هست که یاد آوری شان درد دارد ... درد دارد ... درد دارد ... ... روز هایی هست باید از یاد برد ... روز هایی هست که باد می آید ... روز هایی هست که باد می آید می رود زیر موهای آدم ... روز هایی هست که باد آدم را با خود اش می بر اد ... روز هایی هست که هوا گرم است ... روز هایی هست که هوا گرم است و گرماش می رود زیر پوست آدم ... روز هایی هست که منتظری ... روز هایی هست که نمی گذرد ... روز هایی هست که از تهوع از دست داد ان کسی داری به خود می پیچی ... روز هایی هست که کسی گوشی را می گذارد ... روز هایی هست که به خود ات می گویی تمام شد ... روز هایی هست که می روی توی یک کافه می نشینی ... روز هایی هست که تمام راه را می دوی ... روز هایی هست که تمام راه را هم پیاده گز کنی تمام نمی شوند ... روز هایی هست که نمی گذرند ... روز هایی هست که برای اولین بار وسوسه می شوی شراب بنوشی ... روز هایی هست که وسوسه می شوی ببوسی اش ... روز هایی هست که می خواهی اش ... روز هایی هست که آرامی ... روز هایی هست که بیدار می شوی ... روز هایی هست که همه چیز بر وفق مراد ات است ... روز هایی هست برای مرد ان ... 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیش در آمد پرده ی دوم </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_315.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.372</id>
   
   <published>1387-05-30T18:25:32Z</published>
   <updated>1387-05-30T18:29:31Z</updated>
   
   <summary>صحنه ی دوم _ پرده ی دوم یک خیابان نه چندان شلوغ را می بین ایم که آدم ها و ماشین ها از توش در حال حرکتند. ماشین ها باید یک ماکت یک طرفه باشد و راننده هاشان – تنها...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
      صحنه ی دوم _ پرده ی دوم
یک خیابان نه چندان شلوغ را می بین ایم که آدم ها و ماشین ها از توش در حال حرکتند. ماشین ها باید یک ماکت یک طرفه باشد و راننده هاشان – تنها یا با سرنشین – با دسته هایی که از داخل تعبیه شده ماشین ها را بالا نگه دارد و راه ببرند . حرکت ها خیلی سریع صورت می گیرد جوری که انگار از یک خیابان فیلم گرفته شده و روی دور تند داریم نگاه اش می کنیم. نور هم باید کم کم تغییر کند و به غروب افتاب نزدیک شود. به نسبتی باید خیابان خلوت و شلوغ بشود و در پایان باید خیابان نسبتن خلوت باشد. فصل حاکم زمستان است اما برفی نمی آید . برف های جمع شده کنار پیاده رو دیده شوند. یک دختر جوان با یک پالتوی قرمز و شال گردن سفید باید توی اوج شلوغی خیابان از میان جمعیت رد شود . هنگاه رد شد ان او تمامی افراد توی صحنه سر جای خود می مانند و بی حرکت می شوند. 
پرده می افتد. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هاء یاء چ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_314.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.371</id>
   
   <published>1387-05-27T22:21:41Z</published>
   <updated>1387-05-27T22:27:45Z</updated>
   
   <summary> کمی سکوت لطفن ... به احترام ام!...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
کمی سکوت لطفن ... به احترام ام! 
 
 
 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیش در آمد پرده ی اول </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_313.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.370</id>
   
   <published>1387-05-25T20:20:37Z</published>
   <updated>1387-05-25T20:46:31Z</updated>
   
   <summary> پرده ی اول – صحنه ی اول یک اتاق نسبتن بزرگ که تمام صحنه را گرفته با لوازمی پر شده. یک میز چوبی با در های شیشه ای و تزیینات فلزی که توی یکی از طبقات اش یه ضبط...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
           پرده ی اول – صحنه ی اول

     یک اتاق نسبتن بزرگ که تمام صحنه را گرفته با لوازمی پر شده. یک میز چوبی با در های شیشه ای و تزیینات فلزی که توی یکی از طبقات اش یه ضبط صوت است و طبقه ی پایین اش پر است از قاب های کوچک که توی همه شان عکس صورت یک نفر وجود دارد. عکس صورت مرد. روی میز تمامن با مجسمه ها و ظروف فلزی پر شده باشد. و دو تا شمعدان شیشه ای قرمز دو طرف میز باشد. توی یکی از کشو های میز یک سری کاغذ باشد که شبیه مدارک تحصیلی و ... باشد. شناسنامه ها و کارت ملی ها و ... توی کشوی دیگر باشد. ( همه ی این مدارم باید با عکس مرد باشد . همان عکسی که توی قاب ها هست. همه ی شناسنامه ها و کارت ملی ها و ... نیز دارای همان عکس باشند. ) دو تا مبل چوبی با روکش چرمی قرمز دو طرف میز با فاصله ی کمی از میز رو به تماشا گر ها باشد و روی یکی هاش یک کوسن چرمی سفید باشد. وسط اتاق یک گلیم که رنگ اصلی اش قرمز تیره باشد چهن باشد . روی دیوار بالای سر چند تا قاب عکس و نقاشی باشد که هر کدام منحصرن برای یک کشور خاص به نظر بیاید. نقاشی مصری، نوشاه های چینی، نقاشی های مدرن و یکی دو تا قاب دیگر از نقاش های معروف. یک صندلی چوبی لهستانی پشت به تماشاگران و کمی کج جلوی گوشه ی سمت راست صحنه پشت به تماشاگران و کمی کج قرار گرفته باشد. روی دیوار سمت چپ خالی باشد و فقط جای تعداد زیادی قاب عکس که دیگر روی دیوار نیستند به شکل اغراق شده ای پیدا باشد. 
یک زن نسبتن چاق روی یکی از مبل ها نشسته و روی پای اش یک لپ تاپ است و عینکی با بند سبز دارد و یک پیراهن بلند بنفش تن اش است و از روی یک سری کاغذ چیز هایی را تایپ می کن اد. روی صندلی لهستانی مردی نسبتن لاغر با شکمی بزرگ که اصلن با بقیه ی اندام های اش جور نیست با یک شلوارک و زیر پیراهنی آبی حلقه ای نشسته و دارد عینک اش را تمیز می کن اد. 
صدای زنگ در بلند می شود. مرد به پاک کردن عینک اش ادامه می دهد. زن عینک اش را از روی چشم ها بر می دارد و می اندازد دور گردن اش. کاغذ های روی پای اش را به همراه لپ تاپ می گذارد روی زمین کنار مبل و بلند می شود از سمت راست می رود بیرون. صدای زن می آید که آیفون را برداشته و می گوید : &quot; کیه ؟ &quot;
_ مرد : همیشه همین جوره. یه صداهایی می شنوه و می ره ایفون رو بر می داره. من یه روز یه کار ساده کرد ام و اون هنوز منتظره ... 
_ زن : یه مردی دم دره. می گه از لباس پاره داریم براش ببریم.می گه اجاره نشینه و دست اش تنگه. می گه کمک اش کنیم. 
_ م : خوب اگه دوست داری ببر بهش یه چیزی بده از لباسایی که دیگه نمی پوشیمشون اما ... خوب ... اون خود اش استفاده نمی کنه ... شاید یه روز دوباره خودمون خریدیمشون.
زن راه می افتد و از پشت از صحنه خارج می شود. ( انکار می رود توی راهروی خانه که می رزد به اتاق خواب ها. ) 
_ م: همشه همین جوره. به همه کمک می کنه. شاید اگه بهش بگی پنجاه میلیون بهم بده همون موقع بهت بده اما یک دقیقه بعد اش دیگه کرایه ی تاکسی ش رو هم نداشته باشه. همه اش هم از وقتی شروع شد که من با دختر کوچیکمون دعوا کرد ام. فکر می کرد من نمی دون ام ... اما من خیلی چیزا رو می دون ام. 
زن با کوهی از لباس روی دست هاش وارد می شود و می آید از جلوی صندلی مرد رد می شود و خارج می شود. 
_ م : چند سال قبل این جوری نبود. وقتی کسی در می زد من هم می رفت ام سراغ آیفون و توی اش یک کیه ای می گفت ام. حالا اما دیگر اگر تنها هم باش ام بر نمی دار ام. مطمئن ام که زیبا کلید دارد.
 مرد بلند می شود و می رود در شیشه ای کمد را باز می کند و یک سیدی را از توی ضبط در می آورد و یک سیدی دیگر را می گذارد توی ضبظ و پلی می کن اد. بدون این که آهنگی شنیده شود اما انگار که مرد دارد آهنگ را می شنود شروع می کن اد به رقصیدن. زن وارد می شود و مرد می رود دست اش را می گیرد و می آورد اش سمت خود اش و بدون این که دست های زن را ول کند باهاش می رقصد. بعد از چهار دقیقه رقصیدن زن و مرد با خنده ای سرخوشانه می ایستند و همدیگر را نگاه می کنند. بعد زن بر می گردد روی کاناپه اش و دوباره کار قبلی اش را از سر می گیرد. مرد می رود می نشیند روی مبل دیگر و چشم هاش را می بندد و با پاش با ضرب آهنگی که شنیده نمی شود را نشان می دهد و گاهی لبخند می زند. 
پرده می افتد.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصویر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_312.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.369</id>
   
   <published>1387-05-22T09:11:37Z</published>
   <updated>1387-05-22T09:17:28Z</updated>
   
   <summary> از دیشب تا تمام شب های بعدی ام من یک کوچه ی بن بست خواه ام داشت توی ذهن ام برای این که برویم ته تاریکی اش. شاید برویم فقط گم شویم آن جا چند دقیقه ای برای چیز...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
 
از دیشب تا تمام شب های بعدی ام من یک کوچه ی بن بست خواه ام داشت توی ذهن ام برای این که برویم ته تاریکی اش. شاید برویم فقط گم شویم آن جا چند دقیقه ای برای چیز هایی که می خواهیم و نمی شود غمگین تر شویم. اما شاید هم برویم ته آن کوچه ی تاریک که رز رونده ی یکی از خانه هاش از لب دیوار اش رد شده و ریخته توی کوچه، بنشینیم پای دیوار اش و نفس عمیق بکشیم و هیجان مان را که شده خیسی کف دست هامان بمالیم به لباس هایمان و آرام ... آرام ... آرام...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خیلی خری!!!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_311.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.368</id>
   
   <published>1387-05-17T19:32:27Z</published>
   <updated>1387-05-17T20:08:35Z</updated>
   
   <summary>نشسته ای کیلومتر ها دور تر از من. خسته و عصبانی و حرف هات را می ریزی توی گوش من بدون اینکه کاری بتوان ام برای ات بکن ام. فقط باید اس ام اس بفرست ام که آرام باش. نا...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
      نشسته ای کیلومتر ها دور تر از من. خسته و عصبانی و حرف هات را می ریزی توی گوش من بدون اینکه کاری بتوان ام برای ات بکن ام. فقط باید اس ام اس بفرست ام که آرام باش. نا آرامی از آدم های اطراف ات. حس ات می کن ام این روزها. کسی را دار ام که نگاه ام نمی کن اد! باهام حرف هم نمی زن اد! و همه چیز بر وفق مراد است!!! 
دیشب حال ام خیلی بد بود. همه چیز هم بد تر ام می کرد. امروز صبح بی قرار تر بود ام. بعد از ناهار که برگشت ام خانه همه چیز به هم ریخته بود. آمد ام توی اتاق. پری رخ تشک ها را گذاشته بود روی هم و همه ی پتو ها را تا کرده بود. اس ام اس هام نمی رسید. بی خود نگران بود ام. توی جاده بودی حتمن. می دانست ام. رفت ام خود ام را پرت کرد ام روی تخت خواب دو نفره ی مادر و پدر ام! خنک بود. باد کولر می آمد دست می کشید روی بازو ها و پاهام. انگشت های دست ام یخ زده بود. دست هام را حلقه کرده بود ام دور بالشی که روکش قهوه ای ساتن دارد با گل های کرم گل دوزی شده. چشم هام را بسته بود ام. رنگ ها را دوره می کرد ام برای خود ام. عدد ها را می شمرد ام. ساعت دیجیتال قدیمی مان با اعداد قرمز اش جلو ام بودند و انگار ثابت مانده بودند روی چهار تا عدد مسخره. چهار تا عدد مسخره. 1 ، 5 ، 3 ، 8 و همین ها بودند هر بار که نگاه می کرد ام دقیق. چشم هام را بست ام. دیگر باد کولر را حس نمی کرد ام. پتو را کشید ام روی خود ام. چشم هام را باز کرد ام توی تاریکی زیر پتو سر ام گیج می رفت.
بعد تلفن زنگ خورد. شماره را نمی شناخت ام. برداشت ام و گفت ام سلام! و صدای تو آمد ریخت کف اتاق! رفت ام خود ام انداخت ام روی خنکی پتو ها و نفس کشید ام. عمیق. نفس خوب و نفس بد. بد هاش گیر تو آمد بعد که قطع کردی خوب هاش پخش شد توی اتاق. 
امروز هم گذشت. تمام شد. رفت رد کار اش. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/08/post_310.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.367</id>
   
   <published>1387-05-16T20:42:58Z</published>
   <updated>1387-05-16T20:51:25Z</updated>
   
   <summary>خیلی خستمه. به یه تخت خواب آروم احتیاج دار ام واسه خوابیدن. با یه دونه از این بالشا که مال فضا نورداست. بالای تخت ام یه پنجره باشه که آسمون آبی با یه تیکه ابر از توش پیدا باشه و...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
      خیلی خستمه. به یه تخت خواب آروم احتیاج دار ام واسه خوابیدن. با یه دونه از این بالشا که مال فضا نورداست. بالای تخت ام یه پنجره باشه که آسمون آبی با یه تیکه ابر از توش پیدا باشه و یه درخت که او پیاده رو شروع می شه. دل ام یه اتاق می خواد که توش یه آیینه ی بزرگ باشه که بشین ام روی صندلی ش و به خود ام نگاه کن و داشته هام. و آدمی که کنارم روی صندلی نشسته. می خواه ام با جوراب هام بروم روی تخت بدون روکش. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/07/post_309.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.366</id>
   
   <published>1387-04-30T18:16:07Z</published>
   <updated>1387-04-30T18:22:48Z</updated>
   
   <summary>دارم تمام می شود انگار. نرم نرم آب می شوم توی داغی دست های تو و می ریز ام روی تن ات و تمام می شوم. فرو می روم توی زمین زیر پایمان. انگشت هام می سوزند. ارام انگشت هات...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
      دارم تمام می شود انگار. نرم نرم آب می شوم توی داغی دست های تو و می ریز ام روی تن ات و تمام می شوم. فرو می روم توی زمین زیر پایمان. انگشت هام می سوزند. ارام انگشت هات می روند سمت شان. ته دل ام آرام می گیرد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 



* بی خبر ام
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>توپ رنگی سیاه و سفید توی عکس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/07/post_308.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.365</id>
   
   <published>1387-04-29T22:13:25Z</published>
   <updated>1387-04-29T22:20:32Z</updated>
   
   <summary> ما آدم ها نمی بخشیم. فقط گاهی سعی می کنیم فراموش کنیم که بعضی وقت ها هم یادمان می رود فراموش کرده ایم. آدم ها نقاشی ام بی صورت مانده اند. اگر یک بار بخندی برای ام از ته...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
ما آدم ها نمی بخشیم. فقط گاهی سعی می کنیم فراموش کنیم که بعضی وقت ها هم یادمان می رود فراموش کرده ایم. 
 
 
آدم ها نقاشی ام بی صورت مانده اند. اگر یک بار بخندی برای ام از ته دل تصمیم می گیر ام که صورتشان بخندد یا غمگین باشد. رنگ شال گردن مرد را هم تو انتخاب کن. 
 
 
دست می برم توی مو هام. ایستاده ام جلوی آیینه. چشم هام سیاه شده اند. حوصله ی پاک کردن این همه مواد آرایشی سیاه از روی صورت ام را ندار ام. می گذار ام چند روزی بمانند برای خودشان. برق نداریم. امروز از آن روز هاییست که هر چقدر حرکت کن ام بد تر است. می روم ناهار یه تا چهار راه بالا تر از خانه ی مان برق شان می رود. می روم کلاس یک چهار راه بالا تر برقشان رفته. گاهی چقدر لازم دار ام بنشین ام کنج دیوار و زانو هام را بغل بگیر ام و گریه کن ام آرام. گاهی چقدر لازم دار ام بدوم بدوم بدوم بدوم بدوم بدوم بدوم بدوم و هیچ چیز جلو ام نباشد تا آخر اش. گاهی چقدر لازم دار ام قلموی سیاه را بردار ام بکشم روی همه چیز. گاهی چقدر لازم دار ام بگذار ام رنگ های روی بوم ام خشک شوند. گاهی لازم دار ام عادت کن ام . 
 
 
 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گل</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/07/post_307.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.364</id>
   
   <published>1387-04-18T17:53:29Z</published>
   <updated>1387-04-18T18:02:34Z</updated>
   
   <summary> می رویم باغ آقای بذال. می رو ام ته باغ. کنار استخر زل می زن ام به ماهی ها. ماهی قرمز ها. بر می گرد ام سر میز. سه تا بشقاب . یک کاسه خربزه. سه تا چنگال. سه...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
 
 
می رویم باغ آقای بذال. می رو ام ته باغ. کنار استخر زل می زن ام به ماهی ها. ماهی قرمز ها. بر می گرد ام سر میز. سه تا بشقاب . یک کاسه خربزه. سه تا چنگال. سه تا لیوان آب و یخ. میز فلزی قهوه ای. می روم ام سراغ کاکتوس های آقای بذال. می آید از پله ها پایین یک گلدان کاکتوس غوره ای - که احتمالن اسم اش همین باشد - می دهند دست ام. 
اس ام اس می آید که برای ات یک گلدان گل قهر خریده ام. از همان هایی که روی برگ هاش دست می کشی جمع می شوند. 
می دانی ؟ این دو تا گلدان یعنی نیمی از بچه گی من. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اتفاق</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/07/post_306.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.363</id>
   
   <published>1387-04-14T19:19:25Z</published>
   <updated>1387-04-14T19:30:41Z</updated>
   
   <summary> من می خواه ام وقتی مرد ام ایستاده باش ام ته آن مزرعه ی گندم. همانی که این روز ها که می رویم باغ هی از جلو اش رد می شویم. می دان ام خیلی مزرعه ی گندم آن...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
 
 
من می خواه ام وقتی مرد ام ایستاده باش ام ته آن مزرعه ی گندم. همانی که این روز ها که می رویم باغ هی از جلو اش رد می شویم. می دان ام خیلی مزرعه ی گندم آن جا هست اما من همینی را می خواه ام که دار ام می گوی ام. دور اش دیوار ندارد و شلخته است و هنوز انگار گندم دارد توش. می خواه ام آن ته اسیتاده باش ام و به تو نگاه کن ام که داری می روی. بدون گریه بدون هیچ حرفی. می خواه ام تا ته آن مزرعه دویده باش ام و به آن جا که می رس ام نفس نفس زنان باش ام. کثل امروی که شش بار دور باغ دوید ام و آخر هاش نفس ام بالا نمی آمد. دل ام می خواهد چکمه های بلند ام پام باشد با همان پیراهن کوتاه ام که یقه اش تا زیر سینه هام باز است. موهام از این بلند تر باشد و ریخته باشد دور ام. می خواه ام کسی دویدن ام را نبیند و فقط همه سر برگردانند و من را ببینند که آن ته ایستاده ام. بی هیچ لبخندی. دل ام می خواهد تو خیلی قوی باشی. مثل خود ام. خیلی شجاع باشی. مثل خود ام. خیلی مرد باشی. نروی. روی ات را بر نگردانی. فقط به من نگاه کنی و از میان همه ی آدم های سر مزرعه عاشق کسی بشوی که شبیه من نیست. دل ام می خواهد به هیچ کس نگویی که شبیه من است. دل ام می خواهد به هیچ کس نگویی که با من بودی. دل ام می خواهد فراموش ام کنی. فقط خوب بگردی تا چشم هام را پیدا کنی و ببینی که هیچ حسی ندارند و بعد بروی رد زندگی خود ات را بگیری. 
من می خواه ام این مزرعه کلاغ نداشته باشد. مترسک نداشته باشد. صاحب نداشته باشد. آب نداشته باشد. گندم ندهد دیگر. می خواه ام همه فراموش کنند که مزرعه ی گندمی این جا بوده. می خواه ام همه بروند ناهارشان را بخورند و بخندند . من می خواه ام مزرعه ی گندم ام اسم نداشته باشد. مال من نباشد. آفتاب روی اش نتابد. شب نشود. ماه اش در نیاید. هیچ پرنده ای نریند روی زمین اش. هیچ گربه ای نشاشد روی خاک اش. هیچ سگی جفت گیری نکند پشت علف های هرز بلند اش. 
من می خواه ام بار بعدی که می رویم باغ مزرعه ی گندمی در کار نباشد.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/06/post_305.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.362</id>
   
   <published>1387-04-09T09:41:07Z</published>
   <updated>1387-04-09T09:43:06Z</updated>
   
   <summary> اصلن یاد ام نیست....</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
 
 
 
 
اصلن یاد ام نیست. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/06/post_304.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.361</id>
   
   <published>1387-04-08T18:30:52Z</published>
   <updated>1387-04-08T19:27:50Z</updated>
   
   <summary> بگذر از من مثل ساعت که گذشت بیست سال و اندی ( الان اسم خواننده ی این اهنگ اصلن یاد ام نیست )...</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
                                
         
 
 
 
 
 
 
 
بگذر از من مثل ساعت که گذشت بیست سال و اندی
 
 
 
 
 
 
 
( الان اسم خواننده ی این اهنگ اصلن یاد ام نیست )
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وقت نبودن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hanjare.com/2008/06/post_303.html" />
   <id>tag:www.hanjare.com,2008://1.360</id>
   
   <published>1387-04-02T21:40:32Z</published>
   <updated>1387-04-02T21:47:00Z</updated>
   
   <summary> همیشه یک نفر هست که یک قدم از آدم جلو تر باشد. همیشه هم از یک جایی که آدم نمی دان اد کجاست سر و کله اش پیدا می شود. همیشه آدم یک قدم از یک نفر عقب است....</summary>
   <author>
      <name>ارنواز صفری</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hanjare.com/">
       
 
 
همیشه یک نفر هست که یک قدم از آدم جلو تر باشد. همیشه هم از یک جایی که آدم نمی دان اد کجاست سر و کله اش پیدا می شود. همیشه آدم یک قدم از یک نفر عقب است. همیشه ی همیشه یکی هست که موهاش وزوزی نباشد و چشم هاش خوشگل باشد و عروسک ماجرا برسد بهش. همیشه کسی هست که ذهن ها را مشغول کند و نگذارد آدم جایی که باید باشد بماند. همیشه یک نفر بهتر وجود دارد که می آید و همه چیز را خراب می کند و آدم تازه آن موقع می فهمد چقدر همیشه گند می زده. همیشه کسی هست که به آدم گوشزد کند وقت رفت ان همین الان است. 
 
 
 
 

      
   </content>
</entry>

</feed>
